با کلیک به روی هر دکمه فقط دسته بندی مربوطه نمایش داده میشود.


تدریس 7249 تاریخ 405.01.22

7249                 1405-01-22

۱- با معارضات بسیار در کلمات چه کنیم؟

(مرتبط با تدریس 5011)

۲- دو دینِ معارض کدامند؟

۳- طبق این نسخه، پیامبر نباید خود را مسئول هدایت جامعه بداند.

۴- شیطانی که اسم اعظم دارد چگونه نمی‌تواند درب را باز کند و کارهای پیش‌ پا افتاده را بکند؟

(مرتبط با تدریس‌های 5203 و 6043)

۵- اگر فقیر بود چرا در پاسخ کمکِ پیامبر، گفت بی‌ نیازم؟

۶- اجتهاد خلیفه در برابر نصّ پیامبر.

۷- معارضات اعتقادی که جبر مطلق را به تمسخر می‌گیرد.


 درس اول:

با معارضات بسیار در کلمات چه کنیم؟

(مرتبط با تدریس 5011)

– «قَالَ رَسُولُ اللهِ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ: عَلَى اَنْقَابِ المَدِينَةِ مَلَائِكَةٌ لَا يَدْخُلُهَا الطَّاعُونُ، وَ لَا الدَّجَّالُ».

 الموطأ امام مالک، صحیح بخاری ۱۸۸۰، صحیح مسلم ۱۳۷۹، احمد ابن حنبل در مسند ۷۱۹۳.

 رسول خدا فرمود: «در ورودی‌های مدینه فرشتگانی مستقر هستند (مثل این عوارضی‌ها که در آغاز و انتهای اتوبان هست) که طاعون و دجال به آن داخل نمی‌شود». در هزار و چهارصد و چهل و چهار سال قبل طاعون اسم بیماری خطرناک فراگیر واگیر بوده، نمی‌دانستند سرطان چیست، با اینکه رسول‌ الله از هفت طبقه آسمان با خبر است نمی‌داند امتش در سده‌های بعد بیماری پیدا می‌کنند به‌ نام سرطان مغز، رحم، سینه، بیضه، کبد، کلیه. سکته، قبلاً می‌گفتند سکته، همه فکر می‌کردند یا سکته قلب است یا مغز است، الان سکته بچه گذاشته و خیلی زیاد شده. در عریضه‌ها می‌نویسند: سکته چشم، سکته گوش، کرونا، زگیل تناسلی، تبخال تناسلی.

 رسول‌ الله اینها را نمی‌داند، چرا؟ چون جبرائیل تنبل وقتی از آینده برای ایشان ترسیم می‌کند که در آینده رم (در یکی از درس‌ها داشتیم یادت هست 7227) جهان‌گشا می‌شود ابرقدرت می‌شود و مردم دسته‌ دسته از اسلام برمی‌گردند، مردم دیگر سراغ خدا را نمی‌گیرند، مردم خدا را لعنت می‌کنند، مسلمان‌ها مساجد را خراب می‌کنند، مسلمان‌ها قرآن را آتش می‌زنند، برای اسلام شروعی است و اختتامی، مهدی موعود می‌آید پروندهٔ دین را جمع می‌کند‌ و به زباله‌دانی تاریخ می‌اندازد، اینها را می‌داند، اما «طاعون» می‌گوید، بیماری خطرناک طاعون. طاعون وارد مدینه نمی‌شود.

 نفرمود «که تا من هستم» بلکه برای همیشه، شهر مدینه با اهالیش بیمه شده. الان برو مدینه ببین بیماری‌هایی که شمردم وارد مدینه شده یا نه!

«و دجال». دجال کیست؟ خیلی تعریف‌ها برایش کرده‌اند، یک آدمی است که یک چشم دارد، یک چشمش هم وسط پیشانی‌اش است، با خدا بد است، با ادیان مخالف است، برای جنگ با ادیان لشکر می‌کشد. باز هم دجال یک اسمی است فراخور پذیرش عقلی معاصرین و مخاطبینش. آیا الان دجال چین کمونیسم نیست؟ فلسفه کمونیسم انحلال همه‌ ادیان است، طرد تمام مذاهب به هر شکل و عنوان.

یک استان بزرگ، مسلمان‌نشین بود بازمانده‌های ترک، چندین و چند سال قبل اینها قیام کردند گفتند ما مسلمان هستیم و جمعیت‌ ما هم خیلی زیاد است، در یک استان هم جمع شدیم، شما چرا به ما زور می‌گویید؟ چرا می‌گویید اسلام نه؟ تمام آنها را کشتند. یک صدا از کشورهای مسلمان درنیامد. می‌دانی برای چه؟ برای‌ اینکه ارتباطشان را با خارج قطع کردند، تلفن بود، اینترنت بود، هر چه، کسی نفهمید، بعداً صدایش درآمد که مردم مسلمان را سربازان ضد خدا در خیابان‌ها و کوچه‌ها و خانه‌ها به رگبار می‌بستند. آیا دجال نیست؟

 در چین یک دانه یک قرآن رسمیت دارد، یک دانه! آن‌ هم قرآنی که حکومت ضد دینی به میل خودش ویراستاری کرده، آیاتی که احتمال می‌دهد حکومت را تهدید کند انداخته، یعنی شما یک قرآن معمولی ببری قاچاق است انگار مواد مخدر بردی، باید قرآن برآورده از دیدگاه کمونیستی حکومت چین باشد. بعد این قرآن خیلی کوچولو شده. می‌دانی چرا؟ آنهایی که رفتند تعریف می‌کنند، چون هر چه آیات عذاب است حذف کردند، آیات جهنم و بهشت است حذف کردند، می‌گویند اینها خرافات است، آیات جهاد است حذف کردند، آیات حدود است حذف کردند، این قرآن شده؛

شیر بی یال و دم و اِشکم که دید

این‌ چنین شیری خدا کی آفرید

این‌ چنین شیری جبرائیل کی آفرید!

خب این دجال نیست؟ نه؟ باید حتماً یک چشم وسط پیشانی‌اش باشد؟ دارالمزخرفات دین.

 دجال ضدّ دین است، معاصرین پیغمبر در هزار و چهارصد و چهل و چهار سال قبل، اینها معارض دین نبودند؟ متشرع را بنشان در جایگاه اتهام، عقل قاضی، بفرمایید که هر دو گروه شیعه و سنی نوشتند «اِرتَدَّ النَّاس بَعدَ النَّبِی» مردم مسلمان بعد از پیغمبر پشت کردند به اسلام. آیا این دجال نیست؟ نه؟ ببین با تحقیق چطوری می‌شود ردیابی کرد! «اِرتَدَّ النَّاس» یعنی چه؟ یعنی ضد این دین. قرآن هم قبلاً پیش‌بینی کرده، جبرائیل بچه زرنگ است و خیلی چیزها را به پیغمبر می‌گوید، خیلی چیزها را هم نمی‌گوید. قرآن چه می‌گوید؟ می‌گوید: این محمد پیغمبر ماست، اگر به مرگ طبیعی مُرد یا او را کشتید «انْقَلَبْتُمْ عَلَىٰ اَعْقَابِكُمْ  ﴿۱۴۴ آل عمران﴾» برمی‌گردید به دین آباء و اجدادی. همان طور شد. می‌گوید «اِرتَدَّ النَّاس»، نه «اِرتَدَّ بَعْضَ الْعَرب»! قرآن هم باز تمامیت را گفته، این قرآن چقدر خوب است، هر چیزی که ما را روشن کند نسبت به حقایق خدای موهوم، برای ما خوب است.

 همه اینها را بلد هستید، من می‌گویم، هم برای تازه‌ واردها و هم برای تجدید مباحث. قرآن چه می‌گوید؟ «اَلْاَعْرَابُ اَشَدُّ كُفْراً وَ نِفَاقاً ﴿۹۷ توبه﴾» عرب‌ها را می‌بینی؟ عرب‌ها چه کسانی هستند؟ سربازان پیغمبر، نمازجمعه خوان‌ها، نماز جماعت‌خوان‌ها، یاران پیغمبر، اینها عرب هستند. عرب‌ها همه کافر هستند؛ «اَلْاَعْرَابُ اَشَدُّ كُفْراً وَ نِفَاقاً ﴿۹۷ توبه﴾». نفاق یعنی دو رو، نفاق یعنی اینکه معطل است که این پیغمبر را بکشیم سلطنت را برداریم، ما حکومت را می‌خواهیم. بعد آمدند ماستمالیش کردند می‌گویند نه، اعراب یعنی دهاتی‌های جزیرةالعرب. چرا اینجا روشن نمی‌کند؟ بعد یک آیه‌ دیگر، برای‌ اینکه این متشرع ماستمالی کار را سرکوب کند می‌آید می‌گوید «وَ مِنَ اَلْاَعْرٰابِ ﴿۹٨ توبه، ٩٩ توبه﴾»، آنجا یک بحث دیگر دارد. پس چرا آنجا نگفت «وَ مِنَ اَلْاَعْرٰابِ ﴿۹٨ توبه، ٩٩ توبه﴾» اینجا گفت؟ خفه خون گرفتی متشرع؟ برای اینکه از آن محراب و منبر شاشی داری تغذیه ساندویچ می‌کنی.

