با کلیک به روی هر دکمه فقط دسته بندی مربوطه نمایش داده میشود.


تدریس 7203 تاریخ 404.11.10

برای نمایش متن کامل فایل روی عنوان کلیک کنید.

7203                1404-11-10

۱- چشم اهل سنّت روشن.

۲- مکان مشخص خدا خلاف فراگیری اوست‌.

۳- اسراری که پایان می‌گیرد خداست.

(بازخوان‌ از تدریس‌های 138و 1740)

۴- آغازش برای اصول و ادامه‌اش برای فروع.

۵- خدای اسلام همواره به دست اندرکاران دین، وحی می‌رساند.

۶- حق اعتراض در دین، وجود ندارد.

۷- معاصرین و مخاطبین و یاران پیغمبر به دینش پشت کردند.

۸- مأمومینِ چنان امامی هستند.

۹- دست پرورده‌های اسلام.

۱۰- «رَحْمَةٌ لِلْعَالَمِينَ» قصاب است!

۱۱- آل یعنی خانواده.

(بازخوان‌ از تدریس 6501)

۱۲- با نام خدا، علی کشته شد.

۱۳- ناتوان را باید فلج کرد.

۱۴- نیل و فرات در آسمان هفتم.

۱۵- آیا جابجایی اشخاص امری وجدانی است؟


درس اول:

چشم اهل سنّت روشن.

  • «قَدِمَ الاَشْعَثُ ابْنُ قَیْسٍ عَلَى رَسُولِ اللهِ فِی بَضْعَةَ عَشَرَ رَاکِباً مِنْ کِنْدَةَ….».

 منبع اهل سنّت و جماعت: طبقات الکبری جلد ۱ صفحه ۲۴۸، کتاب مختصر تاریخ دمشق جلد ۴ صفحه ۴۰۸ است.

 اشعث ابن قیس مخالف امیرالمومنین، بعد از شهادت نبوی مانند بقیه مسلمین مرتد شد و یکی از کارهایش این بود که مؤذن مسَیلمه شد. مسَیلمه کذاب در زمان پیغمبر دید که پیغمبری خیلی راحت است و از باد هوا می‌گوید وحی شد، گفت ما هم انجام بدهیم و یک چیزی هم مانند قرآن درست کرد که بعد پیغمبر او (مسَیلمه) را کشت. او (اشعث ابن قیس) بعدها نیز جزء سران خوارج سپاه علی شد، یعنی در رودربایستی شیعهٔ علی شده بود و در صفین هم سررشته‌دار آنهایی شد که گفتند با قرآن دیگر نمی‌شود جنگید و بعد هم حکمیت گفتند، گفتند چون پای قرآن وسط است نه علی و نه معاویه، دو نفر بیایند قاضی بشوند، یکی از شام و یکی از عراق، این از عراق بود‌. عمرو ابن العاص از شام بود که بعد چون ضد علی بود علیه امیر حکم داد و حکومت را رسماً به معاویه سپرد.

 حالا وقتی که یک چنین شخصیت‌هایی بعد از پیغمبر مرتد می‌شوند، شخصیت‌های مشابه‌اش مرتد نشدند؟ آنهایی که می‌دانستند پیغمبر جایی وصل نیست، به اسناد خود اهل سنّت در گذشته آوردیم که در کار پیغمبر دخالت می‌کردند و فضولی می‌کردند، کاسه از آش داغ‌تر بودند، و بعد هم دخترش (حفصه) گفت که هر وقت پدرم اراده به چیزی می‌کرد زود آیه نازل می‌شد.

«قَدِمَ الاَشْعَثُ ابْنُ قَیْسٍ عَلَى رَسُولِ اللهِ فِی بَضْعَةَ عَشَرَ رَاکِباً مِنْ کِنْدَةَ …».

 یک پسوند هم دارد، می‌گوید: همین اشعث با ده نفر از قبیله کِنده نزد رسول خدا آمد، آنان وارد مسجد پیامبر شدند، پیامبر به آنها گفت: آیا مسلمان نشده‌اید؟ گفتند: چرا مسلمان شده‌ایم، و هنگامی که خواستند به سرزمین خود بازگردند پیامبر به هر یک از آنها ده اوقیه عطا کرد و به اشعث دوازده اوقیه. بعد هم می‌گویند که هر اوقیه معادل تقریباً چهارصد دِرهم بود‌.

متنش هم که مربوط به اوست، یک ذرّه از آن را خواندم.

—————————————–

 درس دوم:

مکان مشخص خدا خلاف فراگیری اوست‌.

  • «اِذَا كَانَتْ لَيْلَةُ النِّصْفِ مِنْ شَعْبَانَ، فَقُومُوا لَيْلَهَا وَ صُومُوا نَهَارَهَا، فَاِنَّ اللهَ يَنْزِلُ فِيهَا لِغُرُوبِ الشَّمْسِ اِلَى سَمَاءِ الدُّنْيَا، فَيَقُولُ: أَ لَا مِنْ مُسْتَغْفِرٍ لِي فَاَغْفِرَ لَهُ؟»

 کنزالعمال جلد ۱۲ صفحه ۳۱۴ حدیث ۳۵۱۷۷، جامع الاحادیث از سیوطی جلد ۳ صفحه ۴۸۳ حدیث ۲۶۲۱ (به نقل از سنن بیهقی)، منبع اهل سنّت است.

سندش از امیر است: اقبال الاعمال جلد ۲ صفحه ۷۰۱، بحارالانوار جلد ۹۵ صفحه ۴۱۵، سندش هم از شیعه و هم از سنی است.

 «اِذَا كَانَتْ لَيْلَةُ النِّصْفِ مِنْ شَعْبَانَ، فَقُومُوا لَيْلَهَا وَ صُومُوا نَهَارَهَا، فَاِنَّ اللهَ يَنْزِلُ فِيهَا لِغُرُوبِ الشَّمْسِ اِلَى سَمَاءِ الدُّنْيَا»، به آسمان دنیا می‌آید، هفت طبقه آسمان است، سقف شما آسمان اول است، «فَيَقُولُ: أَ لَا مِنْ مُسْتَغْفِرٍ لِي فَاَغْفِرَ لَهُ»، می‌گوید: پیغمبر گفت هرگاه شب نیمه شعبان فرا رسد آن شب را به عبادت قیام کنید و روزش را روزه بگیرید همانا که خداوند هنگام غروب خورشید از آسمان پایین می‌آید و می‌گوید آیا کسی هست که از من آمرزش بخواهد تا او را بیامرزم.

 خدا از آسمان می‌آید، پس مکان خدا آسمان است، پس مردم در نماز جماعت پیغمبر آسمان را نگاه می‌کردند و پیغمبر آنها را نهی می‌کرد، اینها می‌دانستند خدا در آسمان است. پیغمبر هم برای زیارت خدا به معراج رفت، باز به آسمان رفت. به زمین می‌آید که رأی گیری کند؛ «هَلْ مِنْ تَائِبٍ یَتُوبُ» کسی هست توبه کند؟ توبه یعنی بازگشت، بازگشت به او، یعنی از او جدا می‌شوی، دوباره به او برگرد.

—————————————–

 درس سوم:

اسراری که پایان می‌گیرد خداست.

(بازخوان‌ از تدریس‌های 138و 1740)

  • «قَالَ عَلِیّ: مَا مِنْ سِرٍّ اِلَّا وَ اَلْقَائِمُ يَخْتِمُهُ».

 بشارت المصطفی صفحه ۲۴، بحارالانوار جلد ۷۴ صفحه ۲۶۶‌، از امیرالمومنین است.

 «قَالَ عَلِیّ: مَا مِنْ سِرٍّ اِلَّا وَ اَلْقَائِمُ يَخْتِمُهُ» امیر فرمود: هیچ سر و رازی نیست مگر اینکه قائم به آن خاتمه دهد. سفره را جمع می‌کند. در این سفره چیست؟ راز چیست؟ سر چیست؟ پنهان چیست؟ اول خدا، بعدش دیگر قیامت است، جبرائیل است، وحی است.

 اینها اسراری بوده که مردم نباید از آنها سر درمی‌آوردند، مردم به این چیزها چه مربوط، مردم حشرات الارض. این دیدگاه دین است! پشه هستند، پشه که نباید در کار وحی دخالت کند. بعد این دین برای همین حشرات الارض آمده! می‌بینی، یک جا می‌گوید دین مال انسان است و یک جا می‌گوید حشرات هستند.

