برای نمایش متن کامل فایل روی عنوان کلیک کنید.
7213 1404-11-25
۱- و حکمی که به خاتم الانبیاء دادهاند اشاعهٔ خشونت است نه استدلال.
(بازخوان از تدریس 7210)
۲- اگر با استدلالات عقلی میآمد با چنین عکسالعملهایی روبرو نمیشد.
۳- اگر معجزه میکند، جلوی آزار مخالفین را بگیرد!
۴- عقلاء قوم انکار میکنند.
۵- اگر چنین بود چرا جراحتی نداشت؟
۶- اعتراف بلندگوی اهل سنّت به ارجحیت علی.
۷- اعتراف به ناشنوایی اصحاب خاص.
۸- کاسه از آش داغتر بودن خلیفه.
۹- چرا ژنرال جبرائیل کمکِ لازمه را نمیکند؟
۱۰- تعویض شربت شهادت!
۱۱- ببین مخزنی چه میکند!
(بازخوان از تدریس 6492)
۱۲- پیامبر اعظم که جلودار جنگها بود، چقدر زخم برداشته؟
درس اول:
و حکمی که به خاتم الانبیاء دادهاند اشاعهٔ خشونت است نه استدلال.
(بازخوان از تدریس 7210)
- «عَن جَابِرَ ابْنَ عَبْدِ اللهِ الاَنْصَارِيَّ رَضِيَ اللهُ عَنْهُ قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللهِ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ وَ هُوَ يُحَدِّثُ عَنْ فَتْرَةِ الوَحْيِ قَالَ فِي حَدِيثِهِ: بَيْنَا اَنَا اَمْشِي سَمِعْتُ صَوْتاً مِنَ السَّمَاءِ فَرَفَعْتُ بَصَرِي فَاِذَا المَلَكُ الَّذِي جَاءَنِي بِحِرَاءٍ جَالِسٌ عَلَى كُرْسِيٍّ بَيْنَ السَّمَاءِ وَ الاَرْضِ…{يَا اَيُّهَا المُدَّثِّرُ قُمْ فَاَنْذِرْ وَ رَبَّكَ فَكَبِّرْ وَ ثِيَابَكَ فَطَهِّرْ} [المدثر: ١- ۴]».
کتاب صحیح بخاری [۴۹۵۴]، کتاب صحیح مسلم [۱۶۱].
جابر ابن عبدالله انصاری محدث موثق اهل سنّت و جماعت و شیعه، گفت: رسول خدا در خصوص قطع وحی سخن میگفت. یک مدتی پیغمبر نمیدانست به مردم چه بگوید، حرفها تکراری و ضد و نقیض است، میگوید مشروب حالت را جا میآورد، بعد میبیند بدآموزی دارد، میگوید نخور. برای گناهان حد آورده، حدود سنگین، بعد میبیند این قانون با رحمانیت خدا منافات دارد. میگوید: ای کسی که «سَبَقت» سبقت گرفته رحمتش بر غضبش، یعنی حُسنالقضا اجازه ورود سوءالقضا را به مقادیر مردم نمیدهد.
بعد آیه میآورد «لَا تَقْنَطُوا مِنْ رَحْمَةِ اللهِ ﴿۵۳ زمر﴾» یک وقت ناراحت نشوید، نگران نشوید، گفتم دست را قطع کنید، گفتم سنگسار کنید، گفتم گردن بزنید، گفتم دست راست و پای چپ را قطع کنید، گفتم چشم کور کنید، ولی به دل نگیر، خدای من گفته همه را میبخشم. پیغمبر دور خودش دارد میچرخد، آن چیست، این چیست! یک چک سفید معتبر موثق مقید مفید متعهد «لَا تَقْنَطُوا مِنْ رَحْمَةِ اللهِ اِنَّ اللهَ يَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَمِيعاً ﴿۵۳ زمر﴾» همه گناهانت را میبخشد. میگوید: چهار تا زن بگیر، میبیند درگیری خانوادگی ایجاد شده، میگوید «اعْدِلُوا ﴿۸ مائده﴾» به عدالت عمل کن. بعد خودش معلم جامعه است، خودش نُه تا زن دارد احترام را آورده گذاشته برای یکی؛ امّالمومنین عایشه، که صدای بقیه در آمده است.
از عدالت دم میزند، در تقسیم غنائم تا الان دو تا مچگیری داشتیم:
– یکی از یارانش بالای سرش میایستد، پیغمبر نشسته دارد غنائم را تقسیم میکند، میگوید محمد به عدالت عمل کن! پیغمبر عصبانی میشود (7208). چرا؟ چون یکی از رعایای اسلام به او دستور داده. «به عدالت عمل کن» دستور است.
– آنجایی که انصار دیدند پیغمبر روز روشن تبعیض قائل است، اموال را دارد میدهد به آنهایی که به جنگشان آمدهاند، میگویند یا رسول الله هنوز از شمشیر ما خون میچکد، تو حق ما را داری به مکیان میدهی (4845)؟
عمرالفاروق خلیفه دوم رسول الله روی خرج کردن بیت المال به پیغمبر اعتراض میکند، پیغمبر به او میدهد، میگوید من نیاز ندارم برای چه به من میدهی (4072)؟ پیغمبر رویش نمیشود بگوید که این حقالسکوت است که کودتا نکنید، آخرش هم کردند.
حالا وحی قطع شد، یعنی دیگر مطلبی نداشت بگوید. بعد فرمود که «یک روز من قدم میزدم که صدایی از آسمان شنیدم»، حالا این برای اینکه خلأ نیامدن وحی را پر کند. «من چشمم را بلند کردم و دیدم همان فرشتهای بود که در غار حرا نزدم آمده بود». در غار حرا مگر جبرئیل نیامده بود؟ پس چرا میگویی فرشتهای؟ چرا نمیگویی جبرائیل؟
دستاندازهای تحقیقی را حواست باشد!
«او در بین زمین و آسمان روی تختی نشسته بود». آقای جبرائیل رفتی آن بالا چه کار کنی، قلیون میکشی؟ به پیغمبر وحی بده، سرش را گرم کن تا سر مردم را گرم کند. «در بین زمین و آسمان روی تخت نشسته بود، من از او ترسیدم، به خانه بازگشتم و گفتم مرا بپوشانید، پس آن حضرت را پوشاندند». همین کاری که روز اول در غار حرا اتفاق افتاد، پیغمبر آمد به خدیجه گفت من را بپوشان سردم است، لرز دارم.
آیه آمد «يَا اَيُّهَا المُدَّثِّرُ قُمْ فَاَنْذِرْ وَ رَبَّكَ فَكَبِّرْ وَ ثِيَابَكَ فَطَهِّرْ ﴿المدثر: ١- ۴﴾» ای جامه بر سرکشیده برخیز و بترسان. تو وظیفهات ترساندن است. «قُمْ فَاَنْذِرْ» با «لَقَدْ اَرْسَلْنَا رُسُلَنَا بِالْبَيِّنَاتِ وَ اَنْزَلْنَا مَعَهُمُ الْكِتَابَ وَالْمِيزَانَ ﴿۲۵حدید﴾» منافات دارد. آنجا میگوید کار پیغمبر استدلال است، تحقیق است، محاجه و مباحثه است، آنجا حرفی از کشتن نمیزند، «بُعِثْتُ اَنْ اُقَاتِلَکُم» نمیگوید. آیا این فریبکاری نیست؟ نه؟ این دغلکاری و کلاهبرداری نیست؟ کلاهبرداری فقط این است که طرف هزار میلیارد تومان سر اشخاص کلاه بگذارد یا از بیتالمال بردارد برود، کلاهبرداری فقط این است؟ آیا این کلاهبرداری نیست؟
دین یعنی کلاهبردار، دین یعنی سیاست. سیاست یعنی نان را به نرخ روز بخور، سیاست یعنی حزب باد، یک وقت این را بگو و بعد معارضش را بگو! همین تلویزیون سنّیها را من نگاه میکنم، جالب است، میگوید: به مقدسات اهل سنّت اهانت نکنید، به دین بدگمان نباشید، به خدا بد نگویید! ببین دین کلاه سر اینها گذاشته و اینها هم کلاه سر مردم میگذارند، مانند همان شیطان؛ «فَبِمَا اَغْوَیْتَنِی ﴿١۶ اعراف﴾» کلاه سر من میگذاری؟ «لَاُغْوِیَنَّهُمْ اَجْمَعینَ ﴿٣٩ حجر﴾» کلاه سر مردم میگذارم. یک عینک دودی غلیظ روی چشمهایشان میگذارم، «وَ لَهُمْ اَعْيُنٌ لَا يُبْصِرُونَ بِهَا ﴿۱۷۹ اعراف﴾» میبیند چاه جلویش است اما در چاه میافتد.
