با کلیک به روی هر دکمه فقط دسته بندی مربوطه نمایش داده میشود.


تدریس 7246 تاریخ 405.01.18

7246                   1405-01-18

۱- قوانین جاهلی، محل نگاه دین!

۲- تنش می‌خارد و دنبال فتوای دینی می‌رود.

(مرتبط با تدریس‌های 7196 و 6431)

۳- نیرنگ با سلاح دین!

۴- برای رنگ مو و رنگ کفش و موارد پیش‌پا افتاده دستور دارد ولی برای این مورد فرمانی ندارد.

(بازخوان از تدریس‌های 7156 و 1935)

۵- تعریف می‌کند و کتک می‌خورد.

۶- این‌گونه است نظام قضاوت اسلام.

۷- دینی که آغازش قتل باشد سرانجامش هم کشتن است.

(بازخوان از تدریس 6250)

۸- آیا چنین صحنه‌ای پیش می‌آید؟

۹- صاحب انتشاراتی حدیث که فقیه است، حکم شرعی را نمی‌داند.


درس اول:

قوانین جاهلی، محل نگاه دین!

– «… جَاءَتْ امْرَأَةٌ اِلَى رَسُولِ اللهِ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ، فَقَالَتْ: يَا رَسُولَ اللهِ، اِنَّ ابْنَتِي تُوُفِّيَ عَنْهَا زَوْجُهَا، وَ قَدِ اشْتَكَتْ عَيْنَیْهَا، اَفَتَكْحُلُهُمَا؟ فَقَالَ رَسُولُ اللهِ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ: «لَا» مَرَّتَيْنِ اَوْ ثَلَاثاً، كُلَّ ذَلِكَ يَقُولُ: «لَا» ثُمَّ قَالَ: «اِنَّمَا هِيَ اَرْبَعَةَ اَشْهُرٍ وَ عَشْراً، وَ قَدْ كَانَتْ اِحْدَاكُنَّ فِي الجَاهِلِيَّةِ تَرْمِي بِالْبَعْرَةِ عَلَى رَأْسِ الحَوْلِ…».

 کتاب الموطأ امام مالک، کتاب‌های برگرفته از آن: صحیح بخاری ۵۳۳۷، صحیح مسلم ۱۴۸۹، ترمذی ۳۵۰۲، ابن ماجه ۲۰۸۴ است.

 «زنی به نزد رسول خدا آمد و گفت: ای رسول خدا داماد من مرده، دخترم چشم درد دارد (خیلی گریه کرده چشم‌ درد دارد)، آیا می‌توانیم به چشمان وی سرمه بمالیم برای درد؟ رسول خدا فرمود: خیر. دو سه بار این فرمایش را تکرار نمود»، چشم زن شوهر مرده درد می‌کند باید به احترام شوهرش درد را بکشد و دارو مصرف نکند.

فرمود: «عده‌ زن چهار ماه و ده روز است، در زمان جاهلیت، زمانِ انتظار یک سال بود». وقتی مرد بمیرد زن باید چهار ماه و ده روز از حیطه زندگی خارج بشود. زن بمیرد چه؟ آیا مرد عده دارد؟ این هم یک وجهی در سرکوب زنان!

«و طی رسمی در این مدت پشت‌سر یا جلوی فرد مرده (خوب گوش کنید ببینید آینهٔ دین چیست) پشکل گوسفند می‌ریختند».

طی مراسمی رسمی در این مدت پشت‌سر یا جلوی فرد مرده پشکل می‌ریختند!

 محدث می‌گوید که توضیح خواستم از کسی که این قضیه را برای پیغمبر تعریف کرده، «گفتم چگونه این عمل صورت می‌گیرد؟ گفت: زن زمانی‌که شوهرش فوت می‌کرد به جایگاه گوسفندان که چهاردیواری کوچکی بود می‌رفت». دین یعنی این! مشرکین هم دین دارند دیگر، دین خودشان، تازه دینشان با اسلام مشترک است، چون اینها می‌گویند بت‌هایی که در کعبه گذاشتیم خدا نیستند بلکه اینها شفیع و واسطه ما هستند، هر خدایی یک اسمی دارد، وقتی مریض هستیم می‌رویم کنار خدایی که نوشته شفا. وقتی فقیر هستیم می‌رویم کنار مجسمه‌ای که نوشته ثروت. همینطوری! همان کاری که اسلام می‌کند، اسماء و صفاتی که به خدا نسبت می‌دهد اسماء و صفاتی است برای انسان.

 این که من عرض کردم «خدای خدایان را رجم کنید (خلقت نوین 879)»، که حالا من یادم نمی‌آید، دوباره این موکل آمده، منظور این است: هر دینی برای خودش یک خدا دارد که این خدا آن خدای دین را قبول ندارد. می‌دانی برای چه؟ برای اینکه خدای یهود، پیامبر مسیحیت را شکنجه داد، دربه درش کرد، او را بیابان‌گرد کرد و بعد هم او را به صلیب کشاند. خدای مشرکین با اسلام در افتاد تا آنجایی‌ که زورش می‌رسید، بعد خدای اسلام پیروز شد. خدای اسلام پیروز شد و اینها را کشت، بعد رفت سراغ مسیحی‌ها. مسیحی‌ها اهل کتاب هستند، پیغمبر دارند، دین دارند باید کشته بشوند یا مسلمان بشوند. بعد به سراغ یهودی‌ها رفت، بعد به سراغ زرتشتی‌ها رفت، اینها هر کدام یک خدا دارند. خدای اسلام خدای مسیحیت را قبول ندارد به‌ دلیل اینکه با مسیحی‌ها می‌جنگید، اروپا مسیحی بود.

 چند تا خدا داریم؟ اسلام برای خودش خدا دارد. مسیحیت برای خودش خدا دارد. یهودیت برای خودش خدا دارد. بت‌پرست برای خودش خدا دارد. بازماندگان دین ابراهیم برای خودشان خدا دارند. کمونیست‌ها، چین کمونیست یک‌ و نیم میلیارد جمعیت برای خودشان خدا دارند. مجموعه این خدایان می‌شود خدایان کره زمین. رئیس اینها کیست؟ مشیت. مشیت چیست؟ سوءالقضا، غیبت، آزار، اذیت، فقر، بیچارگی، بمب، موشک، نابودی. پس «خدای خدایان را رجم کنید» که من نگفته‌ام بلکه این فرشته گفته، سندش این است. رجم می‌کنیم سوءالقضا را که رقیب حُسن القضاء است، البته بالاتر بخواهیم برویم مصلحت یک محقق نیست که بالاتر از مشیت را بخواهد رصد کند، چون دیگر اطلاعاتی نداریم، اخبار و اطلاعات انسان تا مشیت است. چرا خدای مذاهب باهم فرق دارد؟ به‌ خاطر اینکه آنها را به جان همدیگر می‌اندازد، همانطوری که الان در زمین فوتبال ایران می‌بینید، درگیری ادیان کره زمین!

 گفت: «زمانی‌ که زن، شوهرش فوت می‌کرد (در قبل‌ از اسلام) به جایگاه گوسفندان که چهاردیواری کوچکی بود می‌رفت و بدترین لباس‌هایش را می‌پوشید و از بوی خوش استفاده نمی‌کرد». بوی پشکل بوی مستراح می‌داد، این ارزش زن است!

«تا یک سال بدین منوال سپری می‌کرد». ببین، بدبخت چقدر مرض می‌گرفته، آدم در طویله زندگی کند، طویله کوچولو، یک اتاق است که یک اسب یک خر جایش می‌شود باید آنجا زندگی کند، روی یک تشک پشکل و بالش پشکل. زمستان چه می‌شود؟ تابستان چه می‌شود؟ غذایش چه می‌شود؟ تخلیه‌اش چه می‌شود؟

«سپس با چهارپایی مانند خر یا گوسفند یا پرنده‌ای می‌آمد و آن را با چیزی مانند نشره مسح می‌کرد و چه‌ بسا به چیزی که آن را مسح می‌کشید که مرگ او را در پی داشت». وای! همین که گفتم زن بدبخت به احترام مرد! ببین چقدر مرد حاکم بوده، البته باز هم می‌گویم ما عریضه داریم از زنانی که بر مردها حاکم هستند ناله مردها درآمده، آن‌ به جایش محفوظ است، حالا فعلاً بحث ما این است.

 «و چه‌ بسا که به چیزی آن را مسح می‌کشید که مرگ او را در پی داشت».

در مدت یک‌ سال هیچ‌ گونه مسائل بهداشتی رعایت نشده، همان‌ جا می‌شاشیده، چیزی هم نداشته خودش را (جلو و عقب را) پاک کند، «و در نهایت کثافت و حقارت زندگی می‌کرد، سپس پشکل‌ها را بیرون آورده و دور می‌ریخت و بعد از آن اگر می‌خواست بازمی‌گشت»، وقتی سر سال تمام می‌شد. حالا این را چرا جلوی پیغمبر می‌گوید؟ برای اینکه پیغمبر می‌خواهد بگوید ما هوای زن‌ها را داریم، زن در قبل‌ از اسلام این بوده. بعد یک نفر نبود که با پیغمبر‌ محاجه کند بگوید زن اسیر شهوت است.