—————————————–

 درس چهارم:

آغازش برای اصول و ادامه‌اش برای فروع.

▪️ «قَدْ کَفَّرَ الصَّحابةُ رَضِيَ اللهُ عَنْهُم مَانِعِی الزَّکَاةِ و قَاتِلُوَهُمْ، وَ غَنِموا اَموالَهم، و سَبَوْا نِسَاءهم، مَعَ اِقْرَارِهِمْ بِسائِرِ شَرَائِعِ الاِسْلَام».

 کتاب الدُّرَرُ السَّنیَّة جلد ۱ صفحه ۲۹۲.

الدُّرَرُ السَّنیَّة یعنی سنّت، سَنیَّه به سنه می‌خورد؛ سال.

در کتاب الدُّرَرُ السَّنیَّة آمده به تحقیق صحابه کسانی که زکات نمی‌دادند را تکفیر کردند. شرط اول پیغمبر چه بود؟ «قُولُوا لَا اِلَهَ اِلَّا الله». فقط «لَا اِلَهَ اِلَّا الله»! ببین «سیاست عین دیانت ماست، دیانت ما عین سیاست ماست»، این را می‌گوید! پیغمبر نمی‌داند باید مال مردم را بگیرد تحت عنوان زکات، جان مردم را بگیرد تحت عنوان جهاد، ناموس مردم را بگیرد تحت عنوان کنیز؟ آیا نمی‌داند؟!

مگر نمی‌گویند قرآن یک بار کامل نازل شده، «اِنَّا اَنْزَلْناهُ فِي لَيْلَةِ الْقَدْرِ ﴿۱ قدر﴾»؟ و بعد آیه به آیه آمده. روز اول که همه را دید متوجه نشد که همه اینها مجموعهٔ دین است؟

یک کلام بود خوب بود.

عروس مدام از مادر شوهرش شکایت می‌کرد، گفتند روز اول بله نگفتی؟ گفت: بله. گفتند: خب، بله و بلا، می‌خواستی نگویی. حالا بلهٔ اول همان شهادتین بود، مسلمان شدی؟ حالا بیا جلو.

یک عده از صحابه وقتی که آیه زکات نازل شد اعتراض کردند و گفتند شما تحت عنوان زکات از ما پول می‌گیرید که مسلمان هستیم و از آنها هم که مسلمان نیستند تحت عنوان جزیه پول می‌گیرید، خب آنها با ما چه فرقی می‌کند؟ از آنها مالیات می‌گیرید که در کشور اسلام زندگی کنند دین خودشان را داشته باشند، خب ما در کشور اسلامی هستیم دین شما را داریم. می‌بینی! تکفیر می‌کردند، آنها را به خاطر پول کشتند. جالب است!

 دیدی که آن یارو برای رفتن به جبهه تعلل می‌کرد، پیغمبر‌ گفت بیا در آن پول است، بدبخت (7193)! به آن هم که شهوت داشت گفت بیا در آن زن است، زن خوشگل سوا می‌کنی (7193). دین پولکی، دین جنسی، دین آبگوشتی، دین نانی، همه اینها سند داشتیم. یک اشاره‌ای بکنم؟ گفت: خدایا سایه نان را از سر ما کم نکن، تا نان هست مردم تو را عبادت می‌کنند (470 و 6979). آن روز هم نماز جمعه شد همه رفتند و دوازده نفر ماندند، رفتند دنبال خرید جمعه بازار، پیغمبر گفت اگر الان آبگوشت می‌دادیم همه می‌آمدند (7180). دین آبگوشتی!

دین رشوه‌ای؛ به مکیان پول زیاد می‌داد که یک وقت قیام نکنند، کودتا نکنند. به این بغل دستیش پول زیاد می‌داد چون می‌دانست این دین و ایمان ندارد، آخرش هم او دید همه دارند می‌بینند، خب من هم که احتیاج ندارم، اعتراض کرد و گفت به من نده.

آنها را کشتند. چه کسانی را؟ مسلمان‌ها را. اموالشان را به غنیمت بردند، زنانشان را هم بردند، با اینکه آنها به سایر شرایع اسلام مُقر و معترف بودند، زیرا پرداخت زکات از ارکان اسلام است و از حقوق «لَا اِلَهَ اِلَّا الله». زیرمجموعه‌اش است، گفتی «لَا اِلَهَ اِلَّا الله» پس بکِش! ملت ایران گفتید خدا، پس بکِشید. گفتید دین، بکِشید. آن عذابی که آباء و اجدادتان زیر سایه این دین نکشیدند، الان بر شما هموار شده بکشید. تا حرف پیغمبر بر کرسی نشیند که گفت: مردم در زمان تکامل عقلشان می‌گویند مرگ بر الله، تا آن به کرسی ننشیند همین آش و همین کاسه است.

«قَدْ کَفَّرَ الصَّحابةُ رَضِيَ اللهُ عَنْهُم مَانِعِی الزَّکَاةِ وَ قَاتِلُوَهُمْ، وَ غَنِموا اَموالَهم، و سَبَوْا نِسَاءهم، مَعَ اِقْرَارِهِمْ بِسائِرِ شَرَائِعِ الاِسْلَام». همه دعواها سر پول بود، بدبخت نفهمیدی؟! بله، پیغمبر حقیقت را گفت، اما ما احمق بودیم نفهمیدیم و دنبال دین رفتیم.

▪️ ادامه‌اش این است:

«فِی الصَّحِیحَیْنِ عَنْ اَبِی هُرَیْرَةَ اَنَّ عُمَرَ قَالَ لِاَبِی بَکْرٍ: کَیْفَ تُقَاتِلُ النَّاسَ وَ قَدْ قَالَ رَسُولُ اللهِ: اُمِرْتُ اَنْ اُقَاتِلَ النَّاسَ حَتَّى یَقُولُوا لَا اِلَهَ اِلَّا الله، فَاِذَا قَالُوا عَصَمُوا مِنِّی دِمَاءَهُمْ وَ اَمْوَالَهُمْ….».

 کتاب سنن نسائی جلد ۶ صفحه ۵ حدیث ۳۰۹۲، کتاب سنن بیهقی جلد ۷ صفحه ۵ حدیث ۱۳۱۱۵، کتاب مِنهاجُ السُّنّة جلد ۸ صفحه ۳۲۷، منابع اهل سنّت است.

گاهی به خاطر این سوژه‌ها به کانال اهل سنت گوش می‌دهم، مثلاً یارو به او وصل شده دارد حرف می‌زند، از خودشان هست دیگر، در تلویزیون اهل سنّت می‌گفت که شیعه کارش کشتار است، دویست سال است شیعه در ایران کارش کشتار است. نامردها این اسناد و مدارک مال خودتان است. بی‌ وجدان‌ها کشتار از پیغمبر شروع شد، کشتار از الله شروع شد. بعد می‌گوید دویست سال است که شیعه در ایران شکل گرفته. شیعه از زمان علی شکل گرفت، همان موقعی که علی بیعت نکرد. شیعیان چند نفر بودند؟ ده پانزده نفر بودند که رفتند در خانه امیرالمومنین تحصن کردند و گفتند ما بیعت نمی‌کنیم. آنها شیعه بودند، از آنجا شیعه شروع شد منتها همیشه در اقلیت کامل بود. ای برادر سنّی دست و پا نزن که مردم ایران را که از دین برگشتند سنی کنی، هیچ شیعه‌ای از دین برمی‌گردد سنّی نمی‌شود، مسیحی نمی‌شود، یهودی نمی‌شود، زرتشتی نمی‌شود. شیعه وقتی که از دین برگردد از الله برگشته، از اسلام برگشته و همه ادیان و همه انبیاء! دست و پا نزن، از آب گِل‌آلود ماهی نگیر، موفق نمی‌شوی.