برادر اهل سنّت، خود شما اهانت به پیغمبر کردید، خود شما اسلام را سوژهسازی کردید، خود شما راه را برای فحش به الله باز کردید. آنهایی که یادم هست را بگویم؟ تکراری است؟ میارزد! مگر کلاهبردار حرفهایش تکراری نیست؟ چه کسی گفت وحی زیر لحاف عایشه نازل میشود؟ آیا این حرف بد نیست؟ اگر دیگری این حرف را بزند به او حمله نمیکنید؟ چه کسی گفت پیغمبر آخر عمرش گفت نصف دین را من دادم و نصف دیگرش را از عایشه بگیرید؟ آیا عایشه پیغمبر است؟ جبرائیل با عایشه همکاری دارد؟ آیا پیغمبر قبل از شهادتش در جمع انصار و مهاجر نگفت «مَا مِن شَيءٍ يُقَرّبُكُم اِلَی الجَنّةِ اِلَّا أَمَرْتُكُمْ بِهِ و يُبعدُكُمْ عَنِ النّارِ…. » ای مردم پایان کار من است هرچه که شما را به بهشت برساند گفتم، هرچه که شما را از جهنم دور کند گفتم؟ پس چرا میگوید نصف دین را از عایشه بیاموزید؟ این وهن پیامبر نیست؟ تو طرفدار پیغمبر هستی؟ چه کسی خبر از حرمسرای دربستهٔ پیغمبر آورده؟ چه کسی میگوید پیغمبر در یک روز نُه تا از زنهایش را کرده؟ چه کسی میگوید؟ شیعه میگوید؟ خود شما گفتید! آیا این بد نیست؟ مسائل پنهانی و خصوصی پیغمبر را به تاریخ منتقل کنید تبدیل به کتاب بشود، آیا این بد نیست؟
این بچههای ما هم بعضیهایشان ناخلف هستند، این امتحان خیلی حساس است، شاگرد ده بیست سی ساله به یکی میگوید، میگوید: امروز از این بحثها کلی خجالت کشیدیم. چرا؟ چون من آمیزش را میگویم کردن، آیا بد است؟ زنابزاری بد است؟ پیغمبر مردم را تشویق میکند بین دو پای زن بنشینند، این بد است؟ بد تو هستی که هنوز بعد از ده بیست سی سال نفهمیدی که چشمت باید چشم معلم باشد، ذهنت باید ذهن معلم باشد، عقلت باید عقل معلم باشد! یادت رفت که قرار بود تو نخ باشی، معلم سوزن باشد و ذات اقدس کبریایی خیاط باشد، تقدیرات پارچه باشد؟ یادت رفته؟! خوب است، آدم اینها را میشنود تعجب نمیکند که فلانی بعد از ده بیست سی سال افتاد. ببین چیزهای ریز است که آدم را میاندازد، یعنی تو تشخیص میدهی من سکسی حرف میزنم اما من خودم تشخیص نمیدهم! کل ده بیست سی سالت بر فنا است!
«عَن جَابِرَ ابْنَ عَبْدِ اللهِ الاَنْصَارِيَّ قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللهِ وَ هُوَ يُحَدِّثُ عَنْ فَتْرَةِ الوَحْيِ قَالَ فِي حَدِيثِهِ: بَيْنَا اَنَا اَمْشِي سَمِعْتُ صَوْتاً مِنَ السَّمَاءِ فَرَفَعْتُ بَصَرِي فَاِذَا المَلَكُ الَّذِي جَاءَنِي بِحِرَاءٍ جَالِسٌ عَلَى كُرْسِيٍّ بَيْنَ السَّمَاءِ وَ الاَرْضِ…. الی آخر».
چه کسی گفت خدا برای پیغمبر هلیم فرستاد کمرش سفت باشد که جلوی این نُه نفر کم نیاورد؟
حالا کم کم یادم میافتد. آیا اینها سوژه برای خندیدن به اسلام نیست؟ چه کسی گفت یارو آمده پول میخواهد، میگوید ندارم، پیغمبر میگوید با این شانزده نفر که میخواهند بروند کشور یا روستای همسایه را غارت کنند با اینها برو خرجت درمیآید؟ دستور به دزدی را چه کسی داده؟ چه کسی به آن صحابی گفت چرا به جهاد نمیروی، گفت حال ندارم مریض هستم، پیغمبر گفت برو زنهای خوشگل را میآوری حالت جا میآید؟ اینها را چه کسی گفته است؟ آیا مرض داری اینها را وارد احادیثت کردی؟ بله؟ بعد کسی که میخواند او بد است اما فعل تو خوب است؟
چه کسی گفت طرف نمیخواست برود، گفت زن و بچهام گرسنه هستند، پیغمبر گفت برو آنجا غارت میکنی، مال بردار بیاور؟ چه کسی گفت پیغمبر زنهای خوشگل را عبا روی سرشان میانداخت و برای خودش مختص میکرد؟ چه کسی اینها را گفته؟ من از همین کتاب اهل سنّت خواندم. چه کسی گفت پیغمبر هول بود برای کردن یک دختر خوشگل، که شوهر و برادر و پسرش را کشته بود، هنوز به مدینه نرسیده گفت چادر بزنید من ترتیب این را بدهم، چه کسی گفت؟ کتاب شما! عجب رویی دارید سنگ پای قزوین! فعلاً خیلی چیزهای دیگر یادم نیست، هر وقت یادم آمد میگویم.
——————————————
درس دوم:
اگر با استدلالات عقلی میآمد با چنین عکسالعملهایی روبرو نمیشد.
– «عَنْ عُرْوَةَ ابْنِ الزُّبَيْرِ، قَالَ: سَأَلْتُ عَبْدَ اللهِ ابْنَ عَمْرٍو رَضِيَ اللهُ عَنْهُ عَنْ اَشَدِّ مَا صَنَعَ المُشْرِكُونَ بِرَسُولِ اللهِ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ قَالَ: رَأَيْتُ عُقْبَةَ ابْنَ اَبِي مُعَيْطٍ جَاءَ اِلَى النَّبِيِّ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ وَ هُوَ يُصَلِّي فَوَضَعَ رِدَاءَهُ فِي عُنُقِهِ فَخَنَقَهُ بِهِ خَنْقاً شَدِيداً، فَجَاءَ اَبُو بَكْرٍ رَضِيَ اللهُ عَنْهُ…. {أَ تَقْتُلُونَ رَجُلاً اَنْ يَقُولَ رَبِّيَ اللهُ، وَ قَدْ جَاءَكُمْ بِالْبَيِّنَاتِ مِنْ رَبِّكُمْ} [غافر: ۲۸]».
کتاب صحیح بخاری [۳۶۷۸]، کتاب صحیح مسلم [۲۳۸۹].
