با کلیک به روی هر دکمه فقط دسته بندی مربوطه نمایش داده میشود.


تدریس 7217 تاریخ 404.12.02

برای نمایش متن کامل فایل روی عنوان کلیک کنید.

7217                  1404-12-02

١- با زنگ می‌توان متصل به خدا شد؟ هرکس را که می‌بینید، می‌گوید پیک وحی است.

(بازخوان از تدریس‌های 4850 و 5845)

٢- چطور راننده، مسافر را نمی‌شناسد؟

٣- ولی معارضش در قصص گذشته آمده.

۴- سخی، بخشنده است و بروز آن در عفو است.

۵- عفوخواهی مجرمین چطور؟

(بازخوان از تدریس 7040)

۶- باج دادن‌های خلیفه برای رأی گرفتنش.

۷- هدف از این آمدن یک روزه و رفتن چه بود؟

۸- چرا قبلاً نگفت؟

۹- پس چرا گفت محبوب‌ترین زنان نزد من عایشه است؟


درس اول:

با زنگ می‌توان متصل به خدا شد؟ هرکس را که می‌بینید، می‌گوید پیک وحی است.

(بازخوان از تدریس‌های 4850 و 5845)

  • «عَنْ عَائِشَةَ رَضِيَ اللهُ عَنْهَا، اَنَّ الْحَارِثَ ابْنَ هِشَامٍ رَضِی اللهُ عَنْهُ سَأَلَ النَّبِيَّ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ: كَيْفَ يَأْتِيكَ الْوَحْيُ؟ فَقَالَ: اَحْيَاناً يَأْتِينِي فِي مِثْلِ صَلْصَلَةِ الْجَرَسِ وَ هُوَ اَشَدُّهُ عَلَيَّ …».

 کتاب صحیح مسلم [۲۳۳۳].

ام‌ّالمومنین عایشه می‌گوید: «حارث ابن هشام از رسول خدا سوال نمود وحی چگونه بر شما می‌آید؟ آن حضرت فرمود: گاه وحی چون طنین زنگ به من می‌رسد». پیغمبر‌ از طنین زنگ چه برداشت می‌کند؟ آیا طنین زنگ حرف می‌زند یا اعلام خبری می‌کند؟

«که این سخت‌ترین حالات وحی بر من است»، حق هم دارد چون با زنگ که آدم چیزی حالیش نمی‌شود.

«و سپس در حالی که آن را حفظ می‌کنم از من قطع می‌شود». زنگ را حفظ می‌کنی؟ نمی‌گوید اول زنگ می‌زند بعد حرف می‌زند. آیا از متن پیداست؟ «اَحْيَاناً يَأْتِينِي فِي مِثْلِ صَلْصَلَةِ الْجَرَسِ» کجا این در متن آمده که بعدش با من حرف می‌زند؟ «که این سخت‌ترین حالات وحی بر من است و سپس در حالی که آن را حفظ می‌کنم از من قطع می‌شود». صدای زنگ را حفظ می‌کنی؟ «گاهی نیز فرشته در شکل یک مرد بر من ظاهر می‌شود». دقت کن آن از زنگ و این هم از فرشته که همیشه به شکل یک مرد می‌آید.

«و من آنچه را که می‌گوید حفظ می‌کنم». سلمان می‌آید، می‌گوید فرشته است به این قیافه آمده. دحیة ابن خلیفه کلبی می‌آید، می‌گوید این فرشته است به این قیافه آمده. عمرالفاروق خلیفه دوم رسول الله می‌آید، می‌گوید این فرشته است حرفش درست است. غریبه که نمی‌آید، به شکل غریبه بیاید پیغمبر تعجب می‌کند، می‌شود نکره ضد معرفه.

برای همین عایشه ام‌ّالمومنین می‌گوید: هر وقت با پیغمبر جر و بحث کردم پیغمبر یک آیه علیه من درآورد، در آن حال حتماً عایشه امّ‌المومنین را فرشته وحی می‌بیند. هر وقت عمرالفاروق هر حرفی زد پیغمبر برایش آیه آورد، حتماً پیغمبر عمرالفاروق خلیفه دومش را فرشته وحی می‌بیند. پس راحت شما می‌توانید پیغمبر باشید. صدای زنگ، انسان. سلمان فارسی می‌گوید خندق بکَنید، این فرشته وحی است که به این قیافه آمده.

«لَهُمْ قُلُوبٌ لَا يَفْقَهُونَ بِهَا وَ لَهُمْ اَعْيُنٌ لَا يُبْصِرُونَ بِهَا وَ لَهُمْ آذَانٌ لَا يَسْمَعُونَ بِهَا اُولَئِكَ كَالْاَنْعَامِ بَلْ هُمْ اَضَلُّ ﴿۱۷۹ اعراف﴾» به نظر من در شرح این حدیث این می‌رسد.

«عَنْ عَائِشَةَ، اَنَّ الْحَارِثَ ابْنَ هِشَامٍ سَأَلَ النَّبِيَّ: كَيْفَ يَأْتِيكَ الْوَحْيُ؟ فَقَالَ: اَحْيَاناً يَأْتِينِي فِي مِثْلِ صَلْصَلَةِ الْجَرَسِ». جرس؛ کاروان تجارتی که حرکت می‌کرد یک آلت موسیقی جلویش می‌زدند باخبر می‌کرد، مانند بوق ماشین برو کنار یا خبر می‌دهد من آمدم.

«وَ هُوَ اَشَدُّهُ عَلَيَّ ….. الی انتها». ببین قرآن هم برای فهم این حدیث راه را باز کرده، می‌گوید «فَاَلْهَمَها ﴿۸ شمس﴾» ما الهام می‌کنیم. پیغمبر اسم الهام را می‌گذارد وحی. باشد! گذاشتی وحی؟ باشد! خواستی آن را مهم کنی، عجیب و غریبش کنی؟ باشد! این قرآن است: به زنبور وحی فرستادیم، به مادر موسی وحی فرستادیم. الهام مال همه است و وحی هم مال همه است، وقتی که تخصیصش از پیامبر خارج شد پس همه می‌توانند بگویند به من وحی می‌رسد، دو نمونه‌اش را قرآن گفته است.

——————————————

 درس دوم:

چطور راننده، مسافر را نمی‌شناسد؟

  • «عَنْ اَنَسَ ابْنَ مَالِكٍ رَضِيَ اللهُ عَنْهُ، يُحَدِّثُنَا عَنْ لَيْلَةِ اُسْرِيَ بِالنَّبِيِّ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ مِنْ مَسْجِدِ الكَعْبَةِ: جَاءَهُ ثَلَاثَةُ نَفَرٍ، قَبْلَ اَنْ يُوحَى اِلَيْهِ، وَ هُوَ نَائِمٌ فِي مَسْجِدِ الحَرَامِ، فَقَالَ اَوَّلُهُمْ: اَيُّهُمْ هُوَ؟ فَقَالَ اَوْسَطُهُمْ: هُوَ خَيْرُهُمْ، وَ قَالَ آخِرُهُمْ: خُذُوا خَيْرَهُمْ. فَكَانَتْ تِلْكَ…».

 کتاب صحیح بخاری [۳۵۷۰]، کتاب صحیح مسلم [۱۶۲].

