برای نمایش متن کامل فایل روی عنوان کلیک کنید.
7214 1404-11-26
۱- در وقت آزمون، محصول کار پیامبر مشخص میشود.
۲- عایشه از همه بیشتر پیغمبر را میشناسد.
۳- جلوی مشرکین میگوید کجا را باید پاک کنم!
۴- الله، خدای مشترک بت پرست و متدیّن!
۵- خلفای پیامبر دیگر چگونه بگویند که چیزی را باور ندارند؟
درس اول:
در وقت آزمون، محصول کار پیامبر مشخص میشود.
- «عَنْ زَيْدِ ابْنِ ثَابِتٍ رَضِيَ اللهُ عَنْهُ، قَالَ: لَمَّا خَرَجَ النَّبِيُّ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ اِلَى اُحُدٍ، رَجَعَ نَاسٌ مِمَّنْ خَرَجَ مَعَهُ، وَ كَانَ اَصْحَابُ النَّبِيِّ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ فِرْقَتَيْنِ: فِرْقَةً تَقُولُ: نُقَاتِلُهُمْ، وَ فِرْقَةً تَقُولُ: لَا نُقَاتِلُهُمْ… {فَمَا لَكُمْ فِي المُنَافِقِينَ فِئَتَيْنِ وَاللهُ اَرْكَسَهُمْ بِمَا كَسَبُوا} [النساء: ۸۸]».
کتاب صحیح بخاری [۴۰۵۰]، کتاب صحیح مسلم [۱۳۸۴] است.
زید ابن ثابت از حواریون است، جلوی اسمش هم رَضِيَ اللهُ عَنْهُ است، اینهایی که من مدام تکرار میکنم جلوی اسمشان رَضِيَ اللهُ عَنْهُ است، برای اینکه بدانید اینها از موثقین محدثین اهل سنّت و جماعت هستند، یعنی اینها هرچه از پیغمبر میگویند، غیر قابل انکار است، یعنی اینها واقعیت پیغمبر را میگویند. همیشه هم گفتم یک دو راهی باز میشود:
- یا آنچه که گفتند، حقیقت دارد. وای بر اسلام که منادیش یک چنین اخبار و اسراری را به تاریخ دادند تا به دست ما برسد.
- اگر هم دروغ است، باز وای به حال دین. چرا که دینی که بشود قال رسول الله را جعل کرد یقیناً قال الله را هم در قرآن جعل میکند. چرا؟ برای اینکه جمعآوری کنندهٔ قرآن همینها هستند، علی ابن ابیطالب که نیست، عبدالله ابن عباس که نیست، جابر ابن عبدالله انصاری که نیست، ابوذر غفاری که نیست، مقداد که نیست، سلمان که نیست، اینها حواریون دو قبضه هستند. یعنی چه؟ یعنی هم اهل سنّت و جماعت قبولشان دارند و هم تشیع.
وقتی که رسول خدا در سال سوم هجری در جهت رویارویی با مشرکین به سوی کوه اُحد از مدینه بیرون رفت، جمعی از کسانی که با آن حضرت از شهر بیرون رفته بودند عبدالله ابن اُبی و دیگر منافقین که در یک سوم لشکر بودند بازگشتند.
بازرسی اول؛ یک سوم ملت اسلام منافق بودند، آیا حرفی داری بزنی؟
بازگشتند، پیغمبر را تنها گذاشتند برگشتند، اصحاب رسول خدا دو دسته شدند.
ببین حالا جالب است، یک سوم رفتند و دو سوم ماندند، این دو سوم هم دو قسمت شدند:
– گروهی گفتند کسانی که بازگشتند با آنها میجنگیم، چرا که نفاق خود را ثابت کردند
– و گروهی نیز میگفتند با آنها نمیجنگیم، چرا؟ چون مسلمان هستند.
پس این آیه نازل شد، سوره نساء آیه ۸۸ است: «﴿فَمَا لَكُمْ فِي المُنَافِقِينَ فِئَتَيْنِ وَاللهُ اَرْكَسَهُمْ بِمَا كَسَبُوا أَ تُرِيدُونَ اَنْ تَهْدُوا مَنْ اَضَلَّ اللهُ وَ مَنْ يُضْلِلِ اللهُ فَلَنْ تَجِدَ لَهُ سَبِيلاً﴾»، معنایش این است؛ شما ای مومنان چرا در خصوص منافقان دو دسته شدهاید که جمعی میگویند آنان مسلمان و دیگری میگویند آنها کافر هستند، حال آنکه خداوند به سبب اعمالشان آنان را نگونسار ساخت و به قهقرا بازگرداند!
خوب دقت کن، پای خدا وسط است، جبر مطلق: «حال آنکه خداوند به سبب اعمالشان آنان را نگونسار نموده و به قهقرا بازگردانده»، خدا کرده. حالا اعمالشان، اینجا شد اختیار، حالا برو جلو ببین چه میگوید. «آیا میخواهید کسی را هدایت کنید که خداوند وی را گمراه نموده»؟ ای متشرع جواب داری؟ «خدا گمراه کرده»، یعنی چه؟ باید بروید به سراغ درسهایی که در گذشته داشتیم و ثبت در دایرةالمعارف ظهور است، خیلی است. کدام یکی از آنها را بگویم، همه آنها را میدانید، ولی تکرار، شما را آماده محاجه میکند.
پیغمبر وارد مسجد شد دو تا کتاب زیر بغل دست چپ و راستش بود، عمرالفاروق گفت این چیست؟ پیغمبر گفت در کتاب سمت راست اسامی تمام بهشتیها نوشته شده و در کتاب سمت چپ اسامی همه جهنمیها نوشته شده، عمرالفاروق حرف قشنگی زد، گفت: پس دیگر ما عمل نکنیم، اسم نوشته شده و تعیین شده. پیغمبر آمد درستش کند خرابترش کرد. چه گفت؟ گفت: کسی که در کتاب سمت راست اسمش آمده بهشتی هست، خداوند در مسیری او را قرار میدهد که منتهی به بهشت شود. جهنمی که اسمش در کتاب سمت چپ آمده خدا در مسیری قرارش میدهد که جهنمی باشد. چطوری؟ خوبی آقای متشرع؟ چه چیزی را تبلیغ میکنی؟ آیا جهنم هست؟ حالا از این قبیل خیلی داریم.
آدم خلق شد، دو خط مورچه از چپ و راست کمرش پایین میآید (6065). پیغمبر گفت این چیست؟ حالا نمیدانم زمان خلقت آدم پیغمبر آنجا چه کار میکرده! اصلاً ذرّه ذرّهٔ این دین سوال است، کلش زیر سوال رفته، منتها نه برای عامه مردم شیعه، مسلمان و سنّی نه، بلکه برای کسی که عقل دارد.
اینجا خدا رسماً مسئولیت را گرفته، دقت کن! یک سوم از ملت اسلام در آن روز منافق بودند. منافق را چه کسی منافق کرده است؟ خدا. این را هیچ وقت فراموش نکن: «آیا میخواهید کسی را هدایت کنید که خداوند وی را گمراه نموده»؟ بفرمایید که پل صراط، میزان و محاکمه یعنی چه؟ مُردی دفن شدی، میگوید برزخ است.