حالا این تکراری است ولی دقت کن برای محاجه خوب است! به این کتابهای حدیث چرا میگویند صحیح؟ یعنی مو لای درزش نمیرود، یعنی چشم بسته بپذیر، بی گمان بی برو برگرد بدان این حرف پیغمبر است. حالا این کتابی که من در دستم دارم چکیدهٔ چکیدهها است. اسم این کتاب چیست؟ کتابُ السُّنّه، برگزیدهٔ احادیث پیامبر. برگزیده یعنی چه؟ آن وقت اینها را من از این کتاب درآوردم. خیلی جالب است، نه؟ دشمنان ملت ایران دهان باز کرده که شیعه از تشیع برگشته سفره بیندازم بیاید سنی بشود، تور بیندازم بیاید مسیحی بشود، درِ باغ سبز نشان بدهم بیاید یهودی بشود، تبلیغ کنم بیاید زرتشتی بشود. پس تو در کوچه و خیابان و دکانها نیستی، روی خود خدا الان قضاوت است! خدایی که مال شیعه است، مال سنّی است، مال یهودی است، مال مسیحی است، مال زرتشتی است.
عروة ابن الزبیر گفت: از عبدالله ابن عمرو عاص (پسر عمرو عاص است، عمرو عاص مغز متفکر حکومت معاویة ابن ابی سفیان، همان که با کلک قرآن بر نیزه، علی را که حقّ مطلق است بر زمین زد، معاویه که باطل مطلق است کرد حاکم مسلمین) در خصوص شدیدترین عملی که مشرکین با رسول خدا مرتکب شدند پرسیدم، او گفت عقبة ابن ابو معیط از سران مشرکین را دیدم به سمت رسول خدا که در کنار کعبه داشت نماز میخواند آمد و عبایش را در گردن آن حضرت انداخت و به شدت خفه نمود.
توجه کن! عبایش را دور گردن پیغمبر انداخته خفه نمود. ببین اینجا چه میگوید: «و به شدت خفه نمود»، یعنی پیغمبر مُرده! پس ابوبکر صدیق آمد و او را از رسول خدا دور ساخت. خب، پیغمبر چرا نمرده؟ بعد پیغمبر در تأیید خودش آیه آورد، چه گفت؟ «{أَتَقْتُلُونَ رَجُلاً اَنْ يَقُولَ رَبِّيَ اللهُ، وَ قَدْ جَاءَكُمْ بِالْبَيِّنَاتِ مِنْ رَبِّكُمْ} [غافر: ۲۸]» میکشید؟ پس اینجا این آیه هم میگوید پیغمبر مُرد، پس این ادامه زندگیاش کیست؟ آیا پیغمبر ثانویه است یا جبرائیل است که به شکل پیغمبر درآمده است؟
اصلاً ادبیات این احادیث را نگاه کن، به دست دشمن سوژه میدهد، برای انتقاد، دلیل میدهد. خب این آیه چه میگوید؟ آیا «مردی را میکشید که میگوید خدای من الله است و برای شما دلیل و برهان آورده»؟ حالا دقت کن! آقای برادر اهل سنّت و جماعت، تو که نگران آیندهٔ دین در ایران هستی، این آیه چه میگوید؟ میگوید: «میکُشید پیغمبری را که با سند و حجت و برهان و دلیل و منطق جلو آمده»؟ اگر با این دلایل بود، آیا مشرکین مخ خر خورده بودند که با پیغمبر مبارزه کنند؟ درست است که معاصرین پیغمبر خر بودند، احمق بودند به نصّ همین کتاب، ولی دو دوتا چهارتا هم سرشان نمیشد؟ یک چند تا عاقل در بین آنها نبود؟ ابوسفیان، ابوجهل و ابولهب، این مثلث، دانشمندان مکیان بودند. حالا اگر این پیامبر با شمشیر جلو نمیآمد با خشونت نمیآمد، خط و نشان برای جهنم نمیکشید، آیا کسی دور او میآمد؟
«عَنْ عُرْوَةَ ابْنِ الزُّبَيْرِ، قَالَ: سَأَلْتُ عَبْدَ اللهِ ابْنَ عَمْرٍو عَنْ اَشَدِّ مَا صَنَعَ المُشْرِكُونَ بِرَسُولِ اللهِ». بدترین شکنجهای که مشرکین کردند چه بوده؟ این بدترین شکنجه همین بوده که پیغمبر را خفه کردند. حالا از این به بعد چه کسی ادامه رسالت میدهد؟ «قَالَ: رَأَيْتُ عُقْبَةَ ابْنَ اَبِي مُعَيْطٍ جَاءَ اِلَى النَّبِيَّ وَ هُوَ يُصَلِّي فَوَضَعَ رِدَاءَهُ فِي عُنُقِهِ فَخَنَقَهُ بِهِ خَنْقاً شَدِيداً، فَجَاءَ اَبُو بَكْرٍ… الی آخر».
——————————————
درس سوم:
اگر معجزه میکند، جلوی آزار مخالفین را بگیرد!
- «عَنْ اَنَسٍ ابْنِ مَالک رَضِی اللهُ عَنْهُ قَالَ: جَاءَ جِبْرِيلُ عَلَيْهِ السَّلَامُ اِلَی النَّبی صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ، ذَاتَ يَوْمٍ وَ هُوَ جَالِسٌ حَزِينٌ قَدْ خُضِّبَ بِالدِّمَاءِ، ضَرَبَهُ بَعْضُ اَهْلِ مَكَّةَ، فَقَالَ: له مَا لَكَ؟ قَالَ فَقَالَ له: «فَعَلَ بِي هَؤُلَاءِ، وَ فَعَلُوا»، فقَالَ له جبرئیل: أَ تُحِبُّ اَنْ اُرِيَكَ آيَةً؟ قَالَ: «نَعَمْ،» قال فَنَظَرَ اِلَى شَجَرَةٍ مِنْ وَرَاءِ الْوَادِي، فقَالَ: ادْعُ بتِلْكَ الشَّجَرَةَ، فَدَعَاهَا فَجَاءَتْ تَمْشِي، حَتَّى قَامَتْ بَيْنَ يَدَيْهِ، فقَالَ مُرْهَا …».
کتاب سنن ابن ماجه [۴۰۲۸]، کتاب مستدرک احمد بن حنبل جلد ۳ صفحه ۱۱۳، بوصیری در کتاب الزوائد [۱۳۹۴]، آلبانی در مشکاة [۵۹۲۴].
انس ابن مالک (کنار اسمش رَضِی اللهُ عَنْهُ) گفت: روزی جبرئیل نزد پیامبر که اندوهگین نشسته بود، سر و صورتش با خونهای زیادی رنگین بود و افرادی از مردم مکه آن حضرت را زده بودند، آمد. جبرئیل به رسول خدا گفت شما را چه شده؟ پیامبر گفت: اینان با من چنین و چنان کردند. صورتش را نشان داد و گفت ببینید خونین و مالین کردند. جبرائیل به ایشان گفت: آیا دوست داری آیت و نشانهای دلالت دارد بر جاه و جایگاه شما نزد خدا آن را به شما نشان دهم تا هر وقت به چنین محنتهایی در راه خدا رسیدی اهمیت ندهی؟ فرمود: بله.
داستانهای دین را نگاه کن، تاریخ مصرفش مال هزار و خردهای سال قبل است.
جبرئیل به درختی در پشت درّه نگاه کرد و عرض نمود: آن درخت را نزد خود فرا بخوان. رسول خدا درخت را خواند، پس درخت راه رفت.
با همان یک چرخ که امام صادق میگوید: دین یک چرخ بیشتر ندارد، نُه تا از چرخهایش از کار افتاده.
تا اینکه جلو ایستاد، جبرائیل گفت: به آن بفرما که به جای خود بازگردد، نبی خدا به آن درخت فرمود به جای خود برگرد، درخت برگشت. چه کسی این را دیده؟ انس ابن مالک کنار پیغمبر بود، آیا او دیده؟ اگر او بود میگفت من دیدم، شنیدم، گزارش به تاریخ! نمیگوید من بودم!