شریک ابن عبدالله ابن ابو نَمِر از انس ابن مالک نقل می‌کند. اینها دوروبر پیغمبر می‌پلکیدند می‌خواستند که یک سرقفلی پیدا کنند، سرقفلی اینکه بعد از پیغمبر هرچه گفتند، اهل سنّت و جماعت بگویند درست است مستند است و این بغل پیغمبر بزرگ شده، ولی علی که از بچگی در دامن پیغمبر بزرگ شد، شب‌ها بغل پیغمبر می‌خوابید، هم‌سفره بود، همبستر بود، همخانه و همراز بود علی را قبول ندارند. علی هم چون الان نیست که حسابش را برسند شیعه را می‌کُشند «بُغْضاً لِعَلِيٍّ». همانطور که اجدادشان امام حسن را تحقیر کردند تصغیر کردند و گفتند «بُغْضاً لاَبِیکَ». امام حسین را کشتند گفتند «بُغْضاً لاَبِیکَ».

گفت: «برای ما در خصوص شبی که رسول خدا از مسجد کعبه به اسرا برده شد نقل کرد». چه کسی نقل کرد؟ انس ابن مالک. گفت: «پیش از آنکه بر نبی خدا وحی نازل شود و در حالی که آن حضرت در مسجدالحرام خوابیده بود سه نفر آمدند». ای انس ابن مالک آیا تو با چشم خودت دیدی؟ تو که اینجا نمی‌گویی پیغمبر گفت، تو دیدی؟ تو اینقدر مهم هستی که فرشته‌ها را با این چشم‌هایت می‌بینی؟ ببین دروغگو کم حافظه است، ما یقه‌شان را می‌گیریم، من نه، بلکه سکوی عدالت با قضاوت عقلانیت!

«سه نفر آمدند، اولی آنها گفت او از کدامین گونه از انسان‌ها است»؟ دقت کن! فرشته از طرف خدا آمده، پیامبر از طرف خدا مبعوث شده، خاتم الانبیاء است و از فرشته‌ها بالاتر است، او را نمی‌شناسند. «اولی آنها گفت او از کدامین گونه انسان‌ها است؟ وسطی آنها گفت او بهترین انسان‌ها است، آخرین آنها گفت پس بهترین‌شان را بگیریم». ببین از اول از مبدا که حرکت کردند که پیغمبر را به آسمان ببرند، اصلاً پیغمبر را نمی‌شناختند. آیا پیغمبر مورد شناسایی ملائکه نیست؟ خودشان قضاوت کردند. می‌گوید این کیست؟ می‌گوید این آدم خوبی است، می‌گوید پس او را بردار ببریم.

«ماجرای آن شب همین اندازه بود، سپس نبی خدا آنان را ندید تا اینکه شبی دیگر آمدند در حالی که قلب آن حضرت می‌دید و چشمانش خواب بود». یادتان باشد تو چهار تا چشم داری که دوتا در قلبت است و دوتا در سرت است. «پیامبران چنین هستند»، یکصد و بیست و چهار هزار پیغمبر چهار تا چشم دارند، نه نه بگذار کاملش کنم، پیغمبر یک بار دیگر در مسجد به مردم گفت خیال نکنید من شما را نمی‌بینم، من دو تا چشم هم عقب سر دارم (4198)، سند در همین کتاب اهل سنّت و جماعت است. پس پیغمبر خاتم به خاطر خاتمیتش شش تا چشم دارد، دوتا در قلب، دو‌تا در سر، دو‌تا هم پشت سر، بقیه پیامبران نه، در پشت سر ندارند.

«سرانجام جبرائیل همراه پیامبر شد و سپس ایشان را به آسمان برد». جبرائیل آمده ببرد، آن سه تا چه کاره بودند؟ گردنه‌های تحقیقات را می‌بینی! سه تا ناشناس آمدند پیغمبر را اختیار کردند انتخاب کردند و بعد حواله‌اش به جبرائیل دادند؟ اگر نمی‌گفت این بهترین انسان‌ها است، او را می‌بردند؟ کارش تأیید می‌شد؟ برای آسمان به او ویزا می‌دادند؟

«عَنْ اَنَسَ ابْنَ مَالِكٍ، يُحَدِّثُنَا عَنْ لَيْلَةِ اُسْرِيَ بِالنَّبِيِّ مِنْ مَسْجِدِ الكَعْبَةِ: جَاءَهُ ثَلَاثَةُ نَفَرٍ، قَبْلَ اَنْ يُوحَى اِلَيْهِ، وَ هُوَ نَائِمٌ فِي مَسْجِدِ الحَرَامِ، فَقَالَ اَوَّلُهُمْ: اَيُّهُمْ هُوَ؟ فَقَالَ اَوْسَطُهُمْ: هُوَ خَيْرُهُمْ، وَ قَالَ آخِرُهُمْ: خُذُوا خَيْرَهُمْ. فَكَانَتْ تِلْكَ،…. الی آخر حدیث».

پنبه‌زنی وحی است، عصای دین وحی است. این را بکُش. چرا؟ خدا گفته. مال این را بخور. چرا؟ خدا گفته. زن این را ترتیبش را بده. چرا؟ خدا گفته. این خدا هم چیز خوبی است، خیلی عالی است، عصای دست انبیاء است. وقتی می‌خواهند روی مردم پالون بگذارند می‌گویند این پالون را خدا گفته بگذار. خدا کجاست؟ نشان بده! نه نشان دادنی نیست. موسی گفت «أَرِني اَنْظُرْ اِلَیک ﴿۱۴۳ اعراف﴾» آتش فرستاد همه را سوزاند. «دَكّاً وَ خَرَّ مُوسَىٰ ﴿۱۴۳ اعراف﴾».

قالب‌بندی وحی است، آنجا جبرائیل می‌خواهد مریم مقدس را حامله کند، سند داشتیم که به شکل یک جوان خوشگل می‌آید (ظهوریاب 129). چه کسی از جوان خوشگل بدش می‌آید؟ چرا پا ندهد؟ بعد مسیحی‌ها می‌گویند عیسی پسر خداست. پس خدا آمده با مریم آمیزش کرده که این شده پسرش. آن جوان خوشگل که مدارک دینی می‌گویند، همان خدا بوده.

زین پس بدانید که خدا آمیزش می‌کند. جزء آن ابعاد خدا که دین معرفی می‌کند، این را هم اضافه کنید.

——————————————

 درس سوم:

ولی معارضش در قصص گذشته آمده.

  • «عَنْ اَنَسِ ابْنِ مَالِكٍ رَضِيَ اللهُ عَنْهُ قَالَ: كَانَ رَسُولُ اللهِ صَلّى اللهُ عليه وَ سَلّم اَحْسَنَ النَّاسِ وَ كَانَ اَجْوَدَ النَّاسِ وَ كَانَ اشْجَعَ النَّاسِ وَ لَقَدْ فَزِعَ اَهْلُ الْمَدِينَةِ ذَاتَ لَيْلَةٍ …».

 کتاب صحیح بخاری [۲۹۰۸]، کتاب صحیح مسلم [۲۳۰۷].

