با کلیک به روی هر دکمه فقط دسته بندی مربوطه نمایش داده میشود.


تدریس 7201 تاریخ 404.11.07

برای نمایش متن کامل فایل روی عنوان کلیک کنید.

7201                1404-11-07

۱- باز هم از اعمال مغول تعجب می‌کنید؟

۲- گویای «الطَّيِّبَاتِ مِنَ الرِّزْقِ، «لِطَّیِّبین» است.

۳- ریسکهای پیغمبر در امور جنسی.

۴- چقدر عجله دارد!

۵- با وجود آنکه می‌داند شیطان است ولی زیبایی هر مشکلی را حل می‌کند.

۶- مگر کسی که با ترس، مسلمان شده!

۷- تصاحب کردن زوری.

۸- آن وقت می‌گویند سگ‌ها را هم شکنجه ندهید.

۹- آیا تردید در عقاید توحیدی با پخش اموال برطرف می‌شود؟

۱۰- تا بود، قاتلین مسلمین بودند و بعداً هم باج‌گیر از پیامبر شدند.

۱۱- عدالت معکوسه، فریاد مسلمین را درآورده.

۱۲- می‌گوید به دنیا نچسبید ولی خودش دین را پولی می‌کند.

—————————————–

درس اول:

باز هم از اعمال مغول تعجب می‌کنید؟

  • «فَقَالَ رَسُولُ اللهِ حِینَ بَلَغَهُ ذَلِکَ، اَلَا آخِذٌ لِی مِنْ ابْنَةِ مَرْوَانَ؟ فَسَمِعَ ذَلِکَ مِنْ قَوْلِ رَسُولِ اللهِ عُمَیْرُ ابْنُ عَدِیٍّ الْخِطْمِیُّ، وَ هُوَ عِنْدَهُ، فَلَمَّا اَمْسَى مِنْ تِلْکَ اللَّیْلَةِ سَرَى عَلَیْهَا فِی بَیْتِهَا فَقَتَلَهَا، ثُمَّ اَصْبَحَ مَعَ رَسُولِ اللهِ، فَقَالَ: یَا رَسُولَ اللهِ، اِنِّی قَدْ قَتَلْتهَا, فَقَالَ: نَصَرْتُ اللهَ وَ رَسُولَهُ یَا عُمَیْرُ! فَقَالَ: هَلْ عَلَیَّ شَیْءٌ مِنْ شَأْنِهَا یَا رَسُولَ اللهِ؟ فَقَالَ: لَا».

کتاب سيره ابن هشام جلد ٢ صفحه ۶٣٧ است.

 «فَقَالَ رَسُولُ اللهِ حِینَ بَلَغَهُ ذَلِکَ، اَلَا آخِذٌ لِی مِنْ ابْنَةِ مَرْوَانَ؟ فَسَمِعَ ذَلِکَ مِنْ قَوْلِ رَسُولِ اللهِ عُمَیْرُ ابْنُ عَدِیٍّ الْخِطْمِیُّ، وَ هُوَ عِنْدَهُ، فَلَمَّا اَمْسَى مِنْ تِلْکَ اللَّیْلَةِ سَرَى عَلَیْهَا فِی بَیْتِهَا فَقَتَلَهَا، ثُمَّ اَصْبَحَ مَعَ رَسُولِ اللهِ، فَقَالَ: یَا رَسُولَ اللهِ، اِنِّی قَدْ قَتَلْتهَا، فَقَالَ: نَصَرْتُ اللهَ وَ رَسُولَهُ یَا عُمَیْرُ! فَقَالَ: هَلْ عَلَیَّ شَیْءٌ مِنْ شَأْنِهَا یَا رَسُولَ اللهِ؟ فَقَالَ: لَا». یکی از کسانی که علیه پیغمبر و دین اسلام شعر می‌سرود و هجو می‌کرد مسخره می‌کرد عصماء بنت مروان است. یهودی بود، وقتی پیامبر اشعار او را شنید گفت: «آیا کسی نیست که انتقام مرا از دختر مروان بگیرد». آزادی بیان در دین!

 مردی از بنی خِطمه که نامش عُمیر ابن عَدی بود و در محضر رسول خدا نشسته بود این سخن را از رسول خدا شنید و چون شب فرا رسید به خانه آن زن رفت و او را به قتل رسانید و چون صبح شد به نزد پیغمبر آمد و گفت یا رسول الله من آن زن را کشتم. پیامبر گفت: ای عمیر، خدا و رسولش را یاری کردی. خدای با این عظمت دارای هفت طبقه آسمان و بین هر کدام هم پانصد سال نوری فاصله، یک نفر در کره زمین (که اصلاً کره زمین دیده نمی‌شود) به پیغمبرش اهانت کرده بعد او را کشته‌اند، خدا راضی شده، خدا یاری شده! یاری شده مهمتر از راضی شده است. یعنی خدا مانده بود معطل که یکی به کمکش بیاید و این شاعر را بکشد. همین! یاری کرد، خیال خدا راحت شد، گفت حالا به ملت ایران بپردازیم و خفه‌اش کنیم.

 عمیر گفت: آیا در این کاری که کردم مسئولیت و مشکلی متوجه من است؟ پیغمبر گفت: نه، به خاطر او حتی دو بز هم شاخ به شاخ نمی‌شوند، یعنی آب از آب تکان نخورد. بشر کیست؟! بشر، آخر دوروبری‌های خدا هستند که به نام خدا می‌خورند، به نام خدا می‌زنند، به نام خدا می‌کُشند. الگوی آنها کیست؟ الله. فرمانده آنها کیست؟ الله. در زمان قدیم یک شعار می‌دادند؛ «المَأمُور مَعذُور»، کسی که مأموریت به یک کاری دارد عذر دارد. یعنی من شکمت را جر می‌دهم از من ناراحت نشو، مأمور هستم. مأمور چه کسی هستم؟ خدا‌.

 به نصّ گفتار «لَا مُؤَثِّرَ فَی الوُجود اِلَّا الله»، و نیز حیدر کرار که گفت: «اَنْتَ الٓامِرُ وَ اَنَا المأمُور»، من نمی‌خواستم تحت عنوان جهاد مردم را بکُشم، تو امر کردی رفتم. امرش هم، هم تشریعی است و هم تکوینی است. یعنی چه؟

– تشریعی یعنی قانون وضع کرده که مردم را بکُشید، هر کس که با خدا مخالف است.

– تکوینی این است که برنامه‌اش را جور می‌کند، ساختارسازی و قالب‌بندی می‌کند، احساس، اعصاب، افکار، اخلاق و اعمالت را می‌کشد به سمتی که خودش می‌خواهد، تو خلع کامل اختیار هستی.

 به عقل گفت برو گمشو، عقلی که مقدم بر وحی است، عقلی که دین برایش سینه می‌زند که هر چه عقل تأیید کرد وحی تأیید می‌کند. این چیزی که گفتم، اسنادش هست اشاره است. کاری که جبارالجباره می‌خواهد بکند عقل مانع است؟ عقل یعنی وجدان، می‌گوید برو مزاحم نشو.

باز هم قطع شد، پارازیت‌های الله است که می‌خواهد مردم حقایق را نفهمند، در حالی که مردم ایران با گوشت و پوست و استخوانشان فهمیدند که دین چیست. اینها پارازیت‌های خدای زمین است که اسرار دینش را به شما نرساند، ولی به یاری فرمانروای هستی افشاگری دینی ادامه خواهد داشت.

▪️مکملش را بخوانم.

  • «جَاءَهَا عُمَیْرُ ابْنُ عَدِیّ فِی جَوْفِ اللّیْلِ حَتّى دَخَلَ عَلَیْهَا فِی بَیْتِهَا وَ حَوْلَهَا نَفَرٌ مِنْ وَلَدِهَا نِیَامٌ، مِنْهُمْ مَنْ تُرْضِعُهُ فِی صَدْرِهَا، فَجَسّهَا بِیَدِهِ، فَوَجَدَ الصّبِیّ تُرْضِعُهُ فَنَحّاهُ عَنْهَا، ثُمّ وَضَعَ سَیْفَهُ عَلَى صَدْرِهَا حَتّى اَنْفَذَهُ مِنْ ظَهْرِهَا».

 کتاب المغازی از واقدی جلد ۱ صفحه ۱۷۳، کتاب طبقات الکبری جلد ۲ صفحه ۲۸، کتاب سبل الهداة و الرشاد جلد ۶ صفحه ۲۱، این منابع مال سنّی‌ها بود. در منابع شیعه: کتاب بحارالانوار جلد ۲۰ صفحه ۱۷ است.

 درباره چگونگی انجام این ترور آمده عمیر ابن عدی در دل شب به خانه عصماء رفت، بعضی از بچه‌های او اطرافش خواب بودند (گوش کن) و یکی از آنها شیرخوار و روی سینه او بود، عمیر با دست خود او را لمس کرد و کودکی را که شیر می‌داد (یعنی زنده بودند) از او کنار زد و شمشیرش را بر سینه عصماء نهاد و چنان فشار داد که از پشت او بیرون آمد. حالا بگو زنده باد اسلام! پیامبر گفت: هرگاه دوست داشتید به مردی نگاه کنید که خدا و رسولش را یاری داده به عمیر نگاه کنید.

 یعنی هر وقت به ترور نگاه کردید یاد دین بیفتید، هر وقت آدم‌کشی را دیدید، یاد دین بیفتید. هیچ کس مقصر نیست جز دین، دین با آدم‌کشی آغاز حیات کرد، الان هم ادامه می‌دهد و خوشبختانه امام مهدی دست به شمشیر است که بیاید جمعش کند.

اینها را که می‌شنوید استغفار کنید از دین گذشته‌تان و تبری بجویید به خط انتظار از شر دینی که جز کشتار منطقی ندارد.