جبرائیلی که به پیغمبر کلید معجزه میدهد و درخت را از درون درّه بردارد بیاورد جلوی پیغمبر سلام کند، بیعت کند و دوباره سر جایش برگردد، چرا روی مغز مکیان کار نمیکند که پیغمبر را هو نکنند، مسخرهاش نکنند، سر و صورتش را خونی نکنند، زباله روی سرش نریزند، شکمبه گاو روی سرش نریزند؟! اگر این معجزه را مکیان میدیدند همه آنها به طرف پیغمبر میآمدند. چرا معجزه یواشکی است و کسی ندید؟ جلوی مردم آن وقت چرا کم میآوری؟ جبرائیل کجاست که بیاید جلوگیری کند؟
چرا ابوبکر صدیق خلیفه اول رسول الله باید بیاید این لباس را از دور گردن پیغمبر باز کند، پیغمبری که همان لحظه مرده؟ چرا جبرائیل نیامد نگذارد بمیرد؟ جبرائیل خیلی جاها نیست. چرا؟ چون اصلاً وجود ندارد.
«عَنْ اَنَسٍ ابْنِ مَالک قَالَ: جَاءَ جِبْرِيلُ اِلَی النَّبی ذَاتَ يَوْمٍ وَ هُوَ جَالِسٌ حَزِينٌ قَدْ خُضِّبَ بِالدِّمَاءِ، ضَرَبَهُ بَعْضُ اَهْلِ مَكَّةَ، فَقَالَ: له مَا لَكَ؟ قَالَ فَقَالَ له: «فَعَلَ بِي هَؤُلَاءِ، وَ فَعَلُوا» فقَالَ لهُ جبرئیل: أَ تُحِبُّ اَنْ اُرِيَكَ آيَةً؟ قَالَ: «نَعَمْ» قال فَنَظَرَ اِلَى شَجَرَةٍ مِنْ وَرَاءِ الْوَادِي، فقَالَ: ادْعُ بتِلْكَ الشَّجَرَةَ، فَدَعَاهَا فَجَاءَتْ تَمْشِي، حَتَّى قَامَتْ بَيْنَ يَدَيْهِ، فقَالَ مُرْهَا … الی اخر».
——————————————
درس چهارم:
عقلاء قوم انکار میکنند.
– «عَنْ عَائِشَةَ رَضِيَ اللهُ عَنْهَا قَالَتْ: لَمَّا اُسْرِيَ بِالنَّبِيِّ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ اِلَى الْمَسْجِدِ الْاَقْصَى اَصْبَحَ يَتَحَدَّثُ النَّاسُ بِذَلِكَ فَارْتَدَّ نَاسٌ فَمَّنْ كَانَ آمَنُوا بِهِ وَ صَدَّقُوهُ وَسَمِعُوا بِذَلِکَ اِلَى اَبِي بَكْرٍ رَضِيَ اللهُ عَنْهُ فَقَالُوا: هَلْ لَكَ اِلَى صَاحِبِكِ يَزْعُمُ اَنَّهُ اُسْرِيَ بِهِ اللَّيْلَةَ اِلَى بَيْتِ الْمَقْدِسِ …».
کتاب مستدرک حاکم نیشابوری جلد ۳ صفحه ۶۲ و ۶۳.
عایشه امّالمومنین ناقل این حدیث است: وقتی که رسول خدا شبانه به مسجد الاقصی برده شد (سفر فضایی) مردم صبحگاهان در خصوص آن سخن میگفتند. پیغمبر برای اینها حرف نزده چون اگر میگفت، اینجا میگفت که پیامبر آمد برای مردم نقل کرد. این مردم از کجا فهمیدند که پیغمبر دیشب به معراج رفته؟
«افرادی از کسانی که ایمان آورده و آن حضرت را تأیید کرده بودند مرتد شدند».
یادت هست چند روز قبل اشاره کردم گفتم، یک بحثی برای شما آوردم که دوروبر پیغمبر بعضیها عاقل هستند و این حرفها را قبول ندارند میخندند، سند آن است. افرادی که به پیغمبر ایمان آوردند و وحی را تأیید کرده بودند مرتد شدند، گفتند این چرندیات است یا پیغمبر در خواب دیده.
این را به گوش پدرم ابوبکر رسانده و گفتند آیا نمیخواهی نزد دوستت بروی (یعنی پیامبر) که میپندارد امشب به بیت المقدس رفته؟
خوب دقت کن، این را مسلمان گفته، متدین گفته، مومن گفته، ابوبکر ریش سفید امت است.
«میپندارد»، یعنی پایه و اساس ندارد، توهم است. «رفته و بازگشته». پدرم ابوبکر گفت: آیا او چنین گفته؟ جالب است! چند روز قبل پیغمبر در درس چه گفت، راجع به سخن گفتن گاو بود، یادت هست (7210)؟ اصحاب و انصار فهمیدند جوک است، باور نکردند. «باور نکردند» یعنی مرتد شده دیگر، چون پیغمبر خودش را در قرآن اینطوری معرفی میکند: «مَا یَنْطِقُ عَنِ الْهَوَىٰ ﴿۳ نجم﴾» از خودش حرف نمیزند، «اِنْ هُوَ اِلَّا وَحْيٌ يُوحَىٰ ﴿۴ نجم﴾» هرچه هست وحی است. خیلی جالب است!
مرتدین از اصحاب و انصار و حواریون پیغمبر به ابوبکر گفتند برو به رفیقت بگو! نمیگوید به پیغمبرت بگو، میگوید به دوستت بگو! همه اینها مچگیری تحقیقات است! بعد به ابوبکر میگویند، ابوبکر تعجب میکند. دقت کن! آنجا پیغمبر در غیاب ابوبکر و عمر چه گفت؟ گفت: حرف زدن گاو را او قبول میکند شما قبول نمیکنید. حالا الان چرا تعجب میکند؟ چرا نمیگوید که غلط کردید اعتراض کردید، هرچه پیغمبر میگوید درست است؟
به اینهایی که مرتد شدند میگوید: «آیا او چنین گفته؟ گفتند: بله». بعد خواست آبروداری کند گفت: «اگر او چنین گفته، راست است».
ول کنِ ابوبکر نیستند، گفتند: «آیا تو او را تأیید میکنی که امشب به بیتالمقدس رفته و پیش از آنکه وارد بامداد شده برگردد؟ ابوبکر گفت: بله، من در دورتر از این هم وی را تأیید میکنم». ببینید در اعتراضشان هم باز اسم از رفتن به آسمان نمیآورند، همین یک ذرّه را هم میگویند ما باور نداریم. فاصله بین مکه و مدینه تا کجا؟ تا فلسطین، اردن، لبنان، سوریه.
ابوبکر گفت: دورتر از این را هم من تأیید میکنم. پیغمبر به اینها باج میداد برای همین که اینها معتبرین امت بودند که از او دفاع کنند.
«و درآوردن خبر آسمان در صبحگاهی یا در شبانگاهی، از این رو پدرم ابوبکر، صدیق نامیده شد». ببین چه مدالی به خودش داده یا پیغمبر داده. از آن روز شد ابوبکر صدیق، یعنی ابوبکر راستگو! حالا معارض این چیست؟ معارض این مدالی که بر سینه ابوبکر زدند چیست؟ ابوذر غفاری. پیغمبر چه گفت؟ گفت: آسمان سایه نینداخته بر زمین که در اهل زمین راستگوتر از اباذر پیدا بشود! حالا بفرمایید ابوذر باید صدیق باشد یا ابوبکر؟ مچگیریها جالب است نه؟
«عَنْ عَائِشَةَ قَالَتْ: لَمَّا اُسْرِيَ بِالنَّبِيِّ اِلَى الْمَسْجِدِ الْاَقْصَى اَصْبَحَ يَتَحَدَّثُ النَّاسُ بِذَلِكَ فَارْتَدَّ نَاسٌ فَمَّنْ كَانَ آمَنُوا بِهِ وَ صَدَّقُوهُ وَ سَمِعُوا بِذَلِکَ اِلَى اَبِي بَكْرٍ فَقَالُوا: هَلْ لَكَ اِلَى صَاحِبِكِ يَزْعُمُ اَنَّهُ اُسْرِيَ بِهِ اللَّيْلَةَ اِلَى بَيْتِ الْمَقْدِسِ … الی آخر».