ببین این دین چطوری سر مردم را گرم کرده، نمیگذارد نفَس بکشند، نمیگذارد یک لحظه به خود بیایند آخر این حرفها سندیت عقلانی دارد یا ندارد؟
در برزخ هستی. آدم خوب هستی پنجرهای از بهشت به قبرت باز میشود، آدم بدی هستی پنجرهای از جهنم به قبرت باز میشود. بدن را آن داخل گذاشتی از همان موقع که آن داخل گذاشتی در حال پوسیدن است، در چیست، پنجره چیست! یعنی دین عقل را گذاشته روی زمین لگدمالش کرده، واضحتر بگویم به آن شاشیده، یعنی متدین عقل ندارد، متدین وحی دارد، وحی هم باد هواست. «هر که را خدا گمراه کند راهی برایش به سوی هدایت نخواهد بود». خیلی سنگین است، خیلی! یک کانال ساخته به نام عُمر، حیات، این کانال دو راه دارد، اتوبانی است که دو لاین دارد، یک لاینش بهشتی است و یک لاینش جهنمی است، شما میخواهی از لاین راست بروی حق نداری، باید ببینیم که صاحب اتوبان چه میگوید، عوارضی اول اتوبان چه میگوید، میگوید شما حق داری از لاین اول بروی یا دوم. لاین دوم به جهنم میرود.
قرآن به این قشنگی میگوید، زنده باد ویراستاران قرآن؛ ابوبکر صدیق، عمرالفاروق، عثمان ابن عفان کاتب، خوب جوری راه را برای تحقیقات شما منتظرین باز کردند، کار خدای واقعی است که اینها را حذف نمیکنند و الا خیلی چیزها را حذف میکردند. امام صادق گفت: چهارصد تا آیه راجع به علی ابن ابیطالب در آن بوده که آنها را حذف کردند. خب اینها را هم حذف میکردند، منتها عقل نداشتند که یک روزی به قول رسول الله عقل مردم کامل میشود، یعنی الان. آن موقع چه میشود؟ پیغمبر برای چنین روزی چه آورده است؟ سوره توحید: «قُلْ هُوَ الله اَحَدٌ ﴿۱﴾ الله الصَّمَدُ ﴿۲﴾ لَمْ يَلِدْ وَ لَمْ يُولَدْ ﴿۳﴾ وَ لَمْ يَكُنْ لَهُ كُفُواً اَحَدٌ ﴿۴﴾» (4633). یعنی چه؟ آیا این میخواهد جای عقل را بگیرد؟ خب ناگزیر چه میشود؟
آن حرف پیغمبر، زنده باد رسول الله که مرتب برای ما در کنار اتوبان زندگی تابلوی هدایت گذاشته. خب الان مردم عقلشان کامل است، چه شد؟ «برای اسلام آغازی است و پایانی»، امروز پایان است. به چه دلیل پایان است؟ رسول الله فرمود: از یک در فقر بیاید از در دیگر دین میرود. آیا الان آنطوری نیست؟ الان دو سوم اهالی مملکت ایران در فقر مطلق هستند. میدانی یعنی چه؟ یعنی مرد حرص و جوش میخورد پول ندارد به خانه بیاورد، بیخودی ازدواج کرده. چه کسی ازدواج کرده؟ خدا گولش زده. چرا؟ به او شهوت داده، میخواسته خالی کند ازدواج کرده. چرا؟ چون در قرآن گفته ازدواج کن پولش با من، «وَ اَنْكِحُوا الْاَيَامَىٰ مِنْكُمْ وَالصَّالِحِينَ مِنْ عِبَادِكُمْ وَ اِمَائِكُمْ اِنْ يَكُونُوا فُقَرَاءَ يُغْنِهِمُ الله مِنْ فَضْلِهِ ﴿۳۲ نور﴾».
من اینها را چند بار گفتهام، باید اینقدر برای تو بگویم که در افکارت ثبت بشود که وقتی با متشرع صحبت میکنی بمبارانش کنی، مجال تنفس به او ندهی، چون او سند ندارد، او فقط میگوید خداست حرف نزن، پیغمبر است اظهار نظر نکن، ولی تو از خود خدا، از خود قرآن، از خود پیغمبر سند داری.
پیغمبر گفت: لحظه وداع مردم با اسلام، مردم به طور عموم و علنی خدا را لعنت میکنند. الان من که در خانه هستم، شما در کوچه و خیابان و بازار هستید، وقتی به مردمی که زیر بار اقتصاد ورشکستهٔ نابود شده له شدند میرسی جرأت داری بگویی خدا؟ تو نگفته خدا، فحش را میکشد به خدا، چون میداند همه بدبختیهای ملت ایران از این خدای دروغین است. بابا رسماً دارد میگوید من گمراهشان کردم، عه! پس چرا به جهنم میرود؟ دیوانه است این خدا! بنیاد معاد دروغ است به این دلایلی که از خود قرآن، حدیث و روایت هست، بعد دین مغز را شستشو داده، متشرع میگوید نه گناه است نکن! تو داری به خدا درس میدهی؟
خدا میگوید: من هدایت میکنم. خدا میگوید «فَاَلْهَمَها فُجُورَها ﴿۸ شمس﴾» من میگویم گناه کن، کثافت کاری کن، زنا کن، دزدی کن، آدم بکش. یک چیزی بگویم؟ دیگر امروز برای ماستمالی کردن دین گذشته، برای ماله کشیدن روی خدای زمین گذشته، گوشت و پوست و استخوان ایرانی میگوید مرگ بر دین! یک سوم ماندهاند، حالا صبر کن، الباقی حوادث جلوی راه است. از این یک سوم، یک سومش میماند، آنها هم کسانی هستند که یک رابطه پنهانی با الله دارند، اینها از الله دفاع میکنند و الله از اینها دفاع میکند، بقای اینها الله است و بقای الله هم اینها هستند.
قشنگ است نه؟ پیغمبر چقدر سیاستمدار بود، خیلی قشنگ برنامهریزی کرد، یک کاری کرد که تا قیامت این دین بماند اما نه، آخرش است، خودش میگوید آخرش است، به این دلایلی که گفتم! قرآن خیلی قشنگ است، ما هم قرآن را دور نمیاندازیم، این قرآن سند گمراه کردن مردم است، کلمات خداست، این قرآن، خدا را به حقیقت معرفی میکند که داریم میبینیم، این قرآن نشان میدهد وحی یعنی باد هوا. «فَاَلْهَمَها ﴿۸ شمس﴾» الهام به همه میکند، به پیغمبران هم کرده است. پیغمبران که تخم دو زرده نکردند، وحی است، قرآن میگوید به زنبور عسل وحی داده، قرآن میگوید به مادر موسی وحی داده.
چه شد؟ الله به کمک یک سوم مسلمانان صدر اسلام آمد و از آنها دفاع کرد. زنده باد این خدا، باریکلا! چقدر منصف است، خودش خراب کرده میآید رسماً اعلام میکند و میگوید تو چه کار داری قضاوت میکنی؟ خیلی حرف زیبایی است: «أ تُرِيدُونَ اَنْ تَهْدُوا مَنْ اَضَلَّ اللهُ وَ مَنْ يُضْلِلِ اللهُ فَلَنْ تَجِدَ لَهُ سَبِيلاً ﴿۸۸ نساء﴾» من درها را میبندم میخواهم گمراه کنم، تو چه کاره هستی؟ تو خاک هستی. خب تو چه کاره هستی؟ تو که باد هوا هستی، ولی این باد هوا حاکم است.
گاهی وقتها در این نسخهها خیلی حاشیه میروم و از درس عقب میافتم، ولی چه کار کنم یک وقت میبینی یک نفر الان شروع به درس کرده است.