—————————————–

 درس دوم:

گویای «الطَّيِّبَاتِ مِنَ الرِّزْقِ، «لِطَّیِّبین» است.

  • «عَنْ اَنَسٍ، قَالَ: وَقَعَ فِی سَهْمِ دِحْیَةَ جَارِیَةٌ جَمِیلَةٌ، صَفِیَّةُ فَاشْتَرَاهَا رَسُولُ اللهِ بِسَبْعَةِ اَرْؤُسٍ».

 کتاب سنن ابی داود جلد ۴ صفحه ۶۱۲ حدیث ۲۹۹۷، کتاب البدایة و النهایه جلد ۴ صفحه ۲۲۴، کتاب صحیح مسلم جلد ۲ صفحه ۱۰۴۷ حدیث ۱۳۶۵ است.

این اهل سنّت که سنگ سنّت نبوی را به سینه می‌زنند و افتخار می‌کنند که به آنها می‌گویند اهل سنّت و جماعت، اینها را باید پاک می‌کردند تا دست آیندگان نمی‌افتاد. ولی چرا افتاد؟ چون مافوق الله می‌خواهد اعلام کند که در غیبت که فقدان خیر و خوبی است دین از این بهتر پیدا نمی‌شود.

از انس ابن مالک است، آفتابه‌دارِ پیامبر، در سهم غنیمت دحیة خلیفه کلبی (یعنی همان جبرائیل خودمان)، کنیزی زیبا به نام صفیه قرار گرفت، پس رسول خدا او را در برابر هفت نفر از دحیه خریداری کرد. داستان حرمسرای پیغمبر این است، یک دانه زن گرفت و هفت تا به او داد.

«عَنْ اَنَسٍ، قَالَ: وَقَعَ فِی سَهْمِ دِحْیَةَ جَارِیَةٌ جَمِیلَةٌ»، این جالب است! چرا پیغمبر معاوضه کرد؟ چون زنی که گیر دحیة ابن خلیفه کلبی آمده بود خوشگل بود. یادت هست یک نسخه داشتیم، همین چند روز قبل سندش را خواندم که پیغمبر به آنهایی که اهل جهاد نبودند می‌گفت بابا بیا برویم، جنگ می‌کنیم اسیرشان می‌کنیم خوشگل‌هایش را بردار بیاور (7193).

«جَارِیَةٌ جَمِیلَةٌ صَفِیَّةُ فَاشْتَرَاهَا رَسُولُ اللهِ بِسَبْعَةِ اَرْؤُسٍ».

▪️«عَنْ اَنَسِ ابْنِ مَالِکٍ: قَدِمْنَا خَیْبَرَ فَلَمَّا فَتَحَ اللهُ عَلَیْهِ الحِصْنَ، ذُکِرَ لَهُ جَمَالُ صَفِیَّةَ… فَاصْطَفَاهَا رَسُولُ اللهِ لِنَفْسِهِ».

 سنن ابي داود جلد ٣ صفحه ١۵٢ حدیث ٢٩٩۵، صحیح بخاری جلد ۴ صفحه ٣۶ حدیث ٢٨٩٣- جلد ۵ صفحه ١٣۵ حدیث ۴٢١١ است.

این هم ادامه همان حدیث است، به انس ابن مالک منتسب است: ما به خیبر رفتیم (جنگ خیبر) و وقتی خداوند قلعه را گشود (خانه یهودی‌ها بود) درباره جمال و زیبایی صفیه صحبت شد. آخ نگو که دل پیغمبر را بردی. پس رسول خدا او را برای خویش برگزید.

برای پیامبر ننگ است، نمی‌دانم چطوری از دستشان دررفته این اسناد را می‌گویند، خیلی جالب است، آفرین!

«عَنْ اَنَسِ ابْنِ مَالِکٍ: قَدِمْنَا خَیْبَرَ فَلَمَّا فَتَحَاللهُ عَلَیْهِ الحِصْنَ». ببین مدام هم اسم الله می‌آید، اینها هرچه دارند از برکت الله است، دینمدار راحت بخور و بخواب، الله زنده است، ولی به زودی فرمانروای هستی خدای زمین را جمع می‌کند! «فَلَمَّا فَتَحَ اللهُ عَلَیْهِ الحِصْنَ» خدا کمک کرد درب قلعه باز شد، «ذُکِرَ لَهُ جَمَالُ صَفِیَّةَ…»، درب باز شده عوض اینکه بحث از پهلوان‌ها و گردن کلفت‌ها و سرکشان بشود، اول بحثی که برای پیغمبر می‌شود از یک زن خوشگل است، چون می‌دانند پیغمبر طبعش چیست! بیخود نیست پیغمبر زن را آورده کنار نماز، نمازی که ستون دین است، نمازی که نخوانی «فَقَد کَفَر» کافر شدی.

«فَاصْطَفَاهَا رَسُولُ اللهِ لِنَفْسِهِ»، اینجایش جالب است: پیغمبر که هوای نفْس ندارد! اینجا چه می‌گوید؟ «فَاصْطَفَاهَا» اختیارش کرد رسول الله، «لِنَفْسِهِ»! آن وقت به تو می‌گوید هوای نفْس نداشته باشی! متشرع چرا «ادْعُونِي اَسْتَجِبْ لَكُمْ ﴿۶۰ غافر﴾» کار نمی‌کند؟ آخر شما هوای نفْس دارید. چرا سدها خالی شده؟ آخر شما هوای نفْس دارید. اسلحه متشرع است. حالا اینجا ببین چقدر قشنگ افشا شده، این را هیچ وقت فراموش نکن: «فَاصْطَفَاهَا رَسُولُ اللهِ لِنَفْسِهِ».

——————————————

 درس سوم:

ریسکهای پیغمبر در امور جنسی.

  • «لَمَّا اَعْرَسَ رَسُولُ اللهِ بِصَفِیَّةَ، وَ کَانَتْ الَّتِی جَمَّلَتْهَا لِرَسُولِ اللهِ وَ مَشَّطَتْهَا وَ اَصْلَحَتْ مِنْ أَمْرِهَا اُمُّ سُلَیْمٍ بِنْتُ مِلْحَانَ، اُمُّ اَنَسِ ابْنِ مَالِکٍ, فَبَاتَ بِهَا رَسُولُ اللهِ فِی قُبَّةٍ لَهُ، وَ بَاتَ اَبُو اَیُّوبَ خَالِدُ ابْنُ زَیْدٍ، اَخُو بَنِی النَّجَّارِ مُتَوَشِّحاً سَیْفَهُ، یَحْرَسُ رَسُولَ اللهِ، وَ یُطِیفُ بِالْقُبَّةِ، حَتَّى اَصْبَحَ رَسُولُ اللهِ، فَلَمَّا رَأَى مَکَانَهُ قَالَ: مَا لَکَ یَا اَبَا اَیُّوبَ؟! قَالَ: یَا رَسُولَ اللهِ، خِفْتُ عَلَیْکَ مِنْ هَذِهِ الْمَرْأَةِ، وَ کَانَتْ امْرَأَةً قَدْ قَتَلْتَ اَبَاهَا وَ زَوْجَهَا وَ قَوْمَهَا، وَ کَانَتْ حَدِیثَةَ عَهْدٍ بِکُفْرٍ، فَخِفْتهَا عَلَیْکَ، فَزَعَمُوا اَنَّ رَسُولَ اللهِ، قَالَ: اللَّهمّ احْفَظْ اَبَا اَیُّوبَ».

سیره ابن هشام جلد ۲ صفحه ۳۳۹ و ٣۴٠ است.

حالا ببین الله حق دارد ارتباط من و تو را به وسیله این پارازیت‌هایی که می‌دهد قطع کند! ماه هیچ وقت پشت ابر نمی‌ماند، من هم نباشم یکی دیگر می‌آید افشاگری می‌کند، خود امام مهدی می‌آید، زنده باد! من چه کسی هستم، امام مهدی می‌آید مسلمان‌کشی راه می‌اندازد، حالا نگاه کن! سیدکشی راه می‌اندازد، حالا نگاه کن! اینقدر از متدینین و متشرعین می‌کشد، این اسناد و مدارک دینی مال شیعه است، همه می‌گویند این نه مسلمان است، نه امام است، نه سید است. آیا سید آدم می‌کشد؟ نه نمی‌کشد. رسول خدا که رأس سادات است آدم نکشت؟

 زمانی که پیامبر می‌خواست با صفیه زفاف کند، این کلمه «زفاف» می‌خواهد مثلاً آبروداری کند و الا اصلش همان کردن است. ام سلیم که مادر انس ابن مالک بود او را برای این امر (یعنی برای کردن) آرایش کرد و سرش را شانه نمود و سر و سامانش داد، سپس پیغمبر شب را با صفیه در خیمه‌ای که برایش آماده کرده بودند گذراند.

 دقت کن ادامه‌اش خیلی مهم است، این را داشته باش! در خیمه، پیامبر وارد بدن این خانم شد و ابو ایوب انصاری نیز شمشیری را به دست گرفت و تا صبح اطراف خیمه پیامبر نگهبانی داد که پیغمبر خیالش راحت باشد و با اعصاب راحت جلو برود. چون صبح شد و رسول خدا از خیمه خارج شد و ابو ایوب را در پشت خیمه دید، گفت: ابو ایوب در اینجا چه می‌کنی؟ نکند صدای ما را شنیدی؛ نفس نفس و جیغ و آخ او را؟ ابو ایوب گفت: یا رسول الله از این زن بر تو ترسیدم. حالا این را دقت کن؛ زیرا تو پدر و شوهر و قوم این زن را کشته‌ای، هنوز به مدینه نرسیده‌ عجله دارد باید پرچم اسلام را در سرزمین کفر بزند.