——————————————
درس پنجم:
اگر چنین بود چرا جراحتی نداشت؟
- «عَنْ عَلِيٍّ قَالَ: لَقَدْ رَأَيْتُنَا يَوْمَ بَدْرٍ وَ نَحْنُ نَلُوذُ بِرَسُولِ اللهِ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ، وَ هُوَ اَقْرَبُنَا اِلَى الْعَدُوِّ وَ كَانَ مِنْ اَشَدِّ النَّاسِ يَوْمَئِذٍ…».
کتاب مسند امام احمد حنبل جلد ۱ صفحه ۸۶ است.
از امیرالمومنین علی ابن ابیطالب نقل میکنند، گفت: من خودمان را در روز جنگ بدر میدیدم که به رسول خدا پناه میبردیم، آن حضرت در آن روز از همه ما به دشمن نزدیکتر و از همه افراد دلاورتر بود.
آیا کسی که جلودار لشکر است کشته نمیشود؟ نه؟ تیراندازان که تیر میاندازند به آن نفر اول صف اول برخورد نمیکند؟ پس چرا پیغمبر شهید نشد؟ امیرالمومنین به پیغمبر تعارف کرده؟ میخواهد بگوید پیغمبر اَشْجع النّاس است، شجاعترین مردم است؟
«عَنْ عَلِيٍّ قَالَ: لَقَدْ رَأَيْتُنَا يَوْمَ بَدْرٍ وَ نَحْنُ نَلُوذُ بِرَسُولِ اللهِ وَ هُوَ اَقْرَبُنَا اِلَى الْعَدُوِّ وَ كَانَ مِنْ اَشَدِّ النَّاسِ يَوْمَئِذٍ …».
——————————————
درس ششم:
اعتراف بلندگوی اهل سنّت به ارجحیت علی.
- «عَنْ عَلِيِّ ابْنِ اَبِي طَالِبٍ رَضِيَ اللهُ عَنْهُ اَنَّهُ قَالَ: اَنَا اَوَّلُ مَنْ يَجْثُو بَيْنَ يَدَيِ الرَّحْمَنِ لِلْخُصُومَةِ يَوْمَ الْقِيَامَةِ وَ قَالَ قَيْسٌ اِبنُ عُباد: وَ فِيهِمْ اُنْزِلَتْ: {هَذَانِ خَصْمَانِ اخْتَصَمُوا فِي رَبِّهِمْ} (حج ۱۹) …».
کتاب صحیح بخاری [۳۹۶۵].
میگوید علی گفته: من نخستین مجاهدی هستم که در روز قیامت برای مخاصمه در محضر خدا زانو میزنم زیرا من نخستین مجاهد اسلام هستم. قیس ابن عباد گفت این آیه در شأن علی نازل شده، سوره حج آیه ۱۹: «هَذَانِ خَصْمَانِ اخْتَصَمُوا فِي رَبِّهِمْ» اینان دو دسته در مقابل هم به نام مومن و کافر هستند که در خصوص پروردگار خود به جدال پرداختند و به کشمکش رسیدند، در خصوص آنان آیه نازل شده، قیس گفت: اینان نخستین کسانی هستند که در بدر باهم مبارزه کردند؛ علی و حمزه و عبیده (یا ابو عُبيدة – بن حارث) از اسلام، شیبه ابن ربیعه و عتبه و ولید ابن عتبه در لشکر کفار. آن وقت اینجا چه میگوید؟ میگوید: «نخستین مجاهد است»، اقرار و اعتراف اهل سنّت و جماعت. اول مجاهد یعنی چه؟ یعنی یا حضرات خلفای سهگانه قبل از علی در اسلام نبودند که اول شمشیرکش باشند یا بودند اما ترسو بودند، بین این دو تا هست، آیا میتوانند جواب بدهند؟
«زیرا من نخستین مجاهد اسلام هستم»، آیا این حقانیت علی را نمیرساند؟ نخستین مجاهد اسلام یعنی چه؟ یعنی بلدوزر اسلام، یعنی نوک پیکان اسلام. قبول دارید که علی این را گفته است؟ قبول دارید که در جمع احادیتثان آوردید. پس چرا جلوی علی خالد ابن ولید را علم کردید و میگویید پیغمبر گفت این شمشیر اسلام است؟ «اسد الله و اسد رسوله» این عنوانی است که پیامبر برای علی داده، اینها میگویند این عنوانی است که پیامبر به خالد ابن ولید داده! گیج شدند، مثل پیغمبر که گیج شده از هر طرف یک پیامی میرسد ولو معارض است باید بگوید!
اینها هم میخواهند علی را زیر پا له کنند ولی خب نمیتوانند چون پذیرفتهاند که خلیفه چهارم مسلمین جهان است، ولی در آن ماندهاند که در جنگ عایشه امّالمومنین با علی ابن ابیطالب، حق با کدام است. علی را به ظاهر قبول دارند، امّالمومنین هم که مادرشان است. آنقدر بی خرد هستند که هنوز نتوانستند بین اینها تفاوت قائل بشوند که چه کسی حق است و چه کسی باطل است! مبارزه معاویه با علی، علی را زورکی خلیفه چهارم میدانند ولی از معاویة ابن ابی سفیان دفاع میکنند، اسمش هم که میآید قبلش حضرت است و بعدش هم رَضِيَ اللهُ عَنْهُ است. اینقدر مستأصل هستند در گِل گیر کردند که نمیتوانند بگویند، یا میترسند بگویند یا نمیتوانند دست از معاویه بکشند که بگویند در این جنگ حق با علی بوده یا با معاویه! یکی از اینها حق است و یکی از اینها باطل است، نمیشود که دو تا حق باشند، حق با حق که نمیجنگد!
«عَنْ عَلِيِّ ابْنِ اَبِي طَالِبٍ اَنَّهُ قَالَ: اَنَا اَوَّلُ مَنْ يَجْثُو بَيْنَ يَدَيِ الرَّحْمَنِ لِلْخُصُومَةِ يَوْمَ الْقِيَامَةِ»، ببین اینجا دقت کن، نمیگوید «بَيْنَ يَدَيِ الله»، میگوید در پیشگاه رحمان نه الله! چون میداند الله کارش حمایت از مخالفین علی است، به نص تاریخ! «لِلْخُصُومَةِ يَوْمَ الْقِيَامَةِ وَ قَالَ قَيْسٌ اِبنُ عُباد: وَ فِيهِمْ اُنْزِلَتْ: {هَذَانِ خَصْمَانِ اخْتَصَمُوا فِي رَبِّهِمْ} (حج ۱۹) …».
——————————————
درس هفتم:
اعتراف به ناشنوایی اصحاب خاص.
– «عَنْ اَبِي طَلْحَةَ رَضِيَ اللهُ عَنْهُ اَنَّ نَبِيَّ اللهِ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ أَمَرَ يَوْمَ بَدْرٍ بِاَرْبَعَةٍ وَ عِشْرِينَ رَجُلاً مِنْ صَنَادِيدِ قُرَيْشٍ، فَقُذِفُوا فِي طَوِيٍّ مِنْ اَطْوَاءِ بَدْرٍ خَبِيثٍ مُخْبِثٍ، وَ كَانَ اِذَا ظَهَرَ عَلَى قَوْمٍ اَقَامَ بِالعَرْصَةِ ثَلٕاثَ لَيَالٍ فَلَمَّا كَانَ بِبَدْرٍ اليَوْمَ الثَّالِثَ……».
کتاب صحیح بخاری [۳۹۷۶]، کتاب صحیح مسلم [۲۸۷۵].