 در بعضی از روایت‌ها هم هست که می‌گوید شهوت زن شصت برابر شهوت مرد است. شهوت زیاد به او دادی، قدرت مقاومت هم که گرفتی؛ «خُلِقَ الْاِنْسَانُ ضَعِيفاً ﴿٢٨ نساء﴾»، اسیر تیرهای شیطان هم که کردی؛ «فَاَلْهَمَها فُجُورَها ﴿۸ شمس﴾»، حالا این زن رفته زیر یک نفر خوابیده، شوهر هم دارد، برای چه این کار را کرده؟ محکمه عدل اگر باشد می‌گوید برای چه این کار را کردی تو که شوهر داری؟ یا می‌گوید که شوهرم ده تا زن دارد به من نمی‌رسد شهوت من زیاد است یا اینکه می‌گوید خرجی من را نمی‌دهد و من مجبورم بروم بدهم خرجی‌ام تأمین بشود. اینها را خدای اسلام نمی‌فهمد عقل ندارد، چون در بین متشرعین وحی مقدم بر عقل است.

بله این هم از این!

 «جَاءَتْ امْرَأَةٌ اِلَى رَسُولِ اللهِ فَقَالَتْ: يَا رَسُولَ اللهِ، اِنَّ ابْنَتِي تُوُفِّيَ عَنْهَا زَوْجُهَا وَ قَدِ اشْتَكَتْ عَيْنَیْهَا، اَفَتَكْحُلُهُمَا؟ فَقَالَ رَسُولُ اللهِ «لَا» مَرَّتَيْنِ اَوْ ثَلَاثاً، كُلَّ ذَلِكَ يَقُولُ: «لَا» ثُمَّ قَالَ: «اِنَّمَا هِيَ اَرْبَعَةَ اَشْهُرٍ وَ عَشْراً، وَ قَدْ كَانَتْ اِحْدَاكُنَّ فِي الجَاهِلِيَّةِ تَرْمِي بِالْبَعْرَةِ عَلَى رَأْسِ الحَوْلِ».

معلوم می‌شود این داستان را خود پیغمبر تعریف کرده، راوی می‌گوید پیش زینب همسر پیغمبر بودم او برایم تعریف کرد که پیغمبر این کار را کرد.

———————————————–

درس دوم:

تنش می‌خارد و دنبال فتوای دینی می‌رود.

(مرتبط با تدریس‌های 7196 و 6431)

– «…. لُؤی اِلَی رسول الله صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ فَقَالَتْ يَا رَسُولَ اللهِ كُنَّا نَرَى سَالِماً وَلَداً وَ كَانَ يَدْخُلُ عَلَيَّ وَ اَنَا فُضْلٌ وَ لَيْسَ لَنَا اِلَّا بَيْتٌ وَاحِدٌ فَمَاذَا تَرَى فِي شَأْنِهِ فَقَالَ لَهَا رَسُولُ اللهِ – صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ اَرْضِعِيهِ خَمْسَ رَضَعَاتٍ فَيَحْرُمُ بِلَبَنِهَا وَ كَانَتْ تَرَاهُ ابْناً مِنْ الرَّضَاعَةِ فَأَخَذَتْ بِذَلِكَ عَائِشَةُ اُمُّ الْمُؤْمِنِينَ فِيمَنْ كَانَتْ تُحِبُّ اَنْ يَدْخُلَ عَلَيْهَا… ».

 کتاب الموطأ از امام مالک، کتاب‌هایی که این حدیث را ارسال کرده‌اند: کتاب صحیح بخاری ۵۰۸۸، کتاب ابوداوود ۲۰۶۱، کتاب نسائی ۳۲۲۳، کتاب احمد حنبل در مسند ۲۶۲۳۹ و ۲۶۳۹۰.

 یک نفر آمد یک غلام (نوکر) داشت، او را به پسر خواندگی خود قبول کرد. حتماً سفید پوست بوده، چون سیاه‌ پوست را که پسرخوانده نمی‌کنند، البته سفید پوست در آن منطقه‌اش نیست، زردپوست متمایل به سیاه. همان‌ گونه که رسول خدا زید ابن حارثه را فرزند خوانده خود انتخاب نمود. ابو حذیفه برای سالم زن گرفت و او را چون پسر خود می‌دانست، سالم با دختر خواهرش فاطمه ازدواج کرد و آن زن آن زمان از نخستین مهاجرین و از بهترین دوشیزگان یا بیوه زنان قریش به شمار می‌رفت. زمانی‌ که خدا در قرآن در باب زید ابن حارثه آیه نازل کرد؛ آنان را به‌ نام پدرانشان بخوانید نه به‌ نام پدرخوانده، و اگر پدرانشان را نشناختید پس برادران دینی و یاران شما هستند. هر یک از آن فرزند خواندگان به نزد پدر خویش برگردانده شد و اگر یکی از آنها مجهول بود به برادر دینی‌اش سپرده می‌شد. سهله دختر سهیل زن ابو حذیفه از قبیله بنی عامر به نزد پیغمبر آمد، گفت: ای رسول خدا ما سالم را همواره فرزند خود پنداشتیم و او در منزل من بوده و مرا بدون حجاب دیده زیرا ما یک اتاق بیشتر نداشتیم. بی‌ حجاب یعنی درمی‌آورده، برای موقع خواب که دیگر مثل این فیلم‌ها نیست که حمام رفته با روسری، در رختخواب با روسری. اتاق کوچک است این پسر خوانده با آن دوتا! گفت امر شما چیست؟

خب نمی‌تواند که در خانه‌اش مدام روسری سرش باشد.

رسول خدا فرمود: او را به‌ اندازه‌ پنج بار شیر بده.

 مشابهش را برای شما گفته‌ام، اینکه می‌گوید ریش و قیچی دست خودمان است و هر طوری بخواهیم بگوییم، می‌گوییم قال الله، همان است. زن شوهردار را بخواهی بکنی باید بروی رجم بشوی، ولی مجاهد فی‌ سبیل‌ الله زن شوهردار را در حالی که شوهرش را کشته دارد دست‌ و پا می‌زند و در خون می‌غلتد همان‌ جا لباسش را درمی‌آورد و کارش را می‌کند، آن حلال است. یک بام و دو هوا! تو اسم خدا را رویش بگذار هر کاری خواستی بکن. این حُقهٔ دین است، همه ادیان! اسلام، مسیحیت، یهود، زرتشتیت، بی‌ دین، کمونیست، همه آنها، همه آنها حافظ حوزه منافع خودشان هستند.

 پنج دفعه به او شیر بده تا با خوردن شیر بر تو محرم شود. زن گفت: چگونه او را شیر دهم در حالی‌ که مرد بالغی است؟ پیغمبر خندید. از اینکه پالون قشنگ می‌رود روی خر! فرمود: می‌دانم، نمی‌خواهی ممه تو را میک بزند هم تو تحریک می‌شوی و هم او؟ شیرت را در کاسه بریز بده به او بخورد. اصلاً این خلاف فقه خودشان است، می‌گویند حتماً باید شیر را بی‌ هوا بخورد، یعنی مستقیم لب به ممه، حالا اینکه چند وقت باید بخوری؟، همه اینها دلیل فقهی دارد.

حالا اینجا راحت: شیر را در کاسه بریز بده به او بخورد، آنگاه او پسر رضاعی تو خواهد شد.

 چقدر دین خوبی است، چقدر راحت است! بله، دین راحت است. «بُعِثْتُ بالشَّریعَةِ السَّمْحَة السَّهْلَةِ» مبعوث شدم به شریعت آسان. آسان است دیگر، الان جانت را دارد می‌گیرد این آسان است. خدا خدا کن، ببین خدای تو عرضه دارد این موشکی را که دارد می‌آید آن را برگرداند به محلی که فرستادند؟ بله؟

یارو می‌گفت که در گاوصندوق خانه‌ام طلا و پول و دلار داشتم، می‌خواستم به مسافرت بروم، به یک آقایی که متشرع بود گفتم چه کار کنم دزد نیاید، گفت آیة الکرسی را روی آن گاوصندوق بنویس، گفت نوشتم، بعد که برگشتم دیدم درش باز است خالی است. اگر به متشرع بگویی، چه می‌گوید؟ رسوا است دیگر، می‌گوید عیبی ندارد در بهشت صد برابرش را به تو می‌دهد، این یعنی «لَقَد اَرسَلنا رُسُلَنا بِالبَيِّناتِ وَ اَنزَلنا مَعَهُمُ الكِتابَ وَالميزانَ ﴿۲۵ حدید﴾» بینه این است، سند این است، دلیل این است.