در صحیحین از ابوهریره روایت شده که عمر در کشتن مانعین زکات توسط ابوبکر به او اشکال گرفت. آش اینقدر شور شد که صدای آشپز هم درآمد. خود عمرالفاروق که ابوبکر صدیق را عَلم کرده، که به قول امیرالمومنین گفت یک نانی برای خودت و او پختی که بعد از او تو بنشینی. عمر ایراد گرفت، ایراد به همان قسمت اول که خواندم، که ابوبکر صدیق خلیفه اول رسول الله رَضِيَ اللهُ عَنْهُ مسلمین را به خاطر زکات کشت. بیت‌المال خالی است پول بده، به من چه مسلمان شدی. آمدیم سر حرف معاویة ابن ابی سفیان در منبر مسجد کوفه، که گفت من برای نماز و روزه جنگ نکردم، آمده‌ام حکومت کنم. الان ملت ایران فهمیده‌اند که دین یعنی سیاست.

گفت مردم را می‌کشی در حالی که به تحقیق پیغمبر فرمود من مأمور هستم که با مردم بجنگم تا اینکه بگویند «لَا اِلَهَ اِلَّا الله» و هرگاه گفتند «لَا اِلَهَ اِلَّا الله» خون و مالشان از طرف من محفوظ است. ابوبکر صدیق خلیفه اول رسول الله رَضِيَ اللهُ عَنْهُ چه گفت؟ گفت: مگر پیغمبر نگفته مگر اینکه در مواردی باشد که مربوط به حق خداست؟ پیغمبر‌ یک پرانتز برای اینها باز کرد!

پس همانا زکات نیز از همان حق خداست و به خدا قسم اگر کسی زکات ندهد او را می‌کشم. این هم از این!

«فِی الصَّحِیحَیْنِ عَنْ اَبِی هُرَیْرَةَ اَنَّ عُمَرَ قَالَ لِاَبِی بَکْرٍ: کَیْفَ تُقَاتِلُ النَّاسَ وَ قَدْ قَالَ رَسُولُ اللهِ: اُمِرْتُ اَنْ اُقَاتِلَ النَّاسَ حَتَّى یَقُولُوا لَا اِلَهَ اِلَّا الله، فَاِذَا قَالُوا عَصَمُوا مِنِّی دِمَاءَهُمْ وَ اَمْوَالَهُمْ….الی آخر».

—————————————–

 درس پنجم:

خدای اسلام همواره به دست اندرکاران دین، وحی می‌رساند.

  • «وَ کَانَ مِمَّا اَوْصَى بِهِ اَبُو بَکْرٍ: اِذَا نَزَلْتُمْ مَنْزِلا فَأَذِّنُوا وَ اَقِیمُوا فَاِنْ أَذَّنَ الْقَوْمُ وَ اَقَامُوا فَکُفُّوا عَنْهُمْ وَ اِنْ لَمْ یَفْعَلُوا فَلا شیء الا الغارة ثم اقتلوهم کُلَّ قِتْلَةٍ الْحَرْقَ فَمَا سِوَاهُ…».

 کتاب تاریخ طبری جلد ۳ صفحه ۲۷۷، کتاب الکامل فی التاریخ جلد ۲ صفحه ۲۱۳، کتاب امتاع الاسماع جلد ۱۴ صفحه ۲۳۹، کتاب الاَغانی جلد ۱۵ صفحه ۲۰۱ است.

 «وَ کَانَ مِمَّا اَوْصَى بِهِ اَبُو بَکْرٍ: اِذَا نَزَلْتُمْ مَنْزِلا فَأَذِّنُوا وَ اَقِیمُوا فَاِنْ أَذَّنَ الْقَوْمُ وَ اَقَامُوا فَکُفُّوا عَنْهُمْ وَ اِنْ لَمْ یَفْعَلُوا فَلا شیء الا الغارة ثم اقتلوهم کُلَّ قِتْلَةٍ الْحَرْقَ فَمَا سِوَاهُ…». وقتی به جایی فرود آمدید اذان گویید، نماز کنید، اگر مردم آنجا نیز اذان گفتند و اقامه نماز کردند از آنها دست بردارید و اگر نگفتند بی گفتگو به آنها حمله کنید و همه آنها را بکشید.

دقت کنید! خلیفه اول رسول الله است، جانشین پیامبری که در این چند وقت خود این اهل سنّت با این مدارک معرفی کردند. بعد آن وقت می‌گوید شیعه ایرانی می‌آید سنّی می‌شود. شیعه ایرانی عقلش تازه به کار افتاده، از چاله بیفتد در چاه؟

 و اگر نگفتند، بی گفتگو، بدون اینکه از آنها بپرسید چرا؟ چرا اذان نگفتید؟ چرا نماز نمی‌خوانید؟ حمله کنید و همه آنها را بکشید و با آتش بسوزانید. یعنی آی مردم جهنمی وجود ندارد جهنم همین جا است، الان من دارم شما را می‌سوزانم. آنها را آنطوری سوزاند، امروز هم ملت ایران را خدای اینها اینطوری دارد می‌سوزاند. به همهٔ عذاب‌های موجود در سوءالقضا دارد این مردم بدبخت بی‌ پناه را می‌سوزاند.

 و به هر طریق دیگر نابودشان کنید و اگر دعوت اسلام را پذیرفتند از آنها پرسش کنید درباره زکات که اگر آن را قبول دارند از آنها بپذیرید و اگر منکر زکات بودند نیز چیزی باقی نمی‌ماند جز حمله کردن به آنها از هر سو.

دعوا سر لحاف ملانصرالدین است! به یارو گفتند فلان جا یک کسی ادعای پیغمبری می‌کند، می‌گوید من وصل به خدا هستم. گفت: دندان و دهان و فک دارد؟ گفتند بله. گفت آمده بخورد.

—————————————–

 درس ششم:

حق اعتراض در دین، وجود ندارد.

▪️ «فَقَالَ مَالِکُ ابْنُ نُوَیْرَةَ: یَا رَسُولَ اللهِ عَلِّمْنِی الْاِیمَانَ فَقَالَ رَسُولُ اللهِ: تَشْهَدُ اَنْ لَا اِلَهَ اِلَّا اللهُ وَحْدَهُ لَا شَرِیکَ لَهُ وَ اَنِّی رَسُولُ اللهِ وَ  تُصَلِّی… فَقَالَ اَبُو بَکْرٍ: اُخْرِجُوا الْاَعْرَابِیَّ الْبُوَالَ عَلَى عَقِبَیْهِ مِنْ مَسْجِدِ رَسُولِ اللهِ، فَقَامَ اِلَیْهِ …».

کتاب الفضائل (شاذان) صفحه ۷۵ و ۷۶ است.

 وقتی رؤسا و نمایندگان بنی تمیم به مدینه آمدند و مسلمان شدند، یکی از آنها مالک ابن نُوَیره بود، مالک به پیامبر گفت: ایمان را به من بیاموز. پیامبر گفت: ایمان آن است که گواهی دهی به «لَا اِلَهَ اِلَّا الله» و اینکه من رسول خدایم، و نماز پنجگانه بگذاری و روزه ماه رمضان بگیری و ادای زکات کنی و حج خانه خدا روی و این کسی که بعد از من وصی من خواهد بود دوست بداری و اشاره به علی کرد. خیلی خوب! وقتی از پیش پیغمبر بیرون آمد، پیغمبر گفت: هرکس دوست دارد مردی از اهل بهشت را نگاه کند به مالک نگاه کند، همین مالکی که آمد مسلمان شده بود و دین را آموخت و رفت.

 مالک بعد از شهادت پیامبر دوباره به مدینه آمد و وقتی وارد مسجد شد که ابوبکر خلافت علی را غصب کرده بود و نماز و خطبه می‌خواند و لذا آشکارا شروع به اعتراض و بحث و جدل نمود، ابوبکر گفت: این اعرابی پررو را با لگد از مسجد بیرون کنید، سپس قُنفذ و خالد ابن ولید به سمت او رفتند و او را بیرون کردند و او نیز بر مرکبش سوار شد و رفت.

دین یعنی چشم تو مال من است. گوش تو مال من است. زبان تو مال من است. آلت تناسلی تو مال من است. عقل تو مال من است. الان این بنده خدا آمده آنچه را که از پیغمبر شنیده درباره علی، دارد جدال می‌کند و او را بیرون می‌کنند. حالا خوب شد که او را نکشتند، ولی او را کشتند، حالا می‌خوانم.

 «فَقَالَ مَالِکُ ابْنُ نُوَیْرَةَ: یَا رَسُولَ اللهِ عَلِّمْنِی الْاِیمَانَ فَقَالَ رَسُولُ اللهِ: تَشْهَدُ اَنْ لَا اِلَهَ اِلَّا اللهُ وَحْدَهُ لَا شَرِیکَ لَهُ وَ اَنِّی رَسُولُ اللهِ وَ تُصَلِّی…. الی آخر».