 و از طرفی او تازه مسلمان نیز هست. رسول خدا درباره ابو ایوب دعا کرد و گفت: بار خدایا چنان که ابو ایوب از من محافظت کرد تو هم از او محافظت کن. آقای جبرائیل کجایی که ابو ایوب باید حفاظت کند از شب زفاف پیغمبر، تو رفتی مُردی؟

«لَمَّا اَعْرَسَ رَسُولُ اللهِ بِصَفِیَّةَ، وَ کَانَتْ الَّتِی جَمَّلَتْهَا»، این جمال که می‌آید پیغمبر حال می‌کند. ببین چقدر زن‌های عرب‌ها بدریخت بودند که پیغمبر بنده خدا خوشگل که می‌دید طاقتش تمام می‌شد.

 «وَ مَشَّطَتْهَا وَ اَصْلَحَتْ مِنْ أَمْرِهَا اُمُّ سُلَیْمٍ بِنْتُ مِلْحَانَ، اُمُّ اَنَسِ ابْنِ مَالِکٍ فَبَاتَ بِهَا» پیامبر بیتوته کرد در بیابان، «رَسُولُ اللهِ فِی قُبَّةٍ لَهُ، وَ بَاتَ اَبُو اَیُّوبَ خَالِدُ ابْنُ زَیْدٍ، اَخُو بَنِی النَّجَّارِ»، همه اینها آدرس است‌ نگویی الکی ساختی. «مُتَوَشِّحاً سَیْفَهُ، یَحْرَسُ رَسُولَ اللهِ وَ یُطِیفُ بِالْقُبَّةِ، حَتَّى اَصْبَحَ رَسُولُ اللهِ، فَلَمَّا رَأَى مَکَانَهُ قَالَ: مَا لَکَ یَا اَبَا اَیُّوبَ؟! قَالَ: یَا رَسُولَ اللهِ، خِفْتُ عَلَیْکَ مِنْ هَذِهِ الْمَرْأَةِ، وَ کَانَتْ امْرَأَةً قَدْ قَتَلْتَ اَبَاهَا وَ زَوْجَهَا وَ قَوْمَهَا، وَ کَانَتْ حَدِیثَةَ عَهْدٍ بِکُفْرٍ، فَخِفْتهَا عَلَیْکَ فَزَعَمُوا اَنَّ رَسُولَ اللهِ، قَالَ: اللَّهمّ احْفَظْ اَبَا اَیُّوبَ».

سی و پنج سال مدافع و مبلّغ این دین بودم، الان شرمنده‌ام که در این سی و پنج سال چقدر با این دین گمراه کردم.

 خیلی غم‌انگیز است، خیلی! دقت کن! پدرش، شوهرش و فامیل‌هایش را کشته‌اند، از آنجا بیرون آمدند مهلت ندارد که به مدینه برسد، همان جا این زن داغدار را به زمین می‌زند. یک چیز دیگر: این عدهٔ طلاق مال کیست؟ مال شماها است؟ زنی که الان شوهرش کشته شده، می‌شود ترتیبش را داد؟ بله، چرا نمی‌شود!

گفت ریش و قیچی دست خودمان است، حرف بزنی برایت آیه نازل می‌شود. تا جایی که صدای عایشه امّ‌المومنین همسر پیامبر در آمد. آن روز، آن تدریس یادت است که پیغمبر گفت چه موقع می‌میری؟ عایشه گفت: بله من بمیرم تو بروی با زن‌هایت عشق و حال کنی (7199)؟ زنده باد این اسناد تاریخی، آفرین!

——————————————

 درس چهارم:

چقدر عجله دارد!

  • «قَامَ النَّبِیُّ یَبْنِی بِصَفِیَّةَ، فَدَعَوْتُ المُسْلِمِینَ اِلَی وَلیمَتِهِ».

صحیح بخاری جلد ۷ صفحه ۷۰ حدیث ۵۳۸۷ است.

 انس ابن مالک گفت: «پیامبر در مسیر بازگشت از خیبر توقف کرد». دقت کن، پیغمبر‌ عجله دارد، خب بگذار به خانه برسید، آخر چقدر آتش تو تند است. «پیغمبر در مسیر بازگشت از خیبر توقف کرد تا با صفیه زفاف کند». التماس دعا یا رسول الله!

 «من مسلمانان را به ولیمه ایشان فرا خواندم. پیامبر گفت: سفره‌ها را بگسترانید و گسترده شد». به به ببین چقدر مردم خر هستند، هم‌ آنها و هم متشرعین حالا! برایش زیر سوال نمی‌رود آخر الان از شمشیرهای ما دارد خون می‌چکد تو ترتیب این را می‌دهی؟ عجب! واقعاً قرآن بعضی چیزهایش خیلی قشنگ است؛ «اُولَئِكَ كَالْاَنْعَامِ ﴿۱۷۹ اعراف﴾» همه خر هستند، همه حیوان هستند، همه درنده‌ هستند، همه گرگ هستند.

«قَامَ النَّبِیُّ یَبْنِی بِصَفِیَّةَ، فَدَعَوْتُ المُسْلِمِینَ اِلَی وَلیمَتِهِ».

—————————————–

 درس پنجم:

با وجود آنکه می‌داند شیطان است ولی زیبایی هر مشکلی را حل می‌کند.

  • «وَ لَمَّا افْتَتَحَ رَسُولُ اللهِ الْقَمُوصَ، حِصْنُ بَنِی اَبِی الْحُقَیْقِ، أُتِیَ رَسُولُ اللهِ بِصَفِیَّةَ بِنْتِ حُیَیِّ ابْنِ اَخْطَبَ، وَ بِاُخْرَى مَعَهَا، فَمَرَّ بِهِمَا بِلَالٌ – وَ هُوَ الَّذِی جَاءَ بِهِمَا- عَلَى قَتْلَى مِنْ قَتْلَى یَهُودَ، فَلَمَّا رَأَتْهُمْ الَّتِی مَعَ صَفِیَّةَ صَاحَتْ وَ صَکَّتْ وَجْهَهَا وَ حَثَّتْ التُّرَابَ عَلَى رَأْسِهَا، فَلَمَّا رَآهَا رَسُولُ اللهِ قَالَ: اَعْزِبُوا عَنِّی هَذِهِ الشَّیْطَانَةَ، وَ أَمَرَ بِصَفِیَّةَ فَحِیزَتْ خَلْفَهُ، وَ اَلْقَى عَلَیْهَا رِدَاءَهُ، فَعَرَفَ الْمُسْلِمُونَ اَنَّ رَسُولَ اللهِ قَدْ اصْطَفَاهَا لِنَفْسِهِ، فَقَالَ رَسُولُ اللهِ …».

 کتاب سیره ابن هشام جلد۲ صفحه ۳۳۶، کتاب تاریخ طبری جلد ۳ صفحه ۱۴، کتاب سیره ابن کثیر جلد ۳ صفحه ۳۷۴، کتاب البدایة و النهایه جلد ۶ صفحه ۲۴۹، کتاب المغازی واقدی جلد ۲ صفحه ۶۷۳ است.

 این سندها از اهل سنّت است، شیعه حق ندارد بگوید‌ که اینها پیغمبر را ترور شخصیت کردند. اصلاً زبان باز نکن «لا تُحَرِّکْ»! چون شما دارید سر سفره قرآن اینها با خدای خودتان وصل می‌شوید، در حالی که علی مرتضی صدایش در پهنه آسمان در همه فضای تاریخ طنین دارد که ای مردم هر کس به کتاب من عمل کند گمراه نمی‌شود، یعنی به این کتاب که عمل می‌کنی گمراه می‌شوی. حالا مدام شیعه به این کتاب بچسبد. دروغ می‌گوید دیگر، شیعه دروغ می‌گوید، سنّی دروغ می‌گوید. آن وقت خنده‌دار است که یارو از کانال تلویزیونی‌اش می‌گوید سی میلیون سنّی در ایران هست. واقعاً!

ما یک استاد داشتیم در خیابان راه می‌رفتیم مردم را می‌دید می‌گفت: این همه خر ما باید پیاده راه برویم، پنجاه سال قبل! از آن موقع در فکر خرسواری بودند.

 «هنگامی که رسول خدا قَموص قلعه بنی ابی الحُقیق را گشود صفیه بنت حُییّ بن اخطب و زنی دیگر همراه او را نزد رسول خدا آوردند. بلال که آنها را آورده بود»، اذان‌گوی پیغمبر، یک سِمت به بلال اضافه کنید، می‌گردد خوشگل‌هایش را جمع می‌کند می‌آورد، آفرین، الان جایش وسط بهشت است، وسط بهشتی که دین می‌گوید، با این حرف‌ها از بهشت هم دم می‌زند.

 «بلال آنها را آورد از کنار کشته‌های یهودی عبور داد». ببین چقدر جنایت است، زن اسیر را از کنار جنازه‌های کشته شدهٔ نزدیکانش می‌آورد. این را داشته باش! یک چیزی بگویم؟ بعد می‌گویند یزید چقدر سگ پدر بوده. برای چه؟ برای اینکه اهل بیت ابی عبدالله را آورد از کنار کشته‌ها رد کرد. خب یزید از چه کسی یاد گرفته؟ بیا! دین الگو است، و خدا می‌داند این زن و بچه امام حسین چه کشیدند، بدن‌های بی سر را دیدند، حالا مانند همین است دیگر، کپی همین است! شما یک چیزی می‌گویید: هرچه کنی به خود کنی گر همه خوب و بد کنی»، بله؟ حالا پیغمبر این کارها را کرده، سر فاطمه زهرا خالی کردند، خانه‌اش را آتش زدند، بچه‌اش را سقط کردند، گزیده‌اش امیرالمومنین را خانه‌نشین کردند، بعد خودش را هم کشتند، بعد علی را هم کشتند. ای کشته که را کشتی است!