 «عایشه در مورد مردی که رفت‌ و آمد او را دوست داشت»، خوب گوش کن داریم می‌رویم در عمق تونل دین، دینی که الان پدر ملت ایران را درآورده، نابودش کرده. عایشه ام‌المؤمنین یک نفر را دوست داشت، می‌خواست به پیامبر کمک کند، پیامبر بنده خدا نه‌تا زن و چند تا هم کنیز دارد نمی‌تواند، باید کمک کرد، حالا یا هلیم را جبرائیل می‌آورد یا دحیة ابن خلیفه کلبی یا اینکه اینطوری! عایشه مادرجان همین کار را انجام می‌داد، یعنی به خواهرش ام‌کلثوم دختر ابوبکر صدیق و دختر برادرش عبدالرحمن امر می‌کرد که به آن فرد مورد نظر شیر دهند تا وی محرم شود و بتواند به منزل ایشان بیاید، خیلی عالی است، تو به آن رنگ و لعاب دین بده هر کاری خواستی بکن. اموال مردم مال توست، ناموس مردم مال توست، جان مردم مال توست. بله، مادرجان عایشه این که محرمش شده بود به‌ وسیله‌ شیر خواهرش یا شیر دختر برادرش محرم شده، او را می‌آورد بله، به قول علما الی آخر الکلام!

 ادامه‌اش را گوش بده!

اما سایر همسران پیامبر چنین نمی‌کردند». شاید شهوتشان پایین بوده. «آنان به عایشه گفتند: آنچه رسول خدا در مورد سهله دختر سهیل فرمود و سالم را پسر رضاعی ایشان کرد تنها رخصتی بود خاص برای آن شخص، نه برای عموم مسلمین. سند را ببین! مادرجان عایشه اینها است! سوگند می‌خوریم که هرگز مردی به این شیوه پسر رضاعی ما نگردیده. یعنی ما هیچ وقت بند را آب نداده‌ایم. حدیث‌هایی است که به پای پیغمبر بستند، بنده وکیل مدافع پیغمبر هستم و پیغمبر از این حرف‌ها نزده، اینها محصول کتاب‌دار بزرگ صدر اسلام حضرت معاویة ابن ابی‌ سفیان رَضِی اللهُ عَنْهُ خال المسلمین است، که هر چه بودجه در بیت المال بود گفت بروید خرج کنید که علی را بکوبید و من را بالا ببرید، آن سه خلیفه را بالا ببرید، مادرجان عایشه را بالا ببرید، پول بیت المال همین است دیگر، همیشه ملت‌ها بدبخت بودند.

 همسران پیامبر در مورد شیر دادن بزرگسالان بر این باور بودند که این حکم مخصوص همان یک نفر بوده است.

«… لُؤی اِلَی رَسُول الله فَقَالَتْ يَا رَسُولَ اللهِ كُنَّا نَرَى سَالِماً وَلَداً وَ كَانَ يَدْخُلُ عَلَيَّ وَ اَنَا فُضْلٌ وَ لَيْسَ لَنَا اِلَّا بَيْتٌ وَاحِدٌ فَمَاذَا تَرَى فِي شَأْنِهِ فَقَالَ لَهَا رَسُولُ اللهِ اَرْضِعِيهِ خَمْسَ رَضَعَاتٍ فَيَحْرُمُ بِلَبَنِهَا وَ كَانَتْ تَرَاهُ ابْناً مِنْ الرَّضَاعَةِ فَأَخَذَتْ بِذَلِكَ عَائِشَةُ اُمُّ الْمُؤْمِنِينَ فِيمَنْ كَانَتْ تُحِبُّ اَنْ يَدْخُلَ عَلَيْهَا». ببین این قسمت را سانسور نکرده، آبروی مادرشان را برده، اینها معجزات است، هر باری یک ضربه می‌زند به عقلانیت و می‌گوید ببینید دین یعنی این، دین استثمار مردم است، استعمار کشورها است. اینجا رسماً دارد می‌گوید «فَأَخَذَتْ بِذَلِكَ عَائِشَةُ اُمُّ الْمُؤْمِنِينَ فِيمَنْ كَانَتْ تُحِبُّ اَنْ يَدْخُلَ عَلَيْهَا». اینجا دوتا معنا هم دارد، آن یکی را در معنا نیاوردند، می‌گوید یک نفر را دوست داشت که واردش بشود، این نوشته وارد خانه‌اش بشود، ولی متن این است: «فِيمَنْ كَانَتْ تُحِبُّ اَنْ يَدْخُلَ عَلَيْهَا… الی آخر». داخل زن شدن یعنی چه؟ یعنی وسط پای او نشستن.

————————————————-

درس سوم:

نیرنگ با سلاح دین!

– «…جَاءَ رَجُلٌ اِلَى عَبْدِ اللهِ ابْنِ عُمَرَ وَ اَنَا مَعَهُ عِنْدَ دَارِ الْقَضَاءِ يَسْأَلُهُ عَنْ رَضَاعَةِ الْكَبِيرِ فَقَالَ عَبْدُ اللهِ ابْنُ عُمَرَ جَاءَ رَجُلٌ اِلَى عُمَرَ ابْنِ الْخَطَّابِ فَقَالَ اِنِّي كَانَتْ لِي وَلِيدَةٌ وَكُنْت اَطَؤُهَا فَعَمَدَتْ امْرَأَتِي اِلَيْهَا فَاَرْضَعَتْهَا فَدَخَلْتُ عَلَيْهَا فَقَالَتْ دُونَك فَقَدْ وَاللهِ اَرْضَعْتُهَا فَقَالَ عُمَرُ اَوْجِعْهَا وَائْتَ جَارِيَتَك…».

 کتاب موطأ از امام مالک، کتابی که از او نقل کرده: بیهقی در سنن خود ۱۵۴۳۷.

«عبدالله ابن دینار» بنده خدا فرزند دنیا. چه اسم و فامیل قشنگی است.

«عبدالله» یعنی بنده خدا،

بعد «ابن دینار»، یعنی فرزند دینار.

که پیغمبر می‌گوید دنیا و آخرت باهم جمع نمی‌شوند و مانند دوتا هوو است، اینها حدیث است، حالا اینجا، هم عبدالله است و هم دینار است.

عبدالله ابن دينار گفت: «مردی پیش عبدالله ابن عمر در دارالحکومه آمد و من همراه او بودم، از او درباره شیر دادن بزرگسالان پرسیدم، عبدالله ابن عمر گفت: مردی نزد عمر پدرم آمد و گفت من کنیزی داشتم و با او مقاربت کردم، همسرم به‌ عمد او را شیر داد (که نادختری من بشود، ناپدری او بشوم که نتوانم او را بکنم)، وقتی بر وی داخل شدم گفت: دیگر نمی‌توانی او را بکنی». عه! چرا؟ عجب بعضی از زن‌ها زرنگ هستند، ماشاءالله! روی مردها را کم می‌کنند. «زیرا من به او شیر دادم». در برابر عمل انجام‌ شده قرار گرفت.

عمر گفت: «زنت را تنبیه و با کنیزت نزدیکی کن». چقدر عمر آدم خوبی است، به به زنده باد! زنت را تنبیه کن که به او شیر داده، که می‌گوید او را نکن، غلط کرد برو هر چه دوست داری کنیزت را بکن، «چرا که رضاعت مربوط به سنین کودکی و خردسالی است». وای اینجا چقدر آبرو رفته! آن را بخوان:

خانه از پای‌ بست ویران است

خواجه در فکر نقش ایوان است

آبرو می‌رود ای ابر خطا شوی ببار

این آقا، خلیفهٔ آن آقا است، او جواز داده‌ و این جواز او را باطل می‌کند. این است که می‌گویم پیغمبر پیش نه مردم، بلکه پیش حواریونش هم اعتباری نداشت یا اینکه خود این حضرات اهل سنّت و جماعت به تبعیت از معاویة ابن ابی‌ سفیان حدیث قبل را نقد کردند زدند به پای پیغمبر، یا آن یا این! عمر می‌گوید: این حرف‌ها چیست که می‌زنید، مرد گنده بیاید ممه تو را بخورد محرمت می‌شود، خب بعد می‌رود سراغ پایین. می‌گوید این رضاعت (یعنی شیر دادن) مال بچه است، مال کودک است. حالا این مادرجان، ناز ناز، بدنش می‌خارد آمد این را عَلم کرد که بله پیغمبر گفت. حالا غیر از عایشه، چه کسی دیده این را نقل کرده؟ هیچ کس. چه کسی از این حدیث جعلی لذت برده؟ عایشه.