«عَنْ زَيْدِ ابْنِ ثَابِتٍ، قَالَ: لَمَّا خَرَجَ النَّبِيُّ اِلَى اُحُدٍ، رَجَعَ نَاسٌ مِمَّنْ خَرَجَ مَعَهُ، وَ كَانَ اَصْحَابُ النَّبِيِّ فِرْقَتَيْنِ: فِرْقَةً تَقُولُ: نُقَاتِلُهُمْ، وَ فِرْقَةً تَقُولُ: لَا نُقَاتِلُهُمْ»، آیه نازل شد.
——————————————
درس دوم:
عایشه از همه بیشتر پیغمبر را میشناسد.
- «عَنْ عَائِشَةَ رَضِيَ اللهُ عَنْهَا، قَالَتْ: وَقَعَتْ جُوَيْرِيَةُ بِنْتُ الْحَارِثِ ابْنِ الْمُصْطَلِقِ رَضِيَ اللهُ عَنْهَا فِي سَهْمِ ثَابِتِ ابْنِ قَيْسِ ابْنِ شَمَّاسٍ رَضِيَ اللهُ عَنْهُ، اَوِ ابْنِ عَمٍّ لَهُ فَكَاتَبَتْ عَلَى نَفْسِهَا، وَ كَانَتِ امْرَأَةً مَلَّاحَةً تَأْخُذُهَا الْعَيْنُ، قَالَتْ: عَائِشَةُ رَضِيَ اللهُ عَنْهَا فَجَاءَتْ تَسْأَلُ رَسُولَ اللَّهِ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ فِي كِتَابَتِهَا فَلَمَّا قَامَتْ عَلَى الْبَابِ فَرَأَيْتُهَا كَرِهْتُ مَكَانَهَا وَ عَرَفْتُ اَنَّ رَسُولَ اللهِ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ سَيَرَى مِنْهَا مِثْلَ الَّذِي رَأَيْتُ فَقَالَتْ: يَا رَسُولَ اللهِ، اَنَا …».
کتاب سنن ابو داوود [۳۹۳۱]، کتاب مسند امام احمد حنبل جلد ۶ صفحه ۲۷۷، کتاب ابن حبان [۴۰۵۴].
از امّالمومنین عایشه روایت است، گفت: «در غزوه بنی مُصطلق، جویریه بنت حارث ابن مصطلق در سهم ثابت ابن قیس ابن شماس یا پسر عموی وی افتاد». این خانم مثل بقیه زنها اسیر اسلام شده، محافظینش کشته شدند یکّه و تنها مانده، خدا هم که مرده. آیا این خدا خدای بت پرستان نیست؟ نه؟ الان خودش دارد میگوید من گمراه میکنم، عه عجیب است!
«برای بازخرید خود قرار گذاشته بود»، دقت کن اسلام عزیز را بشناس! «او زنی زیبا و نمکین بود و چشم او را میگرفت». یاد حرف آن بیچاره بیفت، چند درس قبل بود که رئیس قبیله به زنش نگاه کرد و گفت محمد من را نمیکشد، تو من را میکشی، به خاطر اینکه قشنگ هستی باید به وسیله رئیس اسلام تصاحب بشوی مجبور هستند من را بکشند و تو را بگیرند (7203).
حالا این را امّالمومنین عایشه دارد میگوید، خوب گوش کن، این عایشه دروغ نمیگوید، چهار پنجم مسلمین جهان عایشه را مادر خود میدانند، وحی را در خانه مادر خود میگیرند، اینقدر کمربند را بستهاند در تحکیم روابط اهل سنّت و جماعت با مادرشان عایشه، که میگویند پیغمبر زمانی که از دنیا میرفت گفت نصف وحی را من دادم و نصفش را هم عایشه میدهد، نصف دین را من گفتم و نصفش را هم عایشه میگوید، بعد پیغمبر یادش رفت که یکی دو ماه قبلش در بین یک لشکر عظیمی از اسلام سخنرانی کرد و گفت مردم «مَا مِنْ شَىْء يُقَرِّبُكُمْ اِلَى الْجَنَّةِ وَ يُبَاعِدُكُمْ عَنِ النّارِ اِلَّا وَقَدْ أَمَرْتُكُمْ بِهِ» هرچه شما را به بهشت میبرد گفتم و از جهنم دور میکرد گفتم. حالا این نصف دین چیست؟ قصهاش چیست؟ چه صیغهای است؟
در پرانتز نوشته: «انسان دوست داشت به وی نگاه کند». خب، این نُه تا زن پیغمبر چه مشقتی کشیدند. حالا ببین چیست! عایشه در ادامه گفت: «او به خانه ما آمد». چه کسی؟ خانم خوشگله. «و از رسول خدا خواست در بازخرید خودش وی را کمک کند». انسان در قاموس دین خرید و فروش میشود. بعد میگویی اختیار هست؟ این اختیار بدن خودش را هم ندارد، یک حمله میشود تو میشوی نوکر، میشوی کلفت، تمام شد.
گفت: «یا رسول الله پول ندارم کمکم کن که من آزاد بشوم، وقتی که او بر در ایستاد و من وی را دیدم (اینجا را خوب گوش کن)، بودنش را دوست نداشتم و میدانستم نبی خدا از او خواهد دید آنچه (از زیبایی) را که من دیدم». پیغمبر شهوتران نیست، ابدا! زبانت را گاز بگیر! پیغمبر هر کار میکند، خدا گفته است. خدا کجاست؟ خدا دیدنی نیست. خب صدایش چیست؟ شنیدنی هم نیست. بعد همین کتاب میگوید خداوند بدون حجاب و پرده با انسان سخن میگوید. اصلاً هر جا میروی چالش است برای دین.
خب حس زنانهاش گل کرد با اینکه جوانترین زن پیغمبر بود ولی میدانست پیغمبر موقع دیدن خوشگلها دلش ضعف میرود. «میدانستم نبیّ خدا از او خواهد دید آنچه از زیبایی را که من دیدم، او گفت: ای رسول خدا من جویریه هستم بنت حارث، حال من چنان است که بر شما پنهان نیست و میدانید من به بردگی کشیده خواهم شد». بردگی هم که نیست، میشود فاحشه. توجه کن! در قدیم یک قانونی بود برای برده، یک قانونش این است که برده میتواند با صاحب و ارباب خود قرارداد امضا کند که من آزاد هستم بروم کار کنم بیایم به تو پول بدهم. حالا یک سوال: زن خوشگل میشود برده، یارو صاحبش چند بار بکند سیر بشود؟ اگر فقیر باشد این را اجاره نمیدهد؟ نه؟ مگر این کار نیست؟ مگر در این اسناد نداشتیم که یک روزی میرسد مردها از عقبشان نان میخورند و زنها از جلویشان (1773)؟ نه؟
«در سهم ثابت ابن قیس ابن شمّاس افتادهام و بر بازخرید خود قرار گذاشتهام، اکنون نزد شما آمدهام در بازخرید خود از شما درخواست کمک دارم». حالا گوش کن! «پیغمبر فرمود که با بهتر از این چگونهای»؟ بهتر از این چیست؟ «عرض نمود و آن چیست؟ آن رسول خدا فرمود: قرارداد تو را به جای تو من میپردازم و با تو ازدواج میکنم». حالا فهمیدی؟ دین یعنی زنان مردم را بگیر بکن تحت عنوان دین، پولهای مردم را مصادره کن تحت عنوان دین، مردم را بکش تحت عنوان دین! خلاصهٔ دین این است با اسناد و مدارکی که خواندم و هست و خواهم خواند، از معتبرین شیعه و سنّی!