 پیغمبر با اوهام و خطورات و القائات، مردم را کشت و امیرالمومنین روی رودربایستی با پیغمبر مردم را کشت، یعنی اگر حساب کنی همینطوری امیر در مأمور، همینطوری می‌آید پایین؛

– امیر اول؛ خدای زمین،

– امیر دوم؛ پیغمبر،

– امیر سوم؛ علی.

اینها بود که علی را خانه‌نشین کرد، عمرالفاروق خلیفه دوم رسول الله به علی گفت: ای علی ما ابوبکر صدیق را بالا بردیم به خاطر اینکه تو خیلی دشمن داری. تمام این کشتارها را علی کرد. علی بدون میلش آدم کشته باید از حقش هم محروم بشود.

 بعد در آن سند دیدیم که امام حسن مجتبی را هم بنی مروان محاکمه‌اش کردند، به او و به علی فحش می‌دادند که چرا آباء و اجداد را کشتی؟ و بعد امام حسین را هم که می‌کشند و قطعه قطعه‌اش می‌کنند، می‌گوید که این در برابر آن، این کشته، نوهٔ پیغمبر در برابر همان کشته‌هایی که شما از ما کردید.

 «وقتی این زن که همراه صفیه بود کشته‌های قومش را دید فریاد زد و صورت خود را چنگ زد». آیا حق ندارد؟ نه؟ هنوز از بدن این عزیزان دارد خون می‌آید دستش را گرفتند ببرند تا کارش را بسازند، آن هم چه کسی؟ رأس اسلام! آن که غیر از خدا را نمی‌بیند، چطور این زن‌ها را می‌بیند؟ برای همین است که پیغمبر در هر نشست و برخاستی هفتاد بار استغفار می‌کرد، می‌دانست که کارهایش ضد بشر است.

 «کشته‌های قومش را دید فریاد زد و صورت خود را چنگ زد و خاک بر سر خود ریخت». حالا این را گوش کن؛ «پس هنگامی که رسول خدا او را دید گفت این زن شیطان است او را از من دور کنید». یا رسول الله تو که خانه‌ات بین پای این شیطان بود، شیطان را از او دفع کردی؟ بله؟ «و دستور داد که صفیه را پشت سر خویش انتقال دهند و ردای خود را بر او انداخت»، که کشته‌ها را نبیند یا سربازها و افسرها و ارتشی‌ها نبینند که پیغمبر از این جنگ چه چیزی گیرش آمده، که کشته دادند تا پیغمبر اینها گیرش بیاید؟

 این را دقت کن، چقدر زیباست! «و مسلمان‌ها فهمیدند که رسول خدا او را برای خود برگزیده است». خاک بر سر مسلمین، هم در آن روز و هم امروز! طرف می‌داند هدف جهاد چیست، ولی می‌رود، به چند گزینه:

  • اول، می‌رود یک شام و ناهاری برای زندگی‌اش درست کند.

عرب شغلش جنگ است. منابع را نگاه کنید زندگی‌اش جنگ است.

– دوم، اگر نروی به جهنم می‌روی. بعد برای جهنم هم این اوصافی را کردند که ما یک مقدارش را آوردیم، که هر عاقلی شاخ درمی‌آورد، آنها می‌نشستند نگاه می‌کردند می‌گفتند واخ واخ واخ.

– و بعد هم برای بهشت. بهشتی که ترسیم می‌کند.

 گوش بده، برایت تاریخ می‌خوانم با مستندات دین! کلاً سنّت پیغمبر این بود که وقتی بعد از جنگ ردای خود را (یعنی عبایش را) روی هر زنی می‌انداخت مسلمانان می‌فهمیدند که آن حضرت او را برای خود برداشته، دیگر مسلمان‌ها عادت کردند.

«سپس رسول خدا به بلال گفت: ای بلال آیا از تو رحمت برداشته شده‌». دقت کن، می‌دانند کجا زندگی می‌کنند. بلال را توبیخ می‌کند که «چرا این دو زن را از کنار مردانشان که قطعه قطعه شده بودند عبور دادی»؟ می‌دانی برای چه؟ برای اینکه دشمنی در دل اینها نیاید. خیلی ریسک است‌، پیغمبر هر جا حمله می‌کرد دختر و یا زن رئیس قوم را می‌گرفت. چطوری جرأت می‌کرد؟

 اصلاً شاید کشته شدن پیامبر سر همین‌ها باشد، ما بیخود سر اتاق جنگ، حرم پیغمبر و حواریونش نیندازیم، شاید همین‌ها باشند، کمااینکه در اسرار و اخبار آمده، طرف پدرش، شوهرش، بچه‌اش و برادرش را کشتی، آیا یادش می‌رود، بعد راحت لباسش را درمی‌آورد می‌خوابد؟ از تو ترسیده! الان اینها را تو برای مسلمان‌ها می‌خوانی، می‌گوید نه دروغ است. سند، سند دروغ است! چطوری پیغمبر یک آدم معمولی بود که او را بالا بردند که هر کسی کج نگاه پیغمبر بکند سرش را می‌بُرند. سر من هم می‌برند دیگر، من خودم می‌دانم، ولی می‌گویم، چون مأموریتی است از طرف خدای الله!

 «وَ لَمَّا افْتَتَحَ رَسُولُاللهِ الْقَمُوصَ، حِصْنُ بَنِی اَبِی الْحُقَیْقِ، أُتِیَ رَسُولُ اللهِ بِصَفِیَّةَ بِنْتِ حُیَیِّ ابْنِ اَخْطَبَ، وَ بِاُخْرَى مَعَهَا، فَمَرَّ بِهِمَا بِلَالٌ – وَ هُوَ الَّذِی جَاءَ بِهِمَا- عَلَى قَتْلَى مِنْ قَتْلَى یَهُودَ، فَلَمَّا رَأَتْهُمْ الَّتِی مَعَ صَفِیَّةَ صَاحَتْ وَ صَکَّتْ وَجْهَهَا وَ حَثَّتْ التُّرَابَ عَلَى رَأْسِهَا، فَلَمَّا رَآهَا رَسُولُ اللهِ قَالَ: اَعْزِبُوا عَنِّی هَذِهِ الشَّیْطَانَةَ»، این را از من دور کنید. پس برای چه او را به خانه‌ات بردی؟ عجب شجاعی، باریکلا!پیغمبر اشجع مردم است، شجاع‌ترین مردم است، نمونه‌اش همین است.

«وَ أَمَرَ بِصَفِیَّةَ فَحِیزَتْ خَلْفَهُ، وَ اَلْقَى عَلَیْهَا رِدَاءَهُ، فَعَرَفَ الْمُسْلِمُونَ اَنَّ رَسُولَ اللهِ قَدْ اصْطَفَاهَا لِنَفْسِهِ فَقَالَ رَسُولُ اللهِ …».

 اینجا یک فاتحه‌ای برای اموات اینها بخوانم، که من را یازده سال به زندان بردند، جای فاتحه خواندن دارد، جای تشکر دارد. یازده سال بدون مرخصی، بدون درمان، بدون وکیل. اینها به ما و تو لطف کردند. لطفشان چه بود؟ چشم‌های ما را باز کردند. این است که قرآن می‌گوید: «عَسَی اَنْ تَکْرَهُوا شَیئاً وَ هُوَ خَیْرٌ لَکُم ﴿۲۱۶ بقره﴾» از یک چیزی بدت می‌آید خیر توست. دقیقاً زندان من است، خیر من و شما که این پرونده‌ها برای شما رو می‌شود. باز هم سپاسگزاری می‌کنم از آنهایی که ما را گرفتند.

——————————————

 درس ششم:

مگر کسی که با ترس، مسلمان شده!

  • «قَالَ ابْنُ عَبْدِ الْبَرِّ رُوِینَا اَنَّ جَارِیَةً لِصَفِیَّةَ اَتَتْ عُمَرَ، فَقَالَتْ: اِنَّ صَفِیَّةَ تُحِبُّ السَّبْتَ وَ تَصِلَ الْیَهُودَ، فَبَعَثَ اِلَیْهَا عُمَرَ فَسَأَلَهَا فَقَالَتْ: اَمَّا السَّبْتُ فَلَمْ اُحِبُّهُ مُنْذُ اَبْدَلَنِی اللهُ بِهِ الْجُمُعَةَ وَ اَمَّا الْیَهُودُ فَاِنَّ لِی فِیهِمْ رَحِماً».

 تاریخ الاسلام ذهبی جلد ۴ صفحه ۶۸ است.

دقت کنید، من جراح هستم، اتاق تشریح است، جنازهٔ دین است که داریم با چاقوی جراحی آن را باز می‌کنیم و غده‌ها را بیرون می‌کشیم، شما هم انترن هستید، دانشجویان دانشگاه پزشکی که به زودی دکتر می‌شوید.

 ابن عبدالبر در کتاب الاستیعاب نقل کرده، برای ما روایت شده که همانا صفیه کنیزی داشت، یک بار کنیز ایشان نزد عمر آمد (عمرالفاروق رَضِی اللهُ عَنْهُ) و گفت صفیه روز شنبه را دوست دارد، (یهودی است، روز یهودی‌ها شنبه است) و به یهودیان سر می‌زند، عمر به دنبال صفیه فرستاد و در این مورد از او سوال کرد، صفیه جواب داد: درباره روز شنبه، من از وقتی که خداوند روز جمعه را در عوض روز شنبه قرار داده هرگز شنبه را دوست ندارم، و اما در مورد یهودیان، به درستی که برای من در میان آنها خویشاوندانی است و لذا به آنها سر می‌زنم.