دین این است، یادت باشد! اگر بروی در دین‌، جز تعفن هیچ چیزی نمی‌بینی، جز نفرت، جز خودفروشی، جز اینکه دولا بشوی بگویی آی تو را به خدا یک نفر بیاید یک پالون روی دوش من بگذارد، فوراً دین می‌آید پالون می‌گذارد. «قُولُوا لَا اِلَهَ اِلَّا الله تُفْلِحُوا» می‌خواهی خر نباشی آدم باشی، خب بگذار پالون بگذارم. عه تو که می‌خواستی من را از خریت دربیاوری پس چرا پالون روی دوشم می‌گذاری؟ می‌گوید نه این پالون مقدس است، این اسمش دین است! خیلی جالب است، زنده باد، زنده باد دین، نوکر این دین هستیم، همه‌ چیز را آسان می‌کند.

«جَاءَ رَجُلٌ اِلَى عَبْدِ اللهِ ابْنِ عُمَرَ وَ اَنَا مَعَهُ عِنْدَ دَارِ الْقَضَاءِ». آن‌ وقت چه معنا کرده؟ می‌گوید دارالحکومه. دارالحکومه محل استقرار حاکم، ولیّ، خلیفه، رهبر، شاه است. اینجا متن می‌گوید دارالقضاء، دادگستری است. ببین اصلاً خودشان هم گیج هستند، چون من اولش تعجب کردم، آخر عبدالله ابن عمر که حاکم نشد، قاضی شد.

«يَسْأَلُهُ عَنْ رَضَاعَةِ الْكَبِيرِ فَقَالَ عَبْدُ اللهِ ابْنُ عُمَرَ جَاءَ رَجُلٌ اِلَى عُمَرَ ابْنِ الْخَطَّابِ فَقَالَ اِنِّي كَانَتْ لِي وَلِيدَةٌ وَ كُنْت اَطَؤُهَا فَعَمَدَتْ امْرَأَتِي اِلَيْهَا فَاَرْضَعَتْهَا فَدَخَلْتُ عَلَيْهَا فَقَالَتْ دُونَك». دست به این زن نزن، «فَقَدْ وَاللهِ اَرْضَعْتُهَا» من به او شیر دادم، «فَقَالَ عُمَرُ اَوْجِعْهَا» زنت را کتک بزن تا دفعه‌ دیگر دخالت در امور جنسی مرد نکند، «وَائْتَ جَارِيَتَك» برو هر چقدر دوست داری حساب این کنیزت را برس.

——————————————–

درس چهارم:

برای رنگ مو و رنگ کفش و موارد پیش‌پا افتاده دستور دارد ولی برای این مورد فرمانی ندارد.

(بازخوان از تدریس‌های 7156 و 1935)

– «اَنَّ رَسُولَ اللهِ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ قَالَ اِنَّمَا اَنَا بَشَرٌ وَ اِنَّكُمْ تَخْتَصِمُونَ اِلَيَّ فَلَعَلَّ بَعْضَكُمْ اَنْ يَكُونَ اَلْحَنَ بِحُجَّتِهِ مِنْ بَعْضٍ فَاَقْضِي لَهُ عَلَى نَحْوِ مَا اَسْمَعُ مِنْهُ فَمَنْ قَضَيْتُ لَهُ بِشَيْءٍ مِنْ حَقِّ اَخِيهِ فَلَا يَأْخُذَنَّ مِنْهُ شَيْئاً فَاِنَّمَا اَقْطَعُ لَهُ قِطْعَةً مِنْ النَّارِ».

 کتاب الموطأ امام مالک، کتاب‌هایی که از آن نقل کردند: صحیح بخاری ۷۱۶۹، صحیح مسلم ۱۷۱۳، کتاب ابوداوود ۳۵۸۳، کتاب ترمذی ۱۳۳۹، کتاب نسائی ۵۴۲۲، کتاب ابن ماجه ۲۳۱۷، کتاب احمد حنبل در مسند ۲۶۰۷۸.

این درس را یک بار هم اشاره کردیم ولی به‌ خاطر اهمیتش، بازخوان است.

 پیامبر فرمود: «من نیز مثل شما هستم و شما اختلافات خود را به نزد من می‌آورید». پیغمبر شده قاضی. قاضی یعنی چه؟ یعنی باید علم قضاوت را داشته باشد. خوب توجه کن، کالبدشکافی است! علم قضاوت از کجا پدید می‌آید؟ از فقه. قاضی باید درس فقه بخواند تا یاد بگیرد قضاوت کند. حالا پیامبر سواد دارد بخواند؟ نه. سواد دارد بنویسد؟ نه. چه دارد؟ جبرائیل را دارد. جبرائیل دیگر کفایت می‌کند، هر چه بخواهد به او می‌گوید. حالا اینجا را نگاه کن: پیغمبر در اتاق قضاوت نشسته شاکی آمد، متهم آمد. متهم مظلوم است، محق است، ولی شاکی زرنگ است، وکیل زبردست دارد، پول دارد خرج کند، پیغمبر قضاوت کرد به نفع باطل.

 «من نیز بشری مثل شما هستم و شما اختلافات خود را به نزد من می‌آورید پس امکان دارد که برخی از شما در ارائه دلایل و براهین از دیگری فصیح‌تر باشد». یعنی کلک بازتر باشد. «و من نیز بر حسب آنچه که از او می‌شنوم قضاوت می‌کنم». یا رسول‌ الله فدایت بشوم، عزیز دلم انگار در قرآن آمده بود که «مَا یَنْطِقُ عَنِ الْهَوَىٰ ﴿۳ نجم﴾» دیگر، نه؟ «اِنْ هُوَ اِلَّا وَحْيٌ يُوحَىٰ ﴿ ۴ نجم﴾»، بله؟ قرآن است دیگر، انجیل و تورات که نیست، قرآن است. به چه کسی می‌گوید؟ به پیغمبر می‌گوید. یعنی چه؟ یعنی پیغمبر حرف از خودش نمی‌زند و هر چه می‌گوید وحی است. حالا این جناب رسول‌ الله روی صندلی قضاوت نشسته دو نفر آمدند، یکی یقه او را گرفته و یکی هم داد می‌زند به خدا دروغ می‌گوید. پیغمبر جذب فضاسازی و هیاهوی آن باطل می‌شود و حکم را به نفع باطل می‌دهد.

 حالا آمده از خودش دفاع می‌کند، می‌گوید: «من نیز بشری مثل شما هستم». عه، عجب! یا رسول‌ الله شما بشر هستی؟ نور هستی، معصوم هستی، تو الله داری، الله به تو گفت قیام کن و یک چیزی را به‌ نام اسلام رایج کن.

ببین باز هم می‌گویم اینها حرف پیغمبر نیست، دلم نمی‌آید به پیغمبر اهانت کنم، ببین هر جا کم می‌آید «من بشر هستم»، هر جا که قرار است سوار بشود «من نایب خدا در کره‌ زمین هستم»، البته ائمه سوار نشدند، پیغمبر سوار مردم نشد، خلفائش، امرائش، جانشینانش و همه‌ آنهایی که به‌ نام اسلام پرچم بلند کردند. خب پس پیغمبر در قضاوت اشتباه کرد. این جبرائیل اینجا نباید باشد؟ اینجا آبروی رسالت رفته، پیغمبر وقتی می‌گوید من مثل شما هستم، یعنی عوام هستم، یعنی من نه وحی‌ای دارم، نه پیغامی دارم، نه از ماوراء خبر دارم، نه پشتوانه ماورایی دارم!

 جبرائیل کلک‌باز کجا رفتی؟ تاریخ را به قضاوت علیه پیغمبر کشاندی! بعد این جبرائیل می‌آید برای یک چیزهای خنده‌دار حکم می‌دهد. رنگ کفش مشکی نباشد، مکروه است چشم را ضعیف می‌کند، رنگ کفش زرد باشد. همه اینها را در حلیةالمتقین از علامه مجلسی نوشته، رنگ کفش زرد باشد، هم چشم را روشنایی می‌دهد و هم موقع آمیزش بزرگش می‌کند، دوامش می‌دهد، کلفتش می‌کند. جبرائیل این را بلد است، این را بلد نیست! ناخن چه روزی بگیری؟ پنجشنبه دست راست را بگیر و جمعه دست چپ را بگیر. چه شبی باید بکنی، چه روزی نکنی! ببین چقدر جبرائیل دلسوز شماست، می‌گوید در حین کردن نگاه رفت‌ و آمد بچه نکن که بین دو پای زن می‌آید و می‌رود، چون بچه‌ات کور می‌شود. به به، چقدر جبرائیل آدم خوبی است! باید بگوییم آدم دیگر، چون مشخص شد جبرائیل دحیة ابن خلیفه کلبی است. برای اینها حکم داده ولی قضاوتی که سرنوشت یک بدبختی در گرو آن است، یا بعد از قضاوت اعدام می‌شود یا بعد از قضاوت حبس ابد می‌رود یا بعد از قضاوت مصادره اموال می‌شود.