 ایضاً در خدمت محدث بزرگ اهل سنّت و جماعت، خدمتکار رسول الله، انس ابن مالک هستیم، گفت: «رسول خدا نیکوترین مردم بود و سخی‌ترین مردم و شجاع‌ترین مردم، شبی وحشتی در میان مردم مدینه به وجود آمد، مردم به سوی صدا رفتند که نبی خدا با آنان روبرو شد، باز می‌گشت و به سوی آن از مردم پیشی گرفته بود، آن حضرت روی اسب ابوطلحه سوار شده بود که برهنه بود و شمشیر پیامبر خدا در گردنش بود می‌فرمود نترسید نترسید. سپس فرمود ما این اسب را دریا یافتیم». چرا اسمش دریا است؟

 «عَنْ اَنَسِ ابْنِ مَالِكٍ قَالَ: كَانَ رَسُولُ اللهِ اَحْسَنَ النَّاسِ» بهترین مردم بود، «وَ كَانَ اَجْوَدَ النَّاسِ» بخشنده‌ترین بود. آن ده بیست نفر را که می‌خواست مثله کند، آیا به پای پیغمبر نیفتادند بگویند ما را ببخش؟ نه؟ آیا پیغمبر نگفت که در بین شما ده بیست نفر، یک نفر را انتخاب کنید بگویید این قاتل است تا من همان را روی قصاص بکشم؟ گفت؟ گفت گردنشان را بزنید؟ نه. گفت دست و پایشان را قطع کنید و بیندازید جلوی آفتاب تا خرد خرد این خون بیرون بیاید و آفتاب داغ پنجاه درجه بالای صفر به این دست و پای قطع شده بتابد، تشنگی شدید و بعد هم از زور تشنگی و درد زبان‌هایشان را به زمین بمالند. در همین کتاب‌ها است!

 بخشنده است‌! «اَجْوَدَ النَّاسِ» خیال بد نکنی! می‌دانی چرا عوضی تعبیر می‌شود، عملی می‌شود؟ پیغمبر تقصیر ندارد، چه کسی تقصیر دارد؟ خدا. چرا؟ گفت: «الدُّنْیَا مَعْکُوسَةٌ» همه چیز برعکس است. یعنی این کار پیغمبر خیرخواهی است به اینها، لطف است به اینها، نوازش است به اینها، یک وقت خیال نکنی پیغمبر شکنجه‌گر است، ابدا! آن یارو شعر علیه پیغمبر سروده بود، وقت فتح مکه از ترسش رفت پرده کعبه را به دستش گرفت و گفت الان پیغمبر می‌آید من را نکشد، بگوید این عارض بر کعبه است، اینجا بلدالامین است. حالا گوش کن! معنای بلد امین این است: به پیغمبر گفتند فلانی به کعبه عارض شده، گفت بیاور او را خفه کنید، سرش را بزنید. احسن است اما تو نمی‌فهمی!

 آن زن علیه پیغمبر شعر می‌گفت، که شوهرش او را کشت، پیغمبر گفت دستت درد نکند، سپاسگزارم، این احسن است تو نمی‌فهمی! قرآن هم می‌گوید «عَسَی اَنْ تَکْرَهُوا شَیئاً وَ هُوَ خَیْرٌ لَکُم ﴿۲۱۶ بقره﴾» تو می‌گویی بد است، من می‌گویم خوب است. چه کسی می‌گوید خوب است؟ خدا. خدا کجاست؟ در آسمان است. کو، کجاست؟ تو نمی‌بینی، نباید ببینی. صدایش را بشنوم؟ نه، تو نباید بشنوی. تو به من اعتماد کن، من می‌گویم این خدا کیست، توضیح می‌دهم و برای تو تشریح می‌کنم، بعد هم اگر خیلی دوست داری خدا را ببینی به بهشت که رفتی خدا می‌آید. به مردم می‌گوید که خوش می‌گذرد؟ گفتند دستت درد نکند خیلی عالی است. گفت از این خوشگذرانی بهتر این است که من را ببینید. حالا ببینید! بهشت کجاست؟ تخیل.

 «استثمار، استحمار، استعمار»، اینها مال سیاست نیست‌، اینها مال دیانت است. در علم هم همینطور است، در علم به جای اینکه همه مغزهایشان را روی علم پزشکی جمع کنند که جان مردم در گرو آن است، می‌روند اتم و موشک می‌سازند. بعد علم پزشکی در چند جا به قول خود پزشکان متخصص به زانو درآمده، می‌گوید که در دنیا صد نفر مریضی تو را دارند. آخر نامرد بی‌ وجدان تو رفتی آمار گرفتی که در این هشت میلیارد نفر صد نفر گرفتار شدند و یکی از آنها هم تو هستی؟ حالا می‌خواهی پول بدزدی بگو من دزد هستم، نگو من طبیب هستم! می‌گوید این خود ایمنی است. علاج دارد؟ نه، کم کم اعضای بدنت را فلج می‌کند. بعد از اینکه یک سال طرف را سوراخ سوراخ کردند و اموالش را گرفتند می‌گوید که معجزه باید بشود، دیگر کاری از دست ما ساخته نیست، این یعنی «دیانت، سیاست، علمیّت» کلاه است بر سر مردم!

 «نترسید، نترسید». چه کسی این را می‌گوید؟ رسول اعظم، پیامبر اکرم. بعد در همین کتاب‌ها نوشته پیغمبر در جبهه در چادر خوابش نمی‌برد. برادر اهل سنّت این اقرارها را می‌خواهی چه کار کنی؟ آن وقت پیغام می‌دهد و می‌گوید که شیعیان ایران بیایند با اهل سنّت یکی بشوند. بابا شیعه ایرانی که برگشته، از خدای اهل سنّت برگشته، از قرآن اهل سنّت برگشته. همه، دوزاری‌هایشان کج است! بعد یکی آمد گفت یا رسول الله من هستم، پیغمبر گفت باشد پس راحت بخوابم. یکی دو مورد اینطوری در همین کتاب اهل سنّت نوشته‌اند. برادر تلویزیونی اهل سنّت این که می‌خوانم، خلاصه معتبر کتاب‌های صحاح و سنن و جوامع شما است.

 «عَنْ اَنَسِ ابْنِ مَالِكٍ قَالَ: كَانَ رَسُولُ اللهِ اَحْسَنَ النَّاسِ وَ كَانَ اَجْوَدَ النَّاسِ وَ كَانَ اشْجَعَ النَّاسِ وَ لَقَدْ فَزِعَ اَهْلُ الْمَدِينَةِ ذَاتَ لَيْلَةٍ … الی آخر».

مواردی که پیغمبر می‌ترسد را دور هم جمع کنی، بعد می‌فهمی اشجع‌النّاس در تعریف دین یعنی چه، بعد می‌فهمی «عَسَی اَنْ تَکْرَهُوا شَیئاً وَ هُوَ خَیْرٌ لَکُم ﴿۲۱۶ بقره﴾» یعنی چه، بعد می‌فهمی «الدُّنْیَا مَعْکُوسَةٌ» یعنی چه!

 آن حدیث یادت هست که پیغمبر و علی قبل از هجرت، نصف شب، یواشکی داخل خانه کعبه رفتند، پیغمبر به علی گفت بایست من روی دوشت بروم تا بت‌ها را بشکنیم. این طور که نوشته‌اند، علی گفت یا رسول الله من طاقت ندارم، تو منبع وحی هستی من نمی‌توانم تحمل کنم و زیر تو باشم، هفت طبقه آسمان روی توست، پیغمبر پایین آمد و علی روی دوش او رفت، مدام به این طرف و آن طرف نگاه می‌کرد و می‌گفت علی زود باش (4593)! یا رسول الله، ای اشجع النّاس برای چه عجله داری؟ زود باش که قریش نفهمد.

 در همین اسناد دینی هست که ابوذر غفاری پیغمبر را شب هجرت در گونی انداخت و روی دوشش انداخت، از بین قریشیان رد می‌شد و قریشیان گفتند ابوذر این چیست در گونی؟ گفت: رسول الله است، گفتند برو گمشو دیوانه. برای همین پیغمبر گفت راستگوتر از ابوذر پیدا نمی‌شود، آن وقت چطور شد ابوبکر، صدیق شد؟ پیچ و خم اطلاعات را می‌بینی! ابوبکر صدیق خلیفه اول رسول الله صدیق است، پس ابوذر چه کاره است؟

——————————————

 درس چهارم:

سخی، بخشنده است و بروز آن در عفو است.