«عَنْ اَبِي طَلْحَةَ اَنَّ نَبِيَّ اللهِ أَمَرَ يَوْمَ بَدْرٍ بِاَرْبَعَةٍ وَ عِشْرِينَ رَجُلاً مِنْ صَنَادِيدِ قُرَيْشٍ، فَقُذِفُوا فِي طَوِيٍّ مِنْ اَطْوَاءِ بَدْرٍ خَبِيثٍ مُخْبِثٍ، وَ كَانَ اِذَا ظَهَرَ عَلَى قَوْمٍ اَقَامَ بِالعَرْصَةِ ثَلٕاثَ لَيَالٍ فَلَمَّا كَانَ بِبَدْرٍ اليَوْمَ الثَّالِثَ …..»، ابوطلحه گزارشگر است، میگوید: «رسول خدا در روز بدر (جنگ بدر) امر فرمود جسد بیست و چهار مرد از سران قریش را در یکی از چاههای کثیف و متعفن بدر بیندازند. نبی خدا عادت داشت هر گاه بر جمعی پیروز میشد سه شب در میدان جنگ باقی میماند تا شکست کامل دشمن را مسجّل فرماید که توان بازگشت و گرفتن انتقام را ندارند.
وقتی که روز سوم شد به آماده کردن شترش امر فرمود و جهاز شتر را روی آن محکم بست، آنگاه پیامبر خدا با پای پیاده به طرفی رفت و دور شد، اصحابش نیز دنبال ایشان راه افتادند و گفتند چیزی به ذهن ما نرسید جز اینکه برای انجام کاری میرود، آن حضرت به حرکت خود ادامه داد تا اینکه بر لب آن چاه ایستاد و شروع کرد به صدا زدن کشته شدگان مشرکین با نام خودشان و نام پدرانشان، ای فلان ابن فلان و ای فلان ابن فلان، آیا اکنون شما را شاد و مسرور میساخت که از خدا و پیامبرش اطاعت میکردید»؟ یعنی اگر با ما بودید کشته نمیشدید.
«ما آنچه را از پیروزی که پروردگارمان به ما وعده داده راست و درست یافتیم»، یعنی ما را حمایت کرد، شما را نابود کرد، «آیا شما نیز آنچه را که از عذاب پروردگار به شما رسیده راست و درست یافتید»؟ یعنی دیدید آخرش چه شد!
دست پروردههای پیغمبر را خوب دقت کن!
ابوطلحه در ادامه گفت: «عمر ابن الخطاب عرض نمود ای رسول خدا با اجسادی که جان ندارند سخن میگویی»؟ تعجب میکنند. چرا در ورود به اسلام تعجب نکردید؟ گفت: یک خدایی هست تو نمیبینی، من او را میبینم. صدایش را نمیشنوی، من میشنوم. این خدا گفته حرکت کن و دین تشکیل بده!
پیغمبر چقدر قشنگ صحبت کرد، بر دهانش زد. نبی خدا فرمود: «سوگند به کسی که جان محمد در دست اوست، شما آنچه را که میگویم، بهتر از آنها نمیشنوید». یعنی چه؟ یعنی شما کر هستید، آن کسی که افتاده در چاه مرده شنوا است! یک گزارشی است پیغمبر دارد به تاریخ میدهد، یعنی این همه زحمت کشیدم مرد شماره دوم حکومت اسلامی تعجب میکند که من با اجساد بی جان حرف میزنم، بعد من هم آبرویش را میبرم، میگویم شما ناشنوا هستید، اینها شنوا هستند.
——————————————
درس هشتم:
کاسه از آش داغتر بودن خلیفه.
- «عَنْ عَلِيٍّ رَضِيَ اللهُ عَنْهُ، قَالَ: بَعَثَنِي رَسُولُ اللهِ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ وَ اَبَا مَرْثَدٍ وَالزُّبَيْرَ، وَ كُلُّنَا فَارِسٌ، قَالَ: «انْطَلِقُوا حَتَّى تَأْتُوا رَوْضَةَ خَاخٍ فَاِنَّ بِهَا امْرَأَةً مِنَ المُشْرِكِينَ، مَعَهَا كِتَابٌ مِنْ حَاطِبِ ابْنِ اَبِي بَلْتَعَةَ اِلَى المُشْرِكِينَ» فَاَدْرَكْنَاهَا تَسِيرُ عَلَى بَعِيرٍ لَهَا، حَيْثُ قَالَ رَسُولُ اللهِ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ، فَقُلْنَا: الكِتَابُ، فَقَالَتْ: مَا مَعَنَا كِتَابٌ…».
کتاب صحیح بخاری [۳۹۸۳]، کتاب صحیح مسلم [۲۴۹۴].
از امیر نقل میکند، گفت: «رسول خدا چند روز پیش از حرکت مسلمانان برای فتح مکه من، زبیر ابن عوام و مقداد ابن اسود را در حالی که هر سه سوار بر مرکب بودیم گسیل داشت و فرمود بروید»، علی و مقداد و زبیر.
مقداد از مریدان پر و پا قرص علی، زبیر از یاران پر و پا قرص پیغمبر است، فامیل علی هم هست، که بعداً در جنگ جمل برای جنگ با علی دست راست خانم، مادر، امّالمومنین عایشه بود، که بعداً پی به خیانت خودش برد، دو تا جمعیت جلوی هم ایستاده بودند، جنگ جمل به فرماندهی عایشه!
امیرالمومنین به زبیر گفت بیا با تو کار دارم، پسر عمهاش است، زبیر آمد، علی گفت زبیر میخواهی با من بجنگی؟ زبیر گفت: بله. علی گفت: جرم من چیست؟ زبیر گفت: تو قاتل عثمان هستی یا اینکه قاتلین را زیر پرچم بردی. فرمود: یادت هست یک روزی من، پیغمبر و تو، سه نفری بودیم، پیغمبر گفت: زبیر، علی را دوست داری؟ گفتی: آری. گفت: زبیر پس مواظب باش جلوی علی نایستی و با علی جنگ نکنی. زبیر یک ذرّه فکر کرد، گفت یادم افتاد، ببخشید، خداحافظ.
پیش بچهاش آمد و گفت من میخواهم از لشکر کناره بگیرم، پسرش تحریکش کرد و گفت اگر تو بروی میگویند ترسو هستی، چرا نمیجنگی؟ زبیر گفت: برای من هرچه میخواهند بگویند، حرف پیغمبر ملاک است که علی یادم انداخت. از دو تا لشکر کناره گرفت رفت، بعد یکی از طرفداران مادر عایشه او را پیدا کرد و سرش را برید، شمشیرش را برای علی آورد و گفت من زبیر را کشتم. حالا شاید هم طرفدار علی بوده، نمیدانم، ولی وقتی که از لشکر عایشه کناره میگیرد، دیگر طرفدار علی نمیآید او را بکشد، بعد امیرالمومنین شمشیر را برداشت و گفت این شمشیری است که راه را برای اسلام باز کرد و پیغمبر را کمک کرد.
تا به محلی به نام روضهٔ خاخ (محلی بین مکه و مدینه) رسیدیم. رسول خدا گفت: در آنجا زنی از مشرکین نامهای از حاطب ابن ابو بَلْتَعَه برای مشرکین همراه دارد (یکی از شهروندان مدینه است که به این زن نامه داده بود که به مشرکین برساند)، آن نامه را از او بگیرید به نزد من بیاورید. پیغمبر این سه نفر را به خاطر این زن فرستاد. یک نفر بس نبود، سه نفر را برای چه فرستاد؟ یک زن است دیگر! معلوم میشود به یک نفر اعتماد نداشت، بدبینی او به علی در خیلی از جاها ثابت شده است.