 دقت کن! فامیل‌ها یهودی، کشته داده، در خون پیغمبر آرزویشان است که بریزند، همسر پیغمبر علناً می‌رود از آنان احوالپرسی می‌کند، شاید هم به آنها پول می‌دهد، پول‌های بیت المال. پیغمبر با چه جرأتی رفت اینها را گرفت؟ به جرأت آنکه شصت و سه سال بیشتر عمر نکرد در حالی که رفیقش سلمان حواری سیصد سال عمر کرد. حالا فهمیدی؟ پس بیخودی به حواریون پیغمبر تهمت نزنیم که بگوییم اینها روز آخر به پیغمبر سم دادند، سم را اینها دادند که تا خرخرهٔ آنها دشمنی پیغمبر پر بود.‌

 «قَالَ ابْنُ عَبْدِ الْبَرِّ رُوِینَا اَنَّجَارِیَةً لِصَفِیَّةَ اَتَتْ عُمَرَ، فَقَالَتْ: اِنَّ صَفِیَّةَ تُحِبُّ السَّبْتَ وَ تَصِلَ الْیَهُودَ، فَبَعَثَ اِلَیْهَا عُمَرَ فَسَأَلَهَا فَقَالَتْ: اَمَّا السَّبْتُ فَلَمْ اُحِبُّهُ مُنْذُ اَبْدَلَنِی اللّهُ بِهِ الْجُمُعَةَ، وَ اَمَّا الْیَهُودُ فَاِنَّ لِی فِیهِمْ رَحِماً». رَحِم دارم، صله ارحام می‌کنم.

——————————————-

 درس هفتم:

تصاحب کردن زوری!

  • «سَتَرَ رَسُولُ اللهِ صفیة وَ حَمَلَهَا وَرَاءَهُ وَ جَعَلَ رِدَاءَهُ عَلَى ظَهْرِهَا وَ وَجْهِهَا ثُمَّ شَدَّهُ مِنْ تَحْتِ رِجْلِهَا وَ تَحَمَّلَ بِهَا وَ جَعَلَهَا بِمَنْزِلَةِ نِسَائِهِ فَلَمَّا صَارَ اِلَى مَنْزِلٍ یُقَالُ لَهُ تَبَارُ عَلَى سِتَّةِ اَمْیَالٍ مِنْ خَیْبَرَ فَاَبَتْ عَلَیْهِ فَوَجَدَ النَّبِیُّ فِی نَفْسِهِ مِنْ ذَلِکَ فَلَمَّا کَانَ بِالصَّهْبَاءِ قَالَ رَسُولُ اللهِ لِاُمِّ سُلَیْمٍ عَلَیْکُنَّ صَاحِبَتَکُنَّ فَامْشِطْنَهَا… قَالَتْ اُمُّ سِنَانٍ: وَ کُنْتُ فِیمَنْ حَضَرُ عُرْسَ رَسُولِ اللهِ بِصَفِیَّةَ…».

 کتاب طبقات الکبری جلد ۸ صفحه ۹۶ است.

این بحث‌ها همه رفته در زیر لحاف پیغمبر.

 «بعد از اینکه پیامبر صفیه را برای خود برداشت». یعنی دقت کن، نه تنها صفیه بلکه همه زن‌ها برای پیغمبر فرش هستند که لوله‌اش کند ببرد، اجاق گاز است حملش کند. خوشبختانه همین رسول الله زیاد در تعریف زن‌ها گفته است. «او را پوشاند و او را پشت سر خود سوار کرد و ردای خویش را بر چهره و پشت صفیه انداخت» که کسی نبیند پیغمبر شام چه می‌خواهد بخورد.

 «و تا پایین پایش آن را کشید و او را به منزله زنان خود قرار داد. زمانی که پیامبر به منزلی به نام تبار رسید که شش مایل از خیبر فاصله داشت»، همین که عرض کردم جبرائیل عجله داشت که پیغمبر زود کار را انجام بدهد نگذاشت به مدینه برسد، گفت همین وسط راه. مثل غدیر خم بود که همین وسط راه مکه و مدینه مدام به پیغمبر فشار آورد که «بَلّغ»، بعد هم تهدیدش کرد که اگر علی را نصب نکنی از پیغمبری خلع می‌شوی. با این فشار علی را نصب کرد بعد خود خدا آمد زیر پای علی را خالی کرد. ببین دین یعنی این، جامع المزخرفات!

 این چند تا بحث راجع به صفیه بود، همین خانم خوشگله.

اینجا را گوش کن: «صفیه از عرضهٔ خود به پیامبر امتناع کرد»، شلوار را درنیاورد. «پیغمبر از این کار صفیه ناراحت شد»، هر کسی باشد ناراحت می‌شود، تو شورتت را جلوی رهبر اسلام درنمی‌آوری فلان فلان شده، سرت را ببرند! «سپس زمانی که پیامبر در منطقه صهباء بود پیامبر به ام سُلَیم مادر انس ابن مالک دستور داد که صفیه را شانه بزند و موهای او را مرتب کند.

 ام سنان می‌گوید من یکی از زنانی بودم که صفیه را برای زفاف پیغمبر آماده کردم، موهای او را شانه زدم به او عطر مالیدم (در حالی که خون شوهر و پدر و برادرش بر سینه‌اش بود) و پیامبر خدا به سوی صفیه می‌آمد، پس او به سوی پیامبر برخاست» یعنی دیگر ممانعت نکرد، به او گفتند که اگر حرف بزنی تو را می‌کشند، مجبور هستی، دیگر دربیاور. باشد!

«سَتَرَ رَسُولُ اللهِ صفیة وَ حَمَلَهَا وَرَاءَهُ وَ جَعَلَ رِدَاءَهُ عَلَى ظَهْرِهَا وَ وَجْهِهَا ثُمَّ شَدَّهُ مِنْ تَحْتِ رِجْلِهَا وَ تَحَمَّلَ بِهَا وَ جَعَلَهَا بِمَنْزِلَةِ نِسَائِهِ فَلَمَّا صَارَ اِلَى مَنْزِلٍ یُقَالُ لَهُ تَبَارُ عَلَى سِتَّةِ اَمْیَالٍ مِنْ خَیْبَرَ فَاَبَتْ عَلَیْهِ فَوَجَدَ النَّبِیُّ فِی نَفْسِهِ مِنْ ذَلِکَ فَلَمَّا کَانَ بِالصَّهْبَاءِ قَالَ رَسُولُ اللهِ لِاُمِّ سُلَیْمٍ عَلَیْکُنَّ صَاحِبَتَکُنَّ فَامْشِطْنَهَا… قَالَتْ اُمُّ سِنَانٍ: وَ کُنْتُ فِیمَنْ حَضَرُ عُرْسَ رَسُولِ اللهِ بِصَفِیَّةَ».

——————————————-

 درس هشتم:

آن وقت می‌گویند سگ‌ها را هم شکنجه ندهید.

▪️«فَسَأَلَ رَسُولُ اللهِ کِنَانَةَ ابْنَ اَبِی الْحُقَیْقِ… وَ حُلِیّ مِنْ حُلِیّهِمْ… فَقَالَ: یَا اَبَا الْقَاسِمِ اَنْفَقْنَاهُ فِی حَرْبِنَا فَلَمْ یَبْقَ مِنْهُ شَیْءٌ… فَلَمّا اُخْرِجَ الْکَنْزُ أَمَرَ رَسُولُ اللهِ الزّبَیْرَ اَنْ یُعَذّبَ کِنَانَةَ ابْنَ اَبِی الْحُقَیْقِ حَتّى یَسْتَخْرِجَ کُلّ مَا عِنْدَهُ فَعَذّبَهُ الزّبَیْرُ حَتّى جَاءَهُ بِزَنْدٍ یَقْدَحُهُ فِی صَدْرِهِ ثُمّ أَمَرَهُ رَسُولُ اللهِ اَنْ یَدْفَعَهُا اِلى محمّد ابنُ مَسلمة».

المغازی از واقدی جلد ٢ صفحه ۶٧١ است.

برویم در اعماق تاریخ!

همه‌اش در حول و حوش این صفیه بدبخت دور می‌زند.

 «در جریان جنگ خیبر پیامبر از کنانه بن ابی الحُقیق شوهر صفیه در مورد گنج خاندان ابی حقیق و زر و زور آنها پرسید». خیلی دقت کن! قبل از اینکه صفیه را بیوه کند. بعد می‌گویند چرا اعصابت خراب می‌شود؟ سی و پنج سال کم سنی نیست! من مروج و مبلّغ این دین بودم، و خدا را شکر، خدای واقعی را شکر که یک قِران از این دین به دست نیاوردم.

کنانه گفت: «ای ابوالقاسم (شوهر این بنده خدا) آن گنجینه‌ها را در جنگ خرج کردیم علیه تو و چیزی از آن باقی نماند، اما مسلمین با راهنمایی‌ یک نفر از یهودیان توانستند بخشی از آن گنج را در بیابانی پیدا کنند».