ادامه‌اش هم این است: «فَقَالَ اَبُو بَکْرٍ: اُخْرِجُوا الْاَعْرَابِیَّ الْبُوَالَ عَلَى عَقِبَیْهِ مِنْ مَسْجِدِ رَسُولِ اللهِ، فَقَامَ اِلَیْهِ».

داستان مالک ادامه دارد، چون از حوادث ننگینی است که بر دامن اسلام هست و هیچ وقت پاک نمی‌شود.

▪️ «فَلَمَّا نَازَلَ خَالِدٌ مَالِکاً تَحَاوَرَا طَوِیلاً فَصَمَّمَ عَلَى قَتْلِهِ فَکَلَّمَهُ اَبُو قَتَادَةَ الْاَنْصَارِیُّ وَ ابْنُ عُمَرَ… قَالَ اَبُو زُهَیْرٍ السَّعْدِیُّ مِنْ اَبْیَاتٍ:  قَضَى خَالِدٌ بَغْیاً عَلَیْهِ لِعُرْسِهِ …».

تاریخ الاسلام ذهبی جلد ۲ صفحه ۲۴ است.

 وقتی مالک ابن نُوَیره به مدینه آمد و اسلام آورد، پیامبر او را برای دریافت صدقات قومش مأمور کرد و لذا بعد از غصب خلافت ابوبکر از ارسال صدقات به مدینه خودداری کرد. حق داشت چون دید، با چشم دید و با گوش شنید که پیغمبر گفت جانشین من علی است، خب برای چه به ابوبکر زکات بدهم؟!

و آنها را بین قوم خود تقسیم نمود، خالد ابن ولید در حملات خود برای سرکوب مخالفین ابوبکر به منطقه بُطاح که مالک در آن منطقه سکونت داشت رسید و او را به همراه تعدادی اسیر کرد. چرا؟ گناهش چیست؟ به پیغمبر ایمان آورده، وحی را قبول دارد، شرایع را قبول دارد، ابوبکر را قبول ندارد، باید این بلاها سرش بیاید که گوش می‌دهید.

جالب است که آن وقت سنّی‌ها به شیعیان ایران می‌گویند بیایید سنّی بشوید. از روز اول، هزار و چهارصد و چهل و چهار سال قبل مخاطبین پیغمبر تهی مغز بوده و اینها هم بچه‌های آنها هستند.

 و این در حالی بود که همسر مالک زنی خوش اندام و خوش چهره بود (همه دعواها سر زن‌های خوشگل‌ است) و خالد در پی بهانه‌ای برای کشتن مالک و تصاحب زن زیبای او بود. ای خالد ابن ولید مقلد چه کسی هستی؟ رسول الله. رسول الله این کار را می‌کرد، اسنادی که از اهل سنّت خواندیم، که دم از پیغمبر می‌زنند و می‌خواهند دین را تطهیر کنند و شیعه را ببرند سنّی کنند. آب از سرچشمه خراب است، تو چه کار می‌کنی؟

خالد در پی بهانه‌ای برای کشتن مالک و تصاحب زن زیبای او بود و مالک نیز متوجه این مطلب شد.

 تاریخ الاسلام ذهبی ادامه می‌دهد، می‌گوید: وقتی خالد با مالک روبرو شد مدت زیادی باهم گفتگو و بحث کردند در اینکه ما مسلمان هستیم برای چه آمدی ما را اسیر کردی؟ و سپس خالد بر کشتن مالک تصمیم قطعی گرفت. ابوقتاده انصاری و ابن عمر که همراه خالد بودند با خالد صحبت کردند تا او را منصرف کنند اما سخن آن دو را نپذیرفت، چون دلش در زن مالک گیر کرده بود. پس مالک به سوی زن خود رفت و گفت این زن باعث کشتن من شده و آن زن در نهایت زیبایی بود، خالد گفت بلکه خدا تو را به سبب بازگشت از اسلام کشت. ببین حقیقت است، هر بلایی سر شما می‌آید خدا! مالک گفت من بر اسلام هستم. خالد گفت گردنش را بزنید.

 سپس خالد با زن او همبستر شد. او داشت در خون دست و پا می‌زد، عده که ندارد، نه، زن کافر در جا انجام بده! این کافر نیست، باشد. ابوبکر صدیق می‌گوید کافر است. تمام شد! پیغمبر ریش و قیچی را داده برای تمام سلاطین و حکامی که به نام پیغمبر و دین حکومت می‌کنند، هر طوری خواستی قیچی کن. آن وقت چطوری آقای سنّی رویش می‌شود؟ بله؟ سندهای خودشان است‌. «فَلَمَّا نَازَلَ خَالِدٌ مَالِکاً تَحَاوَرَا طَوِیلاً فَصَمَّمَ عَلَى قَتْلِهِ فَکَلَّمَهُ اَبُو قَتَادَةَ الْاَنْصَارِیُّ وَ ابْنُ عُمَرَ… ».

 ابو زهیر سعدی از شعرای صدر اسلام است که برای این شعر سروده. ببین جنایت ماندگاری است و نمی‌شود آن را پاک کرد، خون با هیچ چیزی پاک نمی‌شود. معنای شعرش این است، می‌گوید: «خالد از روی ستم، مالک را کشت تا با زنش همبستر شود». همان حکمی که پیغمبر داد یادت نرود، آن کسی که نمی‌خواست به جهاد برود، جهاد فی سبیل الله بهشت است. چه گفت؟ گفت: بیا پول در آن است، به آن یکی چه گفت؟ گفت: بیا زن در آن است. آن وقت خالد که سرلشکر اسلام است نمی‌خواهد این کار را بکند؟

در حالی که پیش از آن نیز به آن زن دلبستگی داشت. اصلاً نقشه کشیده بود. «قَالَ اَبُو زُهَیْرٍ السَّعْدِیُّ مِنْ اَبْیَاتٍ: قَضَى خَالِدٌ بَغْیاً عَلَیْهِ لِعُرْسِهِ … الی آخر».

▪️ این داستان خالد ابن ولید سرلشکر اسلام یار پیغمبر و مالک ابن نُوَیره ادامه دارد‌.

  • «وَ اِنَّ اَهْلَ الْعَسْکَرِ اَثَفُّوا بِرُءُوسِهِمْ الْقُدُورَ».

تاریخ طبری جلد ۳ صفحه ۲۷۹ است.

 «وَ اِنَّ اَهْلَ الْعَسْکَرِ اَثَفُّوا بِرُءُوسِهِمْ الْقُدُورَ»، وقتی که به دستور خالد ابن ولید، مالک ابن نُوَیره و تعدادی از همراهانش را کشتند، سپاهیان خالد دیگ‌ها را روی سرهای کشته‌ها قرار دادند. گوش کن، داریم روضهٔ مغول را می‌خوانیم. بعد می‌گفتند مغول از مغولستان آمد با یک لشکر نفهم، بی وجدان، آدم‌کشی برای آنها مثل مورچه کشی! از همان‌هایی که معاویه به علی پیغام داد و گفت یک لشکری از شام می‌فرستم که فرق بین نر و ماده حیوان را نفهمند.

 گفتند هر جا هر شهری می‌رفت سرها را قطع می‌کرد، سرها را مانند تپه روی هم می‌گذاشت. سرهای کدام شهرها؟ شهرهای ایران. حالا اینها یک درجه بالاتر؛ به جای زغال و چوب و آتش زیر دیگ، سرهای مسلمان‌ها را که تا لحظه آخر می‌گفتند ما مسلمان هستیم و رهبرشان هم پیش پیغمبر آمد و خواست برود، پیغمبر گفت هر کس از بهشتی‌ها را می‌خواهد ببیند به این نگاه کند، جرمش فقط این است که آمد اعتراض کرد به ولایت خلیفه اول، زنش هم قشنگ بود، این دو تا جرم او بود.

حالا هر کس زنش قشنگ است مواظب باشد، چون هنوز زیر سایهٔ آن دین هستیم.

—————————————–

 درس هفتم:

معاصرین و مخاطبین و یاران پیغمبر به دینش پشت کردند.