حالا یک چیزی به تو بگویم، چند روز قبل گفتم تلویزیون سنّیها را میدیدم، میگفت که در یکی از تظاهرات (نمیدانم خارج بود)، مردم به دین اهانت میکردند، این آقا ناراحت شده بود و میگفت نه هر کس به دین اهانت کند مرتد است. آقای مارمولک، خود شما دارید دین را میکوبید، شما دارید به ما اسلحه میدهید که به سوی الله شلیک کنیم. این چه حرفی است که ثبت کردی؟ چرا شهوت پیغمبر را به تاریخ منتقل کردی؟ آیا نمیتوانستی آنجا روی آن خاک بریزی که کسی نفهمد؟ انجام کار، بد نیست بلکه گزارش آن بد است. گزارش آن هم بد نیست، چون آنها گزارش دادهاند، قضاوت بد است، در ترازوی عقل گذاشتن بد است. یعنی چه؟ یعنی همه شما باید خر بمانید. یک الله هست که بر شما حکومت میکند، همه شما باید بی عقل باشید. متشرع بی عقل نیست؟ این اسناد را ندیدند؟ خود سنّیها که چهار پنجم ملت اسلام را تشکیل میدهند، آیا اینها را ندیدند؟ اینها کتابهای معتبرشان است، اینها مثل اصول کافی برای شیعه است، مثل بحارالانوار برای شیعه است.
عایشه از آنچه که میترسید به سرش آمد، یک خانم خوشگله دیگر به حرمسرا اضافه شد. وای! عایشهای که موهای سرش هم ریخته بود، یادت هست سند داشتیم (7196)؟ فقط کم سنترین بود، خوشگل که میآید به بازار آن کم سن هم از چشم میافتد. شما چه میگویی؟ «نو که بیاد به بازار، کهنه میشه دل آزار»! یک بلایی سر مادرجان آمد. «عرض نمود چنین کردم»، پیغمبر گفت به جای اینکه مالیات بدهی بیا پیش خودم، گفت: چشم. امالمؤمنین عایشه در ادامه گفت: «سپس مردم از یکدیگر شنیدند که نبی خدا با جویریه ازدواج کرده، پس آنان هر آنچه از اسیران که نزد خود داشتند به خانههای خود بردند». «عَلَّمَ الْاِنْسَانَ مَا لَمْ يَعْلَمْ ﴿۵ علق﴾» خدا گفت، پیغمبر انجام داد، حالا تو هم مقلّد او هستی انجام بده، شما هم بردارید به خانههایتان ببرید. قانون دین چیست؟ چهار تا زن رسمی، چهارصد تا، چهارهزار تا، هر چقدر میتوانی زن غیر رسمی تحت عنوان کنیز. بعد میگوید کنیز اختیار خودش را ندارد، اختیار اموالش را ندارد. آقاخدا این که کنیز شده تا دیروز خانم خانه بوده، تو دستور دادی به آنها حمله بکنند و مردهایشان را بکشند این را بردارند از خانه بیرون بیاورند.
«لشکر هر آنچه از خانمها پیش آنها بود به خانههای خودشان فرستادند، آزاد کردند، دلیل هم این است که گفتند بزرگ این خانمها شد زن پیغمبر، پس اینها میشوند فامیلهای پیغمبر، پس ما فامیلهای پیغمبر را نباید بفروشیم». به به، ببین یک زن از خود گذشته باعث میشود که تمام زنها آزاد بشوند. «بدین سان ما هیچ زنی را ندیدیم که برای قوم خود از او با برکتتر باشد»، خوب گوش کن چقدر جالب میگوید! «و به سبب او صد خانواده از بنی مصطلق آزاد شدند».
ببین یک شهوت به پیغمبر میدهد، ببین چقدر خیر دارد! همه به وسیله این…، چه بگویم، یک چیزهایی میخواهم بگویم، باز میترسم یک مشت شاگردهای احمق من بگویند آقا چرا سکسی حرف میزند.
اعصابم خرد است به خاطر اینکه در کویر چشمه آب هست و مردم هم دورش جمع شدند له له میزنند میگویند آب آب، خب کور اینجا آب است. چه بگویم!
«عَنْ عَائِشَةَ، قَالَتْ: وَقَعَتْ جُوَيْرِيَةُ بِنْتُ الْحَارِثِ ابْنِ الْمُصْطَلِقِ فِي سَهْمِ ثَابِتِ ابْنِ قَيْسِ ابْنِ شَمَّاسٍ، اَوِ ابْنِ عَمٍّ لَهُ فَكَاتَبَتْ عَلَى نَفْسِهَا، وَ كَانَتِ امْرَأَةً مَلَّاحَةً». ملاحه، یعنی ملیح، تودل برو، «تَأْخُذُهَا الْعَيْنُ» همه چشمها به این میخکوب میشد. ببین چه هست! یعنی خانه پیغمبر مجموعه خوشگلهای عرب بوده، هر کس میخواستند ببینند خدا چه آفریده بروند ببینند، ولی یادت نرود اگر دیدی بگو «فَتَبَارَک اللهُ اَحْسَنُ الْخَالِقِینَ ﴿١۴ مومنون﴾». یادت هست خانم لخت در خانه داشت آب تنی میکرد (7202)؟ رسول خدا که نبود استغفرالله، رسول خدا میگوید حرام است، زن نامحرم حرام است نگاهش نکنی، این رسول خدا نبود، این هوش مصنوعی بود به قیافه پیغمبر. عقب را دید، میخواست بگوید برگرد جلو را هم ببینم، گفت «فَتَبَارَک اللهُ اَحْسَنُ الْخَالِقِینَ ﴿١۴ مومنون﴾»، چه آفریده!
آی من حرص میخورم از این متشرعی که جانماز آب میکشد، پیش تو میرسد تقدّس، عه! تو نماز نمیخوانی؟ پس به جهنم میروی. اینها را برای او بخوان، حالش جا بیاید. بگو جهنم نیست، خدا نیست، وحی نیست، تو هم نیستی، تو خاک بدبختِ بیچارهای هستی که همین قرآن میگوید «وَ اَكْثَرُهُمْ لَا يَعْقِلُونَ ﴿۱۰۳ مائده﴾»، «لَا يَشْعُرُونَ ﴿۱۲ بقره﴾»، «لَهُمْ قُلُوبٌ لَا يَفْقَهُونَ بِهَا وَ لَهُمْ اَعْيُنٌ لَا يُبْصِرُونَ بِهَا وَ لَهُمْ آذَانٌ لَا يَسْمَعُونَ بِهَا اُولَئِكَ كَالْاَنْعَامِ ﴿۱۷۹ اعراف﴾». زین پس به حیوان رسیدی در فیلم یا در خیابان یا در دِه به او سلام کن، بگو ای خر، ای اسب، ای گاو، ای گوساله، ای گوسفند، ای مرغ، ای خروس تو از این انسانها بهتر هستی، قرآن میگوید «اُولَئِكَ كَالْاَنْعَامِ بَلْ هُمْ اَضَلُّ ﴿۱۷۹ اعراف﴾». نمیدانم چرا اینقدر به حاشیه میروم.
«وَ كَانَتِ امْرَأَةً مَلَّاحَةً تَأْخُذُهَا الْعَيْنُ، قَالَتْ: عَائِشَةُ» خاک بر سرم، «فَجَاءَتْ تَسْأَلُ رَسُولَ اللهِ فِي كِتَابَتِهَا فَلَمَّا قَامَتْ عَلَى الْبَابِ فَرَأَيْتُهَا كَرِهْتُ مَكَانَهَا»، ای خدا پیغمبر این را نبیند، اگرنه دوباره یک بدبختی سرمان میآید. «وَ عَرَفْتُ اَنَّ رَسُولَ اللهِ». اصلاً خیلی زشت است، برادر سنّی این چیست که به تاریخ منتقل کردی؟ بابا روی آن خاک میریختی. حالا من میخوانم، من کافر هستم؟ اصلش آمده کافر نیست، نقلش در تاریخ کافر نیست، من میخواهم بازخوان کنم کافر هستم؟!