– «عَنِ ابْنِ عَبَّاسٍ رَضِيَ اللهُ عَنْهُمَا، قَالَ: «كَانَ النَّبِيُّ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ اَجْوَدَ النَّاسِ، وَ اَجْوَدُ مَا يَكُونُ فِي رَمَضَانَ، حِينَ يَلْقَاهُ جِبْرِيلُ ….».

 کتاب صحیح بخاری [۳۵۵۴]، کتاب صحیح مسلم [۲۳۰۸].

 از عبدالله ابن عباس محدث معتبر بین شیعه و سنّی، گفت: «رسول خدا سخاوتمندترین مردم بود و سخاوتمندتر از هر وقت زمانی بود که در ماه رمضان جبرائیل با آن حضرت دیدار می‌کرد، جبرائیل در هر شب رمضان با نبی خدا دیدار و با آن حضرت قرآن را تکرار می‌کرد، پس پیامبر خدا از بادِ وزان بخشنده‌تر بود». باد وزان چیست؟ حتماً یک بادی بوده که آن موقع می‌آمده. خوب گوش کن! ببین باد مثل خورشید و باران بر همه می‌وزد، اینطوری نیست که باد بیاید به حسن برسد رد کند به حسین برسد، علی را رد کند به تقی برسد، نقی را رد کند به مسعود برسد، اینطوری که نیست!

 آیا سخاوت پیغمبر بر همه بود؟ زیگزاکی که نبود، نه؟ همین کتاب چند روز قبل چه گفت؟ گفت: به یک نفر صد تا شتر می‌داد، به یک نفر ده تا شتر می‌داد، به یک نفر یک شتر می‌داد (7206). صدای اعتراض در دو جا ثبت شده، یکی آمد که گفتند پیغمبر گفت این در رأس خوارج خواهد بود، ایستاده پیغمبر را محاکمه کرد، ای محمد این چه وضع تقسیم است، مگر عادل نیستی؟ عادل باش! که پیغمبر اعصابش خراب شد و گفت من عادل نیستم؟ من عدالت را به تو یاد دادم (6836). راست هم می‌گوید، عدالت «عَسَی اَنْ تَکْرَهُوا شَیئاً ﴿۲۱۶ بقره﴾» را پیغمبر یاد داده، عدالت «الدُّنْیَا مَعْکُوسَةٌ» را پیغمبر یاد داده. خیلی عالی است، پیغمبر خیلی خوب است، دوستش دارم، سرتا پایش طلا! آن یکی هم که نماینده انصار بود، آن دیگر خیلی سنگین‌تر بود، که آمد گفت یا رسول الله این تقسیمی که تو می‌کنی خدا گفته یا تو تقسیم می‌کنی؟ اگر خدا گفته، من نوکرش هستم، اگر تو تقسیم می‌کنی این رسم عدالت نیست. پیغمبر گفت خدا (7208)!

 خدا چیز خوبی است، یادت نرود این خدا خیلی خاصیت دارد. زن‌های خوشگل، خدا گفته! بعد این تلویزیون سنّی‌ها اینقدر احمق است که انگار با الاغ دارد صحبت می‌کند، می‌گوید پیغمبر از روی شهوت زن نگرفت. خب، انگار این کتاب مال آنها نیست، انگار اینها را نخوانده‌اند. پیغمبر اگر شهوتی بود درب هر خانه را در مدینه می‌زد و درب را باز می‌کردند می‌گفت دختر می‌خواهم، می‌گفتند روی چشم ما جا داری، یا رسول الله همه زن‌ها مال تو! پیغمبر که شهوتی نبود، نه! آن چند تا داستان را در همین کتاب برای تو درآوردم. آقای برادر اهل سنّت و جماعت جانماز آب می‌کشی؟ یادت رفته در این کتاب‌ها چه گفتی؟ آیا ماستمالی برای آدم‌هایی که عقلشان کامل است جایگاه دارد؟ این ماستمالی مال انسان‌های هزار و چهارصد و چهل و چهار سال قبل است.

 به دختر آن حاکم نگفت بیا به رختخواب برویم؟ دختر گفت من ملکه هستم و هرگز با رعیت نمی‌خوابم (7197). پیغمبر را رعیت حساب کرده، در همین کتاب‌ها نوشته‌اند، سنگ پای قزوین هم برای اینها زیاد است. برادر اهل سنّت و جماعت، مگر این کتاب‌های مستند که اینها را به ما گفته را آتش بزنید، که نمی‌توانید بزنید، بگویید مفتی‌هایتان بگویند همه اینها دروغ است، نمی‌توانید بگویید، چون بزرگانتان گفته‌اند، ابوهریره گفته، ام‌ّالمومنین عایشه گفته، انس ابن مالک گفته، عبدالله ابن عمر گفته!

 آنجا زنی که برادرش را شوهرش را کشته بودند و جلوی چشم زنش در خون دست و پا می‌زد، پیغمبر عجله داشت به مدینه نرسیده نگفت کار را انجام بدهیم؟ بلال را توبیخ نکرد که چرا این خانم قشنگه را از بغل جنازه تکه تکه شده شوهر و برادرش آوردی (7201)؟ آخر ما چقدر سند بگوییم؟ عایشه ام‌ّالمومنین نگفت زن خوشگل آمد، گفت یا رسول الله مالیات من را تخفیف بده چون اسیر باید مالیات بدهد آزاد بشود، پیغمبر گفت مالیاتت با من است، عایشه گفت قبل از اینکه این بیاید من ترسیدم، دیدم وای خدایا یک نفر به نُه نفر اضافه شد (7214)، می‌گوید نمی‌خواستم ببیند. آخرش پیغمبر‌ کار خودش را کرد، به جای مالیات گفت بیا برویم. این کتاب خودتان است، اصلاً ما کتاب‌های شیعه را کنار گذاشته‌ایم.

 خاک بر سر این دینی که بنایش یک مثلث است: «مال مردم را بخوری، زن مردم را بکنی، خون مردم را بریزی». سر یک کلمه؛ «لَا اِلهَ اِلَّا الله». بعد شد دو کلمه؛ «مُحَمَّدٌ رَسُولُ الله». بعد شد سه کلمه؛ «اَقِمِ الصَّلاةَ ﴿۷۸ اسراء﴾». بعد شد چهار کلمه؛ «صُومُوا». بعد شد پنج تا؛ «زکات». بعد شد شش تا؛ «حج». بعد شد هفت تا؛ «جهاد».

 در دوتا حدیث، پشت سر هم معنای شجاع و سخی را فهمیدید، زنده باد اسلام که ادبیاتش برای ما جان می‌دهد. برادر اهل سنّت و جماعت، آن وقت ثمره‌اش چیست؟ «اِرتَدَّ النَّاس». هم مادرجان عایشه گفت، هم امیرالمومنین علی ابن ابیطالب گفت، هم امام حسین گفت، هم فاطمه زهرا گفت، هم موعود مهدی منجی می‌گوید «یَأْت بِدِينٍ جَدِیدٍ»، «یَأْتِ بِکِتَابٍ‏ جَدِیدٍ»!

«عَنِ ابْنِ عَبَّاسٍ، قَالَ: كَانَ النَّبِيُّ اَجْوَدَ النَّاسِ، وَ اَجْوَدُ مَا يَكُونُ فِي رَمَضَانَ، حِينَ يَلْقَاهُ جِبْرِيلُ… الی آخر».