 زنده باد پیامبر افشا می‌کند، نورافکن انداخته جلوی پای عاقل، نه دیوانه! دیروز بود در بحث یادت هست، چقدر قشنگ گفت، گفت: من می‌روم سگ و گرگ می‌آیند یک کار فقط می‌کنند، با مردم کاری ندارند، نگفت مردم را جر می‌دهند نه، گفت می‌روند به ستون مسجد و منبر من می‌شاشند (7248). محراب و منبر چیست؟ خروجی‌های دین از طریق تبلیغ مبلغین هدفدار دین! دیروز حضرت ابوبکر، حضرت ابوبکر صدیق خلیفه اول رسول‌ الله رَضِی اللهُ عَنْهُ، عمرالفاروق رَضِی اللهُ عَنْهُ، خلیفه‌ دوم رسول‌ الله، بگذار من بگویم دیگر، من که همه خط قرمزها را رد کردم، این دو نفر شاشیدند به اسلام. ما که لب دار هستیم بگذار (شیعه ما را بکشد یا سنّی، مهم نیست) ما حرفمان را بزنیم و در جهان اسلام خط تحقیق را باز کنیم. چرا گفت که دوتا حیوان؟ خوب دقت کن! چرا گفت به دو جا (ستون مسجد و منبر) می‌شاشند؟

بزرگان شیعه وقتی‌ که می‌خواهند از آن دو نفر انتقاد کنند اسم نیاورند، می‌گویند آن دو نفر، می‌گویند شیخین، دوتا شیخ.

 امام صادق در قنوتش آنها را لعنت می‌کند، به اسم نه، چون امام صادق می‌ترسد. امام صادق وقتی روز عاشورا برای جدش عزاداری می‌کند گریه‌ می‌کند، جاسوس حکومت می‌آید در را می‌زند چه خبر است؟ اینقدر بنده خدا می‌ترسد می‌گوید بگویید یکی از بچه‌های خانه در حوض افتاد و مُرد، ما برای او داریم گریه می‌کنیم (5415). ای ننگ بر تو شیعه ایرانی، تو طرفدار جعفر صادق هستی؟ بله؟ تو می‌خواهی یار مهدی موعود باشی؟ امام صادق در قنوتش هر روز و هر شب این دو نفر را نفرین می‌کرد بدون اسم، می‌گفت «صَنَمَيْ قُرَيْشٍ (6850)» دوتا بت قریش. بعد این دو نفر رکابدار اسلام شدند، تا پیامبر بود بغلش بودند و رهایش نمی‌کردند، گوشه‌ و کنار از دستشان درمی‌رفت نشان می‌داد محمد را قبول ندارند، منتظر هستند سرش را بگذارد زمین تا حکومت را بردارند. چقدر از همین اهل‌ سنّت سند داریم.

 پیغمبر یک چیزی می‌گوید، تعجب می‌کند اعتراض می‌کند می‌رود به ابوبکر می‌گوید که عه پیغمبر اینطوری گفته! می‌آید از خانم‌های پیغمبر می‌پرسد پیغمبر در خانه چه کار می‌کند؟ می‌آید به پیغمبر می‌گوید که من چند تا جلد از تورات آوردم که چیزهای خوبی نوشته‌، به زبان بی‌ زبانی اینها را خوب است بکنی در قرآن‌. پیغمبر عصبانی می‌شود می‌گوید عمر، ما قرآن داریم! البته همه فهمیدند که خیلی از مباحث قرآن مال تورات است. دو نفر! این دو نفر اسلام را مصادره کردند، پیغمبر را به یغما بردند، اسلام یعنی این دوتا! می‌دانی چرا؟ غدیر خم را که بمب گذاشتند منفجر شد، برای غدیر خم همین حضرت مستطاب جناب آقای عمر اول کسی بود که رفت بیعت کرد، خود سنّی‌ها نوشته‌اند، وقتی پیغمبر علی را به عنوان وصی معرفی کرد، آمد اول همه، دست علی را گرفت و گفت دستت را بده، زنده باد به تو، «بَخٍّ بَخٍّ لَكَ يا عَلِىُّ اصْبَحْتَ مَوْلاىَ و مَوْلى‌ كُلِّ مُؤْمِنٍ»، بعد ولیّ را آوردند در حد دوست.

 آقای کم‌ عقل اهل سنّت، پیغمبر یک علی دوستش بود؟ کل مهاجرین و انصار دوست پیغمبر نبودند؟ نه؟ خب وقتی که عمومی است پس برای چه مردم را در آن داغی هوا جمع می‌کند؟ گذشتگان برگردند، نرسیدگان برسند، کار مهم دارم! نوشته‌اند اینقدر هوای منطقه خم داغ بود که مردم زیر شترهایشان نشسته بودند، یعنی شتر به آنها سایه داده بود، این یعنی علی را دوست دارم؟ همین؟ «مَنْ كُنْتُ مَوْلَاهُ فَهَذَا عَلِيٌّ مَوْلَاهُ» یعنی همین؟ من علی را دوست دارم، هر کس من را دوست دارد او را دوست داشته باشد! اصلاً استدلال، معاویه‌ای است! قرآن را هم که اینها درست کردند.

 ای شیعهٔ کر گوش کن، شیعهٔ کور سند را نگاه کن! قرآن مال همه است؟ مال شیعه و مال اهل‌ بیت هست؟ بله. خب پس چرا پیغمبر را کشتند؟ در آن داغی گرماگرم کودتا علیه غدیرخم مولا علی آمد در مسجد گفت: این را این کتاب را می‌بینید؟ این قرآن است، هر کس به این قرآن عمل کرد تا قیامت هدایت می‌شود. علی به چه زبانی بگوید این قرآنی که جمع کردید مرکز ابطال توحید است؟ هر کس برای خودش یک قرآن درست کرده بود، از خدمات حضرت مستطاب آقای عمر یکی از آنها همین بود که گفت: هر کس قرآن نوشته بیاورد جمع کنیم، همه را جمع کردند آتش زد. آیا قرآن را آتش می‌زنند؟ می‌گوید قرآن را نمی‌خواهید در آب روان بیندازید ببرد. اعتقاد را می‌بینی؟! قرآن‌ها را آتش زد. به علی گفتند قرآن تو مانده آن را بیاور. علی گفت هرگز نخواهید دید. بعد آمدند ماستمالیش کنند، می‌گوید در آن قرآن علی چیزی نبود فقط تعداد دندان‌های شتر بود.

 ببین چقدر عجله دارند برای خاک ریختن روی عدالت و حقیقت! خب، این دو بزرگوار سرسلسله خلفاء رسول‌ الله بودند، هر چه خواستند در قرآن یا در سنّت آوردند و هر چه خواستند بردند. حضرت عمرالفاروق چقدر بدعت گذاشت؟ اصلاً رسماً می‌گوید: «مُتعَتَانِ مُحلَلتَان فِي زَمنِ رَسُول الله» دو چیز را پیغمبر حلال کرد، «وَ اَنَا اُحَرِّمُهُمَا»، من رسماً می‌گویم حرام است. خیلی چیزها را پیغمبر نگفته بود، این گفت. نماز مستحب ماه رمضان «تراویح»، مستحب است، حضرت عمر فرمودند این را واجبش اعلام کردم به جماعت بخوانید. چطوری اینها اسلام را به گروگان گرفتند؟ از آنجا که آمد پایین هر چه مسلمان است چهار پنجمش اینها را بعد از پیغمبر می‌پرستند. به عمر اهانت کنی به خدا اهانت کردی، موازی خداست، ولی به علی اهانت کنی مشکلی نیست، نه خلیفه چهارم است!

 بعد هم زن پیغمبر که قبولش نداشت، رأس انصار و مهاجر طلحه و زبیر بودند که آنها هم که قبول نداشتند.  دیگر چه کسی؟ ابوهریره نوکر پیغمبر قبول نداشت. انس ابن مالک نوکر پیغمبر قبول نداشت. اینها را دور هم جمع می‌کنند. پسر عمرالفاروق عبدالله‌ ابن‌ عمر قبول نداشت. قبول نداشتند، بعد به جنگش هم آمدند، یعنی تو خلیفه نیستی! ای سنّی‌ها چرا شما علی را خلیفه چهارم می‌دانید؟ بزرگان شما علیه علی جنگیدند یا آنها حق هستند یا علی، یا آنها باطل هستند یا علی! دین نیست که، هر کس آمد یک حاشیه زد یک تبصره زد. الان خود رسول‌ الله از شهر نور می‌داند که گند این دینش درآمده، خودش دارد دعا می‌کند هر چه زودتر فرزندش مهدی موعود بیاید این دین و این کتاب را جمع کند؛ «یَأْتِ بِدِينٍ جَدِیدٍ»، «یَأْتِ بِکِتابٍ جَدیدٍ».

 ببین چقدر دقت می‌خواهد! آن دوتا حیوان به آن دو جایگاه شاشیدند، این دو نفر و جایگاهشان. در تعریف غدیر برای پیغمبر آیه آمد. غدیر چیست؟ «اَلْیوْمَ اَکمَلْتُ لَکمْ دینَکمْ ﴿۳ مائده﴾» امروز دین کامل شد. یعنی اگر علی ولیّ می‌شد دین کامل می‌شد. پس الان دین کامل است؟ بله؟ «وَ اَتْمَمْتُ عَلَیکُمْ نِعْمَتی ﴿۳ مائده﴾» خدا می‌گوید من در روز غدیر نعمتم را به شما کامل کردم. آیا نعمت کامل است؟ بله؟ تو اسم چه چیزی را می‌گذاری نعمت؟ اسم موشک را می‌گذاری نعمت؟ اسم خرابی را می‌گذاری نعمت؟ اسم گرانی را می‌گذاری نعمت؟ اسم بی‌ پولی، بیکاری، طلاق، اعتیاد، بیماری، فقر، اینها را می‌گذاری نعمت؟ می‌گوید که خب می‌گذارم دیگر!