 حالا توجه کن؛ «چون این گنج پیدا شد، پیامبر دستور داد که زبیر، کنانه را شکنجه دهد». نامش را بگذارید شکنجه دینی گناه ندارد، به بهشت خواهی رفت. «تا باقیمانده گنج‌هایی که او مخفی کرده را به دست آورد، زبیر او را شکنجه داد». شکنجه‌اش چه بود؟ «حتی سنگ آتش زده‌ای را روی سینه او گذاشت» لباسش را درآورد، «سپس پیامبر به زبیر دستور داد تا کنانه را به محمد ابن مَسلمه بسپارد تا او آن را در برابر خون برادرش بکُشد». شکنجه چیز تازه‌ای نیست‌، یکی از اسامی خدای این دین معذب است. در قرآن هم آنقدر آیه آمده؛ «يُعَذِّبُ مَنْ يَشَاءُ ﴿۲۱ عنکبوت﴾» خدا شکنجه‌گر است. خدا یاد پیغمبر داده، خدا بانی این دین است، خدا امروز به مسلمان‌ها می‌گوید مردم را شکنجه بدهید، مثلاً داعش، القاعده، آن وقت همین‌ها می‌آیند شیعه را شکنجه می‌دهند، می‌بینی؟

 اینها شیعه را می‌کُشند، بعد هم سندشان این است که علما و بزرگانشان می‌گویند هر کس هفت تا شیعه را بکُشد به بهشت می‌رود. چرا شیعه را می‌کُشی؟ زبان قال نیست، زبان حال است. به خاطر اینکه پیرو علی مرتضی است. خب که چه؟ علی مرتضی بزرگان قریش را کشته است. خب به شما چه؟ اینهایی که در کشورهای عربی هستند مخصوصاً عربستان، خب، اینها نواده‌های آنها هستند. چطور نسل پیغمبر در سادات هست، نسل آنها باقی نمانده از بین رفته؟ آن وقت از متن و بطن عربستان چه چیزی درمی‌آید؟ وهابیت، صد سال قبل. وهابیت چه می‌گوید‍؟

 می‌گوید: شیعه کافر است، باید حرم‌های ائمه شیعه را با خاک یکسان کرد. اول به سراغ بقیع رفتند، امام حسن مجتبی، امام باقر، امام زین‌العابدین و امام صادق، چهار تا امام. آنجا اول گنبد و بارگاه داشت مثل امام رضا و امام حسین، الان نگاه می‌کنی یک صفحه خاک است. چرا قبور اینها را خراب می‌کنی؟ چون اینها بچه‌های علی هستند. امام حسین هم بنده خدا قربانی همین کشتارهای پدرش شد، که احتجاج کرد، لحظه آخر که می‌خواستند کارش را بسازند، گفت: ای اهل کوفه چه کار کردم؟ اگر گناهی کردم، بگویید استغفار کنم. گفتند تو گناهی نکردی، «بُغْضاً لاَبِیکَ» ما دشمن‌های بابایت هستیم، بابایت مرده، دم دست نیست، تو را می‌کشیم.

 «پیامبر دستور داد تا پسر دیگر ابی حقیق یعنی برادر کنانه را هم شکنجه دادند». حالا همه اینها را صفیه می‌بیند، اینها خاطراتی است، آیا از دل صفیه پاک می‌شود؟ حالا هر چند هم پیغمبر هزار بار او را بکُند، پاک که نمی‌شود، از پیغمبر می‌ترسد. «پس او را به وارثان بِشر ابن بَراء سپرد تا به عوض خونش او را بکُشند. پیامبر در قبال این کارها اموالشان را حلال کرد و زن و فرزندانش را به اسارت گرفت» که خوشگل‌هایش همین صفیه بوده!

 «فَسَأَلَ رَسُولُ اللهِ کِنَانَةَ ابْنَ اَبِی الْحُقَیْقِ… وَ حُلِیّ مِنْ حُلِیّهِمْ… فَقَالَ: یَا اَبَا الْقَاسِمِ اَنْفَقْنَاهُ فِی حَرْبِنَافَلَمْ یَبْقَ مِنْهُ شَیْءٌ… فَلَمّا»، پیغمبر رسماً محاکمه‌اش می‌کرد، قاضی بود، حاکم شهر بود، دادستان بود، «فَلَمّا اُخْرِجَ الْکَنْزُ أَمَرَ رَسُولُ اللهِ الزّبَیْرَ اَنْ یُعَذّبَ کِنَانَةَ ابْنَ اَبِی الْحُقَیْقِ حَتّى یَسْتَخْرِجَ کُلّ مَا عِنْدَهُ فَعَذّبَهُ الزّبَیْرُ حَتّى جَاءَهُ بِزَنْدٍ یَقْدَحُهُ فِی صَدْرِهِ ثُمّ أَمَرَهُ رَسُولُ اللهِ اَنْ یَدْفَعَهُا اِلى محمّد ابنُ مَسلمة».

◾«فَلَمَّا اطْمَأَنَّ رَسُولُ اللهِ اَهْدَتْ لَهُ زَیْنَبُ بِنْتُ الْحَارِثِ امْرَأَةُ سَلَّامِ ابْنِ مِشْکَمٍ شَاةً مَصْلِیَّةً وَ قَدْ سَأَلَتْ اَیَّ عُضْوٍ مِنْ الشَّاةِ اَحَبُّ اِلَى رَسُولِ اللهِ فَقِیلَ لَهَا…».

سیره ابن هشام جلد ٢ صفحه ٣٣٧ است.

ادامه مبحث قبل است.

 این یکی از آنهایی است که می‌خواست از پیغمبر انتقام بگیرد.

می‌گوید: وقتی که پیامبر از امر جنگ خیبر آسوده شد و کار پایان یافت زینب دختر حارث که همسر سلام ابن مِشکم بود (و هر دو توسط مسلمین کشته شده بودند)، گوسفندی بریان را به پیامبر هدیه کرد، به تحقیق زینب پرسید که پیامبر کدام عضو گوسفند را بیشتر دوست دارد؟ به او گفتند زراع (یعنی بازو و پاچه)، پس سم زیادی در آن ریخت و سپس قسمت‌های دیگر آن را مسموم کرد، برای پیغمبر آورد.

«فَلَمَّا اطْمَأَنَّ رَسُولُ اللهِ اَهْدَتْ لَهُ زَیْنَبُ بِنْتُ الْحَارِثِ امْرَأَةُ سَلَّامِ ابْنِ مِشْکَمٍ شَاةً مَصْلِیَّةً وَ قَدْ سَأَلَتْ اَیَّ عُضْوٍ مِنْ الشَّاةِ اَحَبُّ اِلَى رَسُولِ اللهِ فَقِیلَ لَهَا…».

——————————————

 درس نهم:

آیا تردید در عقاید توحیدی با پخش اموال برطرف می‌شود؟

  • «عَنْ زُرَارَةَ عَنْ اَبِی جَعْفَرٍ: وَ هُمْ فِی ذَلِکَ شُکَّاکٌ فِی بَعْضِ مَا جَاءَ بِهِ مُحَمَّدٌ فَأَمَرَ اللهُ عَزَّ وَ جَلَّ نَبِیَّهُ صَلَّى اللهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ اَنْ یَتَأَلَّفَهُمْ بِالْمَالِ وَ اَلْعَطَاءِ لِکَیْ یَحْسُنَ اِسْلَامُهُمْ وَ یَثْبُتُوا عَلَى دِینِهِمُ اَلَّذِی دَخَلُوا فِیهِ وَ اَقَرُّوا بِهِ».

 اصول کافی جلد ۲ صفحه ۴۱۱، تفسیر برهان جلد ۲ صفحه ۷۹۸، تفسیر نورالثقلین جلد ۲ صفحه ۲۳۱ است.

 زراره از اصحاب با وفای امام باقر می‌گوید: درباره این کلام خدا «اَلْمُؤَلَّفَةِ قُلُوبُهُمْ» (یعنی از بیت المال پول بدهی تا طرفدار جمع کنید) پرسیدم و ایشان گفت آنها در برخی از آنچه پیامبر آورده بود شک داشتند و خدا به پیامبرش دستور داد که با بخشش مال و عطایا دل‌های آنها را تألیف کند تا اینکه اسلامشان نیکو شود.

«اسلامشان نیکو شود» یعنی چه؟ یعنی اول منافق بوده زورکی وارد اسلام شده، پیغمبر به او مال می‌دهد، نصف اسلامش با شمشیر بوده که مجبور شده بیاید مسلمان بشود و نصف اسلامش هم با پول بوده.

 حالا دقت کن! حالا غیر از این است که باید «اِرتَدَّ النَّاس بَعدَ النَّبِی» باشد؟ همین‌ها هستند! آن وقت تو می‌خواهی امروز «یُخْرِجُون النَّاس مِنْ دِینِ الله اَفْوَاجاً» نشود؟ امروز مردم دسته دسته از دین خدا بیرون نروند؟ نه؟ یادت هست یک دانه سند خواندم که گفت: یک روزی می‌شود که آخرین، اولیان را لعنت کنند؟

– آخریان چه کسانی هستند؟ ما هستیم، عصر فعلی!

– اولی‌ها چه کسانی هستند؟ پیغمبر و خدا و قرآن و اصحاب و انصارش.

 الان مردم ایران زورشان به کسی نمی‌رسد، دستشان جایی بند نیست، می‌توانند خدا را که از دلشان بیرون کنند، کردند! نگاه نکن به چند تا متشرع، اینها خودشان را نشان می‌دهند چون مُجاز هستند، ولی آن کسی که مخالف است در دلش قایم کرده! بعد نسل جوان می‌خواهی که رو به منکرات نیاورد؟

 الله دستور داد که اینها ایمانشان ضعیف است، به آنها پول بدهید قوی بشوند‌. عجب ایمانشان قوی شد! پیغمبر را کشتند، قرآنی هم از خودشان آوردند ساختند، وصی پیغمبر را هم بیست و سه سال خانه‌نشین کردند، بر سرش زدند، تحقیرش کردند، گفتند تو وارث غدیر نیستی برو. کجا برود؟ برو چاه بکن. عه، علی؟! برو درخت بکار، برو جوی آب درست کن. دیگر چه؟ دیگر چیزی نبود سر این بنده خدا بریزی؟ بله، برو پیش یهودی کارگری کن و در برابر هر یک دلو آب یک دانه خرما بگیر. حقارت از این بیشتر؟ این بلاها را چه کسی سر علی آورده است؟ خدا، خدای موهوم، خدای الکی، خدای ظالم، خدایی که اسماءالحسنی ندارد، فقط کارش اسماءایذایی است.

