«گشایش درهای جدید برای خلقت نوین 887» 30-01-1405
الحق بده لطفی که وطن در حرج است
این میهن ما پر شرر و دردسر است
این گذرنامهٔ منتظرِ مخلصِ محققِ متعهد به آرمان انتظار است:
حقیقتاً که حقِّ ما حقیقت وجود است
حق، تو بگو کلام خود، کار خطر تمام است
خطر، سوءالقضا است، غیبت است، «الدُّنْیَا مَلْعُونٌ» است، «وَ مَلْعُونَةٌ وَ مَا فِیهَا» است، «وَ مَا الْحَياةُ الدُّنْيا اِلَّا لَعِبٌ وَ لَهْوٌ ﴿۳۲ انعام﴾» است.
حقم تو بگیر ای ذوالْحق
ادیان و مذاهب شده ناحق
جنگ سه دین با ملت ایران؛ اسلام، مسحیت، یهود. مسحیت و یهودیت میزند، اسلام باید دفاع کند اما نمیآید، یعنی با آنها دارد همکاری میکند.
یا اِله الْحق نگر ملت شکایت میکند
از فشار این غم عُظمیٰ، خراب است و حکایت میکند
دیگر زبان اعتراض به خدا را هم ندارند، چون فایده ندارد. «و لَا یُمكِنُ الفِرارُ مِن حُکومَتِك» از دست خدای بانی سوءالقضا که ما را بدون خواسته و تحمیلاً به اینجا آورده، و از باب معذّب (یعنی شکنجهگر) به ما روزی میدهد گوش شنوا ندارد. «اَسْمَعَ اَلسَّامِعِينَ» شعار است، «سميعُ الدُّعاءِ» کلک است.
غم عظمیٰ نه گرسنگی است، نه تشنگی است، نه بیماری است، نه فقر و نداری است، نه موشک و بمب است، بزرگترین غصهٔ مردم ایران بی کسی است، بی پناهی است! تا حالا خیال میکردند یک خدایی هست که از آنها حفاظت میکند، تا اینکه نوبت امتحان خدا رسید. یک عمری در سجده آخر نماز گفتیم «يَا خَيْرَ اَلْمَسْئُولِينَ وَ يَا خَيْرَ اَلْمُعْطِينَ وَ اُرْزُقْنِي وَ اُرْزُقْ عِيَالِي… فَاِنَّكَ ذُو اَلْفَضْلِ اَلْعَظِيمِ»، ای بهترین مسئول، ای بالاترین عنایتکننده، من روزی میخواهم، مخلوق تو هستم، مصنوع تو هستم، مرزوق تو هستم، به من و خانوادهام کمک کن، پرده رفت کنار دیدیم «فَاللّٰهُ خَيْرٌ حٰافِظاً وَ هُوَ اَرْحَمُ اَلرّٰاحِمِين {۶۴ یوسف}»، یعنی همکاری با دشمن در نابودی ایران!
این درد دل ملت ایران است که نمیتوانند بغض خودشان را نسبت به الله اعلام کنند:
الحق که منم کشتهٔ این دین و خدایش
چون مرده به گورم، به حیاتم ظلماتش
یک عمری شعار ما مذهبیون این بود: «اللَّهُ نُورُ السَّمَاوَاتِ وَالْاَرْضِ {٣۵ نور}»، ولی الان این ملت در عمق ظلمت و سیاهی بلایا گیر کردند، معلوم شد الله نور است برای خانواده خودش، برای محبین خودش، برای مبلّغین خودش، الباقی مردم حشراتُ الْاض هستند.
این زمزمهٔ توست، هر وقت بین در و دیوار غیبت، زمن الکلاب، زمن الذئاب، زمن الاشرار، زمن العقارب گیر کردی این را بخوان.
این عریضهٔ مستضعفینِ مضطرِ مضطربِ مغرمِ محرومِ مسجونِ محبوسِ ممنوعِ مغضوبِ مغصوبِ مقتول است:
به حقِّ حق، که حق من فنا شده
حق من چیست؟ «وَ لَقَدْ کَرَّمْنَا بَنِي آدَمَ ﴿۷۰ اسراء﴾»، «لَقَدْ خَلَقْنَا الْاِنْسَانَ فِي اَحْسَنِ تَقْوِيمٍ ﴿۴ تین﴾»، «أَ مَّن یُجیبُ المُضطَرَّ اِذَا دَعاهُ وَ یَکشِفُ السُّوءَ ﴿۶۲ نمل﴾»، «ادْعُونِي اَسْتَجِبْ لَكُمْ ﴿۶۰ غافر﴾»، «وَ اِذَا سَأَلَک عِبَادِی عَنِّی فَاِنِّی قَرِیبٌ اُجِیبُ دَعْوَةَ الدَّاعِ ﴿۱۸۶ بقره﴾»، اینها حق ماست، ای خدا تو در کتابت به آن اعتراف کرد، به قضاوت هزار و چهارصد و چهل و چهار سال محکمه تاریخ به زعامت عقل!
حالا بگو، این حال و روز ماست به محضر حقّ مطلق، ذات اقدس کبریایی، فرمانروای هستی، فرمانده گیتی، زعیم آفرینش:
مرگ مرا، تشنه مرا، زلزله آغشته مرا
فراوردهٔ تو در طلوع هزار و چهارصد ساله به ایران مظلوم این است.
مرگ مرا، تشنه مرا، زلزله آغشته مرا
حالا اینجا رو به سوی حقیقت پرستش و عبودیت میکنیم که مربوط به عقلا و با شعورها است:
لطف تو را، مهر تو را، وعده در این عصر تو را