 خوب گوش کن ببین داری محاجه می‌کنی با متشرع متدین که جلویت ایستاده، یعنی نماد حضرت ابوبکر است، نماد حضرت عمر است! می‌گوید: بله اینها نعمت هستند. عجب! چه کسی گفته؟ قرآن گفته! خب کجا گفته؟ «عَسَی اَنْ تَکْرَهُوا شَیئاً وَ هُوَ خَیْرٌ لَکُم ﴿۲۱۶ بقره﴾»، عجب قرآن خوبی است. می‌گوید: چه‌ بسا موشک می‌آید می‌ترسی می‌میری خیر توست، «عَسَی اَنْ تَکْرَهُوا شَیئاً ﴿۲۱۶ بقره﴾» از یک چیزی بدت می‌آید خیرت است. بیماری می‌گیری خیرت است، تو نمی‌فهمی، عقل نداری. آن دو نفر بنیانگذار اسلام دلخواه شدند. هنوز پیغمبر زنده است گفت «لَعَنَ اللهُ» خدا لعنت کند کسی که «مَنْ تَخَلَّفَ عَنْ جَيْشِ اُسَامَةَ» پشت مدینه چادر فرماندهی است، می‌خواهند به جنگ تبوک بروند، خدا لعنت کند کسی که نرود. برادر اهل‌ سنّت نوکرتم، عزیز دلم، آیا ابوبکر صدیق رفت؟ عمر الفاروق رفت؟ نه؟ لعنت پیغمبر به اینها گرفتار نمی‌شود؟ اثر نمی‌کند؟ نشانه نمی‌رود؟ نه؟

 بعد چه کسی مانع شد پیغمبر وصیت بنویسد؟ حضرت مستطاب عالیجناب عمرالفاروق. چه کسی جرأت می‌کند جلوی پیغمبری که تا حالا در زمین جانشین الله می‌دانستند، بایستد بگوید بیخود کرده می‌خواهد وصیت بنویسد عقل ندارد دیوانه شده؟ چه کسی جرأت دارد‍؟! یعنی اگر علی این حرف را می‌زد اهل‌ سنّت جگر تمام پیروان علی را درمی‌آوردند، می‌گفتند علی جلوی پیغمبر ایستاده، هم مانع وصیت‌ نویسی شده و هم اینکه به پیغمبر فحش داده، در حالی که پیغمبر چشمانش باز است دارد نگاه می‌کند.

 بعد این دو نفر شدند بزرگان اهل سنّت و جماعت، بعد اهل‌ بیت مجبور شدند سر تعظیم به اینها بیاورند. علی با آن‌ همه زورش با ده‌تا حواری در خانه نشست، گفتند بیعت نمی‌کنیم شما باید با ما بیعت کنید، شما دیروز در غدیر خم با من بیعت کردید، آمدند خانه‌اش را آتش زدند، زنش را مصدوم کردند، بچه‌اش را کشتند و با تحقیر و ذلت علی و آن ده نفر را برای بیعت به مسجد بردند. این آغاز قبول شکست ائمة الهداة المهدیین است. در برابر چه؟ یادت نرود گرگ و سگ، منبر و محراب شاشی. از آن روز علی دیگر کوتاه آمد، دیگر هیچ حرفی نزد، خیلی که دلش می‌گرفت می‌رفت سر چاه گریه می‌کرد، روی منبر گریه می‌کرد، در نخلستان مناجات می‌کرد. در مناجات پته این خدا را روی آب انداخت، آبرویش را برد پرده‌اش را برداشت.

 وقتی‌ که می‌گوید «مَوْلایَ یا مَوْلایَ اَنْتَ الٓامِرُ وَ اَنَا المأمُور وَ هَل یَرحَمُ الْمَامُورَ اِلَّا الٓامِرُ» تو به من دستور می‌دهی من اجرا می‌کنم، تو به آنها گفتی غدیر را نابود کنند. بعد حضرت عمرالفاروق چقدر قشنگ گفت، دقیقاً همین حرف علی را او زد، به عبدالله ابن عباس گفت به پسرعمویت بگو از دست ما ناراحت نشود، ما حکومت را از تو نقاپیدیم بلکه خدا قاپید. پسرعمویت پیغمبر هر چه توانست زور زد تو جای او بیایی، خدا آن را خنثی کرد، خدا ابوبکر صدیق را جای او گذاشت (ظهوریاب 94). بعد دیگر، ائمه آمدند تا پایین، همه در تقیه تعظیم می‌کردند تسلیم بودند غیر از ابی‌ عبدالله، یک دانه برای‌ اینکه الگو بشود یک حسین درست شد جلوی آنها ایستاد، آن هم له و لورده‌اش کردند. بقیه ائمه، خود امیرالمؤمنین به جماعت این دو بزرگوار اقتدا می‌کرد، با آنها هم‌‌سفره و هم‌کلام می‌شد، در کوچه و خیابان راه می‌رفت، اسم بچه‌هایش را ابوبکر و عمر گذاشت.

ببین چقدر خفّت و خواری!

 به‌ خاطر اینکه الله ذاتاً کثافت است، علیِ پاک تطهیر را باید به زمین بزند و معاویه را روی او بنشاند بگوید این جسد علی است روی او بنشین و هر کاری می‌خواهی بکن. دختر نابالغش را به عمر می‌دهد. دختر علی ده سالش است، حضرت عمرالفاروق پنجاه سالش است، بعد این مستند می‌شود از اهل سنّت که علی و ابوبکر و عمر یکی بودند‌، شما شیعیان دارید اختلاف می‌اندازید، به این دلیل که علی دختر نابالغش را به عمر داد (6067 و 6084). بعد علتش را امام صادق می‌گوید، می‌گوید: برای اینکه خلافت و ولایت و وصایت را ماستمالی کنند به علی گفتند باید با ما قاطی بشوی. چطوری قاطی بشوی؟ اسم بچه‌هایت را از اسم ما بگذاری. آیا آنها هم اسم بچه‌هایشان را علی گذاشتند؟ ابدا! علی ابوبکر دارد، عثمان دارد، عمر دارد، که در صحرای کربلا له‌ و لورده شدند. امام صادق می‌گوید که یک چنین نقشه‌ای داشتند تا دختر علی را بگیرند، در حقیقت می‌خواستند از علی گروگان بگیرند که کودتا نکند.

 عمرالفاروق. مجبور هستم خیلی احترام کنم چون آن حرفی که من زدم تا حالا کسی جرأت نداشته بگوید، که آن دوتا را مقایسه کند به این دوتا! می‌گوید عمرالفاروق به عموی علی عباس گفت که به علی بگو دخترت را بده به من، عباس به علی گفت که دخترت را بده به او، علی گفت بابا دختر من بچه است ده سالش است، عباس به عمر گفت نمی‌دهد. خوب توجه کنید، آن دوتا را بشناسید ابوبکر و عمر نبودند، من اشتباهی گفتم، شما آن سگ و گرگ را بشناسید. گفت عباس‌ برو به علی بگو اگر دخترت را ندهی دو نفر را گواه می‌گیرم در جمع انصار و مهاجر در مسجد آنها شهادت بدهند علی دزدی کرده من دست علی را قطع می‌کنم، عه عه! زنده باد این محراب و منبر شاشی، خروجی‌اش این است دیگر! علی گفت چه‌ کار کنم؟ گفت بیا او را بردار ببر.

 چه می‌خواستم بگویم، به کجا رفتم!

الان هم چهار پنجم امت محمدی پیروان این دو بزرگوار (ابوبکر صدیق، عمر الفاروق) هستند. آن دوتا به اینها ربط ندارد، یک وقت اشتباه نکنید من از دهانم پرید، آن سگ و گرگ مال اینها نیستند، این یک فیلمی بود رفت. تا الان برادران اهل سنّت و جماعت و متأسفانه برادران شیعه هر چه از این کتاب من‌ درآوردی استفاده می‌کنند، تمام زنده کردن نام این دو بزرگوار است. این دو بزرگواری که پیغمبر گفت چه؟ گفت: من رفتم آن دوتا می‌آیند! اصلاً خیلی باز است، خیلی قشنگ است، درود بر محمد مصطفی، خیلی دارد علنی می‌گوید، دو نفر، دوتا حیوان، بعد این‌ همه جا، مدینه این‌ همه بزرگ است بیایند به محراب و منبر پیغمبر بشاشند. نتیجه‌اش چیست؟ الان شده گروه‌های تروریستی، داعش. هدفش چیست؟ هدفش آن است که در عراق و شامات امارت اسلامی را تشکیل بدهد؛ یعنی عراق و اردن و لبنان و سوریه و فلسطین.

 اینها دقیقاً بچه‌های خوارجی هستند که با علی جنگیدند. آنها می‌گفتند تمام مسلمین کافر هستند غیر از ما، اینها هم همین را می‌گویند. من در آن یازده سال که در انفرادی اوین بودم یکی از بزرگانشان آنجا با من هم‌‌ سلول بود، او می‌گفت تمام دولت‌های اسلامی کافر هستند، تمام مردم غیر از تز دینی که ما داریم، همه مسلمان‌ها کافر هستند. کافر یعنی چه؟ یعنی همه را بکش. این نتیجه آن دو حیوان خبیثی است که آمدند به محراب و منبر پیغمبر شاشیدند، بعد اینها آش شاش می‌خورند تا وقتی مهدی موعود بیاید!