«اَنَّ رَسُولَ اللهِ سَيَرَى مِنْهَا مِثْلَ الَّذِي رَأَيْتُ فَقَالَتْ: يَا رَسُولَ الله، اَنَا …» و خاک بر سر مادرجان شد.
دنبال صفحه که میگردم، یک خوبی هم برای شما هست، میشود لحظات تنفس، چون من میدانم این باری که من میکشم و روی دوش تو منتقل میکنم، تو خیلی رنج میبری، چون تو عاقل هستی، چون تو میفهمی، چون تو فهمیدی که دین کلاهبردار است و کلاهش را دور انداختی، همان حرص و جوشی که من میخورم یقیناً تو هم میخوری، البته اگر شاگرد واقعی مکتب انتظار هستی، اگر هم آمدی به قول قدیمیها غاز بچرانی، بچران!
——————————————
درس سوم:
جلوی مشرکین میگوید کجا را باید پاک کنم!
- «عَنِ الْبَرَاءِ رَضِيَ اللهُ عَنْهُ قَالَ: لَمَّا اُحْصِرَ النَّبِيُّ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ عِنْدَ الْبَيْتِ صَالَحَهُ اَهْلُ مَكَّةَ عَلَى اَنْ يَدْخُلَهَا فَيُقِيمَ بِهَا ثَلَاثاً وَ لَا يَدْخُلَهَا اِلَّا بِجُلُبَّانِ السِّلَاحِ السَّيْفِ وَ قِرَابِهِ وَ لَا يَخْرُجَ بِاَحَدٍ مَعَهُ مِنْ اَهْلِهَا وَ لَا يَمْنَعَ اَحَداً يَمْكُثُ بِهَا مِمَّنْ كَانَ مَعَهُ قَالَ لِعَلِيٍّ: ….».
کتاب صحیح مسلم [۱۷۸۳].
بیخود نیست که مخالفین شیعه اسمشان این است؛ اهل سنّت و جماعت. اهل سنّت یعنی اینکه احادیث را آنها نقل میکنند، جماعت هم یعنی چهار پنجم اسلام دست آنها است.
براء ابن عازب (کنار اسمش رَضِيَ اللهُ عَنْهُ) روایت کرده، گفت: «وقتی که رسول خدا قصد عمره داشت و در حدیبیه از ورود به کعبه توسط مشرکین منع شد (آن موقعی که زورش به مکیان نمیرسید) و راهش را بستند، مردم مکه به این شرط با آن حضرت صلح کردند که در سال آینده وارد مکه شوند»، امسال نباید بیایی. چرا؟ شاید امید داشتند در طول این یک سال بتوانند پیغمبر و اصحاب و انصارش را شکست بدهند.
«سه شبانه روز در آن بماند»، سال دیگر بیاید سه شبانه روز بماند. «جز با انبان سلاح، شمشیر و غلافش وارد آن نشود». باز خوب است که صاحبان مکه اینها را قبول کرده، میداند با شمشیر بیایی ریسک کرده.
«وارد آن نشود، کسی از مردم مکه را با خود بیرون نبرد»، یعنی گمراه نکنی، یعنی آمدی به هوای حج در گوش مردم نخوانی که بت بد است، الله خوب است. چقدر اینها (مکیان) هم زرنگ بودند. «و هر کس از افراد همراه آن حضرت که بخواهد در مکه بماند مانعش نشوند»، آنهایی که فهمیدند این دین چرند است و خواستند برگردند، در مدینه برگردند اعدام است، اینجا دیگر اعدام نیست، این متن مصالحه پیامبر با مشرکین بود.
«نبی خدا برای نوشتن عهد نامه به علی ابن ابیطالب فرمود». سوال: کتّاب کجا بودند که علی جلو آمد؟ این کلامی که دشمنان علی میگویند، آیا نشانه امتیاز علی بر اصحاب و انصار پیغمبر نیست که علی را دور انداختند؟
فرمود: «این شرط و شروط را در بین ما بنویس، بِسْمِ اللهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ، این چیزی است (عهدنامه) از محمد رسول الله بر آن مصالحه کرده»، مشرکین به حضرت گفتند که چی چی مینویسی بِسْمِ اللهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ؟ اگر ما میدانستیم شما پیغمبر هستی که از شما پیروی میکردیم. بلکه بنویس محمد ابن عبدالله به علی امر فرمود. پیامبر به علی گفت آن را پاک کن. چه چیز را پاک کند؟ کلمه رسول الله را.
علی گفت: من پاک نمیکنم.
– یا امیر ما تعصب به پیغمبر داشت که گفت من عنوان تو را پاک نمیکنم،
– یا برای آبروریزی پیغمبر نگران بود، که میگویند پیغمبر با یک عدهای آشتی کرد که او را پیغمبر نمیدانند
– یا اینکه بنده خدا علی ما ترسید که بعداً جزء جرائمش بیاید که تو نام رسول الله را در آن قرارداد حذف کردی. همانطور که گناهان ناکرده را به علی بستند.
یادت هست که گفت در محاکمه امام حسن در دمشق به وسیله معاویه و سردمدارانش، دلیل آوردند و گفتند ابوبکر را بابای تو کشت، عمر را بابای تو کشت، عثمان را بابای تو کشت. باز خوب است در جنگ جمل مادرجان عایشه را نکشت، اگرنه میشد جرم چهارم علی، وامصیبتها بود که مادر ما را هم کشتی.
هر کس جای علی بود او را میکشت، قانون خود دین است! در بین همه اسناد، سندش یادت هست؟ چه گفت؟ پیغمبر گفت: هر کس علیه خلیفه قیام کند او را بکشید. هر کس رهبر بیاورد بر رهبر قبلی، رهبر دوم را بکشید (7199). رهبر جنگ جمل کیست؟ مادرجان عایشه.
«اما علی گفت که به خدا قسم من آن را پاک نمیکنم». حالا دقت کن! «رسول خدا فرمود: جای آن را به من نشان بده تا خودم پاک کنم». عجب! یا رسول الله برای شما افت است، شما در ورقه قرارداد یک کلمه را نمیبینی؟ نمیتوانی بخوانی؟ بابا، جبرائیل آبروداری میکردی، یواشکی دست پیغمبر را به آن قسمت میبردی و میگفتی اینجا را پاک کن. این خیلی بد است! «جای آن را به من نشان بده، علی آن را به ایشان نشان داد و نبی خدا آن را پاک کرد». به به! سی و پنج سال بهترین زمان عمرم را صرف چه کردم، آن هم مجانی! اگر چند تا خانه و مغازه و ماشین این طرف مرز و آن طرف مرز داشتم باز دلم نمیسوخت و میگفتم در قبال نابود کردن جوانیام، سلامتیام و فرصت عمرم، اینها را به دست آوردم.
«و علی نوشت محمد ابن عبدالله، وقتی که پیامبر در سال بعد وارد مکه شد و در آن سه روز اقامت کرد، روز سوم مشرکین به علی گفتند این آخرین روز است در شرطی که کردیم با دوست تو (یعنی پیغمبر)، بروید بیرون، به او بگو از شهر خارج شو، علی هم این را به آن حضرت گفت، سپس پیغمبر از مکه خارج شد». بله! جبرائیل به پیغمبر خیلی خیانت کرد، آبروداری نکرد.
