با کلیک به روی هر دکمه فقط دسته بندی مربوطه نمایش داده میشود.


تدریس 7218 تاریخ 404.12.03

برای نمایش متن کامل فایل روی عنوان کلیک کنید.

7218                  1404-12-03

۱- اگر راستگو می‌داند پس چرا ایمان نمی‌آورد؟

۲- مگر خاتم، بهترینِ گذشتگان نیست؟

(بازخوان از تدریس‌های 6226، 6441 و 6730)

۳- آیا وحی در کالبد پیامبر استحکام دارد؟

(بازخوان از تدریس‌های 4832، 5948 و 6441)

۴- قبلاً گفت در طبقات آسمان بوده!

(بازخوان از تدریس 5218)

۵- وقتی که سند به این روشنی است جایی برای پرده پوشی نیست!

۶- اگر می‌توانستند نوشته‌ای را جعل می‌کردند.

(بازخوان از تدریس 6966)

۷- برده را گفته، علی را نگفته!

۸- کارخانه سندسازی معاویه، به قضاوت تاریخ نگاه نمی‌کند.

(بازخوان از تدریس‌های 6843 و 6966)

۹- برای جلوگیری از آبروریزی، پیر را میانسال می‌خوانند.

(مرتبط با تدریس 6966)


درس اول:

اگر راستگو می‌داند پس چرا ایمان نمی‌آورد؟

  • «عَنْ عَبْدِ اللهِ ابْنِ مَسْعُودٍ رَضِيَ اللهُ عَنْهُ، قَالَ: انْطَلَقَ سَعْدُ ابْنُ مُعَاذٍ رَضِيَ اللهُ عَنْهُ مُعْتَمِراً، قَالَ: فَنَزَلَ عَلَى اُمَيَّةَ ابْنِ خَلَفٍ اَبِي صَفْوَانَ، وَ كَانَ اُمَيَّةُ اِذَا انْطَلَقَ اِلَى الشَّاْمِ، فَمَرَّ بِالْمَدِينَةِ نَزَلَ عَلَى سَعْدٍ رَضِيَ اللهُ عَنْهُ، فَقَالَ اُمَيَّةُ، لِسَعْدٍ رَضِيَ اللهُ عَنْهُ انْتَظِرْ حَتَّى اِذَا انْتَصَفَ النَّهَارُ، وَ غَفَلَ النَّاسُ انْطَلَقْتُ فَطُفْتُ، فَبَيْنَا سَعْدٌ رَضِيَ اللهُ عَنْهُ يَطُوفُ اِذَا اَبُو جَهْلٍ، فَقَالَ: مَنْ هَذَا الَّذِي يَطُوفُ بِالكَعْبَةِ؟ فَقَالَ سَعْدٌ رَضِيَ اللهُ عَنْهُ…. فَاِنَّهُ سَيِّدُ اَهْلِ الْوَادِي…».

کتاب صحیح بخاری [۳۶۳۲].

 عبدالله ابن مسعود گفت: سعد ابن معاذ (جلوی اسم هر دوی آنها رَضِيَ اللهُ است) برای حج عمره به مکه رهسپار شد، ابن مسعود گفت او در خانه امیة ابن خلف ابوصفوان منزل گرفت. امیه نیز هرگاه به شام (سوریه) تجارت می‌کرد، از مدینه می‌گذشت و به خانه این می‌رفت، رفیق بودند، این بت‌پرست و او خداپرست! امیه به سعد گفت منتظر باش تا نیمروز می‌شود و مردم غافل شدند، به خانه‌های خود می‌روند آنگاه من می‌روم و طواف می‌کنم تو با من بیا. معلوم می‌شود که قایم موشک بوده یواشکی می‌آمده. سعد داشت طواف می‌کرد که ابوجهل پیدایش شد، گفت: این کیست که کعبه را طواف می‌کند؟ سعد گفت: من سعد هستم. ابوجهل به او گفت: راحت کعبه را طواف می‌کنی در حالی که محمد و یارانش را پناه دادی؟ سعد گفت: بله. سپس باهم به مشاجره پرداختند، امیه به سعد گفت: صدایت را بر ابوالحَکَم که بزرگ مردم درّه است بلند نکن.

ضمناً یادت باشد اسم قدیم مکه درّه بوده، در متن آمده «فَاِنَّهُ سَيِّدُ اَهْلِ الْوَادِي» جالب است، مکه چند تا اسم دارد؛ وادی، درّه. حالا این مترجم برای چه وادی را درّه ترجمه کرده نوشته، معلوم نیست.

 آنگاه سعد به ابوجهل گفت: سوگند به خداوند اگر تو مرا از طواف کعبه منع کنی من نیز راه تجارت تو را بر شام می‌بندم. معلوم می‌شود که خیلی زور دارد.