  • «وَ ذَکَرَ ابْنُ الْاَثِیرِ فِی کَامِلِهِ وَ فِی مَعْرِفَةِ الصَّحَابَةِ قَالَ: لَمَّا تُوُفِّیَ النَّبِیُّ ارْتَدَّتِ الْعَرَبُ…».

تاریخ الاسلام ذهبی جلد ۲ صفحه ۲۴ است که از متون حدیث اهل سنّت و جماعت است.

و ابن اثیر (از بزرگان اهل سنّت) نیز در کتاب الکامل و کتاب اُسْدُ الغَابَة فِی مَعْرِفَةِ الصَّحَابَةِ (ببین چقدر جالب است) این را در کتاب معرفت یاران پیغمبر آورده، پیغمبر گل و بلبل، جانشینانش هم که سنبل.

روایت آورده که وقتی پیغمبر وفات کرد عرب مرتد شد. عرب مرتد شد آقا! آیا ابوبکر صدیق، عرب نیست؟ عمرالفاروق، عرب نیست؟ عثمان ابن عفان کاتب، عرب نیست؟

«ارْتَدَّتِ الْعَرَبُ». نگفت «بَعضَ العَرَب»، «قَلیلٌ مِنَ الْاَعرَاب». جالب است، نه؟ «وَ ذَکَرَ ابْنُ الْاَثِیرِ فِی کَامِلِهِ وَ فِی مَعْرِفَةِ الصَّحَابَةِ قَالَ: لَمَّا تُوُفِّیَ النَّبِیُّ ارْتَدَّتِ الْعَرَبُ…».

—————————————–

 درس هشتم:

مأمومینِ چنان امامی هستند.

▪️ «بَعَثَ رَسُولُ اللهِ وَ هُوَ بِمَکَّةَ خَالِدَ ابْنَ الْوَلِیدِ اِلَى بَنِی جَذِیمَةَ ابْنِ عَامِرٍ… فَقَالُوا: اِنَّا لَا نَأْخُذُ السِّلَاحَ عَلَى اللهِ  وَ لَا عَلَى رَسُولِهِ وَ نَحْنُ مُسْلِمُونَ….».

  • «قَالَ خالد: ضَعُوا السِّلَاحَ قَالُوا: اِنَّا نَخَافُ…».

تاریخ یعقوبی جلد ۲ صفحه ۶۱ است.

 «بَعَثَ رَسُولُ اللهِ وَ هُوَ بِمَکَّةَ خَالِدَ ابْنَ الْوَلِیدِ اِلَى بَنِی جَذِیمَةَ ابْنِ عَامِرٍ… فَقَالُوا: اِنَّا لَا نَأْخُذُ  السِّلَاحَ عَلَى اللهِ وَ لَا عَلَى رَسُولِهِ وَ نَحْنُ مُسْلِمُونَ‌..».

«قَالَ خالد: ضَعُوا السِّلَاحَ قَالُوا: اِنَّا نَخَافُ… ». باز هم بحث خالد ابن ولید است. پیامبر پس از فتح مکه خالد ابن ولید را به سوی بنی جَذیمه فرستاد، آنها قبلاً در دوران جاهلیت تعدادی از افراد قریش را کشته بودند، یعنی از فامیل‌های خالد ابن ولید را، از جمله پدر عبدالرحمان ابن عوف و فاکه ابن مغیره که عموی خالد ابن ولید بود، بنی جذیمه به خالد گفتند که ما مسلمان هستیم، اگر پیامبر تو را فرستاده تا زکات بگیری زکات می‌دهیم، این شترها و گوسفندها هر چه می‌خواهی ببر.

 خالد به آنها گفت: سلاح خود را زمین بگذارید، گفتند به راستی که ما می‌ترسیم که ما را به کینهٔ جاهلیت بگیری و انتقام گذشته را بستانی، خالد قول داد که چنین نکند، در نهایت آنها سلاح‌های خود را زمین گذاشتند ولی خالد پس از نماز صبح بر آنها تاخت و مردان رزمی را کشت و زنان و فرزندان آنان را اسیر کرد. بعد از نماز صبح‌! با الله بیعت کرد که به نام نامی تو جان مردم را می‌گیرم اگرچه مسلمان باشند، اگرچه زکات بدهند!

 این خالد ابن ولید دشمن علی است، داستان‌های زیادی بین این دوتا هست. عمرالفاروق خلیفه دوم رسول الله به ابوبکر صدیق خلیفه اول رسول الله گفت تا علی هست ما نمی‌توانیم کاری انجام بدهیم. گفت چه کارش کنیم؟ گفت او را بکشیم. گفت: علی خیلی زور دارد، چطوری او را بکشیم؟ گفت: حریفش خالد ابن ولید است. به خالد ابن ولید گفتند در نماز جماعت پیش علی بنشین، هنگامی که من السلام آخر تشهد را گفتم، گردنش را بزن. ابوبکر در نماز به فکر رفت و گفت چه می‌شود، آخر علی معروف است نمی‌شود الکی او را کشت، بعد اگر نتوانست او را بکشد چه، اگر باهم درگیر شدند و علی پیروز شد چه؟

 این فکرها در نماز که «الصَّلَاةُ مِعْراجُ الْمُؤْمِن‌» است، ابوبکر صدیق در طبقه هفتم آسمان نماز می‌خواند و این فکرها را کرد. در تشهد، قبل از اینکه سلام بدهد پشیمان شد و گفت که «یَا خَالِد لَا تَفْعَلْ‏ مَا أَمَرْتُكَ» ای خالد آنچه را گفتم انجام نده. عه این تازه نازل شده؟! نماز تمام شد علی یقه خالد را گرفت و او را به زمین انداخت گفت جریان چیست؟ خالد جریان را گفت. «المُلکُ عَقِیم»، یکی از پادشاهان ایران چشم بچه‌اش را کور کرد، گفتند چرا این کار را می‌کنی؟ گفت احتمال دارد این بخواهد علیه من کودتا کند. چشم بچه خودش را کور کرد. بلکه چندین شاه، داشتیم که برای بعضی‌ها از آنها هم فیلم ساخته بودند.

 عبدالرحمان ابن عوف گفت به خدا سوگند که خالد ابن ولید قومی از مسلمین را کشت به شیوه انتقام‌گیری در دوران جاهلیت. خالد ابن ولید در پاسخ به او گفت: من انتقام خون پدر تو را گرفتم. عبدالرحمان ابن عوف گفت: دروغ می‌گویی، من قاتل پدرم را کشته بودم، تو انتقام عمویت را گرفتی. دین، بچه‌بازی است، دین چیست! دین وقتی به تو فشار آورد بی دین می‌شوی، این خاصیتش است! من در یازده سال زندان، بدون مرخصی، بدون درمان، بدون وکیل، همان روز اولش فهمیدم که این دین من را بدبخت کرد، وسط کویر غیبت چشمه را پیدا کردم.

▪️ «ثُمَّ دَعَا رَسُولُ اللهِ عَلَى ابن اَبی طَالِبٍ فَقَالَ: یَا عَلِیُّ اخْرُجْ اِلَى هَؤُلَاءِ الْقَوْمِ فَانْظُرْ…».

البدایة و النهایه جلد ۴ صفحه ۳۱۳ است.

 وقتی پیامبر از جریان فوق مطلع شد علی ابن ابیطالب را فراخواند و گفت: ای علی به سوی آنها برو اوضاع آنها را بررسی کن و رسم و آیین جاهلیت را زیر پای خود بگذار‌، علی با مال و اموالی که پیامبر داد حرکت کرد و دیه تمام خون‌هایی را که خالد ریخته بود و اموال تصرف شدهٔ آنها را داد. حتی به آنها گفت پس این باقی مانده از مالی که آوردم برای شما. آیا خالد ابن ولید را پیغمبر نباید اعدام کند؟ نه؟ جنایت کرده، مسلمان‌کشی کرده، نه، نباید او را بکشد؟

 تکلیف زن مالک چه می‌شود؟ تکلیف زن این رئیس قبیله اینجا چه می‌شود که روی خون شوهرش لباسش را درآورد و کارش را ساخت؟ آیا این تأیید این کارها نیست؟ نه؟ نباید پیامبر برای تطهیر دین از چنین جنایاتی این را بکشد؟ نه؟ چون این سرلشکر اسلام است. نه نه نه، برو بالاتر؛ چون معلمش پیغمبر است. برو بالاتر؛ چون «عَلَّمَ الْاِنْسانَ ما لَمْ يَعْلَمْ ﴿۵ علق﴾» خدا یاد می‌دهد، مردم بلد نبودند جنایت کنند خدا یادشان داد. گفت که دست راست و پای چپ را قطع کن، مانند همین کار را فرعون با بنی اسرائیل می‌کرد. چه کسی به او یاد داده؟ خدا. خدای چه کسی؟ خدای فرعون. «ثُمَّ دَعَا رَسُولُ اللهِ عَلَى ابن اَبی طَالِبٍ فَقَالَ: یَا عَلِیُّ اخْرُجْ اِلَى هَؤُلَاءِ الْقَوْمِ فَانْظُرْ … الی آخر».