——————————————

 درس پنجم:

عفوخواهی مجرمین چطور؟

(بازخوان از تدریس 7040)

  • «عَن جَابِرَ ابْنَ عَبْدِ اللهِ رَضِيَ اللهُ عَنْهُ، قَالَ: مَا سُئِلَ رَسُولُ اللهِ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ شَيْئاً قَطُّ فَقَالَ لَا».

 کتاب صحیح بخاری [۶۰۳۴]، کتاب صحیح مسلم [۲۳۱۱].

 «عَن جَابِرَ ابْنَ عَبْدِ اللهِ، قَالَ: مَا سُئِلَ رَسُولُ اللهِ شَيْئاً قَطُّ فَقَالَ لَا»، جابر ابن عبدالله انصاری محدث موثق شیعه و سنّی گفت هرگز از رسول خدا چیزی خواسته نشد که آن حضرت بفرماید نمی‌دهم. مصادیقش را دیگر برای شما گفته‌ام. گفتند: یا رسول الله یکی هست که علیه تو شعر می‌بافد، سروده در نقد تو، هجو تو، رفض تو، پیغمبر گفت: آیا کسی هست که او را بکشد (7201)؟ بعد خدای این اسلام چه می‌گوید؟ «اَلَا يَعْلَمُ مَنْ خَلَقَ وَ هُوَ اللَّطِيفُ ﴿۱۴ ملک﴾» می‌دانی تو را چه کسی آفریده؟ لطیف. لطیف ضد خشن است. دوباره قرآن داد زد. چه گفت؟ گفت: «نَبِّئْ عِبٰادِي اَنِّی اَنَا اَلْغَفُورُ ﴿۴۹ حجر﴾»، ای رادیو تلویزیون دین به همه اعلام کنید که خدای این دین رئوف و مهربان است. خدا جان دیگر تبلیغ نکن، ما از دریچه «عَسَی اَنْ تَکْرَهُوا شَیئاً ﴿۲۱۶ بقره﴾» و «الدُّنْیَا مَعْکُوسَةٌ» فهمیدیم که رأفت یعنی چه! رحم یعنی چه! لطف یعنی چه! کرم یعنی چه! جود یعنی چه! سخاوت یعنی چه!

 دوروبر ما پر از مصداق است‌، اگر هم تکرار می‌شود لازم است. اولاً این حضرات تلویزیون اهل سنّت می‌شنوند خجالت بکشند. آیا زن‌های پیغمبر جمع نشدند، دست به دامن فاطمه زهرا نشدند، نگفتند ای «اَشبَهِ النَّاسِ بِرَسولِ الله» برو شفاعت کن بگو که اینقدر به ام‌المؤمنین عایشه نرس، ما هم آدم هستیم، ما هم امّ‌المومنین هستیم؟ فاطمه زهرا آمد گفت بابا جان این پیام خانم‌هایت هست، پیغمبر گفت برو دخالت نکن! همه آنها پیش پیغمبر جمع شدند گفتند یا رسول الله انگار تو نُه تا زن داری، نه یک دانه! چرا حق ما را گرفتی به این عایشه دادی؟ حق نگاه مساوی است، عشق مساوی است، نظر مساوی است، قلب مساوی است، حس مساوی است، شهوت مساوی است.

 بعد قرآن چه می‌گوید؟ می‌گوید: آهای مرد چهار تا زن می‌توانی بگیری، ولی بعدش می‌گوید نه نگیر چون عدالت را نمی‌توانی رعایت کنی. حالا عدالت را از پیامبر ببین! جواب زن‌ها را چه داد؟ گفت: دست از سر من بردارید، اینقدر راجع به عایشه با من چانه نزنید، عایشه مثل آبگوشت (ترید) است بین غذاها. یا رسول الله آن موقع تو نمی‌دانستی جوجه کباب بهتر از آبگوشت است؟ چلوکباب سلطانی بهتر از آبگوشت است؟ آیا نمی‌دانستی؟ تو چه پیغمبری هستی؟ یا متعارف نبوده و کسی نخورده، آبگوشت گل سرسبد غذاها بوده. عایشه جان آبگوشت من است! آخ جان، دلم را بردی یا رسول الله، چقدر تو نازی!

——————————————

 درس ششم:

باج دادن‌های خلیفه برای رأی گرفتنش.

  • «عَن جَابِرَ رَضِيَ اللهُ عَنْهُ، قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللهِ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ: «لَوْ قَدْ جَاءَنَا مَالُ الْبَحْرَيْنِ لَقَدْ اَعْطَيْتُكَ هَكَذَا وَ هَكَذَا وَ هَكَذَا» وَ قَالَ بِيَدَيْهِ جَمِيعاً، فَقُبِضَ النَّبِيُّ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ قَبْلَ اَنْ يَجِيءَ مَالُ الْبَحْرَيْنِ فَقَدِمَ عَلَى اَبِي بَكْرٍ رَضِيَ اللهُ عَنْهُ….».

 کتاب صحیح بخاری [۲۵۹۸]، کتاب صحیح مسلم [۲۳۱۴].

 جابر ابن عبدالله انصاری محدثِ موثقِ مؤیدِ مفیدِ متعهدِ مناسب برای اهل سنّت و شیعه، گفت: «رسول خدا به من فرمود اگر اموال بحرین نزد ما بیاید چنین و چنین و چنین به تو می‌دهم». یعنی اینقدر به تو می‌دهم. «آن حضرت با هر دو دستش اشاره فرمود». یعنی اینقدر. «سپس نبی خدا پیش از اینکه این اموال از بحرین برسد شهید شد، پس از وفات ایشان نزد ابوبکر آمد، ابوبکر صدیق به جارچی دستور داد که در میان مردم بگو هر کس نزد پیغمبر وعده یا وامی دارد بیاید به او بدهیم». برای جلب رأی، گوش کن! پیغمبر وعده داده حق است، ولی سرزمین حاصلخیز فدک را جلوی همه به دخترش فاطمه زهرا داده آن حق نیست، آن سریع از دستگاه چاپخانه حدیث‌سازی حدیث می‌آید «اِنَّا مَعَاشِرَ اَلْاَنْبِيَاءِ لَا نُوَرِّثُ» ما پیامبران ارث نمی‌گذاریم. بعد در همین قرآن می‌گوید این پیغمبر به پسرش ارث داد. این حدیث است، آن آیه است. مگر نمی‌گویی حدیث باید تابع آیه باشد؟ سلیمان نبی؛ پادشاه، از داوود نبی پدرش ارث برد.

همه‌اش دست‌انداز است، آن وقت این احمق خیال می‌کند ملت ایران که از دین بری شده‌اند از تشیع بدشان آمده، در را باز کرده بفرمایید اردوگاه تسنن بیایید، اینقدر هم خوابشان برده که می‌گوید سی‌ میلیون سنّی در ایران هست، یعنی یک سوم جمعیت ایران سنّی هستند.