 «اَنَّ رَسُولَ اللهِ قَالَ اِنَّمَا اَنَا بَشَرٌ وَ اِنَّكُمْ تَخْتَصِمُونَ اِلَيَّ فَلَعَلَّ بَعْضَكُمْ اَنْ يَكُونَ اَلْحَنَ بِحُجَّتِهِ مِنْ بَعْضٍ فَاَقْضِي لَهُ عَلَى نَحْوِ مَا اَسْمَعُ مِنْهُ فَمَنْ قَضَيْتُ لَهُ بِشَيْءٍ مِنْ حَقِّ اَخِيهِ فَلَا يَأْخُذَنَّ مِنْهُ شَيْئاً فَاِنَّمَا اَقْطَعُ لَهُ قِطْعَةً مِنْ النَّارِ». پیغمبر می‌گوید که آمدی به‌ عنوان قاضی‌القضات سر من را کلاه بگذاری؟ رفتی حق بدبخت را ضایع کردی بعد به ریش من خندیدی، گفتی عجب پیغمبری است، این کجایش وصل به وحی است، من سرش را کلاه گذاشتم! خب چه شد؟ بعد پیغمبر می‌گوید «به جهنم می‌روی». عجب! خب این که حرف مردم است، این به او ظلم می‌کند می‌گوید که لعنتی به جهنم بروی، خدا تو را بکشد، بروی زیر ماشین، چلاق بشوی، آتش بگیری، این مردم با همدیگر دعوایشان می‌شود این را می‌گویند، پیغمبر هم همین را باید بگوید؟ بله؟ بعد از یک صد و بیست و چهار هزار پیغمبر آمده، اشرف مخلوق است، محمد مصطفی است، خاتم‌الانبیاء است، خاتم‌النبیین است، عقل اول است، خلق اول است، «اَوَّلُ مَا خَلَقَ اللهُ رُوحِی»، همین؟ سر من را کلاه گذاشتی؟ به جهنم می‌روی.

 ادیان جهنم و بهشت را درست کردند، برای همین، هر جا که کم آوردند به بهشت و جهنم حواله می‌دهند. بهشت و جهنم کجاست؟ بهشت وجود ندارد، نه اینجا و نه آنجا، برای‌ اینکه بهشت حُسن القضاء است اینجا پیدا نمی‌شود و آنجا هم که موهوم است، باد هوا است، سوءالقضا است. اینجا سوالقضا است، آنجا هم که خبری نیست. سوءالقضا یعنی چه؟ یعنی کشور مظلوم ایران، یعنی ملت بی‌ گناه، بی‌ پناه، زمین‌خورده، نالان و شکنجه‌ شده‌ ایران هستند. جهنم را می‌خواهی پیدا کنی؟ بیا اینجا، بیا؟ دارد تاریخ ایران نوشته می‌شود، اگر کره زمین عمری داشته باشد‌ و یک چند سال بگذرد، هر کس می‌خواهد بداند در کره زمین خدا هست یا نیست می‌آید داستان ملت ایران را می‌خواند، که دینی که هزار و خرده‌ای سال قبل پا به این سرزمین گذاشت این ملت را همواره به سیخ ظلم کشاند، اموالشان را خورد، خونشان را ریخت، برایشان زندان ساخت، قبرستان آباد کرد، این هدیه دین است.

——————————————–

درس پنجم:

تعریف می‌کند و کتک می‌خورد.

– «اَنَّ عُمَرَ ابْنَ الْخَطَّابِ اخْتَصَمَ اِلَيْهِ مُسْلِمٌ وَ يَهُودِيٌّ فَرَأَى عُمَرُ اَنَّ الْحَقَّ لِلْيَهُودِيِّ فَقَضَى لَهُ فَقَالَ لَهُ الْيَهُودِيُّ وَاللهِ لَقَدْ قَضَيْتَ بِالْحَقِّ فَضَرَبَهُ عُمَرُ ابْنُ الْخَطَّابِ بِالدِّرَّةِ …».

 کتاب الموطأ امام مالک، کتابی که نقل کرده: ابن عبدالبر در استذکار ۱۳۸۹.

 یک یهودی با یک مسلمان دعوایش شد، پیش عمر ابن خطاب عمرالفاروق آمدند، گفتند شما خلیفه مسلمین جهان و حومه هستید، یهودی اسنادش را گفت برای حقانیت خودش، مسلمان هم گفت. «عمر چون دید حق با یهودی است به نفع وی حکم کرد». حالا آنچه که به پیغمبر بستند چیست؟ یادت هست؟ انگار بازخوان هم داشته، گفت هر گاه با یک یهودی در یک جاده باریکی می‌رفتی که یک طرفش درّه بود و یک طرفش کوه، فقط یک نفر می‌توانست راه برود، به یهودی اجازه ندهی که جلوی تو بیفتد و اگر توانستی راه را بر او ببند. یعنی چه؟ یعنی یک تنه بزن تا از آن بالا بیفتد پایین. چرا؟ چون یهودی است. یهودی چیست؟ طرفدار موسی ابن عمران است. موسی ابن عمران چیست؟ طرفدار آتش است. اینکه می‌گویم هر کسی یک خدا دارد، خدای موسی آتش است.

 صد دفعه برای شما گفته‌ام و سندش هم هست، از کنعان دارد با زن و بچه به مصر می‌رود، شب است به یک بیابانی رسید، هم سرد است، هم گرسنه هستند، هم گرگ‌ها دور آنها هستند، هم یک عالمه گوسفند همراهش است. چه کار کند؟ چاره‌اش آتش است، آتش بیاورد، هم گرم بشوند، هم روی آن غذا بپزند و هم گرگ‌ها بترسند دربروند. خب آتش از کجا بیاوریم؟ اوه آن سر کوه طور یک چیزی هست، به زن و بچه‌اش گفت بایستید من بروم ببینم چه خبر است، آمد دید بله از یک درخت آتش بیرون می‌آید. این هم از آن عجایب خلقت است، درخت آتش بیرون می‌دهد و نمی‌سوزد. آمد از آن بردارد، یک شاخه‌اش را بکند بیاورد که یک دفعه گفت یا موسی! موسی ترسید، عه! درخت آتش گرفته حرف می‌زند؟ «اِنِّي اَنَا اللهُ» من خدای تو هستم. ببین این است که می‌گویم خدای خدایان می‌شود مشیت. موسی برای خودش خدا دارد، عیسی برای خودش خدا دارد، محمد برای خودش خدا دارد، زرتشت برای خودش خدا دارد، بت‌پرست برای خودش خدا دارد، چین کمونیست هم برای خودش خدا دارد.

 خدا چیست؟ الهامی که به او می‌رسد. منتها خدای اتحاد جماهیر سوسیالیستی شوروی باطریش تمام شد، یک جرقه زد کمونیزم پیدا شد در مرکز روسیه به جای تزار، تزار هم ابرقدرت بود، این ایده را پخش کردند ضد سرمایه‌داری که باید تقسیم ثروت بشود، همه مردم مساوی پول داشته باشند، این شعارشان بود، مثل شعار بقیه ادیان، که وقتی مسلط شدند پدر مردم را درآوردند، همه را جیره بندی کردند کوپن شد، عه تو که می‌خواستی اموال را بگیری تقسیم کنی؟ اموال نه، اموال جایش بیت المال است، در حکومت است، تو رعیت هستی، تو پشه هستی، تو الاغ هستی باید سوارت شد. هفتاد و دو سال خدای او به او کمک کرد، هفتاد و دو سال شد ابرقدرت کره زمین. چند تا کشور زیر دستش بود؟ کشورهای مستقل را گرفته بود و ضمیمه خودش کرده بود. به چه کسی اینقدر قدرت داده؟ ولی هفتاد و دو سال عمر کرد، بعدش یک دفعه چراغش خاموش شد. چراغش خاموش نشد بلکه از روسیه خاموش شد. کجا رفت؟ این چراغ را بردند در چین گذاشتند. کجا بردند؟ بردند کره شمالی. کجا بردند؟ بردند کوبا.

 خیلی عجیب است، ببین هر چه آدم نگاه می‌کند یک چیز دیگر یادش می‌افتد. ببین به آقای عمر وحی آمد که حق با یهودی است، بعد به رسول الله صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلّم وحی نیامد آبروریزی شد، حق را به ظالم داد‌ و مظلوم را کوبید، بعد هم گفت من مثل شما انسان هستم سرم کلاه می‌رود. چطور سر عمر کلاه نرفت؟ بله؟

خیلی بدبخت هستند، پیروان همه ادیان را می‌گویم، خیلی بدبخت هستند، خیلی بیچاره هستند. وقتی که حکم را به یهودی داد، یهودی تشکر کرد، گفت: «سوگند به خدا که به حق قضاوت کردی». تعریف کرد دیگر، گفت خسته نباشی. «عمر گرفت او را زد». ببین چقدر قشنگ! خب برای چه او را می‌زنی؟ می‌گوید: این تعریف تو رشوه دادن به من است. خب آقا جان این که بعد از قضاوت از تو تعریف کرد، بعد از قضاوت که دیگر رشوه نیست، رشوه مال قبل از قضاوت است. آهان او را می‌برد در تجدید نظر، ببخشید.