اول جبرئیل به پیغمبر خیانت کرد، بعد محدثینی که اسرار پیغمبر را به کتابها منتقل کردند، در رأسشان بزرگان اهل سنّت و جماعت، ائمه اربعه آنها، خائن بزرگ به پیغمبر همسرش امّالمومنین سهم عمدهای از پنهانگاههای پیغمبر را رو کرد.
ابوهریره و انس ابن مالک نوکران پیغمبر، اینها خیانت کردند. چرا اینها را گفتید؟ آقای ابوهریره، تو حدیث جعلی میسازی مثلاً اگر این جعلی است، خب اینکه آبروی پیغمبر را میبرد، داداش من!
ببین چقدر کم خواندیم، میخواهم ببرم روی یک ساعت و نیم و دو ساعت، ولی میترسم که شاگردان، آنهایی که متوسط هستند و خیلی بالا نیامدند، آنها خوابشان بگیرد خسته بشوند و نتوانند تحلیل کنند، چون اینها که من میگویم، باید تجزیه تحلیل بشود، کانال وظیفهاش این است، نه اینکه بگوید آقا در جواب خصوصی به من این را گفته، خاک بر سرت! «عَنِ الْبَرَاءِ قَالَ: لَمَّا اُحْصِرَ النَّبِيُّ عِنْدَ الْبَيْتِ صَالَحَهُ اَهْلُ مَكَّةَ عَلَى اَنْ يَدْخُلَهَا فَيُقِيمَ بِهَا ثَلَاثاً وَ لَا يَدْخُلَهَا اِلَّا بِجُلُبَّانِ السِّلَاحِ السَّيْفِ وَ قِرَابِهِ وَ لَا يَخْرُجَ بِاَحَدٍ مَعَهُ مِنْ اَهْلِهَا وَ لَا يَمْنَعَ اَحَداً يَمْكُثُ بِهَا مِمَّنْ كَانَ مَعَهُ قَالَ لِعَلِيٍّ….. الی آخر».
من متن را نمیخوانم که وقت نگیرد، آن وقت مدام به حاشیه میروم، عجب گیری کردیم، و الا!
——————————————
درس چهارم:
الله، خدای مشترک بت پرست و متدیّن!
- «عَنْ اَنَسٍ رَضِیَ اللهُ عَنْهُ اَنَّ قُرَيْشاّ صَالَحُوا النَّبِيَّ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ فِيهِمْ سُهَيْلُ ابْنُ عَمْرٍو فَقَالَ النَّبِيُّ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ لِعَلِيٍّ: «اكْتُبْ، بِسْمِ اللهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ» قَالَ سُهَيْلٌ: اَمَّا بِاسْمِ اللهِ فَمَا نَدْرِي مَا بِسْمِ اللهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ وَ لَكِنِ اكْتُبْ مَا نَعْرِفُ بِاسْمِكَ اللهُمَّ فَقَالَ: «اكْتُبْ مِنْ مُحَمَّدٍ رَسُولِ اللهِ» قَالُوا: لَوْ عَلِمْنَا اَنَّكَ رَسُولُ اللهِ لَاَتَّبَعْنَاكَ وَ لَكِنِ اكْتُبِ اسْمَكَ وَاسْمَ اَبِيكَ فَقَالَ النَّبِيُّ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ: …».
کتاب صحیح مسلم [۱۷۸۴].
لایهبرداریهای تاریخ چقدر قشنگ است. در بین شاگردان بازیگوش، صحابی و انصار و حواری دارم که میگویند وقتی که درس تمام میشود ما گریه میکنیم که چرا تمام شد.
از انس ابن مالک (جلوی اسمش رَضِیَ اللهُ عَنْهُ است) روایت است: قریش که در میانشان سهیل ابن عمرو نیز بود با رسول خدا در حدیبیه مصالحه کردند، نبی خدا برای نوشتن عهدنامه به علی فرمود بنویس «بِسْمِ اللهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ».
حالا یکی دو تا کم و زیاد دارد، فقط آنها را میخوانم که با درس قبلی مشابه نشود.
سهیل گفت: در خصوص «بِسْمِ اللهِ» ما نمیدانیم. سهیل کیست؟ سخنگوی قریش، بت پرست! گفت: در خصوص «بِسْمِ اللهِ» ما نمیدانیم که «بِسْمِ اللهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ» چیست، از خودت درآوردی، میخواستی نوآوری کنی. بلکه آنچه را ما میشناسیم بنویس. چه؟ «بِاسْمِكَ اللهُمَّ».
حالا بیا درستش کن! یا رسول الله، الله را شما آوردی؟ بت پرستها هم که الله را قبول دارند. چه شد؟ «بِسْمِ اللهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ» نگو. خیلی خب! رحمان و رحیم آن را بینداز، در «بِسْمِ اللهِ» خالی، ما مشترک هستیم. این همه مردم را کشتی برای چه؟ برای الله؟ الله که مال هر دوی شماست. کله آدم داغ میکند! به جای «بِسْمِ اللهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ»، بنویس «بِاسْمِكَ اللهُمَّ» به نام تو ای الله! آن چه میگوید؟ میگوید به نام تو ای الله که رحمان و رحیم هستی. خود مشرکین فهمیدند که این خدا رحمان و رحیم نیست! خدایی که فقر میآورد، رحمان و رحیم نیست. عداوت و دشمنی میآورد، رحمان و رحیم نیست. سازنده جنگ و خونریزی و مصادره اموال و تصرف زنان، رحمان و رحیم نیست. مشرکین این را فهمیدند برای همین از خدا قهر کردند و رفتند بت پرست شدند.
نام پدر پیغمبر چیست؟ در آن حدیث چه گفت؟ همین دیروز خواندم، پریروز خواندم، که طرف گفت بابای من مرده، جایش کجاست؟ پیغمبر گفت در جهنم. بعد صدایش کرد و گفت ناراحت نباش، بابای من هم در جهنم است (7211). بابای پیغمبر چیست؟ عبدالله. پس الله در پیش از ظهور اسلام بوده. پس یا رسول الله برای چه جنگ کردی؟ برای الله مگر جنگ نکردی؟ خب آنها که الله داشتند!
من میخواهم این پازلچینی را مدام تکرار کنم، ما به تاریخ میگوییم، ما رسول الله را دوست داریم و او را روی سرمان هم میگذاریم حلوا حلوایش میکنیم، به او ارادت هم داریم، به تاریخ میگوییم: وقتی که الله بین مشرک و مسلم مشترک است، پس جنگ برای چیست؟ تاریخ ورق میزند: جنگ برای این است که طرف آمد گفت میخواهم عروسی بکنم پول ندارم، پیغمبر گفت برو جنگ کن، اموال مردم را بردار بیاور. طرف نمیخواهد به جبهه برود، میگوید بدبخت برو پول در آن است، برو بردار بیاور. آن یکی نمیخواهد برود، میگوید بیچاره برو زن در آن است.
ابی عبدالله بی نقاب اسلام را دید و گفت: «وَ عَلَى الاِسْلامِ اَلْسَّلامُ». بعد این یارو میآید تحلیل و تفسیر میکند، ماستمالی میکند و میگوید نه این یعنی چون یزید حاکم اسلام است «عَلَى الاِسْلامِ اَلْسَّلامُ». عجب، عجب! پس بابای این حسین چرا مسلمانها را کشت؟ بله؟! چرا در سه جبههٔ جنگ فقط مسلمانها را کشت؟ در این چهار سال و خردهای عمر حکومت علی، یک بار نرفت با کفار بجنگد، حالا به او مهلت ندادند و زود او را کشتند. الله نخواست علی بیش از این برای الله آبروریزی کند، بیش از این طرفدارانش را بکشد، زود در آن چهار سال و نیم که شد، ابن ملجم را فرستاد و گفت برو ترتیبش را بده، این علی اگر بماند نسل مسلمانها را درمیآورد، بعد خدا معطل میشود باید یک نفر دیگر را بفرستد و بگوید پیغمبر هستی برو جلو!