«قَالَ رَسُولُ اللهِ: عَلَى اَنْقَابِ المَدِينَةِ مَلَائِكَةٌ لَا يَدْخُلُهَا الطَّاعُونُ، وَ لَا الدَّجَّالُ».

 این بحث خیلی عالی بود، گرچه خیلی وقت ما را گرفت ولی خیلی عالی بود، به من که خیلی چسبید. می‌دانی این بحث‌ها را گفتن یعنی چه؟ یعنی کمربند انفجاری انتحاری به خودت ببندی و بروی وسط مسلمان‌ها و این مدال را حق‌تبارک و تعالی به من و شما داده. ما این کمربند انتحاری و انفجاری را بستیم ولی نه بین مسلمان‌ها، رفتیم در مرکز تاریخ، تاریخی که این اسناد را به ما منتقل کرده است.

——————————————-

 درس دوم:

دو دینِ معارض کدامند؟

– «اَنَّ رَسُولَ اللهِ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ قَالَ: لَا يَجْتَمِعُ دِينَانِ فِي جَزِيرَةِ الْعَرَبِ».

 الموطأ مالک، بیهقی در کبری ۱۱۴۰۹.

 رسول خدا فرمود: «در جزیرةالعرب دو دین به هم جمع نمی‌آیند». جزیرةالعرب باید یک دین داشته باشد، «وَ مَن يَبتَغِ غَيْرَ الْاِسْلَامِ دِيناً فَلَن يُقْبَلَ مِنْهُ ﴿۸۵ آل عمران﴾» هر کس غیر از اسلام دین دارد از او پذیرفته نیست. بعد یادشان رفت در سوره بقره «لا نُفَرِّق‌ُ بَين‌َ اَحَدٍ مِن‌ رُسُلِه‌ِ ﴿۲۸۵ بقره﴾» را پاکش کنند. اصلاً عمداً این دو بزرگوار (که خداوند سایه آنها را بر سر مسلمین اعم از شیعه و سنّی طولانی بدارد) در این کتاب می‌خواستند یک چیزهایی وارد بشود که پیغمبر مفتضح بشود. دوتا دین اینجا نمی‌گنجد! خب منظور چیست؟ قبلاً گفته بود که اسلام و یهود در جزیرةالعرب نمی‌گنجد، یهودی‌ها را بیرون کنید. چرا اینجا اسم یهود را نیاورد؟ اسلام و چه دینی؟!

 خیلی تحقیقش سنگین است، رسیده به یک مو، اگر دقت نکنی پاره می‌شود، این مو همان عروةالوثقایی است که من و تو را رسانده به «یَأْتِ بِدِينٍ جَدِیدٍ». دوتا دین چیست؟

۱- دین اسلام.

۲- دین اسلام.

عه! چه شد؟ هر دو که دین اسلام شد!

یک دین «يَا اَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مَا اُنْزِلَ اِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ ﴿۶۷ مائده﴾» به قول امام صادق «اَي فِيَّ حَقّ عَلَيّ».

یک اسلام هم اسلام آن دوتا که وارد مدینه می‌شوند. دیگر اسم نمی‌آورم برای شما جا افتاد.

 دین علیه دین، جنگ مذهب علیه مذهب، از همان روز اول شروع شد، از روزی که طناب به گردن علی انداختند و او را برای بیعت با آن دو بزرگوار به‌ زور به مسجد بردند، انشعاب در اسلام شروع شد.

یک دین، کاملاً مغایر است با آن یکی دین! هر دو می‌گویند الله، هر دو می‌گویند محمد رسول‌ الله، هر دو می‌گویند کعبه قبله، هر دو می‌گویند قرآن، ولی این با آن در جنگ است. الان هم کاملاً مشهود است، جنگ بین این دوتا دین در خاورمیانه. دوتا دین!

یک طور دیگر بحث کنیم، دوتا دین:

یکی از آنها همین که رایج است: این اصول دین است، آن فروع دین است، این کتاب است، این قبله است، این سوءالقضا است، این غیبت است، این خدای معارض هم، در صفات و اسماء است.

یکی هم خط تحقیق است.

اینطوری هم می‌شد تفسیر کرد.

 خط تحقیق از همان موقعی که قرآن پیش مسلمان‌ها آمد و حیاتش را آغاز کرد با گفتن «أَ فَلَا تَعْقِلُون ﴿۸۰ مومنون﴾»، «لَا تَشْعُرُونَ ﴿۱۵۴ بقره﴾»، «أَ فَلَا يَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ ﴿٢٤ محمد﴾»، «وَ قَلِیلٌ مِنْ عِبٰادِیَ الشَّکُورُ ﴿۱۳ سبأ﴾»، «لَعَلَّكُمْ تَعْقِلُونَ ﴿۲ یوسف﴾»، جدا کرد. خط تحقیق از غدیر خم آغاز شد. حیدر کرار در هر فرصتی اعلان برائت از این دین کرد. منتها برای چه کسی؟ «لِقَوْمٍ يَعْقِلُونَ ﴿۱۲ نحل﴾» یعنی شما، «لِقَوْمٍ یَشْعُرُون».

همه را جمع کنیم تکرار می‌شود، وقت هم می‌گیرد ولی چاره‌ای نیست باید این روزنه‌ها را گشود.

 علی را می‌فرستاد جلو برای جنگ، یک بار بیماری‌اش را بهانه کرد که نرود، پیغمبر او را کشاند، اصلاً پیغمبر انگار عمداً می‌خواست علی کشته بشود، چون همه‌ جا می‌گفت علی برو جلو، بعداً دیگران رسیدند و پای سفره پیغمبر نشستند، بعد علی را کنار زدند و خانه‌نشینش کردند، بعد علی زیگزاکی مردم را (مخالفین اسلام را) می‌کشت، یعنی یکی را می‌کشت، دو سه‌تا را رد می‌کرد و دوباره می‌کشت، برای اینکه از مقابلینش نفرت ندارد، بازیچهٔ الله است. بعد گفتند چرا این کار را می‌کنی؟ بنده خدا یک توجیهی آورد که آبروریزی نشود، گفت من نگاه به مُقاتل می‌کنم، نگاه به رقیب می‌کنم در وجودش می‌بینم که فرزندش، نوه‌اش، نتیجه‌اش، نبیره‌اش و ندیده‌اش آدم خوبی است، او را نمی‌کشم برای آن است. ببین چطوری با نرم‌افزار کار خودش را کرد.

بعد از شهادت پیغمبر هم قرآن که آورد گفت.

 بعدش هم با بازماندگان پیغمبر جنگید، چه کسی جرأت می‌کند با کسی که پنج وعده می‌گوید «اَشْهَدُ اَنْ لَا اِلَهَ اِلَّا اللهُ و اَشْهَدُ اَنَّ مُحَمَّداً رَسُوُل الله» او را بکُشد؟ چه کسی جرأت می‌کند جز حیدر کرار؟ چرا؟ برای اینکه علی به این دین اعتراض داشت. چه کسی جرأت دارد با زن پیغمبر بجنگد، آن‌ هم چه زنی؟ آبگوشت. چه زنی؟ قرآن زیر لحافش نازل می‌شود. چه زنی؟ پیغمبر گفت نصف دین را من آوردم و نصفش را هم از این مادرجان عایشه بگیرید. چه کسی جرأت دارد با این بجنگد؟ چه کسی جرأت دارد با طلحه و زبیر دست چپ و راست پیغمبر بجنگد؟ چه کسی جرأت دارد با معاویه بجنگد؟ خال المؤمنین، دایی مؤمنین، کاتب وحی، نماینده سه خلیفه‌ بزرگوار؛ ابوبکر، عمر، عثمان در شامات، چه کسی جرأت دارد؟ یک نفر، آن هم علی. برای چه؟ برای اینکه علی از جان خودش گذشته، کارهایی که می‌کند نشان می‌دهد اصلاً اعتراض است.

 همین مناجات «مَوْلایَ یا مَوْلایَ» تمام فقراتش اعتراض است منتها نمی‌فهمند، نه شیعه فهمیده و نه سنی! وقتی می‌گوید «اَنْتَ الحَاکِمُ وَ اَنَا المَحْکُوم وَ هَل یَرحَمُ المَحْکُوم اِلَّا الَحاکِم» یعنی چه؟ یعنی تو حکومت می‌کنی من رعیت تو هستم. یعنی غدیر را تو نابود کردی. پیغمبر را تو کشتی. جلوی وصیت را تو گرفتی. آقایان را بر سر من تو مسلط کردی. خانه‌ام را تو آتش زدی. بچه‌ام رو تو کشتی. زنم را تو مصدوم کردی. خیلی حرف‌ها در این مناجات هست. آنجایی‌ که برای نماز صبح بیدار نشد، یادت هست؟ پیغمبر آمد درب خانه‌اش را زد گفت علی چرا خوابیدی؟ علی چشمانش را مالید نگاهش کرد سلام یا رسول‌ الله. سلام، چرا به نماز نیامدی؟ علی چقدر قشنگ حرف زد، سیلی بود بر صورت دین، گفت یا رسول‌ الله اگر خدا می‌خواست من نماز بخوانم، مرا از خواب بیدار می‌کرد. یعنی جبر مطلق! بعد پیغمبر حرفی برای زدن نداشت که، نوشته‌اند همینطور که از خانه علی دور می‌شد یک آیه‌ای می‌خواند که حاکی بر این است که شما دارید دین را ماستمالی می‌کنید، مدام آن آیه را خواند (7185).