«پس ما راهی شدیم به آن زن رسیدیم در همان جایی که پیغمبر گفت، داشت سوار بر شترش حرکت میکرد، حاطب برای مردم مکه از حرکت پیغمبر خدا به سوی آنها جهت فتح مکه نوشته بود (جاسوس بود، نامه نوشت که آماده باشید). ما به آن زن گفتیم نوشتهای را که به همراه داری بده، او گفت نوشتهای همراه ندارم، ما شترش را خواباندیم و بار و بنهاش را گشتیم اما نامهای نیافتیم، به او گفتیم رسول خدا دروغ نمیگوید، یا نوشته را بیرون بیاور یا لباسهایت را میکَنیم. بازرسی بدنی میکنیم. پس او وقتی که جدیت را از ما دید، دستش را بر درون کمربندش برد، پارچهای به دور کمرش پیچیده بود نامه را از میان آن بیرون آورد، سپس ما آن را نزد پیغمبر بردیم.
از جاهایی که عمرالفاروق خلیفه دوم رسول الله، جلوی پیغمبر اجتهاد در برابر نص میکند یکی از آنها اینجاست.
عمر به پیغمبر گفت: حاطب به خدا و رسول خدا و مومنین خیانت کرده مرا بگذار گردنش را بزنم، آن حضرت به حاطب فرمود ای حاطب (احضارش کرد) چه چیز تو را واداشت که این کار را بکنی؟ حاطب عرض کرد: ای رسول خدا مرا چه باشد که مومن به خدا و پیامبرش نباشم، من خواستم نزد قومم قریش، منتی داشته باشم که خداوند با آن خانواده و اموالم را حفظ کند، در حالی که هیچ یک از اصحاب و مهاجرین شما در مکه اموال و زن ندارند. نبی خدا فرمود: راست میگوید به او جز نیکی نگویید.
عمرالفاروق دوباره تکرار کرد: یا رسول الله او را بکشم؟ او به پیغمبر و خدا و مومنین خیانت کرده است. آن حضرت به وی فرمود: آیا او اهل بدر نیست، یعنی در جنگ بدر به کمک ما نیامده؟ سپس فرمود: شاید خداوند بر خلوص و صداقت اهل بدر اطلاع و آگاهی یافته و به آنان فرموده باشد هرچه میخواهید انجام دهید.
جالب است! چرا که من بهشت را برای شما حتمی ساختم، شما را آمرزیدم، پس چشمان عمر غرق اشک شد و گفت خدا و رسولش بهتر میداند.
حالا این چیزی که خیلی مهم است اینجاست. چه گفت؟ گفت: «خدا گفته اهالی جنگ بدر هرچه میخواهید انجام دهید، بهشت مال شماست». حالا این بدبخت جاسوس بوده، جاسوسی را بد میدانسته یا خوب؟ وقتی که خدا گفته «اهالی بدر هر کاری میخواهند بکنند، بهشت در انتظارشان است»، خب هر کاری میخواهند بکنند، برای مکیان نامه نوشته، آیا گناه کرده؟ پیغمبر هم بر اساس همین نجاتش داد.
«عَنْ عَلِيٍّ، قَالَ: بَعَثَنِي رَسُولُ اللهِ وَ اَبَا مَرْثَدٍ وَالزُّبَيْرَ، وَ كُلُّنَا فَارِسٌ، قَالَ: «انْطَلِقُوا حَتَّى تَأْتُوا رَوْضَةَ خَاخٍ فَاِنَّ بِهَا امْرَأَةً مِنَ المُشْرِكِينَ، مَعَهَا كِتَابٌ مِنْ حَاطِبِ ابْنِ اَبِي بَلْتَعَةَ اِلَى المُشْرِكِينَ» فَاَدْرَكْنَاهَا تَسِيرُ عَلَى بَعِيرٍ لَهَا، حَيْثُ قَالَ رَسُولُ اللهِ، فَقُلْنَا: الكِتَابُ، فَقَالَتْ: مَا مَعَنَا كِتَابٌ …. ».
——————————————
درس نهم:
چرا ژنرال جبرائیل کمکِ لازمه را نمیکند؟
- «عَنِ ابْنِ عَبَّاسٍ رَضِيَ اللهُ عَنْهُمَا، اَنَّ النَّبِيَّ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ قَالَ يَوْمَ بَدْرٍ: هَذَا جِبْرِيلُ، آخِذٌ بِرَأْسِ فَرَسِهِ، عَلَيْهِ اَدَاةُ الحَرْبِ».
کتاب صحیح بخاری [۳۹۹۵] است.
عبدالله ابن عباس محدث موثق شیعه و سنّی گفت: «رسول خدا در روز جنگ بدر فرمود این جبرائیل است که افسار اسبش را گرفته و ساز و برگ نظامی به تن دارد». جبرائیل لباس جنگ پوشیده، کلاهخود سرش است، زره هم تنش است، روی اسب هم سوار شده است. دقت کن! جبرائیل فرشته است بدن ندارد، میخواهید با بدن نگاه کنید پیغمبر گفت به دحیة ابن خلیفه کلبی نگاه کنید.
«جبرئیل سوار اسب شده» یعنی نور سوار گوشت شده. خلقت جبرئیل نور است دیگر! بعد «لباس نظامی تنش است»، که چه؟ کسی که لباس نظامی تنش میکند یعنی اینکه من از طرف میترسم و برای حفظ جانم زره میپوشم، کلاهخود میگذارم. آیا جبرائیل میترسد کشته بشود؟ بله؟
جبرائیل اینجا به کمک پیغمبر آمد، بقیه جاها را چرا نیامد؟ در آن جنگ که مسلمانها شکست خوردند و همه دررفتند، پیغمبر ماند و علی ابن ابیطالب، چرا جبرائیل به کمک نیامد؟ و خیلی جاها که جای خالی جبرائیل در تاریخ مشخص است.
«عَنِ ابْنِ عَبَّاسٍ، اَنَّ النَّبِيَّ قَالَ يَوْمَ بَدْرٍ: هَذَا جِبْرِيلُ، آخِذٌ بِرَأْسِ فَرَسِهِ، عَلَيْهِ اَدَاةُ الحَرْبِ».
——————————————
درس دهم:
تعویض شربت شهادت!
- «عَنْ جَابِرٍ رَضِيَ اللهُ عَنْهُ، قَالَ: اصْطَبَحَ الخَمْرَ يَوْمَ اُحُدٍ نَاسٌ، ثُمَّ قُتِلُوا شُهَدَاءَ».
کتاب صحیح بخاری [۴۰۴۴] است.
جابر ابن عبدالله انصاری موثق شیعه و سنّی گفت: افرادی در صبح روز جنگ احد پیش از تحریم شراب، آن را نوشیدند و سپس به شهادت رسیدند. تا قبل از پشیمان شدن پیغمبر از اعلام حلال بودن شراب، لشکر اسلام مشروب مینوشیدند و میرفتند جنگ میکردند.
شربت شهادت این است، آنچه که میگویند بعد از مرگ هست آن مشاهده نشده، این مشاهده شده است، تاریخ این را منعکس کرده است. چرا قبل از شهادت شربت شراب نوشیدند؟ برای اینکه زورشان زیاد بشود؟ مقاومتشان بالا برود؟ دقیقاً!
مشروب، هم مسکن است و هم مقَوی! آیا قانون جهاد به اندازه مشروبات الکلی تحرک به سپاه اسلام نمیدهد؟ آیا استدلال اسلام، سربازان دین را قوی نمیکند که باید قبلش شراب بنوشند؟
«عَنْ جَابِرٍ، قَالَ: اصْطَبَحَ الخَمْرَ يَوْمَ اُحُدٍ نَاسٌ، ثُمَّ قُتِلُوا شُهَدَاءَ».
——————————————
درس یازدهم:
ببین مخزنی چه میکند!