«بلکه نام خود و نام پدرت را بنویس، محمد ابن عبدالله! رسول خدا فرمود: بنویس». همان چیزهایی که آن دفعه گفتم، فقط چیز اضافهاش این بود که اشتراک الله بین کفار که مورد حمله پیغمبر و مسلمین هستند.
«عَن اَنَسٍ اَنَّ قُرَيْشاّ صَالَحُوا النَّبِيَّ فِيهِمْ سُهَيْلُ ابْنُ عَمْرٍو فَقَالَ النَّبِيُّ لِعَلِيٍّ: «اكْتُبْ، بِسْمِ اللهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ» قَالَ سُهَيْلٌ: اَمَّا بِاسْمِ اللهِ فَمَا نَدْرِي مَا بِسْمِ اللهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ وَ لَكِنِ اكْتُبْ مَا نَعْرِفُ بِاسْمِكَ اللهُمَّ فَقَالَ: «اكْتُبْ مِنْ مُحَمَّدٍ». پیغمبر ادامه داد، گفت: خب «بِسْمِ اللهِ» که افتاد، حالا لااقل من را جای بدهید، پیغمبر فرمود «اكْتُبْ مِنْ مُحَمَّدٍ رَسُولِ اللهِ» قَالُوا: لَوْ عَلِمْنَا اَنَّكَ رَسُولُ اللهِ لَاَتَّبَعْنَاكَ»، اگر تو را پیغمبر میدانستیم جنگ نمیکردیم، چون روی خدا که بحث نداریم، خدای هر دوی ما یکی است، فقط میماند رسالت تو، تو میگویی من نماینده خدا هستم، ما میگوییم نیستی، «وَ لَكِنِ اكْتُبِ اسْمَكَ وَاسْمَ اَبِيكَ فَقَالَ النَّبِيُّ …. الی آخر».
——————————————
درس پنجم:
خلفای پیامبر دیگر چگونه بگویند که چیزی را باور ندارند؟
- «عَنْ اَبِي وَائِلٍ قَالَ: قَامَ سَهْلُ ابْنُ حُنَيْفٍ رَضِيَ اللهُ عَنْهُ يَوْمَ صِفِّينَ، فَقَالَ: اَيُّهَا النَّاسُ اتَّهِمُوا اَنْفُسَكُمْ لَقَدْ كُنَّا مَعَ رَسُولِ اللهِ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ يَوْمَ الْحُدَيْبِيَةِ وَ لَوْ نَرَى قِتالاً لَقَاتَلْنَا وَ ذَلِكَ فِي الصُّلْحِ الَّذِي كَانَ بَيْنَ رَسُولِ اللهِ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ وَ بَيْنَ الْمُشْرِكِينَ فَجَاءَ عُمَرُ ابْنُ الْخَطَّابِ رَضِيَ اللهُ عَنْهُ فَأَتَى رَسُولَ اللهِ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ فَقَالَ: يَا رَسُولَ اللهِ، أَ لَسْنَا عَلَى حَقٍّ وَ هُمْ عَلَى بَاطِلٍ قَالَ: بَلَى قَالَ: أَ لَيْسَ قَتْلَانَا فِي الْجَنَّةِ وَ قَتْلَاهُمْ فِي النَّارِ قَالَ: «بَلَى….».
کتاب صحیح بخاری [۳۱۸۲]، کتاب صحیح مسلم [۱۷۸۵].
دقیقاً نگاه کن، من به اذن خدای واقعی هستی آن موارد دملهای سرطانی که در این دین هست را میآورم و علنی میکنم، البته من علنی نکردم. کاشف یعنی چه؟ یعنی بوده پیدایش کرده، غیر از مخترع است.
ابو وائل روایت کرده، گفت: «در روز جنگ صفین (جنگ علی با مسلمین) وقتی که یاران امیرالمومنین علی ابن ابیطالب نسبت به تحکیم و صلح با معاویه اعتراض کردند، سهل ابن حنیف (که رَضِیَ اللهُ عَنْهُ کنار اسمش هست و از حواریون پیغمبر هست) برخاست و گفت ای مردم»، در سپاه علی ولوله افتاد، روی نیرنگی که عمرو ابن العاص معاون معاویة ابن ابی سفیان با همراهی قرآن (که جبرائیل به پیغمبر گفت قرآن سبب اختلاف مسلمین میشود چون قرآن فتنهگر است) شورش شد، نصف جمعیت طرفدار علی گفتند ما دیگر نمیجنگیم. اینها چرا نمیجنگند؟ دو تا جواب داشت:
– یکی این است که اینها اصلاً علی را قبول نداشتند، آمدند که از غارت یک چیزی گیرشان بیاید، بیکار بودند.
– یکی هم این است که از جنگ خسته شده بودند، از وقتی که اسلام طلوع کرده مدام بجنگ، مدام کشته بده، مدام مجروح بشو، قرآن را بهانه کردند و گفتند که ما با لشکری که قرآن بر سرنیزه آنها است نمیجنگیم.
سَهل یار با وفای امیرالمومنین و رسول الله گفت: ای مردم شما خود را متهم کنید زیرا ما در روز حدیبیه با پیامبر بودیم اگر جنگ را [صلاح] میدیدیم و میجنگیدیم، این در صلحی بود میان رسول خدا و مشرکین.
دارد از آن جنگ نقل میکند، «سپس عمرالفاروق آمد نزد نبی خدا و عرض نمود: ای رسول خدا آیا ما بر حق نیستیم و آنان بر باطل نیستند»؟ پیغمبر چه گفته بود؟ صلح کردند. پیغمبر گفت: مصلحت به صلح است. چرا؟ چون نیرو کم دارد، «فرار به جلو»، جزء اصطلاحات سیاسی امروز است. «این صلحی بود میان رسول الله و مشرکین». عمر مثل همیشه آمد، جالب است چقدر سند داریم که همیشه عمرالفاروق خلیفه دوم رسول الله خودش را جلوی پیغمبر میانداخت و پیغمبر را امر و نهی میکرد، به پیغمبر یادآوری میکرد که الان باید یک آیه بیاوری. اسناد هم از اهل سنّت زیاد است. ای رسول خدا آیا ما بر حق نیستیم و آنها باطل نیستند؟ فرمود: بله. عرض نمود: مگر کشته شدگان ما در بهشت نمیروند، کشته شدگان آنها در جهنم نمیروند؟ فرمود: بله.