پس سعد به امیه گفت: ما را به خود واگذار زیرا من از محمد در خصوص تو شنیدم می‌فرمود ابوجهل قاتل توست. امیه گفت: مرا می‌کشد؟ سعد گفت: بله. حالا اینجا را دقت کن: امیه گفت: سوگند به خداوند محمد هر گاه از چیزی خبر دهد دروغ نمی‌گوید. بله! چه کسی می‌خواهد چه کسی را بکشد؟ ابوجهل بزرگ مکه، امیّه را که از سرشناسان مکه بود. حالا جالب است، امیه می‌گوید: هر گاه محمد چیزی بگوید دروغ نمی‌گوید. اگر او را راستگو می‌دانی پس چرا در مکه نشستی؟ چرا به او ایمان نمی‌آوری؟

 امیه نزد خانواده‌اش بازگشت و به همسرش صفیه گفت: آیا نمی‌دانی برادر یثربی‌ام به من چه گفت؟ همسرش گفت: چه گفت؟ امیه گفت: او می‌پندارد از محمد شنیده که او گمان می‌برد ابوجهل مرا می‌کشد. دو قبضه‌اش کن، همسرش گفت: سوگند به خداوند محمد دروغ نمی‌گوید.

چه چیز را باور می‌کنی؟ به قول قدیمی‌ها دم خروس یا قسم حضرت عباس! کسی که محمد را راستگو می‌داند پس به وحی که به او می‌رسد اعتماد می‌کند و مسلمان می‌شود. چرا مسلمان نشدند؟ اینها دستکاری شده‌های ابوهریره است به نیت خیلی پاک و درست که جذب مردم به اسلام است.

آن کسی که با دروغ جذب می‌شود اگر یک دروغ دیگر معارض آن بیاید جذب آن می‌شود، مانند همین چیزی که الان در ایران می‌بینیم اتفاق افتاده است. اینها مدام از بدی‌های زرتشت، یهود و مسیحیت گفتند، حالا دامنگیر خودشان شده است.

 ابن مسعود گفت: وقتی که مشرکین به سوی بدر از مکه بیرون رفتند و کسی آمد از آنان کمک خواست به کاروان تجاری بروند، همسرش به او گفت: آیا آنچه را که برادر یثربی‌ات به تو گفت، به یاد نداری؟ یعنی ابوجهل تو را می‌کشد. ابن مسعود گفت: او خواست از شهر بیرون نرود اما ابوجهل به او گفت تو از اشراف اهالی درّه هستی (یعنی مکه) پس یک یا دو روز با ما باش و بعد هم برگرد. او به سمت مشرکین برگشت و در جنگ بدر، خداوند او را کشت.

 جالب است‌! چند تا دروغ شد؟ سه تا. سومی چیست؟ گفت: «ابوجهل تو را می‌کشد»، در حالی که به جنگ پیغمبر آمد مسلمین او را کشتند. حالا می‌گوید: «خدا او را کشت».

خب چه شد؟ راستگو است یا دروغگو؟

– قاضی، عقل است.

– محکمه، تاریخ است.

گاهی وقت‌ها من یک سند را ده بیست بار بالا پایین می‌کنم تا ببینم سوژه در آن هست یا نه، بیخودی وقتت را نگیرم، وقت خودم را نگیرم.

«عَنْ عَبْدِ اللهِ ابْنِ مَسْعُودٍ، قَالَ: انْطَلَقَ سَعْدُ ابْنُ مُعَاذٍ مُعْتَمِراً، قَالَ: فَنَزَلَ عَلَى اُمَيَّةَ ابْنِ خَلَفٍ اَبِي صَفْوَانَ، وَ كَانَ اُمَيَّةُ اِذَا انْطَلَقَ اِلَى الشَّاْمِ، فَمَرَّ بِالْمَدِينَةِ نَزَلَ عَلَى سَعْدٍ، فَقَالَ اُمَيَّةُ، لِسَعْدٍ: انْتَظِرْ حَتَّى اِذَا انْتَصَفَ النَّهَارُ، وَ غَفَلَ النَّاسُ انْطَلَقْتُ فَطُفْتُ، فَبَيْنَا سَعْدٌ يَطُوفُ اِذَا اَبُو جَهْلٍ، فَقَالَ: مَنْ هَذَا الَّذِي يَطُوفُ بِالكَعْبَةِ؟ فَقَالَ سَعْدٌ …. الی آخر».

——————————————

 درس دوم:

مگر خاتم، بهترینِ گذشتگان نیست؟

(بازخوان از تدریس‌های 6226، 6441 و 6730)

  • «عَنْ اَنَسِ ابْنِ مَالِكٍ رَضِی اللهُ عَنْهُ قَالَ: جَاءَ رَجُلٌ اِلَى رَسُولِ اللهِ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ فَقَالَ: يَا خَيْرَ الْبَرِيَّةِ فَقَالَ رَسُولُ اللهِ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ: ذَاكَ اِبْرَاهِيمُ عَلَيْهِ السَّلَامُ».

 کتاب صحیح مسلم [۲۳۶۹].