 «او را گرفت زد و گفت از کجا می‌دانی که من به حق قضاوت کردم»؟ ببین به خودش هم شک دارد! اصلاً به هر جای این دین دست می‌گذاری خنده‌آور است. می‌دانی برای چه شک دارد؟ برای اینکه یادش هست که پیغمبر در قضاوت سرش کلاه رفت، می‌گوید او که پیغمبر بود من هم حتماً سرم کلاه رفته.

او را گرفت زد، برای چه از من تعریف کردی؟ بعد یهودی زرنگ بود، گفت که «ای خلیفه مسلمین ما بر این باوریم که هر داوری که به حق داوری می‌کند بر دوش راست وی فرشته‌ای و بر دوش چپش فرشته‌ای نشسته است و تا زمانی که فرد داور بر حق است آن فرشتگان او را به سوی حق یاری می‌دهند و هدایت می‌کنند و چون از حق روی برگرداند، آن فرشتگان او را ترک می‌کنند».

 آقای یهودی تو از کجا این فرشته‌ها را روی دوش چپ و راست آقای خلیفه دیدی؟ شما باشی چه می‌گویی؟ می‌گویی آنجای آدم دروغگو! خلیفه پیغمبر اینقدر می‌داند باطل است که تعریف یهودی را بعد از قضاوت مسخره کردن خود می‌پندارد، برای همین کتکش می‌زند و بعدش یهودی یک چیزی می‌گوید که خوشحال بشود، عه! عجب روی دوش چپ و راست من هم فرشته بود که ما ‌نمی‌دانستیم، هر چه می‌رفتیم جلوی آینه نمی‌دیدیم. روی دوش پیغمبر ما دو تا فرشته است؛ جبرائیل و میکائیل، و روی دوش خلیفه‌اش هم دوتا است. به جای کتاب حدیث، باید بگوییم کتاب جوک.

«اَنَّ عُمَرَ ابْنَ الْخَطَّابِ اخْتَصَمَ اِلَيْهِ مُسْلِمٌ وَ يَهُودِيٌّ فَرَأَى عُمَرُ اَنَّ الْحَقَّ لِلْيَهُودِيِّ فَقَضَى لَهُ فَقَالَ لَهُ الْيَهُودِيُّ وَاللهِ لَقَدْ قَضَيْتَ بِالْحَقِّ فَضَرَبَهُ عُمَرُ ابْنُ الْخَطَّابِ بِالدِّرَّةِ… الی آخر».

——————————————-

🟣 درس ششم:

این‌گونه است نظام قضاوت اسلام.

– «اَنَّ رَسُول اللهِ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ قَالَ: أَ لَا اُخْبِرُكُمْ بِخَيْرِ الشُّهَدَاءِ الَّذِي يَأْتِي بِشَهَادَتِهِ قَبْلَ اَنْ يُسْأَلَهَا…».

 کتاب الموطأ امام مالک، کتابی که از آن استفاده کرده: صحیح مسلم ۱۷۱۹، ابوداوود ۳۵۹۶، ترمذی ۲۲۹۵، ابن ماجه ۲۳۶۴.

◾بامزه است، بزرگان اهل سنّت در ایران و خارج دهان باز کردند می‌گویند مردم ایران از تشیع زده شدند بیایند سنّی بشوند. این هم داستان تسنن است! از چاله یعنی بیفت در چاه. خدای اسلام یکی است، شیعه دارد، سنّی دارد، سنّی چهار قسمت شده، شیعه چندین قسمت شده. همه آنها به یکی می‌رسند. به چه کسی؟ الله. الله کیست؟ چند روز قبل برای شما نخواندیم که پیغمبر فرمود یک روزی می‌رسد مردم الله الله نگویند؟ یعنی صدای اذان از مساجد خفه می‌شود، این موشک دارد همه را خفه می‌کند. ای متشرع پیغمبر دروغ می‌گوید؟

پیغمبر نگفت که یک روزی می‌رسد مسلمان‌ها خدا را لعنت می‌کنند؟

آقای متدین اینها اسناد دین خودت است، اینها علم فیزیک و شیمی نیست که بگویی به اسلام چه مربوط است، به دین چه مربوط است، اینها نباید در این کارها دخالت کنند، کتاب خودتان است.

◾رسول خدا فرمود: «آیا شما را به بهترین گواهان آگاه گردانم»؟ خب، بفرمایید! «کسی که قبل از اینکه از وی بخواهند برای شهادت می‌آید و پیش از آنکه از او چیزی بپرسند گواهی می‌دهد». ببخشید، باز هم می‌گویم پیامبر این را نگفته، چون یا این حرف بچگانه است یا دیوانه‌وار است. می‌گوید: پیغمبر گفت بهترین مردم کسی است که از او شهادت نخواستی می‌آید شهادت می‌دهد. اینجا نمی‌گوید به حق شهادت می‌دهد یا به باطل، باید مشخص کند، اما نکرده! متن را ببین: «اَنَّ رَسُول اللهِ قَالَ: أَ لَا اُخْبِرُكُمْ بِخَيْرِ الشُّهَدَاءِ».

◾«خَيْرِ الشُّهَدَاءِ» یعنی شاهدان، نه خیر در قضاوت. «الَّذِي يَأْتِي بِشَهَادَتِهِ قَبْلَ اَنْ يُسْأَلَهَا». یعنی هر کس گفت بیا شهادت دروغ بده سریع بدو بیا چون پیغمبر گفت باریکلا! چقدر می‌گیری شهادت دروغ بگویی؟ اینقدر…، آمدی پیغمبر گفت باریکلا، هم پول را گرفتی، هم پیغمبر از تو راضی است و هم جایت وسط بهشت است.

——————————————–

🟡 درس هفتم:

دینی که آغازش قتل باشد سرانجامش هم کشتن است.

(بازخوان از تدریس 6250)

– «اَنَّ رَسُولَ اللهِ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ قَالَ مَنْ غَيَّرَ دِينَهُ فَاضْرِبُوا عُنُقَهُ …».

 کتاب الموطأ امام مالک، کتاب‌های ناقل: صحیح بخاری ۳۰۱۷، ابوداوود ۴۳۵۱، ترمزی ۱۴۵۸، نسائی ۴۰۵۹، ابن ماجد ۲۵۳۵، احمد حنبل در مسند ۱۸۷۴.

❇ رسول خدا فرمود: «هر کس دینش را تغییر داد گردنش را بزنید». به به بفرمایید فرق دین، دیانت و سیاست چیست؟

سیاست یعنی بگویی من این شاه را نمی‌خواهم، می‌برند گردنت را می‌زنند.

دیانت هم می‌گوید من این خدا را نمی‌خواهم می‌برند گردنت را می‌زنند.

آیا فرقی هست؟ پس شایسته است بگویید «دیانت ما عین سیاست ماست سیاست ما عین دیانت ماست».

پیغمبر هم آدم خوبی است کنار، ما با پیامبر کاری نداریم جد بزرگوار من است، ما با متشرعی حرف داریم که الان جلو چشم‌مان دارد خون ما را به جوش می‌آورد، با مقاومتش دارد پدر ما را درمی‌آورد، اموال ما را خورده، ایران را خرابه کرده، این متشرع، این متدین، ما با او دعوا داریم.

❇ یا رسول‌ الله، وجدان دارد سوال می‌کند: ‌بفرمایید که چه کسی وارد اسلام می‌شود و خارج می‌شود تا تو گردنش را بزنی؟ چه کسی؟ اگر اسلام دین استدلال است، دین برهان و حجت و دلیل است، چرا کسی داخل آن می‌آید از آن برگردد؟ چرا؟! عاقل برمی‌گردد یا دیوانه؟ دیوانه که حکمی ندارد، دیوانه تکلیف ندارد، دیوانه ورود و خروجش به دین معنا ندارد، عاقل است. عقل چه می‌گوید؟ می‌گوید ببین این دین روی یک پایه قرار دارد یا صدتا پایه؟ چطوری بفهمیم؟ اول برو کتابش را؛ ناسخ منسوخ، یک چیزی امروز گفت، فردا دید اوضاع خراب است یک آیه آمد، گفت این خوب است دیروزی بد است. دیدی که شعارش «ادْعُونِي اَسْتَجِبْ لَكُمْ ﴿۶۰ غافر﴾» است، منِ خدا را صدا بزنید تا هر چه می‌خواهید به شما بدهم، و مردم هر چه فریاد می‌زنند گرسنه هستیم، می‌گوید خفه شوید. سد آب ندارد، بمیرید. بیکار هستیم، به درک. بی‌ پول هستیم، سرت را بگذار بمیر. این منطق دین است!