—————————————–

 درس نهم:

دست پرورده‌های اسلام.

  • «قَالَ رَسُولُ اللهِ: لَا تَسُبّوا خَالِدَ ابْنَ الْوَلِیدِ، فَاِنّمَا هُوَ سَیْفٌ مِنْ سُیُوفِ اللهِ سَلّهُ عَلَى الْمُشْرِکِینَ».

کتاب المغازی واقدی جلد ۲ صفحه ۸۸۳ است.

«قَالَ رَسُولُ اللهِ: لَا تَسُبّوا خَالِدَ ابْنَ الْوَلِیدِ، فَاِنّمَا هُوَ سَیْفٌ مِنْ سُیُوفِ اللهِ… »، پیامبر به همین جبران مالی و ابراز تبری لفظی از جنایات فرمانده نظامی خود اکتفا کرد و خالد ابن ولید را نه عزل کرد، نه بازخواست و نه قصاص. زنده باد اسلام! بعد این برادر سنّی تصور می‌کنند که شیعه از دین برگشته می‌رود سنّی می‌شود. همه فهمیدند که مقصر اصلی خداست.

و حتی در برابر اعتراض‌ها و رفتار جنایی خالد اینطور فرمود: «به خالد ابن ولید دشنام ندهید». به به! به او مدال داد؛ «او شمشیری از شمشیرهای خداوند است که او را بر مشرکین کشیده». بله! چند تا مدال به او داد. خیلی بدبخت بودیم که مسلمان بودیم.

—————————————–

درس دهم:

«رَحْمَةٌ لِلْعَالَمِينَ» قصاب است!

  • «عَنْ اَنَسٍ رَضِيَ اللهُ عَنْهُ، قَالَ: ضَحَّى النَّبِيُّ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ بِكَبْشَيْنِ اَمْلَحَيْنِ اَقْرَنَيْنِ، ذَبَحَهُمَا بِيَدِهِ، وَ سَمَّى وَ كَبَّرَ…».

صحیح بخاری [۵۵۵۸]، صحیح مسلم [۱۹۶۶] است.

 «عَنْ اَنَسٍ، قَالَ: ضَحَّى النَّبِيُّ بِكَبْشَيْنِ اَمْلَحَيْنِ اَقْرَنَيْنِ، ذَبَحَهُمَا بِيَدِهِ، وَ سَمَّى وَ كَبَّرَ». انس ابن مالک روایت کرده، گفت: «رسول خدا دو قوچ خاکستری و شاخدار را قربانی کرد، یکی را برای خود و اهل بیتش و یکی را به جای فقرای امتش. نبی خدا آنها را با دست مبارک خودش ذبح نمود، بسم الله و الله اکبر گفت و پایش را روی گردن حیوان گذاشت». آیا پیغمبر قصاب دیده بودی؟ می‌گویند از شغل‌هایی که نهی شده قصابی است. می‌دانی چرا؟ برای اینکه به جان گرفتن و خون ریختن عادت می‌کند. اینطوری که معلوم است پیامبر فوت و فن قصابی را بلد بوده، از همان دوران ده بیست سالگی این کار را می‌کرده. برای او مهم نیست خون بریزید، مهم نیست! خون جوهر رنگ قرمز است. جان هوا است، روح درمی‌آید به هوا می‌رود.

 بعد امیرالمومنین می‌گوید که من مورچه را نمی‌کشم هیچی، دانه را از دهانش نمی‌کشم. خواهی گفت که علی هم کشته است. علی به میل خودش که نکشت بلکه مجبور بود. چرا به میل خودش نکشت؟ یکی را می‌کشت، ده تا را نمی‌کشت. گفتند چرا اینطوری زیگزاگی می‌کشی؟ گفت: در چهره آن کسی که نمی‌کشم می‌بینم که می‌خواهد اصلاح بشود. پس این علی قصاب است؟ آن سه تا جنگی هم که در حکومتش کرد، مسلمان‌ها را کشت، یعنی فریب خوردگان دین را، یعنی آنهایی که «اِرتَدَّ النَّاس»، یعنی آنهایی که برای میز و صندلی خدای زمین  دور پیغمبر جمع شدند، و میز و صندلی او را هم گرفتند، تختش هم گرفتند، تاجش را هم گرفتند، علی و اهل بیت را هم بیرون کردند، یا آنها را کشتند یا آنها را زندانی‌ کردند یا حصر در منزل. این آخری هم که بنده خدا فراری است.

 هیچ فهمیدی که امام مهدی از دست چه کسی فراری است؟ از دست مردم. مگر امام، معصوم نیست؟ آیا یکی از معانی معصوم این نیست که در حصن و حفاظت خداست؟ مگر مردم می‌توانند او را بکشند؟ از دست خدا دررفته! اسناد هم زیاد داریم که یکی از آنها همین است که بارها گفته‌ام جدش ابی عبدالله گفت: خدایا تو اگر دست از سر من برداری هیچ کس با من کاری ندارد. یعنی قاتل من تو هستی. همین که قتله‌اش همه گفتند؛ گفتند خدا حسین را کشته است.

امام سجاد هم تأیید کرد و آن آیه را خواند. وقتی که یزید گفت: خدا بابایت را کشته، آیه خواند، آیه می‌گفت که هر کاری صورت بگیرد در کتاب ازل ثبت شده است. خیلی قشنگ است‌! یعنی ای یزید تو راست می‌گویی، از میلیاردها سال قبل خدای ظالم اراده کرده بود که این پدر من کشته بشود.

 یادت هست که یک روایت داشتیم خیلی قشنگ بود، این اسناد را حفظش کن، من مدام برای تو دوره می‌کنم، گفت: در لوح و قلم و کرسی کشته شدن حسین رقم خورده است. حالا یزید مقصر است؟ یزید نه یک کس دیگر‌! شمر هم همین را گفت، روی سینه ابی عبدالله نشست و ریش ابی عبدالله را در دستش گرفت، برد بالا که گلو پیدا باشد و سر را بزند، امام حسین گفت: من را می‌شناسی؟ شمر گفت می‌شناسم. امام حسین گفت من چه کسی هستم؟ شمر گفت بچه فاطمه، نوه پیغمبر. امام حسین گفت برای چه من را می‌کشی، جرم کردم؟ بگو! شمر گفت نه جرم هم نکردی. امام حسین گفت: خب برای چه می‌کشی؟ شمر گفت من نکشم، یکی دیگر می‌کشد. استدلال قشنگ است نه؟ استدلال دینی! راست هم می‌گوید، شمر سر را نبرد، یکی دیگر می‌بُرد. وقتی که آمر و عامل و صحنه‌ساز و شطرنج‌باز خدای زمین است، آخرش چه می‌شود؟ «وَ لَا یُمْکِنُ الْفِرارُ مِنْ حُکُومَتِکَ» از دست خدا نمی‌توانی دربروی!

—————————————–

 درس یازدهم:

آل یعنی خانواده.

(بازخوان‌ از تدریس 6501)

  • «عَنْ اَبِي هُرَيْرَةَ رَضِيَ اللهُ عَنْهُ قَالَ: مَا شَبِعَ آلُ مُحَمَّدٍ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ مِنْ طَعَامٍ ثَلاَثَةَ اَيَّامٍ».

 صحیح بخاری [۵۳۷۴]، صحیح مسلم [۲۹۷۶].

«عَنْ اَبِي هُرَيْرَةَ قَالَ: مَا شَبِعَ آلُ مُحَمَّدٍ مِنْ طَعَامٍ ثَلاَثَةَ اَيَّامٍ». ابوهریره رَضِيَ اللهُ عَنْهُ گفت: خانواده محمد تا وقتی که آن حضرت وفات یافت سه روز پشت سر هم غذا سیر نخوردند.