نمی‌دانم چند تا خواندیم؟ برویم خیلی طول کشید، من می‌خواهم هر جلسه ده بیست تا سند بخوانم ولی اینطوری می‌رویم در حواشی، بعد مجبور هستیم، اولاً من نمی‌روم من را هول می‌دهند، صاحب این الهیات هول می‌دهد، و بعد هم این تماثیل و مصادیق اینقدر دلپذیر و دل‌چسب است.

«اَنَّ رَسُولَ اللهِ: قَالَ: لَا يَجْتَمِعُ دِينَانِ فِي جَزِيرَةِ الْعَرَبِ».

———————————————

درس سوم:

طبق این نسخه، پیامبر نباید خود را مسئول هدایت جامعه بداند.

– «مِنْ حُسْنِ اِسْلَامِ الْمَرْءِ تَرْكُهُ مَا لَا يَعْنِيهِ».

 الموطأ امام مالک، ترمذی ۲۳۱۸، ابن ماجه ۳۹۷۶، احمد حنبل در مسند ۱۷۳۷.

 امام سجاد گفت: «پیغمبر گفت که از نشانه‌های نیکِ فرد مسلمان ترک کردن چیزی است که به او ربطی ندارد». به به! یقه چه کسی را بگیریم؟ قرآن چه می‌گوید؟ چقدر جالب است! می‌گوید:

ای محمد!

بفرمایید!

به تو چه مربوط است که مردم هدایت نمی‌شوند؟ عه عه عه! متن قرآن است: هدایت مردم در دست من است. درست؟ حالا این را با آن مقایسه کن، خود پیغمبر چه گفت؟ «از نشانه‌های نیک فرد مسلمان ترک کردن چیزی است که به او ربطی ندارد». به به به، یک آیه می‌زند برجک! این است که می‌گویم بنده خدا این جد بزرگوار ما سر چهارراه ایستاده بدی‌اش این است، خودش تقصیر ندارد «فَاَلْهَمَها ﴿۸ شمس﴾» الهام می‌شود. نخیر آقا الهام نیست وحی است. بله راست می‌گویی!

 وحی فقط به نبی مکرم رسید؟ نه، زنبور وحی دارد، مادر موسی وحی دارد، حواریون عیسی وحی دارد، ملائکه وحی دارد، همه اینها در قرآن است. پس وحی چیز خاصی نیست، همان الهام است!

الان به من الهام شده که اینها را بگویم، یعنی به من الهام شده بروم در آتش، به شما هم الهام شده این‌ همه خطوط فکری را در جامعه جهانی رها کنید و به دنبال من بیایید. به آن دو کشور هم الهام‌ شده که به اینجا موشک بزنند. چه بگوییم! چقدر جالب است!

 پیغمبر گاهی وقت‌ها می‌گفت به من چه، ولی کار از کار گذشته بود. آمدند گفتند که یا رسول‌ الله امسال چه بکاریم که ضرر نکنیم؟ گفت فلان چیز را بکارید. به به حرف پیغمبر که نیست، «مَا یَنْطِقُ عَنِ الْهَوَىٰ اِنْ هُوَ اِلَّا وَحْيٌ يُوحَىٰ ﴿۳، ۴ نجم﴾» خدا گفته، یالا آن را بکارید. آنچه که پیغمبر گفت، به‌ درد نخور درآمد. گفتند یا رسول‌ الله پس چه شد، ما از تو مشاوره گرفتیم؟ سال دیگر گفتند یا رسول‌ الله چه بکاریم؟ گفت من دیگر چیزی نمی‌گویم (5933). می‌دانی چرا؟ چون اینکه یعنی چیزی که به تو ربطی ندارد دخالت نکن. توجه کن، اینجا دادگاه است، قاضی «عقل» است، متهم «دین» است، دین نه، بلکه طرفدارانش. به نفع ظالم قضاوت می‌کند، بعد که می‌فهمد خراب شد می‌گوید که به جهنم می‌روی، سر من را در قضاوت کلاه گذاشتی (1935)! همین؟ این یعنی چه؟ همین حرف خود پیغمبر! آخر تو درس قضاوت خواندی؟ تو قاضی هستی؟ تو به اتکاء وحی سوار مردم شدی. چرا فرشته وحی نیامد در قضاوت به سود آن‌ که ذی‌حق است به تو ارشاد و الهام کند؟

 این «به تو چه مربوط است به پیغمبر»، تا پیغمبر زنده بود به رخش می‌آمد. ازدواج با زن‌هایی که دشمنش بودند، در همین کتاب‌ها هم که سرگذشتش بود. دختر جناب مستطاب ابوبکر، دختر جناب عالیجناب عمر، عایشه و حفصه، اینها دشمن‌های پیغمبر بودند. دلیل می‌خواهی دیگر نه؟ دلیل این است که اینها اینقدر پیغمبر را اذیت کردند. یک سند داشتیم، یادت هست؟ عمر وارد شد، در خانه پیغمبر نه تا زنش هم دورش بودند، عمر گفت که یک چیزی بگویم پیغمبر بخندد، گفتم یا رسول‌ الله زن من گفته به من پول بده، یک سیلی به او می‌زنم درست است؟ پیغمبر خندید، بعد گفت که اینها که دور من هستند، اینها هم همین را می‌گویند.

 دررفت، یک ماه به مسجد رفت، نه تا زن است، از دست کدام فرار کرده؟ ظاهراً از دست همه، ولی از دست دوتا بزرگانشان که گفتم. به چه دلیل؟ این جریان را مسکوت گذاشتند و خاک روی آن ریختند تا کسی نفهمد، چون آبروی این دو بزرگوار می‌رود، این دو بزرگوار، نه آن دوتایی که پیغمبر گفت به مدینه حمله می‌کنند، نه!

عبدالله ابن عباس گفت در زمان زعامت عمرالفاروق به مکه می‌رفتیم، به او گفتم که یک چیزی می‌خواهم بپرسم رویم نمی‌شود می‌ترسم (چون عمر مرد خشنی بود)، می‌شود الان بپرسم؟ چون خیلی وقت گذشته، چند سال گذشته. گفت بپرس، گفت: آن آیه‌ای که در قرآن در محکومیت زن پیغمبر آمد که شما باعث شدید پیغمبر اعتکاف کند و یک ماه از دست شما برود، آن‌ چه کسی بود؟ زنده باد عمر، گفت دختر من بود، دختر ابوبکر بود (6498). این است که می‌گویند ماه پشت ابر نمی‌ماند.

 چند دفعه پیغمبر به عایشه گفت الهی بمیری غسلت بدهم، کفنت کنم، دفنت کنم و از دستت راحت بشوم؟ او هم خیلی راحت صریح گفت عه من را بکشی به سراغ بقیه‌ زن‌ها بروی (7199)؟ یعنی آن پیغمبر را اینطوری می‌شناسد؛ یک آدم شهوتران که هر کس مزاحمش بشود او را می‌کشد. عایشه مزاحم پیغمبر است. باز هم سند از اینها، آیا نخواندیم در سند که عایشه گفت فلان زن پیش پیغمبر آمد اسیر بود، من یک‌ دفعه قلبم ریخت، دیدم خوشگل است الان پیغمبر می‌گوید بفرمایید داخل. گفت یا رسول‌ الله من اسیر هستم می‌شود قیمت فَک رقبه را از من کمتر بگیری ندارم، آزاد بشوم؟ گفت چرا، قیمت چیست، تو قیمتت خودم هستم، بیا (7196)! نگفت هر وقت عایشه با پیغمبر دعوا داشت می‌گفت به خدای ابراهیم قسم؟ پیغمبر خودش این را نگفت؟ گفت: هر وقت از من خوشت می‌آید می‌گویی به خدای محمد قسم، هر وقت از من بدت می‌آید می‌گویی به خدای ابراهیم قسم (4081).

 چرا با اینها ازدواج کردی؟ دقیقاً حرف پیغمبر به خودش است، «مِنْ حُسْنِ اِسْلَامِ الْمَرْءِ تَرْكُهُ مَا لَا يَعْنِيهِ» به تو چه! ما می‌گوییم برو با او ازدواج کن. ما چه کسی هستیم؟ الهام. الهام چیست؟ وحی. وحی کیست؟ باد هوا. می‌گوییم برو بابا دشمنت ازدواج کن. کارهای عجیب‌ غریبی! یادت هست در سند، عایشه به دختر قبیله که اسیر شده بود گفت بدبخت تو می‌خواهی بروی زیر کسی بخوابی که بابایت را کشته؟ شوهرت را کشته؟ برادرت را کشته؟ خب، یک سلطان عاقل این کار را می‌کند؟ نمی‌گوید این من را می‌کشد؟ نه. چرا؟ چون آنجا خدا گفت به تو چه، برو با این ازدواج کن، این قاتلت است باشد. اینطوری که پیش برود ما باید کم صحبت کنیم، خیلی شرحش طولانی می‌شود. چه کار کنیم؟

——————————————-

درس چهارم:

شیطانی که اسم اعظم دارد چگونه نمی‌تواند درب را باز کند و کارهای پیش‌ پا افتاده را بکند؟

(مرتبط با تدریس‌های 5203 و 6043)

– «اَنَّ رَسُولَ اللهِ صَلَّى الله عَلَيْهِ وَ سَلَّم قَالَ: اَغْلِقُوا الْبَابَ وَ اَوْكُوا السِّقَاءَ وَ اَكْفِؤُا الْاِنَاءَ اَوْ خَمِّرُوا الْاِنَاءَ وَ اَطْفِئُوا الْمِصْبَاحَ فَاِنَّ الشَّيْطَانَ لَا يَفْتَحُ غَلَقاً وَ لَا يَحُلُّ وِكَاءً وَ لَا يَكْشِفُ اِنَاءً…».