❇ این یعنی «ادْعُونِي اَسْتَجِبْ لَكُمْ ﴿۶۰ غافر﴾». برو ازدواج کن. پول ندارم. «وَ اَنْكِحُوا الْاَيَامَىٰ مِنْكُمْ وَالصَّالِحِينَ مِنْ عِبَادِكُمْ وَ اِمَائِكُمْ اِنْ يَكُونُوا فُقَرَاءَ يُغْنِهِمُ الله مِنْ فَضْلِهِ ﴿۳۲ نور﴾» پول نداری به تو پول می‌دهم. چه کسی پول می‌دهد؟ من، الله.

«لَهُ مَا فِي السَّمَاوَاتِ وَ مَا فِي الْاَرْضِ ﴿۶ طه﴾» هفت طبقه آسمان هفت طبقه زمین مال اوست تو مگر چقدر خرج داری؟ ده میلیارد بیست میلیارد، می‌دهم، پولی که نیست. داد؟ نشان به آن نشان که الان سال‌هاست خصوصاً در جنگ، خانواده‌ها سر مسئلهٔ فقر از هم می‌پاشند، با دست خالی به این دنیا آمدیم دیگر، آره؟ خاک بودیم ما را آدم کردند آمدیم، از مادر جدا شدیم شورت هم نداشتیم خیلی خب، ما هیچ چیز نداریم می‌گوید من می‌دهم «يا اَيُّهَا النَّاسُ اَنْتُمُ الْفُقَراءُ ﴿۱۵ فاطر﴾» همه شما فقیر هستید «وَ اللهُ هُوَ الْغَنِيُّ» خدا پولدار است. خب بده. می‌دهم ولی می‌دانی باید خودت زحمت بکشی بروی، خب کجا بروم؟ آسمان «وَ فِی السَّمَاءِ رِزْقُکُمْ وَ مَا تُوعَدُونَ ﴿۲۲ ذاریات﴾» این دین عقل دارد؟ بله؟

❇ حالا یک نفر اینها را می‌بیند می‌فهمد این دین بی‌ خاصیت و مسخره است از این دین می‌خواهد جدا بشود، باید گردن او را بزنی؟ این سبب حیات دین شده. می‌گوید چرا پس اگر معجزه نیست هزار و چهارصد و خرده‌ای سال عمر کرده؟ عمر کرده با رعب و وحشت. به دین اعتراض کنی اعدام هستی. چه کسی گفته؟ الله. الله چیست؟ باد هوا. «هرکس دینش را تغییر داد گردنش را بزنید». خب ادامه‌اش، گل سرسبدش همین اولش بود دیگر، ادامه‌اش لازم نیست.

«اَنَّ رَسُولَ اللهِ قَالَ مَنْ غَيَّرَ دِينَهُ فَاضْرِبُوا عُنُقَهُ» گردنش را بزنید. باز دستت درد نکند یا رسول‌ الله! باز من به پیغمبر گفتم معذرت می‌خواهم، ای متشرع، ای متدین، ای حاملین اسلام، ای مدافعین اسلام، ای مبلغین اسلام، ای آنهایی که سر سفره اسلام نشستید باز دست شما درد نکند که نگفتید شکنجه بده، گفتید گردنش را بزن ولی خود رسول الله که باز هم می‌گویم به او بسته‌اند، چه گفت؟ چوپانش را که با شترهایش بردند چوپان را گردن زدند. قرآن چه می‌گوید؟ می‌گوید هر کاری با تو کردند مانند همان کار را بکن، بعد رسول‌ الله چه کار کرد؟ در برابر یک چوپان، ده بیست سی نفر را گفت دست و پای آنها را قطع کنید زیر آفتاب بگذارید سوزش آفتاب می‌زند به این دست‌های بریده پاهای بریده، این بدبخت چه می‌کشد، بعد هم آب می‌خواهد. «آب می‌خواهی؟ زهر مار بخور»، دین این را می‌گوید، آن وقت می‌خواهی از این دین مردم جدا نشوند؟

❇ دینی که اصلاً خاصیت ندارد. بعد قرآن چه می‌گوید؟ می‌گوید بت خاصیت ندارد، می‌گوید شما مشرکین احمق هستید، الاغ هستید. چرا؟ چون یک چیزی را پرستش می‌کنید نه فایده دارد نه ضرر.

حالا بفرمایید این الله شما فایده دارد؟ بله؟ چه فایده دارد؟ اینجا کشور اسلام بود طبق آمار پنجاه سال قبل، خدا با این مردم کاری کرد که خود پیغمبر می‌گوید، می‌گوید مردم در خون این خدا تشنه هستند. برای چه می‌گوید یک روزی می‌رسد مردم خدا را لعنت می‌کنند؟ من هزار دفعه این را به تو گفتم اینها را به این متشرع کله پوک بگو، پیغمبری که می‌گوید برای اسلام ظهوری است و سقوط، پیغمبری که می‌گوید یک روزی مردم خدا خدا نمی‌کنند، پیغمبری که می‌گوید یک روزی مردم خدا را لعنت می‌کنند، پیغمبری که می‌گوید یک روزی مسلمانان مساجد را خراب می‌کنند، قرآن‌ها را آتش می‌زنند، خودش گفته چه روزی است، گفته روزی که فقر می‌آید دین می‌رود. جالب است؟

———————————————–

🔵 درس هشتم:

آیا چنین صحنه‌ای پیش می‌آید؟

– «… أَ رَأَيْتَ اِنْ وَجَدْتُ مَعَ امْرَأَتِي رَجُلاً أُ اُمْهِلُهُ حَتَّى أَتِيَ بِاَرْبَعَةِ شُهَدَاءَ فَقَالَ رَسُولُ اللهِ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ  نَعَمْ».

 کتاب الموطأ امام مالک، کتاب‌هایی که از آن نقل کردند: صحیح مسلم ۱۴۹۸، ابوداوود ۴۵۳۳، احمد ابن حنبل در مسند ۲۷۲۵۱.

 یک نفر پیش پیغمبر آمد، گفت: «یا رسول‌ الله درب خانه را باز کردم دیدم زنم لخت است و یک مرد هم لخت است، مرد نشسته وسط پای زنم، آلت تناسلی او هم پیدا نیست (یعنی رفته جای خودش)، او را بکشم یا بروم چهار تا شاهد بیاورم»؟ فلانی بقال، فلانی سوپری، فلانی داروخانه‌ای، فلانی زغال‌فروش بیایید بیایید. چه شده؟ بیایید نگاه کنید زن من چه حالتی دارد. آیا کسی این کار را می‌تواند بکند؟ یعنی زن و مرد صدای پا را بشنوند لباس‌ها را تن نمی‌کنند مرد دربرود؟ نه؟ چه کسی تا حالا چهار تا شاهد آورده است؟

 البته از یک جهت خوب است، باید خوبی‌هایش را هم گفت، از جهت اینکه جلوی غیرت مرد را بگیرد که تا آمد دید یک نفر روی زنش قائم مقامش است، شمشیر را درنیاورد هر دو را بکشد. نه، می‌گوید برو چهار نفر را بیاور، چهار نفر با چشمان خودشان ببینند بعد برو به قاضی بگو، یا خودت او را بکش! من فکر می‌کنم اینطور قوانین مربوط به «بُعِثْتُ بِالشَّریعَةِ السَّمْحَةِ السَّهْلَةِ» است. «بُعِثْتُ بِالشَّریعَةِ السَّمْحَة السَّهْلَةِ» یعنی آسان بود دین من. شاید اینها مربوط به آن باشد. شاید اینها مربوط به خدای واقعی باشد که اینطوری شل می‌گیرد، حقیقتش هم‌ همین است، بعد یارو روی موبایلش حساس است، زن مرد را متهم می‌کند، مرد زن را. عه! سر یک موبایل محکوم می‌کند و در دادگاه درونش حکم هم صادر می‌کند. می‌دانی سر احتمالات چقدر طلاق ایجاد شده؟! این با گوشی چه می‌گوید، این با گوشی چه می‌گوید، رفتم سر گوشی او، این را دیدم، این می‌گوید سر گوشی او آن را دیدم. با گوشی می‌خواهی طرف را به جنده بودن یا آن مرد را به زناکار متهم کنی؟

 بعد اینجا پیغمبر می‌گوید چهار نفر را ببر قشنگ عملیات را ببینند، این حرف عقل است، و الا اگر  سوءظن باشد همه‌ همدیگر را با سوءظن رد می‌کنند، اصلاً سنگ روی سنگ بنا نمی‌شود. اینقدر عریضه برای من می‌آید؛ زن سوءظن به مرد دارد و مرد سوءظن به زن دارد، بچه سوءظن به پدر و مادر دارد، پدر و مادر سوءظن به بچه دارند.

«أَ رَأَيْتَ اِنْ وَجَدْتُ مَعَ امْرَأَتِي رَجُلاً أُ اُمْهِلُهُ حَتَّى أَتِيَ بِاَرْبَعَةِ شُهَدَاءَ فَقَالَ رَسُولُ اللهِ نَعَمْ».