حالا بحث سر خانواده است. آل محمد یعنی زن و بچه؟ بله بچه. آیا آل، زن را شامل می‌شود؟ آل یعنی نسل. اینها برای اینکه تاریخ را دستکاری کنند همه کار می‌کنند، می‌خواهند حضرات خودشان را قاطی کنند.

—————————————–

 درس دوازدهم:

با نام خدا، علی کشته شد.

  • «عَنْ حُذَيْفَةَ رَضِيَ اللهُ عَنْهُ، قَالَ: كُنَّا اِذَا حَضَرْنَا مَعَ النَّبِيِّ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ طَعَاماً لَمْ نَضَعْ اَيْدِيَنَا حَتَّى يَبْدَأَ رَسُولُ اللهِ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ فَيَضَعَ يَدَهُ، وَ اِنَّا حَضَرْنَا مَعَهُ مَرَّةً طَعَاماً فَجَاءَتْ جَارِيَةٌ….».

کتاب صحیح مسلم [۲۰۱۷].

 حذیفة ابن یمان (از آدم خوب‌های دور پیغمبر) گفت: ما اصحاب پیغمبر وقتی که با رسول خدا بر سر سفره غذا می‌خوردیم، ما در غذا دست نمی‌گذاشتیم تا اینکه رسول خدا شروع به خوردن می‌کرد و دستش را در غذا می‌گذاشت، باری ما با آن حضرت هم‌سفره بودیم که دخترکی به سرعت آمد طوری که گویی وی را هُل دادند و رفت تا دستش را در غذا بگذارد، پیغمبر دست او را گرفت. سپس عربی دهاتی آمد طوری که گویی او را هم هُل می‌دادند. بنده خداها گرسنه هستند. عرب گرسنه است، در درس قبل نخواندیم که ملخ می‌خورد، سوسمار می‌خورد، الاغ می‌خورد، با آن یکی (7202).

 آنگاه پیغمبر فرمود: اگر با نام خدا غذا نخورید، شیطان آن را بر خود حلال می‌سازد و می‌تواند آن را بخورد. شیطان موجود دودی است، ناری است، آیا غذا می‌خورد؟ معاصرین پیغمبر چقدر بی‌ مخ هستند! شیطان همراه با این بچه آمد که از این غذا بخورد، من دستش را گرفتم، سپس این دهاتی آمد بخورد باز شیطان را دیدم دستش را گرفتم. چرا؟ چون این اسم خدا را نیاورده بود. هر کاری می‌کنی اسم خدا را بیاور تا شیطان برود.

 عبدالرحمان ابن ابن ملجم مرادی قاتل علی، اسم خدا را آورد و علی را کشت. یا رسول الله شیطان کجا بود؟ ابن ملجم گفت: «اَلْحُكْمُ لِلهِ لَا لَكَ يَا عَلِيُّ». «الحُكمُ لله ﴿١٢ غافر﴾» در قرآن است، به نام نامی الله علی را کشت. پیغمبر هم گفت هر جا نام خدا بیاید شیطان نیست. آیا عمل کشندهٔ امیر شیطانی بود یا نه؟ آیا رحمانی بود؟ اگر اینطوری بود، پس علی مال آتش است. شستشوی مغزی با ادبیات دینی!

«عَنْ حُذَيْفَةَ، قَالَ: كُنَّا اِذَا حَضَرْنَا مَعَ النَّبِيِّ طَعَاماً لَمْ نَضَعْ اَيْدِيَنَا حَتَّى يَبْدَأَ رَسُولُ اللهِ  فَيَضَعَ يَدَهُ، وَ اِنَّا حَضَرْنَا مَعَهُ مَرَّةً طَعَاماً فَجَاءَتْ جَارِيَةٌ….. الی آخر».

—————————————–

 درس سیزدهم:

ناتوان را باید فلج کرد.

  • «عَنْ سَلَمَةَ ابْنِ الْاَكْوَعِ رَضِيَ اللهُ عَنْهُ، اَنَّ رَجُلاً أَكَلَ عِنْدَ رَسُولِ اللهِ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ بِشِمَالِهِ، فَقَالَ: «كُلْ بِيَمِينِكَ»، قَالَ: لَا اَسْتَطِيعُ، قَالَ: «لَا اسْتَطَعْتَ».

کتاب صحیح مسلم [۱۰۲۱] است.

حضرات برادران اهل سنّت و جماعت، ما مدام داریم از کتاب‌های شما می‌خوانیم، این آبروی دین شماست که دارد می‌رود، بعد می‌گویی شیعه می‌آید سنّی می‌شود؟! ای مغز نخودی اگر دور دست شما بیفتد از همه بدتر می‌کنید، همانطور که گذشتگان شما کردند.

 سلمه ابن اکوع راوی است و کنار اسمش هم رَضِيَ اللهُ عَنْهُ است، گفت: مردی نزد پیامبر با دست چپش غذا خورد و آن حضرت به او فرمود با دست راستت بخور، آن مرد گفت نمی‌توانم. بابا چپول است، خیلی‌ها هستند که دست چپ هستند، آیا دست خودش است؟ پیغمبر برایش دعا کرد. چه گفت؟ گفت: الهی نتوانی. سلمه گفت: پس آن مرد دیگر نتوانست با دستش به سوی دهانش بلند کند. یعنی فلج شد، صل علی محمد رحمت حق خوش آمد! فقط باید با عقل جلو رفت، خود دین هم گفته عقل مقدم بر وحی است، با اسناد و مدارک زیادی که داشتیم.

 «عَنْ سَلَمَةَ ابْنِ الْاَكْوَعِ، اَنَّ رَجُلاً أَكَلَ عِنْدَ رَسُولِ اللهِ بِشِمَالِهِ، فَقَالَ: «كُلْ بِيَمِينِكَ»، قَالَ: لَا اَسْتَطِيعُ، قَالَ: «لَا اسْتَطَعْتَ»، نمی‌توانی؟ هیچ وقت نتوانی، بعد فلج شد. چه زمانی ما این مباحث را داریم ادامه می‌دهیم، خیلی جالب است! از بیست سال قبل که شروع کردم خدای واقعی می‌دانست تداوم یا پایان این درس‌ها مساوی است با عاقل شدن ملت ایران!

ما با اسناد و مدارک فهمیدیم که دین الکی است و آنها با فقر فهمیدند، با فقر! رسول الله هم که فرمود: فقر بیاید دین می‌رود (1887)، «قَالَ رَسُولِ اللهِ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ». چقدر خوب است، چقدر این جد ما خوب است، همه چیز را درست گفت، زنده باد پدر سی‌ام من.

—————————————–

 درس چهاردهم:

نیل و فرات در آسمان هفتم.

  • «عَنْ اَنَسِ ابْنِ مَالِكٍ رَضِيَ اللهُ عَنْهُ، قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللهِ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ: رُفِعْتُ اِلَى السِّدْرَةِ، فَاِذَا اَرْبَعَةُ اَنْهَارٍ: نَهَرَانِ ظَاهِرَانِ وَ نَهَرَانِ بَاطِنَانِ، فَاَمَّا الظَّاهِرَانِ: النِّيلُ وَالفُرَات».

صحیح بخاری [۵۶۱۰].

انس ابن مالک محدث بزرگ اهل سنّت و جماعت، نوکر رسول الله، گفت: «رسول خدا فرمود در شب معراج به سدرةالمنتهی رسیدم». سدرةالمنتهی آخرین حد آسمان هفتم است، یعنی انتهای سدره است.

«در آنجا چهار رودخانه دیدم، دو رود پیدا و دو رود پنهان، دو رود پیدا نیل و فرات، «آنگاه برایم جبرائیل پیاله‌ای که در آن شیر بود آورد و پیاله‌ای که در آن عسل بود آورد و پیاله‌ای که در آن شراب بود»، این دوتا رودخانه نیل و فرات خیلی مهم است؟ نیل در مصر است و فرات هم در عراق است. فرات همان رودی است که کنارش ابی عبدالله را سلاخی کردند، از تشنگی ناله می‌کرد و بغلش هم آب بود.