 الموطأ امام مالک، صحیح مسلم ۲۰۱۲، ترمذی ۱۸۱۲، ابن ماجه ۳۴۱۰، احمد حنبل در مسند ۱۳۸۱۶.

پیغمبر صَلَّى الله عَلَيْهِ وَ آله و سَلَّم فرمود. شما شاهد باشید که من نام این بزرگان را با احترام می‌برم، چون با اینها مشکل ندارم، با ابوبکر و عمر هم مشکل ندارم، اگر شیعه مشکل دارد من مشکل ندارم، چون من یک محقق هستم، یک کاشف هستم، من تلسکوپ را روی تاریخ اسلام گذاشته‌ام و دارم سوژه‌ها را درمی‌آورم.

 پیغمبر فرمود: «درها را ببندید، مشک‌ها را با نخ سفت کنید، ظرف‌ها را وارونه نهید یا آن را بپوشانید، چراغ را خاموش کنید». خب، این حرف‌ها بد نیست خوب است. در را شب می‌خواهی بخوابی ببند، دزد نیاید. مشک آب را کیپ کن که جانور در آن نیفتد. ظرف شسته را وارونه کن که حیوان درون آن نرود. چراغ را خاموش کن که وقتی خواب هستی یک دفعه این چراغ برنگردد خانه آتش نگیرد. خب، همه اینها خوب است. «چرا که شیطان درِ بسته را باز نمی‌کند». مشکل اینجاست! «نخ مَشک را نمی‌گسلد»، ببین چقدر حرف‌های بچه‌بازی است، این چهارراه به رسول‌ الله خیلی خیانت کرد، قسمت اول خوب، حالا شرحش بد. «روپوش را از ظرف برنمی‌دارد، بلکه این موش است که اهل خانه را در عذاب می‌نهد».

 این آقا شیطان که دست‌پرورده‌ آقا الله است روز اول خدای دین او را تسلیح کرد، وقتی‌ که می‌خواست او را از مقامات عالیه خلع کند، او را بیندازد زمین به جان انسان، همه چیز به او داد، هر نوع سلاحی به او داد، کُلت به او داد، مسلسل به او داد، نارنجک به او داد، آرپی‌ جی به او داد، ضد هوایی به او داد، موشک به او داد، بمب به او داد، بمب هسته‌ای به او داد، همه را داد. آن‌ وقت این شیطان اذان و اقامه می‌گویی فرار می‌کند و از مسجد می‌رود، بعد نماز می‌خواهی بخوانی می‌آید. چند بحث قبل بود یادت هست (7242)؟

 اصلاً ببین همه‌اش معارضات است. داد می‌زند، پیغمبر سر چهارراه ایستاده، از هر طرفی یک الهام به او می‌شود. شیطانی که قدرت دارد به حکم الهی به بدن انسان ورود کند، آن وقت این شیطان نمی‌تواند درب خانه را باز کند؟ نمی‌تواند روپوش را از ظرف بردارد؟ نمی‌تواند نخ مشک را باز کند؟ نمی‌تواند ظرف وارونه را برگرداند؟ استدلال! بعد تو می‌خواهی با طرفدار این دین بحث کنی؟ برای چه خودت را اذیت می‌کنی؟ رها کن! حیف اعصاب نیست؟ اینها قربانیان نهضت امام دوازدهم، امام مهدی، امام غایب حجت ابن الحسن العسکری است، اینها فقط باید کشته بشوند، اگر موشک هم اینها را نکشد دست نیرومند مهدی موعود اینها را می‌کشد. چون کسی که با استدلال آدم نشود و از خواب بیدار نشود، باید چه کارش کرد؟ باید او را کشت.

 «اَنَّ رَسُولَ اللهِ قَالَ: اَغْلِقُوا الْبَابَ وَ اَوْكُوا السِّقَاءَ وَ اَكْفِؤُا الْاِنَاءَ اَوْ خَمِّرُوا الْاِنَاءَ وَ اَطْفِئُوا الْمِصْبَاحَ فَاِنَّ الشَّيْطَانَ لَا يَفْتَحُ غَلَقاً وَ لَا يَحُلُّ وِكَاءً وَ لَا يَكْشِفُ اِنَاءً». جالب است! آخر حدیث چه بود؟ می‌گفت این کارها را شیطان نمی‌تواند بکند ولی موش می‌تواند بکند. عجب! بنده خدا این جد ما چه گناهی کرده، حرف‌های چرند را تحت عنوان وحی به او می‌گویند، بعد اینها به دست عقلا می‌رسد، بعد پیغمبر دستپاچه می‌شود، می‌داند اینها چیست، بعد می‌گوید که برای اهالی آخرالزمان سوره توحید را فرستاد که عقلشان زیاد است، با سوره توحید هدایت می‌شوی. به به!

شیطان به این عظمت که چند تا آیه برایش داریم، که خدا به او قول همه مساعدت‌ها را داده نمی‌تواند در مشک را باز کند از در وارد شود، ولی موش می‌تواند.

 دقیقاً هر وقت نگاه به متشرع می‌کنی یاد آن حرف پیغمبر بیفت؛ که من می‌روم و سگ و گرگ می‌آیند به محراب و منبر من می‌شاشند، این را هیچ وقت یادت نرود. هر کس از اینها را می‌بینی بوی گند شاش آن دو نفر را استشمام می‌کنی. در حقیقت اینها که هستند همان‌ها هستند، همان سگ و گرگی که آمدند در مسجد و محراب و منبر شاشیدند. تو آن وقت می‌خواهی با سگ و گرگ بحث کنی؟ چه کار داری؟ یک عده جمع شدند بیچاره‌ها از دست موشک به خانه‌ همدیگر به دهات می‌روند، چقدر عریضه می‌آید که درگیر می‌شوند دعوا می‌کنند سر شریعت! برای چه این کار را می‌کنی؟ تو آمدی از موشک دربروی برو یک جایی آرام بگیر تا جنگ تمام بشود، چرا خودت را اذیت می‌کنی؟ ولی خب تقصیر ندارند، تو همین حرف را به من بزن و می‌زنی، می‌گویی برای چه عصبانی می‌شوی؟ خوب نمی‌فهمند دیگر، می‌خواهی خودت را بکشی! این حرف هم من به تو می‌زنم.

——————————————

درس پنجم:
اگر فقیر بود چرا در پاسخ کمکِ پیامبر، گفت بی‌ نیازم؟

– «اَنَّ رَسُولَ اللهِ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ دَخْلَ الْمَسْجِدِ فَوَجَدَ فِيهِ اَبَا بَكْرٍ الصِّدِّيقَ وَ عُمَرَ ابْنَ الْخَطَّابِ فَسَأَلَهُمَا فَقَالَا اَخْرَجَنَا الْجُوعُ فَقَالَ رَسُولُ اللهِ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ وَ اَنَا اَخْرَجَنِي الْجُوعُ فَذَهَبُوا اِلَى اَبِي الْهَيْثَمِ ابْنِ …..».

 الموطأ امام مالک، ابن عبدالبر در استذکار ١٧٣۵.

خوب گوش کن، اینها افشاگری‌های تاریخ است.

 رسول‌ الله وارد مسجد شد دید ابوبکر صدیق و عمرالفاروق در مسجد نشستند. الان هم وقت مسجد نبود وقت نماز نبود. حالا پیغمبر کار ندارد دیگر بنده خدا. مگر ندیدی به آن خانمش گفتند پیغمبر در خانه چه کار می‌کند؟ گفت: روزها همینطور نشسته با ما ور می‌رود، شب‌ها هم بیرون می‌آید با مردم صحبت می‌کند، شب آفتاب نیست هوا خنک است می‌آید وحی نازل کند (7181).

پیغمبر به آنها گفت برای چه در مسجد هستید؟ حالا خوب است خود آنها نگفتند پس چرا تو به مسجد آمدی الان وقت مسجد نیست!

گفتند که گرسنه‌ایم در خانه غذا نداریم، آمدیم مسجد ببینیم که «اللَّهُمَّ رَبَّنَا اَنْزِلْ عَلَيْنَا مَائِدَةً مِنَ السَّمَاءِ ﴿۱۱۴ مائده﴾» راست است یا دروغ است؟ این آیه است، می‌گوید: حواریون عیسی مدام در راهپیمایی بودند و اسکان نداشتند، از ترس حکومت از این روستا به آن روستا از این شهر به آن شهر، گفتند گرسنه هستیم، چند روز است غذا نخوردیم. عیسی فرمود که دست‌هایتان را بالا بگیرید بگویید که «اللَّهُمَّ رَبَّنَا اَنْزِلْ عَلَيْنَا مَائِدَةً مِنَ السَّمَاءِ ﴿۱۱۴ مائده﴾» غذا به ما بده. خدا شده آشپز، خدا در دین عیسی شده آشپز. آمدیم امتحان کنیم دیگر!

 البته اینها را من می‌گویم در حاشیه، ولی متن همین را می‌رساند. گرسنه هستیم آمدیم خانه خدا، خدایی که می‌گوید «اِنَّ اللهَ هُوَ الرَّزَّاقُ ذُو الْقُوَّةِ الْمَتِينُ ﴿۵۸ ذاریات﴾» من به شما با قدرت کامل روزی می‌دهم. آمدیم ببینیم می‌دهد یا نه! «وَ فِی السَّمَاءِ رِزْقُکُمْ وَ مَا تُوعَدُونَ ﴿۲۲ذاریات﴾» می‌دهد یا نه!