 «پس من برخاستم (یعنی جابر ابن عبدالله انصاری) گفتم: رسول خدا فرمود اگر اموال بحرین نزد ما بیاید، چنین و چنین و چنین به تو می‌دهم، ابوبکر یک بار مشتی را به من داد». چه داده؟ آنجا پول یعنی طلا و نقره. «سپس گفت آن را بشمار، من آن را شمردم پانصد سکه بود». خوب گوش کن! «بعد گفت دو برابر آن را بردار». جناب ابوبکر صدیق، دادگاه با تو کار دارد، می‌گوید برای چه گفتی دو برابر بردار؟ تو تشخیص دادی آنکه پیغمبر گفته اینقدر اینقدر اینقدر یک مشت سکه است، چرا گفتی بردار؟ برای اینکه جابر ابن عبدالله انصاری از شاخصین حواریون پیامبر است و ابوبکر صدیق می‌خواهد آن بالا بنشیند، در برابر «مَنْ كُنْتُ مَوْلَاهُ فَهَذَا عَلِيٌّ مَوْلَاهُ اللَّهُمَّ وَالِ مَنْ وَالاهُ وَ عَادِ مَنْ عَادَاهُ وَ انْصُرْ مَنْ نَصَرَهُ وَ اخْذُلْ مَنْ خَذَلَهُ» احتیاج دارد که گردن کلفت‌های صحابه قبولش کنند. آیا قبول نمی‌کنی؟

 سیاست سه ضلع دارد: «زر، زور، تزویر»، به تو پول می‌دهم. نمی‌خواهی؟ نیرنگ، تزویر یعنی نیرنگ، یعنی سیاست. سیاست چیست؟ حالا برای شما ثبت کردم، در همین کتاب اهل سنّت و جماعت کلی تعریف از ابوبکر صدیق خلیفه رسول الله شده، از ابوبکر صدیق، از عمرالفاروق، از عثمان ابن عفان کاتب یک عالمه آورده بعد، از علی علی‌رغم میلشان یک دو تا سه تا در تأیید او از پیغمبر آورده، جالب است! برای چه این دو سه تا را آوردی؟ خب نمی‌آوردی. شما که زورتان بیشتر از شیعه است، چهار پنجم ملت اسلام هستید، از چه کسی می‌ترسید؟ شما که علی را قبول ندارید، به هزار و یک دلیل از کتاب‌های خودتان درآوردم که شما علی را قبول ندارید. آن دو سه تا را چرا آوردی؟

 خب، «زر، زور، تزویر». زورش چیست؟ یالا برویم درب خانه فاطمه زهرا ده نفر از مخلصین حواریون پیغمبر آنجا بس نشستند و می‌خواهند رأی ندهند، آمدند در زدند بیایید بیرون، بیایید رأی بدهید، رأی زورکی! وقتی که به قول خودشان عامه مسلمین با ابوبکر صدیق به عنوان خلیفه اول رسول الله بیعت کردند این ده نفر را می‌خواهی چه کنی؟ آها این ده نفر بزرگان حواریون پیغمبر هستند. نمی‌آییم. نمی‌آیی؟ خانه را آتش می‌زنم. فاطمه آمد به او گفت خانه‌ای را آتش می‌زنی که پیغمبر هر روز صبح به آن سلام می‌کرد؟ از آن خانه بیرون می‌آمد بیرون می‌رفت، می‌گفت «السَّلَامُ عَلَیكُمْ یا اَهْلَ بَیتِ النُّبُوَّةِ». گفت باشد! همه اینها را نوشته‌اند. این را انکار می‌کنند، خیلی جالب است! گیج هستند، نمی‌دانند چطوری به جان تاریخ بیفتند، این را رد می‌کنند؟ نه، خانه آتش نگرفته، فاطمه بین در و دیوار له نشده، محسنش سقط نشده، باشد قبول، حق با شماست!

 همه شما این را نوشتید که فاطمه زهرا وقت شهادت، ابوبکر صدیق و عمرالفاروق گفتند که این خانم دارد می‌میرد برویم یک رضایت از او بگیریم، پیش علی آمدند و گفتند ما را به خانه‌ات ببر که می‌خواهیم از فاطمه رضایت بگیریم، علی گفت بروم اجازه بگیرم، آمد به فاطمه گفت اجازه می‌دهی این دو نفر بیایند حلالیت بگیرند؟

فاطمه گفت: علی «البَیتُ بَیتُکَ» خانه خانهٔ توست، «وَ الحُرَّةُ اَمَتُکَ»، ببین این خانم که له شدهٔ زر و زور و تزویر است کنیز توست. علی گفت بیایید. چادر زدند و فاطمه پشت چادر بود، این دوتا آنجا نشستند و گفتند فاطمه ما را ببخش! ابوبکر صدیق گفت، عمر الفاروق حرف نزد، برای سومین بار گفتند. فاطمه چه گفت؟ گفت: برو منبر و بگو خلافت حق علی است، فدک حق من است، تا شما را ببخشم.

 خب این یعنی چه؟ عمرالفاروق خلیفه دوم رسول الله به ابوبکر صدیق خلیفه اول رسول الله چه گفت؟ گفت: بابا بیا برویم، ولش کن، حالا یک زن هم از ما ناراضی باشد. یک زن! خودتان گفتید که پیغمبر گفت «فَاطِمَةَ بَضْعَةٌ مِنِّي» پاره تن من است، «مَنْ آذَاهَا آذَانِي» هر کس او را اذیت کند من را اذیت کرده! می‌بینی، گیج هستند! کشتی یک میلیارد سوراخ دارد، ای متدین و متشرع چند تا سوراخش را می‌خواهی کیپ کنی؟ این کشتی دارد در اقیانوس عقلانیت غرق می‌شود، از ایران شروع شده و به همه جا سرایت می‌کند.

«عَن جَابِرَ قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللهِ: لَوْ قَدْ جَاءَنَا مَالُ الْبَحْرَيْنِ لَقَدْ اَعْطَيْتُكَ هَكَذَا وَ هَكَذَا وَ هَكَذَا وَ قَالَ بِيَدَيْهِ جَمِيعاً، فَقُبِضَ النَّبِيُّ قَبْلَ اَنْ يَجِيءَ مَالُ الْبَحْرَيْنِ فَقَدِمَ عَلَى اَبِي بَكْرٍ …. الی آخر».

می‌گویم که حالا خوب است ما از اصل دین برائت جستیم، و الا این برادران اهل سنّت می‌گفتند این بلندگوی شیعه است و دارد سنّی را می‌کوبد.

——————————————

 درس هفتم:

هدف از این آمدن یک روزه و رفتن چه بود؟

– «عَنْ اَنَسِ ابْنِ مَالِكٍ رَضِيَ اللهُ عَنْهُ  قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللهِ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ: «وُلِدَ لِي اللَّيْلَةَ غُلَامٌ فَسَمَّيْتُهُ بِاسْمِ اَبِي اِبْرَاهِيمَ» ثُمَّ دَفَعَهُ اِلَى اُمِّ سَيْفٍ امْرَأَةِ قَيْنٍ يُقَالُ لَهُ اُبُو سَيْفٍ فَانْطَلَقَ يَأْتِيهِ وَاتَّبَعْتُهُ فَانْتَهَيْنَا اِلَى اَبِي سَيْفٍ وَ هُوَ يَنْفُخُ بِكِيرِهِ، …».

 کتاب صحیح بخاری [۱۳۰۳]، کتاب صحیح مسلم [۲۳۱۵].

 انس ابن مالک گفت: رسول خدا فرمود امشب برای من پسری متولد شد (توجه کن) که وی را با نام پدرم ابراهیم نام‌گذاری کردم، سپس نبی خدا او را برای شیر دادن (معلوم می‌شود یا مادرش مرده، جزء حرمسرای پیغمبر بوده یا شیر نداشته) به ام سیف که زن آهنگری به نام ابوسیف بود سپرد، یک روز پیامبر خدا رهسپار شد تا نزد پسرش برود و من نیز دنبال آن حضرت افتادم، ما به نزد ابوسیف رسیدیم که او داشت در کوره آهنگری می‌دمید و خانه پر از دود شده بود، من از جلوی رسول خدا سریع گام برداشتم و گفتم ای ابوسیف دست نگه دار کار نکن نبی خدا تشریف آورده، او نیز دست نگه داشت و سپس آن حضرت کودک را خواست و او را در آغوش گرفت و آنچه را که خدا خواست بفرماید، فرمود.