پس چرا ما در دین خود ذلت و پستی را بپذیریم در حالی که خداوند میان ما و آنان حکم نفرموده که آشتی کنیم؟ بازگردیم؟ پیغمبر فرمود که ای ابن خطاب من رسول خدا هستم، یادت رفته من پیغمبر هستم، من تو را جلو آوردم، من تو را میخواهم خلیفه کنم. خداوند هرگز مرا ضایع نمیکند. سَهل گفت: «سپس عمر بی تاب و ناراحت نزد ابوبکر رفت». ببین چقدر آبروریزی میشود، اینها چطوری آمدند نایب پیغمبر شدند برای اداره اسلام؟ چطوری آمدند؟ قبول ندارند! این را در ترازوی عقل بگذار ببین پیغمبر را قبول دارند یا ندارد؟
به پیغمبر اعتراض کرد و پیغمبر ردش کرد، آمد پیش ابوبکر صدیق رفیقش، همین حرفها را تکرار کرد که آیا ما بر حق نیستیم، آنها بر باطل نیستند؟ ابوبکر گفت: بله. عمر گفت: مگر کشته شدگان ما در بهشت نیستند و کشته شدگان آنها در جهنم نیستند؟ بله. عمر گفت: پس چرا ما در دین خود ذلت و پستی را بپذیریم؟ ببین این زمینه کودتا هست یا نیست؟ عقل را بگذار وسط و تعصب را کنار بگذار، آیا یکی از معاریف اصحاب پیغمبر را تحریک نمیکند؟
«در حالی که خداوند میان ما و آنان حکم نفرموده». یعنی آیه نازل نشده است. حرف پیغمبر که قبول نیست.
ببین اینجا دقت کن! قرآن مگر نمیگوید «وَ مَا یَنْطِقُ عَنِ الْهَوَىٰ اِنْ هُوَ اِلَّا وَحْيٌ يُوحَىٰ ﴿۳، ۴ نجم﴾» هرچه پیغمبر میگوید، وحی است، حتی اگر به خانم خوشگله میگوید «فَتَبَارَک اللهُ اَحْسَنُ الْخَالِقِینَ ﴿١۴ مومنون﴾» برگرد ببینم، همهاش وحی است. خب پس چرا اعتراض میکنی؟ چرا به ابوبکر میگویی؟ تو پیغمبرت جلویت است، ایستاده با او صحبت کردی و جوابت را داده. در این اثنا قرآن آیه نازل کرد. جانم! به قول مادرجان عایشه، چقدر قشنگ گفت. اینها را باید با خط طلا نوشت و روی کعبه آویزان کرد، چون کعبه دست اینها است. عایشه گفت هر وقت پیغمبر در منازعه با من کم میآورد، آیه میآورد.
سوره فتح را آورد، جالب است! سوره فتح چه میگوید؟ «اِنَّا فَتَحْنَا لَكَ فَتْحاً مُبِيناً ﴿۱- فتح﴾» ما یک پیروزی روشن و واضح و زیبا به تو دادیم. ببین میگوید «الدُّنْیَا مَعْکُوسَةٌ» این است، همه چیز عکس است، این است! قرآن میگوید: «عَسَی اَنْ تَکْرَهُوا شَیئاً وَ هُوَ خَیْرٌ لَکُم ﴿۲۱۶ بقره﴾» به تو سیلی میزنم خیال کن که دارم نقل و نبات و حلوا به تو میدهم، یعنی این! فتح بزرگ است، اینقدر فتحش بزرگ است که صدای عمرالفاروق درآمده، شکایتش را به برادر عزیز، ابوبکر صدیق کرده.
چقدر مردم خر هستند! عجب! من گمان میکردم سوره فتح در فتح مکه نازل شد چون به آنجا میخورد، این سند میگوید نه، هنگام احساس شکست، پیغمبر مصالحه کرد که این ته ماندهٔ مسلمان هم از بین نرود، بعد سوره فتح آمد. اصلاً به آن نمیخورد. آیا میخورد؟ آیا این نشان نمیدهد که پیغمبر در گرفتاری، در معرض حملات روانی قرار داشته؟ مجبور بوده، به بنبست رسیده، اگر با عقل قضاوت کنی، اینها معنایش در آن نیست؟ «اِنَّا فَتَحْنَا لَكَ فَتْحاً مُبِيناً لِيَغْفِرَ لَكَ اللهُ مَا تَقَدَّمَ مِنْ ذَنْبِكَ وَ مَا تَاَخَّرَ ﴿۲، ۳ فتح﴾»، در این پیروزی هرچه گرفتاری بود برطرف شد. تمام گرفتاریهای پیغمبر در حدیبیه برطرف شد؟
پس چرا صدای دوتا جانشینش (ابوبکر و عمر) درآمد؟
«وَ يَنْصُرَكَ اللهُ نَصْراً عَزِيزاً ﴿٣ فتح﴾» سه تا آیه است، از اول سوره فتح. من فکر کنم الله این پیغمبرش را هم دست انداخته، از خودم چیزی نمیگویم، بیا الان باهم باز کنیم. ببین میگوید: «وَ يَنْصُرَكَ اللهُ نَصْراً عَزِيزاً ﴿٣ فتح﴾» خدا تو را به بهترین وجهی کمک کرده. چه موقع؟ وقتی که صلح با کفار را پذیرفت. حالا فهمیدی؟ اینقدر آش شور شد که صدای آشپز درآمد. ببین چقدر اوضاع خراب است که عمرالفاروق خلیفه دوم رسول الله (با همه احترامی که برای او قائل هستم)، بیسواد است آمده به پیغمبر میگوید، بعد پیغمبر این آیه را آورده: «وَ يَنْصُرَكَ اللهُ نَصْراً عَزِيزاً ﴿٣ فتح﴾». اینقدر واضح است که دیگر نمیدانم چه توضیحی بدهم.
اینجا پادگان انتظار است، اسلحه را خدای واقعی به من و تو داده، این احادیث فشنگ است، شلیک کن. به چه کسی؟ به «لَهُمْ اَعْيُنٌ لَا يُبْصِرُونَ بِهَا»، «لَهُمْ آذَانٌ لَا يَسْمَعُونَ بِهَا ﴿۱۷۹ اعراف﴾». دیگر به چه کسی؟ «اُولَئِكَ كَالْاَنْعَامِ بَلْ هُمْ اَضَلُّ ﴿۱۷۹ اعراف﴾». خودت دیگر تشخیص میدهی که حیوان کیست. حیوان کسی است که اینها را نمیفهمد، چرا؟ چون عقل ندارد. اینها مال عقلا است. «اَرْسَلْنَا رُسُلَنَا بِالْبَيِّنَاتِ ﴿۲۵حدید﴾» این است. شما الان مبعوث به رسالت شدید با بینه، با دلیل و برهان. مبعوث از طرف چه کسی؟ از خدای واقعی. آن که مردم گول خورده را با یک ضایعه از خواب بیدار میکند، با یک تهاجم عقلشان سر جایشان برمیگردد.
«عَنْ اَبِي وَائِلٍ قَالَ: قَامَ سَهْلُ ابْنُ حُنَيْفٍ يَوْمَ صِفِّينَ، فَقَالَ: اَيُّهَا النَّاسُ اتَّهِمُوا اَنْفُسَكُمْ لَقَدْ كُنَّا مَعَ رَسُولِ اللهِ يَوْمَ الْحُدَيْبِيَةِ وَ لَوْ نَرَى قِتالاً لَقَاتَلْنَا وَ ذَلِكَ فِي الصُّلْحِ الَّذِي كَانَ بَيْنَ رَسُولِ اللهِ وَ بَيْنَ الْمُشْرِكِينَ فَجَاءَ عُمَرُ ابْنُ الْخَطَّابِ فَأَتَى رَسُولَ اللهِ فَقَالَ: يَا رَسُولَ اللهِ، أَ لَسْنَا عَلَى حَقٍّ وَ هُمْ عَلَى بَاطِلٍ قَالَ: بَلَى قَالَ: أَ لَيْسَ قَتْلَانَا فِي الْجَنَّةِ وَ قَتْلَاهُمْ فِي النَّارِ قَالَ: «بَلَى…. الی آخر».
دیدگاهتان را بنویسید