پیغمبر گفت: راستش من هم گرسنه هستم ولی الان وقت آمدن به مسجد نیست. پیغمبر‌ درب نه تا خانه را زده، هیچ‌ کدام غذا نداشتند.

در یک حدیث داشتیم یادت هست؟ درب هر نه تا خانه را زد و گفت غذا دارید؟ گرسنه هستم. گفتند نه‌ فقط آب داریم (6039). بعد یکی از آنها زبان درنیاورد بگوید که یا رسول‌ الله تو گرسنه، من گرسنه، او گرسنه، ما گرسنه، همه گرسنه، پس چرا می‌گویی خدا رزاق است؟ رزق خدا فقر است؟ گرسنگی است؟ بدبختی و بیچارگی است؟ کسی نتوانست بگوید! گرچه اگر هم می‌گفت، می‌دانید جواب رسول‌ الله چه بود؟ تحمل کن به بهشت می‌روی. خیلی راحت!

 دیگر بقیه‌اش مهم نیست. می‌گوید که یکی از انصاریان آمد و این سه نفر را به خانه‌اش دعوت کرد و به آنها غذا داد. بحث سر این است، یادت هست پیغمبر مدام دست می‌کرد در کیسه بیت‌المال طلا درمی‌آورد و در جیب عمر می‌ریخت؟ یادت هست؟! آخرش صدای عمر درآمد گفت یا رسول‌ الله من بی‌ نیاز هستم من فقیر نیستم، چرا اینقدر به من می‌دهی (4072)؟ در پرانتز؛ چرا اینقدر حق حساب به من می‌دهی، حق السّکوت به من می‌دهی؟! خب چطور شد حضرت مستطاب آقاجان عمر آنجا پولدار است و اینجا پول یک دونه نان ندارد؟!

ببین حدیث‌سازی چقدر قشنگ است، ولی یک جایش را باز می‌گذارند برای توی محقق که از آنجا وارد بشوی. می‌گوید: من بی‌ نیاز هستم ولی از شدت گرسنگی آمده در مسجد بیتوته کرده بلکه خدا خجالت بکشد به او غذا بدهد.

 «اَنَّ رَسُولَ اللهِ دَخْلَ الْمَسْجِدِ فَوَجَدَ فِيهِ اَبَا بَكْرٍ الصِّدِّيقَ وَ عُمَرَ ابْنَ الْخَطَّابِ فَسَأَلَهُمَا فَقَالَا اَخْرَجَنَا الْجُوعُ».

خوب گوش کن! «ما را از خانه خارج کرد گرسنگی». یعنی فرق بین این دو بزرگوار که از سران مهاجرین هستند، از اولی‌های بیعت‌کنندگان هستند، از پیغمبر هزارتا معجزه دیدند، چطور شد اینها گرسنه هستند؟ خدایی که عرضه ندارد پیغمبرش را سیر کند که پیغمبر برود در مسجد تا یک نفر دلش بسوزد بگوید بیا، بیا برویم به تو نان و آب بدهم! ای خاک‌ بر سر این الله! می‌گوید: گرسنه‌ام بودم، پیغمبر گفت «فَقَالَ رَسُولُ اللهِ وَ اَنَا اَخْرَجَنِي الْجُوعُ». چقدر جالب است! پیغمبر گرسنه، خلیفه‌اش گرسنه، پیغمبر دست از همه‌ جا کوتاه، خلیفه‌اش هم همینطور! «آبرو می‌رود ای ابر خطا شوی ببار».

 تمام این دین مستندات است برای «لَعَلَّكُمْ یَعْقِلُون»، «لَعَلَّكُمْ يَشْعُرُونَ».

یک نفر عاقل نبود، یکی پیدا نشد بگوید یا رسول‌ الله شما خیلی مهم هستی، کره‌ ماه را از فاصله چند هزار کیلومتری زمین دو نصف کردی. به قول آن صحابی نصفش  پشت کوه افتاد. تو نمی‌توانی غذا از آسمان بگیری؟ غذا از آسمان گرفتن راحت‌تر است یا یک کره را دو قسم کنی؟

«فَذَهَبُوا اِلَى اَبِي الْهَيْثَمِ ابْنِ … الی آخر».

——————————————

درس ششم:

اجتهاد خلیفه در برابر نصّ پیامبر.

– «اِيَّاكُمْ وَاللَّحْمَ فَاِنَّ لَهُ ضَرَاوَةً…».

 الموطأ امام مالک، ابن عبدالبر در استذکار ۱۷۴۴.

عمر ابن الخطاب. یادت نرود، اگر شیعه هم هستی این دو بزرگوار حق حیات به گردن تو دارند، چون هم قرآنت مال اینهاست، هم خلافت مال اینهاست، هم خفه شدن اهل‌ بیت مال اینهاست، هم گوشت کوبیده شدهٔ ابی عبدالله مال اینهاست، اگر راست می‌گویی تو مدام به کربلا می‌روی، دروغگو این کتاب آنها را کنار بگذار، هر چه از این کتاب می‌خوانی، لعن و نفرین علی‌ ابن ابیطالب به سمتت می‌آید، چون خودش گفت، در مسجد جلوی همه به تاریخ منتقل شد، تاریخ هم به کتاب منتقل کرد. مگر نگفت هر کس به کتاب من عمل کند هدایت شده و هر کس به این عمل نکند گمراه است؟ ای گمراه! ببین چقدر سند داری برای کوبیدن متشرع دروغین شیعه، که وجود نازنین مهدی موعود را او دارد زجر می‌دهد، تا آنها هستند این در غیبت است.

عمر ابن الخطاب گفت: «گوشت نخورید». امر و نهی این دو خلیفهٔ بزرگوار رسول‌ الله برای اهل‌ سنّت درس است، دستور است. این را گوش نده که پیغمبر گفت: «حَلَالُ مُحَمَّدٍ حَلَالٌ اِلَی‌ يَوْمِ اَلْقِيَامَةِ وَ حَرَامُهُ حَرَامٌ اِلَی‌ يَوْمِ اَلْقِيَامَةِ» قانون را من وضع می‌کنم، نه، قانون را خلیفه‌اش وضع می‌کند، به نص موارد مختلف که یادآور شدم. از جمله این قانون‌؛ «گوشت نخورید». گوشت نخورید یعنی گوشت حرام است. حکم، حکم خلیفه رسول‌ الله است، خلیفه رسول‌ الله یعنی خود رسول‌ الله، خود رسول‌ الله یعنی دحیة ابن خلیفه کلبی، دحیة ابن خلیفه کلبی یعنی آن چهارراه، آن چهارراه یعنی باد هوا، یعنی الهام، یعنی وحی.

«گوشت نخورید»! بعد پیغمبر چه گفت؟ چقدر حدیث از همین اهل سنّت از گوشت خوردن پیغمبر گفتند. آیا نگفت «اِنَّا مَعَاشِرَ اَلْاَنْبِيَاءِ اَلَّحْمِیُّون» ما پیغمبران گوشت‌خوار هستیم؟ نه اشتباه نکن، نه اینکه مثلاً مانند آن دو نفر گوشتخوار هستند که بعد از پیغمبر می‌آیند، نه نه، اصلاً فکر بد نکن گوشت‌خوار هستیم. آدمخوار که نگفته، چرا فکر بد می‌کنی؟

پیغمبر می‌گوید من گوشت‌خوارم، یکصد و بیست و چهار هزار پیغمبر گوشت‌خوار است، بعد عمر می‌آید می‌گوید گوشت نخورید، آیا این اجتهاد خلیفه در برابر نصّ پیغمبر نیست؟ نه؟ حالا شاید بگویید گوشت مسئله مهمی نیست. مسئله مهمی نیست اما حرکت بد است، پیغمبر یک چیزی را که تبلیغ می‌کند می‌گوید من مصرف می‌کنم، این می‌آید می‌گوید نخورید.

چقدر پیغمبر را دیدند، در این کتاب‌ها ثبت‌ شده که پیغمبر ران کباب شده گوسفند را در دستش گرفته بود می‌خورد! در مورد وضو آوردند که خوردن، وضو را باطل نمی‌کند. به چه دلیل؟ دیدیم پیغمبر لنگ گوسفند را، پاچه گوسفند را داشت می‌خورد، بعدش هم وضو نگرفت، یعنی وضو داشت تجدید وضو نکرد، نماز خواند. از چیز کوچک شروع می‌کنند به بزرگ برسد. بعد می‌گویند: این دو بزرگوار بغل پیغمبر دفن شدند. آخر پارتی اینها مادرجان عایشه بود، اینها می‌گویند پیغمبر گفت: من هر جا مُردم، آنجا قبر من است. در خانه عایشه مرده، همان جا من را باید دفن کنید. ابوبکر مُرد، بابایم است برد بغل پیغمبر دفن کرد. عمر که دیگر عمویت نیست؟ دوست دارم. اینها را بغل پیغمبر دفن کرد، که در خانه خودش است. بعد امام حسن مجتبی که همین‌ها او را کشتند، می‌خواستند بغل پدربزرگش رسول‌ الله دفنش کنند، این مادرجان عایشه آمد گفت نمی‌گذارم. بنی‌هاشم شمشیر کشیدند که باید اینجا دفن بشود، بنی مروان حاکم مدینه دستور داد تابوت امام حسن مجتبی را تیرباران کردند.

«اِيَّاكُمْ وَاللَّحْمَ فَاِنَّ لَهُ ضَرَاوَةً».

——————————————

درس هفتم:

معارضات اعتقادی که جبر مطلق را به تمسخر می‌گیرد.