 انس می‌گوید من ابراهیم را دیدم که جلوی رسول خدا در حال جان دادن بود، اشک از چشمان آن حضرت سرازیر شد، چشم اشک می‌ریخت و دل محزون می‌شد، ولی ما جز آنچه مورد رضای خدا هست نمی‌گوییم. ببین یک جای دیگر می‌گوید ابراهیم چهار پنج ساله شد روی زانوی سمت راست پیغمبر نشست‌ و امام حسین روی زانوی سمت چپ نشست، جبرائیل آمد و گفت یا رسول کدام‌ یکی از اینها را دوست داری؟ پیغمبر‌ گفت هر دو. جبرائیل گفته نمی‌شود، یکی از آنها را باید فدا کنی. پیغمبر گفت ابراهیم را ببر، حسین بماند. از این داستان‌هایی که می‌گویند. جریان چیست؟ چه چیز را می‌خواهد ثابت کند؟

 خیلی‌ها می‌گویند پیغمبر این همه زن و کنیز داشت، از کسی بچه‌دار نشد، یک فاطمه زهرا از خدیجه کبری! خدیجه کبری که سن او بیست سال یا کمتر از پیغمبر بود، از پیغمبر بچه آورد‌. بقیه چه؟ حالا گوش کن برویم در اعماق فرهنگ دینی! از پیغمبر چقدر حدیث داریم که بدترین زن، عقیم و نازا است؟ گوش کن! تمام همسران رسمی و غیر رسمی پیغمبر بچه‌دار نشدند جز خدیجه. حالا این بدها را چرا پیغمبر در حرمسرایش جمع کرد؟ رسول الله نیست که جواب بدهد طرفدارش هست، بیا جواب بده! پیغمبر به یک جوانی از حواریون رسید و گفت ازدواج کردی؟ گفت: بله! گفت: دختر است یا مطلقه است؟ گفت: مطلقه است. پیغمبر‌ گفت: اه برای چه مطلقه گرفته‌ای، جوان ببر حال کن. گفت: جوان نگرفتم چون بچه دارم دختر دارم، اگر جوان بود دخترها به او حسادت می‌کردند، چون سنش بالا است به عنوان نامادری او را قبول می‌کنند.

 بعد می‌گویند یک نفر آمد به پیغمبر گفت که بچه من خرما زیاد می‌خورد، به او بگو نخورد. پیغمبر گفت فردا بیا. فردا آمد، پیغمبر به پسر گفت بچه زیاد نخور گرمیت می‌شود. حواری گفت خب بابا این را دیروز می‌گفتی! پیغمبر گفت دیروز خورده بودم، خیلی هم خورده بودم، کسی که یک کاری انجام می‌دهد امر به معروف نمی‌کند! یا رسول الله چطور است حال شما، خوبید؟ بدترین زن‌ها عقیم است و نازا، بعد پیغمبر که خیرالبریه است و بهترین اهالی کره زمین است از اولین تا آخرین، بدترین زن‌ها را می‌گیرد. آن وقت این آقای تلویزیون اهل سنّت می‌آید می‌گوید که پیغمبر روی شهوت ازدواج نکرد، از هر قبیله‌ای یک دختر و یک زن گرفت، دختر که نه، زن‌هایی که پدران، شوهران و برادران آنها را می‌کشت. حالا ببین استنباطشان چقدر بی‌ خردانه است. برای چه می‌گوید؟ می‌گفت: برای اینکه آن قبیله با پیغمبر احساس بیگانگی نداشته باشد و بگویند پیغمبر داماد این قبیله است.

 آن خانمی که ملکه بود به پیغمبر گفت: برو من ملکه هستم، تو رعیت هستی، دست نزن. آقای محقق سنّی، آن چه؟ آن که پیغمبر کس و کارش را کشته بود، او را آورد چون خوشگل بود، نرسیده به مدینه عجله دارد و می‌خواهد زود این خانم را از شرک پاکش کند، آنجا انجام داد چه؟ این قبیله‌ای که همه را کشته احساس کنند محمد از خودمان است؟! آن وقت یک حرفی می‌زنی که دیوانه‌ها می‌خندند! در کتابت نوشته که عایشه ام‌ّالمومنین به آن خانم که به خاطر خوشگلی آمده بود زن پیغمبر شده بود، گفت بدبخت این رسول الله پدرت را کشته، شوهرت را کشته، برادرت را کشته، بعد تو آمدی با او زندگی می‌کنی؟ آش اینقدر شور شد که داد آشپز هم درآمد، امّ‌المومنین وقتی این را بگوید، دیگر باید آب بشویم به زیر زمین برویم، که یک عمری بهترین ایام عمرمان را صرف این دین کردیم.

 بعد خود این دین «اِذَا زُلْزِلَتِ الْاَرْضُ زِلْزَالَهَا وَ اَخْرَجَتِ الْاَرْضُ اَثْقَالَهَا ﴿۱، ۲ زلزال﴾» زمین اخبار خودش را اسرار خودش را رو می‌اندازد. می‌گویند برای ظهور است یا قیامت است، می‌گویند هرچه طلا و نقره در شکم زمین است بیرون می‌ریزد اما این به دین می‌خورد، خیلی قشنگ است: «وَ اَخْرَجَتِ الدِّین اَثْقَالَهَا». به به، اثقال اینها است. پس بدان یک خدایی بالاتر از الله هست که اجازه نداده اینها را سانسور کنند؛ نه مچ‌گیری‌های قرآن را، نه مچ‌گیری‌های حدیث را و نه مچ‌گیری‌های روایت را. برای چه کسی؟ «وَ قَلِیلٌ مِنْ عِبٰادِیَ الشَّکُورُ ﴿۱۳ سبأ﴾» برای یک عده کم. هشت میلیارد است، برای هشت میلیون.

 «عَنْ اَنَسِ ابْنِ مَالِكٍ قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللهِ: وُلِدَ لِي اللَّيْلَةَ غُلَامٌ فَسَمَّيْتُهُ بِاسْمِ اَبِي اِبْرَاهِيمَ ثُمَّ دَفَعَهُ اِلَى اُمِّ سَيْفٍ امْرَأَةِ قَيْنٍ يُقَالُ لَهُ اُبُو سَيْفٍ فَانْطَلَقَ يَأْتِيهِ وَاتَّبَعْتُهُ فَانْتَهَيْنَا اِلَى اَبِي سَيْفٍ وَ هُوَ يَنْفُخُ …. تا ادامه‌اش». این لغت بعدی آن خیلی بد است نخواندم، بخوانم دیگر، این متن است؛ «فَانْتَهَيْنَا اِلَى اَبِي سَيْفٍ وَ هُوَ يَنْفُخُ بِكِيرِهِ». متن را نگاه کن، عکسش هم هست.

——————————————

 درس هشتم:

چرا قبلاً نگفت؟

  • «عَنْ جَابِرِ ابْنِ سَمُرَةَ رَضِيَ اللهُ عَنْهُ، قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللهِ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ: «اِنِّي لَاَعْرِفُ حَجَراً بِمَكَّةَ كَانَ يُسَلِّمُ عَلَيَّ …».

کتاب صحیح مسلم [۲۲۷۷].