این آخری را هم برای شما بخوانم تا موشک به سرمان نیامده، تا برق‌ها قطع نشده. همه اینها هدایای الله است، تا آنجایی که زور دارد ایرانی بدبخت را دارد له می‌کند. اگر بگویی کار الله نیست، پس الله در این مملکت چه کاره است؟ اگر کار الله نیست، پس چرا در قرآن می‌گوید من تو را حفظ می‌کنم؟ هم «فَاللهُ خَيْرٌ حَافِظاً وَ هُوَ اَرْحَمُ الرَّاحِمِينَ ﴿۶۴ یوسف﴾» داریم، هم «یَحْفَظونَهُ {١١ رعد}» داریم، که در آن آیه می‌گوید دو تا فرشته همراه مردم هستند و آنها را حفظ می‌کنند. از چه حفظ می‌کنند؟ بفرما متشرع جواب بده!

 ——————————————–

 درس نهم:

صاحب انتشاراتی حدیث که فقیه است، حکم شرعی را نمی‌داند.

– « اَنَّ رَجُلاً مِنْ اَهْلِ الشَّامِ يُقَالُ لَهُ ابْنُ خَيْبَرِىُّ وَجَدَ مَعَ امْرَأَتِهِ رَجُلاً فَقَتَلَهُ اَوْ قَتَلَهُمَا مَعاً فَاَشْكَلَ عَلَى مُعَاوِيَةَ ابْنِ اَبِي سُفْيَانَ الْقَضَاءُ فِيهِ فَكَتَبَ اِلَى اَبِي مُوسَى الْاَشْعَرِيِّ يَسْأَلُ لَهُ عَلِيَّ ابْنَ اَبِي طَالِبٍ عَنْ ذَلِكَ فَسَأَلَ اَبُو مُوسَى عَنْ ذَلِكَ عَلِيَّ ابْنَ اَبِي طَالِبٍ…».

 کتاب الموطا امام مالک‌، کتابی که از آن استفاده شده: شافعی در مسند صفحه ۳۶۲، عبدالرزاق در مصنف ۱۷۹۱۵، بیهقی در کبری ۱۶٧٨٩.

 ببین پته دین را فقط با تحقیق می‌شود روی آب انداخت، آبروی دین را فقط می‌شود روی تعمق به دین انجام داد که پیغمبر نهی کرد. خیلی جالب است، اصلاً این بنده خدا پیغمبر روی این چهارراه گیر کرده، یک حرفی از این طرف می‌آید، یک حرفی از این طرف. از این طرف قرآن فریاد می‌زند «أَ فَلَا تَعْقِلُون ﴿۸۰ مومنون﴾» برو عاقل باش، «لَا تَشْعُرُونَ ﴿۱۵۴ بقره﴾» برو شعور پیدا کن، «أَ فَلَا يَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ ﴿٢٤ محمد﴾» قرآن را درست بخوان. از این طرف رد می‌کند می‌گوید تعمق نکن. چرا تعمق نکن؟ به خاطر اینکه آبروی دین می‌رود. الان شما دارید تعمق می‌کنید، همه شما الان محقق هستید. بعضی‌ها در عریضه‌شان می‌گویند که ما نمی‌توانیم تحقیق کنیم پس ما فرج پیدا نمی‌کنیم؟ چرا، شما سر سفرهٔ تحقیق معلم نشستید، شما محقق هستید.

 «مردی از اهل شام (یعنی سوریه) که به او خیبری گفته می‌شد مردی را همراه زنش یافت پس او را کشت یا هر دو را کشت». همراه زنش نه اینکه رفتند کافه، رفتند سینما، نه، همانطوری که پیغمبر گفت، در آن حالت. «حکم در مورد آن بر معاویه پسر ابوسفیان مشتبه شد»، یعنی معاویه سواد فقهی نداشت. بعد یادت هست چند وقت قبل برای شما یک حدیث خواندم که عبدالله ابن عباس از زور ترس از معاویه یکی از او پرسید که معاویه این فتوا را داده، عبدالله ابن عباس گفت معاویه فقیه است (7220).

این جنایت در مملکت معاویة ابن ابی سفیان رخ داد، صدای همه درآمد چون از آن طرف پیغمبر گفته چهار تا شاهد عادل بیاور و از این طرف یارو خودش شده قاضی، خودش شده مجری عدالت، خودش شده سلاخ و گردن را زده. به معاویه گفتند این کار او درست است؟ گفت نمی‌دانم. عجب!

 ببین از دیدگاه اهل سنّت و جماعت؛ معاویه کاتب وحی است، معاویه برادرزن پیغمبر است، معاویه خلیفه پنجم پیغمبر است، البته خلافت رفت به عنوان امیر، شد امیرالمومنین، معاویه در نظر یک میلیارد مسلمان حضرت معاویه است و رَضِی اللهُ عَنهُ، معاویه کسی است که با خلیفه‌ای که مسلمین با او بیعت کردند جنگید در حالی که پیغمبر گفت؛ برای شما خواندیم، خود این بزرگان اهل سنّت گفتند هر کس ادعای رهبری کند در هنگامی که مسلمین قبلاً با یک رهبری بیعت کردند او را بکشید، خود اینها گفتند. حالا این آقای معاویه نمی‌داند، یک جنایت افتاده در مملکتش نمی‌داند جواب چیست!

 «به ابوموسی اشعری نامه نوشت (ابو موسی اشعری عراقی بود اما منافق بود، به علی خیلی خیانت کرد) تا برای او در این باب از علی ابن ابیطالب سوال کند». ای مظلوم علی. مثل الاغ در باتلاق گیر می‌کند  سراغ علی را می‌گیرد ولی وقتی می‌خواهد شاهنشاهی کند علی باید کشته بشود رسوا بشود. ابو موسی رفیق هر دو بود، هم در جناح امیرالمومنین علی ابن ابیطالب بود و هم با او بود، پیش علی آمد، گفت یک چنین اتفاقی افتاده، نگو معاویه گفته، نگفت کجا بوده. علی ابن ابیطالب یک نگاه کرد گفت «به من ربطی ندارد این کار در منطقه حکومت من پیدا نشده»، یعنی دست‌پرورده من این کارها را نمی‌کند. ابوموسی راستش را گفت، گفت: «معاویه به من نامه نوشته تا در این باره از تو سوال کنم».

 مثل قضاوت‌های علی در زمان خلفای گذشته‌اش، هم در اسناد اهل سنّت داریم و هم در شیعه که هر جا در قضاوت گیر می‌کردند می‌گفتند بروید علی را بیاورید. علی برای قضاوت، اما برای خلافت نه، بیست و سه سال برود چاه بکند. اگر علی بی‌ سواد است چرا الان با او کار داری، اگر باسواد است چرا باید چاه بکند، تاریخ محاکمه می‌کند، دین را محاکمه می‌کند چون اینها سردمداران دین هستند، اینها حافظان دین هستند، اینها بیرق‌داران دین هستند، اینها از دین دفاع کردند تا امروز به این ملت بدبخت رسید. ابوموسی گفت که راستش را می‌خواهی؟ معاویه به من گفته. حالا علی چه می‌گوید؟ علی گفت: «اگر چنین فردی که زنش را زیر یک مرد دید هر دو لخت، آنها را کشته، اگر چهار شاهد نیاورد باید قصاص شود»، باید کشته بشود. این برگشت به همان استدلال اولی که پیغمبر گفت: نه، باید چهار نفر بروند صحنه را ببینند، شهادت بدهند.

 حالا ببین این فقهی که اینطوری فتوا می‌دهد، این یعنی اسلام؟ چهار پنجم طرفداران این دین اهل سنّت و جماعت هستند، یعنی کسانی که خودشان این احادیث را به ما رساندند، جواب تاریخ را چه می‌دهند، وقتی که امیرالمومنین شما معاویة ابن ابی سفیان استنباط فقهی و قضایی ندارد که یک حکم را بدهد متوسل می‌شود به دشمن خونی‌اش علی ابن ابیطالب، آیا این دین به درد می‌خورد؟ این دین را باید گذاشت درِ کوزه آبش را خورد!

«اَنَّ رَجُلاً مِنْ اَهْلِ الشَّامِ يُقَالُ لَهُ ابْنُ خَيْبَرِىُّ وَجَدَ مَعَ امْرَأَتِهِ رَجُلاً فَقَتَلَهُ اَوْ قَتَلَهُمَا مَعاً فَاَشْكَلَ عَلَى مُعَاوِيَةَ ابْنِ اَبِي سُفْيَانَ الْقَضَاءُ فِيهِ فَكَتَبَ اِلَى اَبِي مُوسَى الْاَشْعَرِيِّ يَسْأَلُ لَهُ عَلِيَّ ابْنَ اَبِي طَالِبٍ عَنْ ذَلِكَ فَسَأَلَ اَبُو مُوسَى عَنْ ذَلِكَ عَلِيَّ ابْنَ اَبِي طَالِبٍ … الی آخر‌».