– «رَأَى عَامِرُ ابْنُ رَبِيعَةَ سَهْلَ ابْنَ حُنَيْفٍ يَغْتَسِلُ فَقَالَ مَا رَأَيْتُ كَالْيَوْمِ وَ لَا جِلْدَ مُخَبَّأَةٍ فَلُبِطَ سَهْلٌ فَأُتِيَ رَسُولُ اللهِ فَقِيلَ يَا رَسُولَ اللهِ هَلْ لَك فِي سَهْلِ ابْنِ حُنَيْفٍ وَ اللهِ مَا يَرْفَعُ رَأْسَهُ فَقَالَ هَلْ تَتَّهِمُونَ لَهُ اَحَداً قَالُوا نَتَّهِمُ….».

الموطأ امام مالک، ابن ماجه ۳۵۰۹، احمد ابن حنبل در مسند ۱۵۹۸۰.

 ابو امامه ابن سهل ابن حُنَیف، از خبرگزاران این حدیث، گفت: «عامر ابن ربیعه، سهل ابن حُنَیف را در وقت غسل کردن دید (غسل جنابت، غسل جمعه)، گفت تاکنون چنین پوست شاداب و زیبایی ندیدم». در جزیرةالعرب که عمدتاً پوستشان‌ تیره است، زرد است، آفتاب خورده است، سوخته است. می‌گوید دیدم عجب بدنی دارد. «سهل دچار صرع شد». یعنی چه؟ یعنی چشم خورد، چشم‌ زخم! افتاد، در لحظتاً، همان موقع تا این گفت چه پوست خوشگلی داری بیماری صرع گرفت «و افتاد». چقدر قشنگ حدیث درست می‌کنند، هرگز احادیث  ملانصرالدین به اینها نمی‌رسد.

 «او را به نزد پیغمبر آوردند، گفتند: ای رسول خدا آیا می‌توانی برای سهل ابن حُنَیف کاری انجام دهی؟ به خدا سوگند سر از زمین برنمی‌دارد». سرگیجه دارد سرش سنگین شده. بعد اینها از کجا فهمیدند صرع است؟ آیا آزمایش پزشکی کردند؟ عکسبرداری کردند؟ کسی که صرع دارد دست‌ و پا می‌زند، اینجا ننوشتند دست‌ و پا می‌زد، افتاد زمین. حالا جراحی‌های بی‌ عقلی دین را دقت کنید، مخاطب وقتی‌ که سوسمارخور باشد، از آدم‌کشی خوشش بیاید، زن دیگری را نبیند برای او باشد می‌خواهد برای خودش باشد، همین است دیگر!

 رسول خدا فرمود: آیا کسی را در این رابطه متهم می‌دارید»؟ او را که نکشتند. منظور از متهم چیست؟ یعنی چشم خورده. «گفتند: عامر ابن ربیعه»! بله، او دید گفت عجب پوست قشنگی دارد. «پس رسول خدا عامر را فراخواند، سپس از او خشمگین شد». یا رسول‌ الله تو که طبیب هستی برای چه اینقدر طولش می‌دهی؟ سریع او را خوب کن! تو یک بیماری که چند دقیقه قبل به زمین افتاده را نمی‌توانی شفا بدهی، می‌گویی چشم زخم است، اما وقتی‌که کلنگ می‌زنی به آن سنگ که مسجد بسازید، جرقه زد، گفتی ایران را دیدم با همه ثروتش مال شماست (7227)، که یک‌ دفعه همان موقع عمرالفاروق هورا کشید و گفت خودم تصاحبش می‌کنم، بعد به سردارش گفت برو این ایران حاصلخیز را بردار بیاور. حالا اگر ایران یک کشور بدبخت و بیچاره‌ای بود عرب‌ها واردش می‌شدند؟ نه! ایران طلا دارد، نفت دارد، گاز دارد، اورانیوم دارد، گُل است، حیف است دست ایرانی باشد باید دست الله باشد با رفیق‌هایش!

 عامر آمد، پیغمبر گفت جریان چیست؟ عامر گفت هیچی، باور کن من کاری نکردم، دیدم لخت بود داشت غسل می‌کرد گفتم عجب بدن قشنگی دارد. همین! «سپس از او خشمگین شد». جنایت کرده! و فرمود: «چرا برخی از شما برادر دینی خود را می‌کشد»؟ عه! برو جلو ببین چه خبر است! این گفته چه بدن قشنگی دارد، پیغمبر می‌گوید تو او را کشتی. استدلال دین را نگاه کن! «اَرْسَلْنَا رُسُلَنَا بِالْبَيِّنَاتِ وَ اَنْزَلْنَا مَعَهُمُ الْكِتَابَ وَالْمِيزَانَ ﴿۲۵حدید﴾» این است! «چرا برخی از شما برادر دینی خود را می‌کشد؟ همانا بگویید بارک‌الله»، هر موقع دیدید نگویید چه قشنگ است، بگویید بارک‌الله!

 حالا اینجا یک ترمز بکن برویم در اوراق تاریخ. یادت هست؟ سندها را مرور کنیم! پیغمبر درب خانه را باز کرد، درب خانه پوشیده بود قفل نبود، بدون اجازه صاحبش در را باز کرد، دید زن این بنده خدا دارد غسل می‌کند، بعد دیگر غسل را که با شورت نمی‌کنند، پشتش به پیغمبر بود، یکی نبود به پیغمبر بگوید تو این را چشم زدی، این کجا، بدن آن کجا! پیغمبر برای اینکه برگردد، پشت را دیده جلو را هم ببیند، گفت «فَتَبَارَکَ الله اَحْسَنُ الْخَالِقِینَ ﴿۱۴ مومنون﴾»، این بدبخت برگشت، دید عه پیغمبر است (7202). حالا اینجا می‌گوید که مثل من یک چیز خوشگل دیدید، من نگفتم به به عجب پر و پاچه‌ای داری، نه، آیه خواندم، خودش برگشت، می‌خواست برنگردد. خب تو چرا وارد خانه شدی؟ مگر نمی‌گویی بدون اجازه وارد نشوید؟ این متن آیه است، می‌گوید: می‌خواهید وارد خانه‌ای شوید اجازه بگیرید. حالا این صحابی است باشد، تو ولیّ امر هستی باشد! آیا قانون قرآن برای همه است یا فقط برای مردم؟

 «به خاطر آن خود را شستشو ده»!

به خاطر این کسی که چشم خورده، درجا صرع گرفته، درجا به زمین افتاده، به عامر می‌گوید که خودت را بشوی.

«عامر صورت، دو دست، دو آرنج، دو زانو و اطراف دو پایش را شست، شلوارش را در ظرف آب انداخت». ببین چشم چقدر اثر دارد، وقتی که می‌زند، شلوار و شورت پیراهن، همه را می‌زند می‌رود تا بیماری صرع بدهد. «بعد آن بر وی ریخته شد». یعنی همین که این کارها را با آن کردند. «و سهل همراه مردم روانه شد و مشکلی برای او پیش نیامد».

 یک سوال: یا رسول‌ الله تو ده هزارتا کلام داری ضد این، در باب جبر مطلق، هر چه خدا خواست همان شود، آیا صرع را خدا خواست برای این شخص؟ پس چرا او که چشمش زده مؤاخذه‌اش می‌کنی؟ آیا اراده خدا را با شست‌ و شو می‌شود تغییر داد؟ یعنی اینقدر حکومت خدا الکی است؟ شعار اسلام چیست؟ «مَا شَاءَ اللهُ؛ آنچه که الله بخواهد». یعنی این چشم نخورده، خدا خواسته. «اِنْ شَاءَ اللهُ؛ اگر خدا بخواهد». اگر خدا بخواهد این شفا پیدا کند. دربارهٔ «لَا حَوْلَ وَ لَا قُوَّةَ اِلَّا بِاللّهِ» چه گفت؟ «لَا حَوْلَ» نیست قدرتی «وَ لَا قُوَّةَ» نیست حاکمیتی بر تقدیرات و سرنوشت تو «اِلَّا بِاللهِ اَلْعَلِيِّ اَلْعَظِيمِ». حَوْل می‌دانی یعنی چه؟ یعنی محیط، یعنی محور، یعنی اسکلت تو، قالب‌بندی تو، سرنوشت تو، موقعیت تو، منافع تو، مقاصد تو، همه هیچ، «اِلَّا بِاللهِ اَلْعَلِيِّ اَلْعَظِيمِ» او اراده کند. آن وقت چشم‌زخم می‌تواند در برابر «لَا حَوْلَ وَ لَا قُوَّةَ اِلَّا بِاللهِ اَلْعَلِيِّ اَلْعَظِيمِ» قد علم کند؟

 مانند حرف آنجا، موش می‌تواند درِ کیسه را باز کند، درِ خانه را باز کند، ظرف را برگرداند، روپوش را از ظرف بردارد، ولی شیطان نمی‌تواند. شیطان با این عظمت!

«رَأَى عَامِرُ ابْنُ رَبِيعَةَ سَهْلَ ابْنَ حُنَيْفٍ يَغْتَسِلُ فَقَالَ مَا رَأَيْتُ كَالْيَوْمِ وَ لَا جِلْدَ مُخَبَّأَةٍ فَلُبِطَ سَهْلٌ فَأُتِيَ رَسُولُ اللهِ فَقِيلَ يَا رَسُولَ اللهِ هَلْ لَك فِي سَهْلِ ابْنِ حُنَيْفٍ وَ اللهِ مَا يَرْفَعُ رَأْسَهُ فَقَالَ هَلْ تَتَّهِمُونَ لَهُ اَحَداً قَالُوا نَتَّهِمُ… الی آخر».