(بازخوان از تدریس 6492)
- «عَنْ جَابِرَ ابْنَ عَبْدِ اللهِ رَضِيَ اللهُ عَنْهُمَا، قَالَ: قَالَ رَجُلٌ لِلنَّبِيِّ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ يَوْمَ اُحُدٍ أَ رَأَيْتَ اِنْ قُتِلْتُ فَاَيْنَ اَنَا؟ قَالَ: فِي الجَنَّةِ فَاَلْقَى تَمَرَاتٍ فِي يَدِهِ، ثُمَّ قَاتَلَ حَتَّى قُتِلَ».
کتاب صحیح بخاری [۴۰۴۶]، کتاب صحیح مسلم [۱۸۹۹] است.
جابر ابن عبدالله انصاری موثق شیعه و سنّی گفت: «روز اُحد مردی به رسول خدا عرض نمود اگر من کشته شوم کجا خواهم رفت؟ پیغمبر فرمود بهشت». دقت کن! «پس خرماهایی را که در دست داشت تا بخورد به دور انداخت دوید رفت تا کشته شود».
بهشتی که در گذشتهٔ اخبار و احادیث دیدیم که نام و نشانش معقول نیست، بهشتی که به نص کتب اهل سنّت و جماعت جای خل و چلها و دیوانهها است. آنهایی که عقلانیت در وجودشان مرده بود، اینطوری عمل میکردند: یا رسول الله من کشته شدم کجا میروم؟ به بهشت میروی. خب این چند تا خرما در دستش هست، برای چیست، برای چه بخورد؟ بهترین خرماها در بهشت است، این چند تا خرما را بخورد دیر میشود، پرت کرد ریخت دور.
ببین چقدر سیاست پیغمبر قوی بود، برای همین هزار و چهارصد و چهل و چهار سال ماندگاری داشت، حالا روزگار پایان اسلام است به نصّ کلام رسول الله! یعنی تا امروز مردم در جهل مطلق بودند و از امروز به بعد عقلانیت حاکم میشود.
«عَنْ جَابِرَ ابْنَ عَبْدِ اللهِ، قَالَ: قَالَ رَجُلٌ لِلنَّبِيِّ يَوْمَ اُحُدٍ أَ رَأَيْتَ اِنْ قُتِلْتُ فَاَيْنَ اَنَا؟ قَالَ: فِي الجَنَّةِ فَاَلْقَى تَمَرَاتٍ فِي يَدِهِ، ثُمَّ قَاتَلَ حَتَّى قُتِلَ».
——————————————
درس دوازدهم:
پیامبر اعظم که جلودار جنگها بود، چقدر زخم برداشته؟
- «عَنْ اَنَسٍ رَضِيَ اللهُ عَنْهُ اَنَّ عَمَّهُ رَضِيَ اللهُ عَنْهُ غَابَ عَنْ بَدْرٍ، فَقَالَ: غِبْتُ عَنْ اَوَّلِ قِتَالِ النَّبِيِّ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ، لَئِنْ اَشْهَدَنِي اللهُ مَعَ النَّبِيِّ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ لَيَرَيَنَّ اللهُ مَا اُجِدُّ، فَلَقِيَ يَوْمَ اُحُدٍ، فَهُزِمَ النَّاسُ، فَقَالَ: اللَّهُمَّ اِنِّي اَعْتَذِرُ اِلَيْكَ مِمَّا صَنَعَ هَؤُلاَءِ، يَعْنِي المُسْلِمِينَ وَ اَبْرَأُ إِلَيْكَ مِمَّا جَاءَ بِهِ المُشْرِكُونَ…. ».
کتاب صحیح بخاری [۴۰۴۸]، کتاب صحیح مسلم [۱۹۰۳] است.
انس ابن مالک میگوید: عمویم انس ابن نضر در جنگ بدر حضور نداشت، پس گفت در نخستین جنگ رسول خدا حضور نداشتم اگر خداوند به من توفیق دهد بجنگم، در جهاد بعدی حضور خواهم یافت، سپس با روز جنگ احد روبرو شد، او وقتی که مردم (مسلمانان) شکست خورده فرار کردند، گفت ای فریادرس فرمانروا من از کاری که فراریها کردند یعنی مسلمین دررفتند و مرتکب چنین جنایتی شدند عذرخواهی میکنم و از کاری که مشرکین آوردهاند بیزاری میجویم، سپس با شمشیرش جلو رفت با سعد ابن معاذ روبرو شد که داشت عقبنشینی میکرد و به او گفت: ای سعد کجا میروی؟ من بوی بهشت را از سوی اُحد استشمام میکنم، سپس به طرف میدان جنگ رفت و به سختی جنگید و کشته شد. تا اینجا چه شد؟
مسلمانها دررفتند. تکههای تاریخ را باید به هم بچسبانیم، پازل چینی کنیم. مسلمان چرا درمیرود؟ مگر الان نگفت اینقدر عجله داشت به بهشت برود که در دستش خرما بود دور انداخت؟ مگر نگفت فراری از جنگ، خوارج است باید کشته بشود؟ چرا رفتند؟ ببین همه را میگوید، دقت کن! محقق باید روی جملهها و کلمات حواسش را جمع کند!
«وقتی که مسلمانان شکست خوردند و فرار کردند»، آقای جبرائیل، تو کجا بودی؟ تو که کلاهخود سرت بود، زره بسته بودی، شمشیر داشتی، نیزه و چکمه داشتی، کور بودی که پیغمبر شکست خورد؟ هوادارانش، محافظینش و مدافعینش دررفتند، چرا جلو نیامدی؟
گردنهٔ حیران فقط مال جاده اردبیل نیست بلکه مال تاریخ هم هست.
بحث بعدی که درونش هست این است، میگوید: «در حالی که بر تنش هشتاد و چند زخم شمشیر و ضربت نیزه و اثر تیر بود کشته شد». یا رسول الله، امیرالمومنین علی ابن ابیطالب میگوید تو همیشه جلو بودی، چند تا زخم برداشتی؟ چطور کشته نشدی؟ جلودار بودی، سردار بودی، پیشقراول بودی! دیدی گفتههای دین این است، یک طوری به بن بست که میرسند آبروداری میکنند، باید تعریف کنند. تعریف هم بی پایه است، در عوض خوب است مردم جذب اسلام میشوند. حرف ابوهریره را یادت نرود، اعتراف کرد و گفت بله بنده حدیث ساختم جعل بر پیغمبر، اما هدفم خوب بوده، خواستم بعد از پیامبر مردم را به سوی پیغمبر بکشم.
«عَنْ اَنَسٍ اَنَّ عَمَّهُ غَابَ عَنْ بَدْرٍ، فَقَالَ: غِبْتُ عَنْ اَوَّلِ قِتَالِ النَّبِيِّ، لَئِنْ اَشْهَدَنِي اللهُ مَعَ النَّبِيِّ لَيَرَيَنَّ اللهُ مَا اُجِدُّ، فَلَقِيَ يَوْمَ اُحُدٍ، فَهُزِمَ النَّاسُ، فَقَالَ: اللَّهُمَّ اِنِّي اَعْتَذِرُ اِلَيْكَ مِمَّا صَنَعَ هَؤُلاَءِ» یعنی مسلمین.
به جای اینکه پیغمبر از خدا عذرخواهی کند که طرفدارانش اینقدر به او بی اعتقاد بودند، اینقدر از زور شمشیر ترسیدند آمدند. اینجا بزنگاه آزمون تاریخ است، اینکه فرار میکنند
– یا از «بُعِثْتُ اَنْ اُقَاتِلَکُم» ترسیدند
– یا به طمع بهشت آمدند
– یا از ترس جهنم.
و هر سهٔ اینها ساقط شده، درمیروند، چون بنیاد ندارد.
«اِنِّي اَعْتَذِرُ اِلَيْكَ مِمَّا صَنَعَ هَؤُلاَءِ، يَعْنِي المُسْلِمِينَ وَ اَبْرَأُ اِلَيْكَ مِمَّا جَاءَ بِهِ المُشْرِكُونَ… الی آخر».
دیدگاهتان را بنویسید