 آخر همه ادله ما از دین است. مگر امام صادق نگفت دنبال رحمت نباش گیر نمی‌آید؟ رحمت، کیست؟ آیا «بِسْمِ اللهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیم» نیست؟ چطوری به تو بگوید، بنده خدا در تقیه است، تقیه می‌کند تازه او را کشتند. منصور دوانیقی او را کشت، تازه این همه تقیه می‌کرد. به کاخ اعلی‌حضرت می‌رفت و دستش را روی سینه‌اش می‌گذاشت «السَّلامُ عَلَيْكُمْ يَا اَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ»! آدم دلش برای ائمه می‌سوزد، گناه دارند. این خدا چقدر نامرد است، چقدر نااهل است، آخر از جان اینها چه می‌خواهد؟

 الان هم زورش به امام مهدی رسیده، او مدام می‌خواهد بیاید، ظلم و ستم را می‌بیند، فشار را می‌بینند، بنده خدا از این طرف گرفتار است، خودش و اجدادش گفتند: شیعیان ما ناراحت بشوند ما ناراحت می‌شویم. خب آیا الان شیعیان با این فقر عظیم و عجیب راحت هستند؟ چرا نمی‌آید کمک کند؟ خدا نمی‌گذارد. از این طرف جدش امیرالمومنین می‌گوید: اگر دم مرز یک مرزنشینی یهودی باشد دختر باشد طلایش را به زور از دست و پایش بکشند، کسی بشنود و سکته کند نباید او را ملامت کرد. الان این یابن الحسن دارد اینها را می‌بیند! خدای زمین هم او را سر کار گذاشته، می‌گوید هر وقت سیصد و سیزده نفر جور شد حرکت کن! ای خدای دروغگو! همه را مچل کرده، از پیغمبر و امام و مردم و مومن و بی دین، همه را مچل کردی!

وقت گذشته ولی می‌خوانم، چون پارازیت زیاد دادند، قطعی داشتیم.

 «عَنْ زُرَارَةَ عَنْ اَبِی جَعْفَرٍ: وَ هُمْ فِی ذَلِکَ شُکَّاکٌ فِی بَعْضِ مَا جَاءَ بِهِ مُحَمَّدٌ فَأَمَرَ اللهُ نَبِیَّهُ اَنْ یَتَأَلَّفَهُمْ بِالْمَالِ وَ اَلْعَطَاءِ لِکَیْ یَحْسُنَ اِسْلَامُهُمْ وَ یَثْبُتُوا عَلَى دِینِهِمُ اَلَّذِی دَخَلُوا فِیهِ وَ اَقَرُّوا بِهِ». ورود آبکی این است، ببین، امام باقر چه می‌گوید، زنده باد امام باقر! چه می‌گوید؟ می‌گوید: اسلام‌شان الکی بود، زورکی بود، از ترس و لرز بود، پیغمبر خواست، اسلام را در دل‌هایشان محکم کند به آنها پول داد. پول مال کیست؟ ابتدا مال خدیجه کبری همسرش، در ادامه هم که خب پیغمبر لشکر داشت به شهرها و کشورها حمله می‌کرد و پول‌ها را جمع می‌کرد می‌آورد، خوشگل‌هایش را هم جمع می‌کرد، می‌آورد. آنها هم که قشنگ نبودند برای کنیزی می‌آوردند.

——————————————

 درس دهم:

تا بود، قاتلین مسلمین بودند و بعداً هم باج‌گیر از پیامبر شدند.

  • «عَنْ اَبِی جَعْفَرٍ: قَالَ: «اَلْمُؤَلَّفَةِ قُلُوبُهُمْ» اَبُوسُفْیَانَ‌ ابْنُ حَرْبِ ‌ابْنِ اُمَیَّهْ وَ سُهَیْلُ ‌ابْنُ ‌عَمْرٍو و… بَلَغَنِی اَنَّ رَسُولَ اللهِ کَانَ یُعْطِی اَلرَّجُلَ مِنْهُمْ، مِائَةً مِنَ الْاِبِلِ وَ رُعَاتِهَا، وَ اَکْثَرَ مِنْ ذَلِکَ…».

 کتاب تفسیر قمی جلد ۱ صفحه ۲۹۹، تفسیر برهان جلد ۲ صفحه ۷۹۵، تفسیر نورالثقلین جلد ۲ صفحه ۲۳۰، تفسیر کنزالدقائق جلد ۵ صفحه ۴۸۱، بحارالانوار جلد ۲۲ صفحه ۹۴ است.

«اَلْمُؤَلَّفَةِ قُلُوبُهُمْ» که آیه قرآن است، امام باقر معنا می‌کند، می‌گوید: یک سهمی از زکات مال آنهایی است که ایمان‌هایشان سست است، به آنها پول بده، پول چسب است تا ایمان‌هایشان بیشتر به بدن‌هایشان بچسبد! گوش کن ببین چه هست، وجوهات دینی را ببین، آن موقع چطوری خرج می‌شود، حالا، می‌خواهی خوب خرج بشود؟

روایت شده که «ابوسفیان و سهیل ابن عمرو و دیگران بودند، به من خبر رسید که پیامبر به هر یک از آنها صد شتر با چوپانانشان می‌داد». به چه کسی می‌داد؟ ابوسفیان. ابوسفیان کیست؟ فرمانده لشکر مکه علیه پیامبر. چاره‌ای نیست، ابوسفیان فامیل پیغمبر است باید داد.

«و گاهی بیشتر و کمتر می‌شد». خیلی جالب است‌! تا شمشیر داشتند پیامبر و اطرافیانش را زدند، وقتی که شمشیر پیغمبر قوی‌تر شد پول‌های پیغمبر را گرفتند. خیلی خوب است‌، با این الله بیا فامیل بشو، حسابی به تو می‌رسد!

«عَنْ اَبِی جَعْفَرٍ قَالَ «اَلْمُؤَلَّفَةِ قُلُوبُهُمْ» اَبُوسُفْیَانَ‌ ابْنُ حَرْبِ ‌ابْنِ اُمَیَّهْ وَ سُهَیْلُ ‌ابْنُ ‌عَمْرٍو و… بَلَغَنِی اَنَّ رَسُولَ اللهِ کَانَ یُعْطِی اَلرَّجُلَ مِنْهُمْ، مِائَةً مِنَ الْاِبِلِ وَ رُعَاتِهَا، وَ اَکْثَرَ مِنْ ذَلِکَ».

——————————————-

 درس یازدهم:

عدالت معکوسه، فریاد مسلمین را درآورده.

  • «عَنْ زُرَارَةَ عَنْ اَبِی جَعْفَرٍ قَالَ سعد یَا رَسُولَ اللهِ اِنْ کَانَ هَذَا اَلْأَمْرُ مِنْ هَذِهِ اَلْاَمْوَالِ اَلَّتِیقَسَمْتَ بَیْنَ قَوْمِکَ شَیْئاً اَنْزَلَهُ اللهُ رَضِینَا وَ اِنْ کَانَ غَیْرَ ذَلِکَ لَمْ نَرْضَ قَالَ رَسُولُ اللهِ یَا مَعْشَرَ اَلْاَنْصَارِ أَ کُلُّکُمْ عَلَى قَوْلِ سَیِّدِکُمْ سَعْدٍ فَقَالُوا سَیِّدُنَا اللهُ وَ رَسُولُهُ ثُمَّ قَالُوا فِی اَلثَّالِثَةِ نَحْنُ عَلَى مِثْلِ قَوْلِهِ وَ رَأْیِهِ قَالَ زُرَارَةُ فَسَمِعْتُ اَبَا جَعْفَرٍ یَقُولُ فَحَطَّ اللهُ نُورَهُمْ وَ فَرَضَ اللهُ لِلْمُؤَلَّفَةِ قُلُوبُهُمْ…».

 اصول کافی جلد ۲ صفحه ۴۱۱، تفسیر برهان جلد ۲ صفحه ۷۹۸، تفسیر نور الثقلین جلد ۲ صفحه ۲۳۱، تفسیر کنزالدقائق جلد ۵ صفحه ۴۸۲ است.

 زراره از حواریون امام باقر، درود بر امام باقر، گفت: «سعد ابن عُباده به نمایندگی انصار گفت ای رسول خدا اگر این کار که اموال را میان قوم خودت تقسیم کردی…»، وای وای چقدر آبروریزی شد. مردم را به کشتن داد و بعد اموال غارت شده و مصادره شده را بین فامیل‌هایش تقسیم کرد. حالا ببین چقدر وضع خراب است که انصار که شهرشان را در اختیار پیغمبر گذاشتند، پیغمبری که تبعید شد و از مکه به مدینه فرار کرد، پیغمبری که لشکر نداشت، وقتی که به مدینه آمد همه چیز پیدا کرد. انصار پیش پیغمبر نماینده فرستادند، ببین چقدر کار فجیع است، دیگر رودربایستی کنار رفته، خجالت کنار رفته، حیا کنار رفته.

 گفت: «ای رسول خدا اگر این کار که اموال را میان قوم خودت قسمت کردی چیزی است که خداوند دستورش را نازل کرده ما راضی هستیم و اگر اینطور نیست هرگز راضی نیستیم». اگر اینطور نیست یعنی چه؟ یعنی اگر خودت گفتی. آیا این دین است‌ که به پیغمبر شک می‌کند؟ بله، وقتی با سیریش می‌خواهی بچسبانی، با پول، مردم را زیر پرچم اسلام بیاوری، همین هم زیادی است. پیامبر به انصار گفت: «ای گروه انصار آیا همه شما بر قول سرورتان سعد ابن عُباده (یعنی رئیستان) هستید؟ آنها گفتند سرور ما خدا و رسول خداست و برای سومین بار گفتند که ما بر قول و رأی سعد هستیم».