ببین می‌خواهد بهشت را بالا ببرد متوجه نیست که نیل و فرات را مثال می‌زنی بهشت از چشم می‌افتد، طرف کنار رود نیل و فرات می‌رود و می‌گوید خب همین‌ها در بهشت هستند، این که اینجا هست دیگر! تقصیر پیغمبر نیست‌ بلکه امواج ماورایی است، یک چیزی به او می‌رسانند و بعد می‌بیند بد شد، بعد یک چیزی ضد آن را می‌گوید‌. از بت تعریف می‌کند برای اینکه بت پرستان را جذب اسلام کند، همانطور که با پول جذب می‌کند، با زن خوشگل جذب می‌کند، بعد صدای مسلمان‌ها درمی‌آید که بابا ما برای بت‌شکنی این همه کشته دادیم، در قرآن از بت تعریف می‌کنی؟ زود می‌گوید عه درست است، جبرائیل آمد گفت این شیطان بوده من نبودم، بعد ضد آن را آیه می‌آورد.  چقدر این دحیة ابن خلیفه کلبی به داد پیغمبر می‌رسد، آفرین، خیلی عالی بود، خیلی خوب بود! هم در خانهٔ پیغمبر به داد پیغمبر می‌رسد و هم در بیرون.

«عَنْ اَنَسِ ابْنِ مَالِكٍ، قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللهِ رُفِعْتُ اِلَى السِّدْرَةِ، فَاِذَا اَرْبَعَةُ اَنْهَارٍ: نَهَرَانِ ظَاهِرَانِ وَ نَهَرَانِ بَاطِنَانِ، فَاَمَّا الظَّاهِرَانِ: النِّيلُ وَالفُرَات…. الی آخر».

بفهم بهشت خیالی که می‌گویند، نمونه‌اش نیل و فرات است. نیل و فرات را چیست؟ آها معجون است؟ آخر چه کار می‌کند؟ شفا می‌دهد؟ هر کس درون آن بیفتد شفا پیدا می‌کند؟ درون آن شراب و عسل است؟ درون آن چیست؟ همان چیزی که در این هست، در بهشت هم هست.

—————————————–

 درس پانزدهم:

آیا جابجایی اشخاص، امری وجدانی است؟

  • «عَنْ عِمْرَانَ ابْنِ حُصَيْنٍ رَضِيَ اللهُ عَنْهُ قَالَ: كَانَتْ ثَقِيفُ حُلَفَاءَ لِبَنِى عُقَيْلٍ، فَاَسَرَتْ ثَقِيفُ رَجُلَيْنِ مِنْ اَصْحَابِ رَسُولِ اللهِ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ، وَ اَسَرَ اَصْحَابُ رَسُولِ اللهِ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ، رَجُلاً مِنْ بَنِي عُقَيْلٍ، وَ اَصَابُوا مَعَهُ الْعَضْبَاءَ، فَأَتَى عَلَيْهِ رَسُولُ اللهِ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ وَ هُوَ فِي الْوَثَاقِ….».

کتاب صحیح مسلم [۱۶۴۱].

 عمران ابن حُصین گفت: طایفه ثقیف که از هوازِن و هم‌پیمانان قبیله بنی عُقیل بودند، دو مرد از اصحاب رسول الله را به اسارت گرفتند، آن حضرت نیز به عادتی که مردم در آن وقت داشتند مبتنی بر اینکه هم‌پیمانان را به جای متهم می‌گرفتند، که این یعنی عدالت، یعنی «وَ لَا تَزِرُ وَازِرَةٌ وِزْرَ اُخْرَىٰ ﴿۱۸ فاطر﴾»، یعنی این گناه کرده، پس چرا فامیلش را می‌گیری؟ مردی از بنی عُقیل را اسیر کرد و با وی شتر عَضباء که شتری نیکو بود قرار داشت. نبی خدا از کنار آن مرد که با طناب بسته شده بود گذشت، گفت: یا محمد! پیامبر آمد، چیست؟ گفت: به چه گناهی مرا گرفتی؟

دادگاه تاریخ دارد دین را محاکمه می‌کند و بعدی‌هایی که از این چشمه استفاده کردند و می‌کنند.

 رسول خدا فرمود: به جرم و جنایت هم‌پیمانان ثقیف تو را گرفتیم. عجب! سپس به او پشت نمود و رفت، دوباره صدا زد محمد، محمد! پیغمبر آمد. چطوری تعریف می‌کنند: پیامبر با مهربانی و قلب نازکی که داشت نزد او برگشت. مهربانی است؟ فامیلش جنایتکار است این را باید در بند بگیری؟ فرمود: چیست؟ گفت: من مسلمان هستم. پیغمبر گفت: اگر این سخن را در حالی می‌گفتی که اختیار خود را داشتی قبول می‌شد، رفت، باز گفت: محمد، محمد! پیامبر گفت: دیگر چه شده؟ گفت: من گرسنه هستم غذا بده، تشنه هستم آب بده.

دقت کن! پیغمبر گفت: این نیاز توست، من را سننه، به من چه! «وَ مَا اَرسَلنَاکَ اِلَّا رَحمَةً للعَالَمیِن ﴿انبیاء ۱۰۷﴾» یعنی این!

 بعد علی چه می‌گوید؟ به امام حسن سفارش ابن ملجم را می‌کند، می‌گوید برای من شیر می‌آوری به این هم بده، او را شکنجه‌ نکن، اگر زنده ماندم خودم می‌دانم با او، اگر از دنیا رفتم، یک ضربه زده، یک ضربه بزن. شخصیتی مثل علی به قاتلش! حالا این را کنار پیامبر بگذار، یادت هست یک عده از یک دهات اطراف با شمشیر آمدند و گفتند: ای پیغمبر، ما گرسنه‌ هستیم، پیغمبر گفت: باشد، به شما شتر می‌دهم که گوشت و شیرش، همه را بخورید. یک عالمه به آنها شتر داد، چوپان هم داد، اینها رفتند چوپان را کشتند و فرار کردند، آنها را گرفتند آوردند، یادت هست (7173)؟

این را برای شما گفته‌ام منتها بعضی از دوره‌ها لازم است.

جگر تاریخ آتش می‌گیرد. چه گفت؟ گفت: در قبال یک چوپان، دست و پای تمام آنها را قطع کنید و جلوی آفتاب بگذارید که این حرارت آفتاب به این محل قطع شده‌ها بخورد تا بمیرند.

 چطوری مسلمان؟ خوبی! اینها را نشنیدی، حق داری، در هزار و خرده‌ای سال آبشخور تو محراب و منبر بوده، آخر آنها هم که اینها را نمی‌گویند، نه نباید گفت. هر چیزی که عقل مردم را حرکت می‌دهد نباید گفت. پدر بیامرز آن وقت عقل مردم قبول می‌کند که بهشت و جهنمی هست؟ می‌گوید گناه نکن، بعد در قرآن یک آیه دیگر می‌گوید هرچه خواستی گناه بکن، من تو را می‌بخشم. آیا این به بازی گرفتن مردم نیست؟ سیاست چماق و هویج نیست؟ بله!

 ادامه عنوانش (در کتابُ السُّنَّة) این است، می‌گوید: اگر در جبهه کسی از مخالفین اظهار کند که من مسلمان هستم می‌پذیرید یا نه؟ نمی‌پذیرید؟! گفت «سَلَّمْنَا» دستش را بالا برد، او را می‌کشید؟ نه! می‌گوید هر کس تسلیم شد، پذیرفته شد. حالا این بدبخت را با طناب بستی، می‌گوید من مسلمان شدم، قبول نمی‌کنی؟ یک بام و دو هوا!

چه خوب شد که این نسل‌های بعد دیگر از دست این دین راحت می‌شوند، یادت باشد که هزینه‌اش را شما داری می‌دهی، تو داری به نسل‌های آینده خدمت می‌کنی.

«عَنْ عِمْرَانَ ابْنِ حُصَيْنٍ، قَالَ: كَانَتْ ثَقِيفُ حُلَفَاءَ لِبَنِى عُقَيْلٍ، فَاَسَرَتْ ثَقِيفُ رَجُلَيْنِ مِنْ اَصْحَابِ رَسُولِ اللهِ، وَ اَسَرَ اَصْحَابُ رَسُولِ اللهِ، رَجُلاً مِنْ بَنِي عُقَيْلٍ، وَ اَصَابُوا مَعَهُ الْعَضْبَاءَ، فَأَتَى عَلَيْهِ رَسُولُ اللهِ وَ هُوَ فِي الْوَثَاقِ…. الی آخر».