 جابر ابن سَمُرَه (جلوی اسمش رَضِيَ اللهُ عَنْهُ) گفت: «رسول خدا فرمود سنگی را در مکه می‌شناسم که پیش از آنکه به پیامبری مبعوث شوم به من سلام می‌کرد، من اکنون هم آن را می‌شناسم». سنگ مقدس در مکه حجرالاسود است که روی آن دست می‌مالند. این سنگ که قبل از رسالت به پیغمبر سلام می‌کرده کدام است؟ آن موقع که به پیغمبر سلام می‌کرده، پیغمبر دست یکی دو نفر را چرا نگرفت ببرد و بگوید نگاه کنید به من سلام می‌کند، چیز مهمی است که سنگ سلام می‌کند. چرا نگفت؟ چرا نگفت؟! اگر می‌گفت تسریع در گرایش مردم به پیغمبر نمی‌شد؟ سنگ سلام می‌کند!

«عَنْ جَابِرِ ابْنِ سَمُرَةَ، قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللهِ: «اِنِّي لَاَعْرِفُ حَجَراً بِمَكَّةَ كَانَ يُسَلِّمُ عَلَيَّ …. الی انتها».

 یعنی دستگاه قضاوت عقل جا دارد که من این همه برایش بخوانم؟ نمی‌ترکد؟ خدای واقعی را شکر که اینقدر از دین سند داریم که نیاز نیست خودم اظهار نظر کنم، نیاز نیست از خودم حرف بزنم، اوه، اینقدر سند هست، شیعه و سنّی و قرآن!

——————————————

 درس نهم:

پس چرا گفت محبوب‌ترین زنان نزد من عایشه است؟

  • «عَنْ عَائِشَةَ رَضِيَ اللهُ عَنْهَا، قَالَتْ: اَقْبَلَتْ فَاطِمَةُ رَضِيَ اللهُ عَنْهَا تَمْشِي كَاَنَّ مِشْيَتَهَا مَشْيُ النَّبِيِّ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ، فَقَالَ النَّبِيُّ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ: «مَرْحَباً بِابْنَتِي» ثُمَّ اَجْلَسَهَا عَنْ يَمِينِهِ …. ثُمّ اَسَرَّ اِلَيْهَا حَدِيثاً فَبَكَتْ فَقُلْتُ لَهَا: لِمَ تَبْكِينَ ثُمَّ اَسَرَّ اِلَيْهَا حَدِيثاً فَضَحِكَتْ، فَقُلْتُ: مَا رَأَيْتُ ….».

 کتاب صحیح بخاری [۳۶۲٣]، کتاب صحیح مسلم [۲۴۵۰].

 حالا این رفقای ما در تلویزیون اهل سنّت فکر کنم این کتاب‌ها را از لجشان بروند آتش بزنند، می‌گوید چرا اینقدر دست یک محقق یک کاشف یک معلم آتو دادی تا انتقال بدهد به آنهایی که صاحب عقل هستند، مورد ندای «فِي قَصَصِهِمْ عِبْرَةٌ ﴿١١١ یوسف﴾» هستند؟ در داستان گذشتگان عبرت‌هایی است. عبرت‌ها این است: «وَ عَلاماتٍ وَ بِالنَّجْمِ هُمْ يَهْتَدُونَ ﴿۱۶ نحل﴾»، در اتوبان زندگی علامت‌های گذاشته. چه کسی؟ خدای واقعی، خدای اصلی که هدایت کند. چه کسانی را؟ عقلا. «أَ فَلَا تَعْقِلُون ﴿۸۰ مومنون﴾» معارضش چیست؟ عقل، معارضش چیست؟ دیوانه است دیگر، جهل که نیست، جهل معارض علم است. یعنی تمام پیروان ادیان دیوانه هستند، «اِلَّا» مگر آنهایی که با عقلشان قضاوت می‌کنند، نه با باد هوا! «اَلَّذِینَ یُؤْمِنُونَ بِالْغَیْبِ ﴿۳ بقره﴾» داری قرآن می‌خوانی؟ صبر کن، من یک حرفی دارم به تو بزنم. چیست؟ این کتاب را می‌خواهی نگاه کنی نباید با عقلت نگاه کنی. پس با چه نگاه کنم؟ با باد هوا، وحی! آن وقت از این باد هوا انتظار نداری که معارض داشته باشد؟ عدم تطابق داشته باشد؟ از یک طرف می‌گوید همه شما را به جهنم می‌برم، «وَ اِنْ مِنْكُمْ اِلَّا وَارِدُهَا ﴿۷۱ مریم﴾» و از این طرف می‌گوید که «لَا تَقْنَطُوا مِنْ رَحْمَةِ اللهِ اِنَّ اللهَ يَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَمِيعاً ﴿۵۳ زمر﴾» نترسی‌، تو به جهنم نمی‌روی، به خاطر اینکه خدا همه را می‌بخشد. این سرکاری است؟ این کلاهبرداری است؟ این سرقت عقل است؟ نمی‌دانم!‌

امّ‌المومنین عایشه، به قول این تلویزیون حضرت عایشه، ما هم هیچ مخالفتی نداریم، مادر یک میلیارد سنّی است و به او هم احترام می‌گذاریم، به همه احترام می‌گذاریم. عایشه گفت: «فاطمه در بیماری رسول خدا نزد ایشان آمد، راه رفتن او شبیه به راه رفتن نبی خدا بود، آن حضرت (یعنی رسول الله) به او فرمود مرحبا به دخترم، پیامبر خدا او را در طرف راستش نشاند، سپس پنهانی به وی چیزی فرمود که او به گریه افتاد، من به فاطمه گفتم چرا گریه می‌کنی؟ بعد پیغمبر درِ گوش فاطمه یک حرفی زد، فاطمه خندید. عایشه ام‌ّالمومنین می‌گوید: به فاطمه زهرا گفتم چون امروز شادی را نزدیک به اندوه ندیدم (که یک نفر گریه کند و بعد بخندد)! از فاطمه در خصوص آنچه که نبیّ خدا فرمود، پرسیدم. او گفت من راز پیغمبر را فاش نمی‌کنم.

وقتی که آن حضرت کشته شد من از فاطمه پرسیدم رسول خدا به تو چه گفت؟ گفت: جبرائیل هر سال یک بار قرآن را به من عرضه می‌کرد ولی امسال دو بار آن را به من عرضه کرد و من این را چیزی نمی‌بینم جز اینکه اجلم فرا رسیده، بعد گفت تو نیز نخستین کسی از اهل بیت من هستی که به من ملحق می‌شوی، فاطمه گریه کرد. سپس نبی خدا فرمود: آیا تو به این خرسند نیستی که سرور زنان اهل بهشت باشی؟ پس من از این بشارت به خنده افتادم.

باز هم عقل در محکمه وجدان قضاوت می‌کند. چه می‌گوید؟ می‌گوید: شما اهل سنّت که گفتید پیغمبر گفت بهترین زنان عایشه است؟ همین اخیراً خواندیم که بهترین زنان عایشه، بهترین مردان ابوبکر صدیق و عمرالفاروق است (7215). پس چرا الان گفت سرور زنان اهل بهشت، فاطمه زهرا است‌؟ کدام را قبول کنیم؟ دم خروس، قسم حضرت عباس.

«عَنْ عَائِشَةَ، قَالَتْ: اَقْبَلَتْ فَاطِمَةُ تَمْشِي كَاَنَّ مِشْيَتَهَا مَشْيُ النَّبِيِّ، فَقَالَ النَّبِيُّ: مَرْحَباً بِابْنَتِي» ثُمَّ اَجْلَسَهَا عَنْ يَمِينِهِ …. ثُمّ اَسَرَّ اِلَيْهَا حَدِيثاً فَبَكَتْ فَقُلْتُ لَهَا: لِمَ تَبْكِينَ ثُمَّ اَسَرَّ اِلَيْهَا حَدِيثاً فَضَحِكَتْ، فَقُلْتُ: مَا رَأَيْتُ ..‌.. الی آخر».