 زراره گفت از امام باقر شنیدم که گفت: «پس خدا به خاطر این کار انصار، آنها را تنزل داد و برای «اَلْمُؤَلَّفَةُ قُلُوبُهُمْ» سهمی را در قرآن مقرر کرد». به قول امّ‌المومنین عایشه، پیغمبر هر وقت کم می‌آورد زود یک آیه درمی‌آورد. اینجا هم آیه درآورد که سر و ته مسئله را هم بیاورد که نگویند چرا به فامیل‌هایت پول می‌دهی؟ می‌گوید خدا گفت! این خدا هم چیز خوبی است، نه دیده می‌شود، نه صدایش شنیده می‌شود و هر وقت هم لازم داری می‌گویی خدا! چه دین خوبی است.

 «عَنْ زُرَارَةَ عَنْ اَبِی جَعْفَرٍ قَالَ سعد یَا رَسُولَ اللهِ اِنْ کَانَ هَذَا اَلْأَمْرُ مِنْ هَذِهِ اَلْاَمْوَالِ اَلَّتِی قَسَمْتَ بَیْنَ قَوْمِکَ شَیْئاً اَنْزَلَهُ اللهُ رَضِینَا وَ اِنْ کَانَ غَیْرَ ذَلِکَ لَمْ نَرْضَ قَالَ رَسُولُ اللهِ یَا مَعْشَرَ اَلْاَنْصَارِ أَ کُلُّکُمْ عَلَى قَوْلِ سَیِّدِکُمْ سَعْدٍ فَقَالُوا سَیِّدُنَا اللهُ وَ رَسُولُهُ ثُمَّ قَالُوا فِی اَلثَّالِثَةِ». پیغمبر سه بار پرسید، اول احترام کردند گفتند سرور ما خداست و تو، بعد گفتند بله هرچه نمایندهٔ ما گفته، درست است، «نَحْنُ عَلَى مِثْلِ قَوْلِهِ وَ رَأْیِهِ قَالَ زُرَارَةُ فَسَمِعْتُ اَبَا جَعْفَرٍ یَقُولُ فَحَطَّ اللهُ نُورَهُمْ وَ فَرَضَ اللهُ لِلْمُؤَلَّفَةِ قُلُوبُهُمْ». ببین جالب است! می‌گوید: برای همیشه نور را از انصار گرفت، از کل انصار، نه فقط آنهایی که اعتراض کردند، این هم دستمزدشان که رفتند جلودار اسلام شدند، خودشان را فدا کردند، همه چیز را از دست دادند، این هم آخرش؛ «خدا نور را از انصار گرفت».

——————————————

 درس دوازدهم:

می‌گوید به دنیا نچسبید ولی خودش دین را پولی می‌کند.

▪️«قَالَ اَبي عَبْدِاَلله: اِنَّمَا يُعْطِي مَنْ لَا يَعْرِفُ لِيَرْغَبَ فِي اَلدِّينِ فَيَثْبُتَ عَلَيْهِ».

 فروع کافی جلد ۳ صفحه ۴۹۶، من لا یحضره‌الفقیه جلد ۲ صفحه ۴، تهذیب الاحکام جلد ۴ صفحه ۴۹، تفسیر برهان جلد ۲ صفحه ۷۹۶، تفسیر نورالثقلین جلد ۲ صفحه ۲۲۸، تفسیر کنزالدقائق جلد ۵ صفحه ۴۷٨، از امام باقر است.

 درود بر امام باقر، افشاگران مسیر انتظار، بزرگان الهیات نوری، باز درباره «اَلْمُؤَلَّفَةُ قُلُوبُهُمْ» گفت. گفت: این کار در هر زمانی ممکن است و قابل انجام است، هر گاه امام (گوش کن، دست باز شده، خدا امر کرده دست همه باز است) به انجام این کار احتیاج داشته باشد آن را انجام می‌دهد.

«اِنَّمَا يُعْطِي مَنْ لَا يَعْرِفُ لِيَرْغَبَ فِي اَلدِّينِ فَيَثْبُتَ عَلَيْهِ».

▪️ «عَنْ اَبِی جَعْفَرٍ مُحَمَّدِ ابْنِ عَلِیٍّ اَنَّهُ قَالَ: فِی قَوْلِ اللهِ «وَ اَلْمُؤَلَّفَةِ قُلُوبُهُمْ» قَالَ: یَکُونُ ذَلِکَ فِی کُلِّ زَمَانٍ، اِذَا اِحْتَاجَ اِلَى ذَلِکَ اَلْاِمَامُفَعَلَهُ».

 دعائم الاسلام جلد ۱ صفحه ۲۶۰، مستدرک الوسایل، جلد ۷ صفحه ۱۰۴ است.

«عَنْ اَبِی جَعْفَرٍ مُحَمَّدِ ابْنِ عَلِیٍّ اَنَّهُ قَالَ: فِی قَوْلِ اللهِ «وَ اَلْمُؤَلَّفَةِ قُلُوبُهُمْ» قَالَ: یَکُونُ ذَلِکَ فِی کُلِّ زَمَانٍ، اِذَا اِحْتَاجَ اِلَى ذَلِکَ اَلْاِمَامُ فَعَلَهُ»، یعنی هر وقت که دیدند دین مردم شل می‌شود سریع پول‌ها را می‌دهند می‌ریزند در دست مردم تا ایمانشان سفت بشود. برای همین است که امام مهدی نمی‌آید، به خاطر همین است چون نمی‌خواهد دوباره مثل اجدادش به دست مردم پول بریزند تا مردم به خاطر پول بیایند.

 یاد چه چیزی می‌افتم؟ چند بار هم برای شما گفته‌ام، آنهایی که سن‌شان به صد سال می‌رسد، می‌گفتند: در روز عاشورا سفارت انگلیس غذا می‌داد. عه عجب سفارت انگلیس برای ابی عبدالله، مسلمان شدید، شیعه شدید؟! بعداً سفیری که رفته بود بازنشست شده بود در کتاب خاطراتش نوشته بود ما دیدیم که مردم ایران چطوری خر می‌شوند، دیدیم امام حسین را خیلی دوست دارند، گفتیم در روز عاشورا غذا بپزید به مردم بدهید. حالا جالب است، بعد مورخ می‌گوید: دم در سفارت انگلیس جمعیت از عزاداران ابی عبدالله جمع شده بود. مال انگلیس حلال است، تبرک است، مال امام حسین است. بعد می‌گفت سر آن دعوا می‌کردند. مردم بدبخت بودند، از اول ایرانی بدبخت بوده. بعد می‌گفت هر کدام در دستشان چند تا بود می‌بردند. ای وای! عجب دنیایی!

▪️«قَالَ اَبُو جَعْفَرٍ: مَا کَانَتِ «اَلْمُؤَلَّفَةُ قُلُوبُهُمْ» قَطُّ اَکْثَرَ مِنْهُمُ اَلْیَوْمَ وَ هُمْ قَوْمٌ وَ حَّدُوا اللهَ وَ خَرَجُوا مِنَ اَلشِّرْکِ وَ لَمْ تَدْخُلْ مَعْرِفَةُ مُحَمَّدٍ رَسُولِ اللهِ قُلُوبَهُمْ».

 اصول کافی جلد ۲ صفحه ۴۱۲، تفسیر صافی جلد ۲ صفحه ۳۵۲، تفسیر برهان جلد ۲ صفحه ۷۹۹، تفسیر نورالثقلین جلد ۲ صفحه ۲۳۲، تفسیر کنز الدقائق جلد ۵ صفحه ۴۸۳ است.

اینقدر سند می‌گویم که بریزید در حلق کسی که اینها را رد می‌کند.

«همانا آنان گروهی هستند که خدا را یکتا دانسته و از شرک بیرون آمده اما هنوز شناخت رسول خدا و آنچه که او آورده در دلشان وارد نشده بود». یا رسول الله تا روزی هم که از دنیا رفتی هیچ کس به تو ایمان نداشت، به نصّ این که هم شیعه گفته و هم سنی گفته بعد از شهادت شما «اِرتَدَّ النَّاس».

 یعنی مردم را بکُشی، به آنها پول بدهی، آنها را بترسانی، دین در وجودشان جا نمی‌گیرد، دین باید فطری باشد، یعنی منهای زر و زور و تزویر، اگر کسی اسلام آورد آن واقعیت دارد.

«قَالَ اَبُو جَعْفَرٍ: مَا کَانَتِ «اَلْمُؤَلَّفَةُ قُلُوبُهُمْ» قَطُّ اَکْثَرَ مِنْهُمُ اَلْیَوْمَ وَ هُمْ قَوْمٌ وَحَّدُوا اللهَ وَ خَرَجُوا مِنَ اَلشِّرْکِ وَ لَمْ تَدْخُلْ مَعْرِفَةُ مُحَمَّدٍ رَسُولِ اللهِ قُلُوبَهُمْ». اینجا هم حرف خوبی می‌زند، می‌گوید: «هرگز تعدادشان به اندازه امروز زیاد نبوده». چه کسانی؟ آنهایی که به پیغمبر شک داشتند.

 یابن رسول الله یک سری به ایران بیا ببین تعداد شک کنندگان بلکه لعن کنندگان (دیگر از شک گذشته) همانطور شد که رسول الله فرمود. رسول الله دروغ نمی‌گوید، گفت: آخر عمر این دین که می‌شود مردم به الله لعنت می‌کنند، این سند در دایرةالمعارف ظهور است، مساجد را خراب می‌کنند، قرآن‌ها را آتش می‌زنند. آیا پیغمبر دروغگو است؟ پیغمبر حرفی می‌زند که چرت و پرت باشد؟

حرفش درست است، امروز روز وداع ملت ایران با اسلام است، به نصّ آنچه که رسول الله فرمود: فقر وارد شود دین می‌رود. آیا امروز فقر در کشور هست یا نه؟ الی ماشاءالله به قول بزرگان، یعنی فت فراوان به قول قدیمی‌ها، پس دین وجود ندارد.