 انس ابن مالک گفت: «مردی به پیغمبر گفت ای بهترین خلق. رسول خدا فرمود: بهترین خلق، ابراهیم است». خاتم (خاتم الانبیاء) یعنی چه؟ یعنی پایان رسالت. پیغمبر در یک جایی در یک سند گفت: هر چه انبیای گذشته داشتند من دارم اضافه بر آنکه من مهمترین آنها هستم (6885). «بهترین خلق، ابراهیم است». ابراهیم کیست؟ جدّ خاتم الانبیاء. ابراهیم کیست؟ بت‌شکن. ابراهیم کیست؟ «کَانَ اُمَّةً واحدةً» تک و تنها، پیرو نداشت. می‌دانی یعنی چه؟ یعنی معاصرین و مخاطبینش جملتاً کلاً جمعاً خدای ابراهیم را قبول نداشتند. باز نوح دویست تا طرفدار داشت، گرچه دید دویست تا آبروریزی است، نهصد و پنجاه سال داد زدی، دویست تا!

 اگر مدیر یک موسسه یک شرکت نتواند جذب مشتری کند چه می‌گویند؟ می‌گویند بی‌ عرضه. درست است؟ ابراهیم خلیل‌الرحمان هیچ کس را جذب نکرد، مدت رسالتش را نمی‌دانم، ولی زیاد است، بیشتر از پیغمبر خاتم است. آن وقت نوح دو هزار و پانصد سال عمر کرده به قول این قصه‌هایی که دین می‌گوید، نهصد و پنجاه سال هم حرکت کرده، اینقدر مردم معاصرش عقل داشتند که دویست نفر جذب شدند. خیلی حرف است‌! یعنی دویست تا احمق پیدا کرد، دویست تا ابله پیدا کرد. متن سند است! اکثریت قاطع بهشتیان چه کسانی هستند؟ سند آخری؛ دیوانه‌ها (7212)! بهشت به این بزرگی یعنی اینقدر دیوانه دارد؟ بله.

 یکصد و بیست و چهار هزار پیغمبر است و هر کدام هم دوازده نایب، البته بعضی از پیامبران، پیامبر خودشان بودند، به خودشان مبعوث شدند، معروف آنها ابراهیم است، جالب است‌! ابراهیم اولوالعزم است، یعنی صاحب دین و کتاب است اما طرفدار ندارد. چقدر جالب است؟ اساس وحی را نگاه کن، وقتی می‌گوییم باد هواست یعنی همین! ابراهیم که هیچ طرفدار ندارد از پیغمبر که می‌گوید اکثریت قاطع سکنه و حاضرین در محشر طرفداران من هستند او از این بهتر است.

نقطه‌گذاری می‌کنم تو برو بازش کن، دست و پای من را تقیه بسته. بعضی‌ها به شوخی به من می‌گویند که تو همه چیز را می‌گویی، بعد هم می‌گویی تقیه هم دارم؟ بله، باز هم تقیه دارم، هرچه دارم می‌گویم، هر چه از من شنیدی، هزار تا برابرش هنوز پنهان است تا اینکه دین از این مملکت برود، فعلاً نصفه رفته است.

 ابراهیم از محمد بهتر است، از متن این استفاده می‌شود دیگر؛ «جَاءَ رَجُلٌ اِلَى رَسُولِ اللهِ فَقَالَ: يَا خَيْرَ الْبَرِيَّةِ فَقَالَ رَسُولُ اللهِ: ذَاكَ اِبْرَاهِيمُ عَلَيْهِ السَّلَامُ». پس پیغمبر خاتم بهترین نیست، خودش اقرار کرده، این هم کتاب اهل سنّت و جماعت است که زبان دراز دارند و در این تلویزیونشان یک طوری بحث می‌کنند انگار یا مردم ایران از کره ماه آمدند یا خود اینها از کره ماه آمدند، هیچ شناختی روی این ملت ندارند. بلندگوی اهل سنّت ایران این تلویزیون است. این خیلی حرف است‌ که پیغمبر بگوید «به من نگو بهترین، بهترین، ابراهیم است». بعد ابراهیم را در درس چند وقت پیش‌ها ردیابی کردیم که مجسمه‌اش کنار بت‌های داخل کعبه بود (7215). حالا یا مشرکین حنیفیه هستند طرفدار ابراهیم هستند یا ابراهیم بت‌پرست است، بیا از همدیگر جدایش کن! ابراهیم که بت‌شکن است مردم بت‌پرست باید با او بد باشند یا خوب باشند؟ برای چه مجسمه‌ او را کنار سایر بت‌ها گذاشتند؟

 اینها می‌دانی چیست؟ امام صادق چه گفت؟ گفت: اینها زیرخاکی است، گفت ما یک چیزهایی داریم که به هر کسی نگفتیم، یک نفر باید بیاید عدم تطابق‌ها را دربیاورد و زیرخاکی‌ها را بیرون بکشد، ولی یک مانع دارد. مانع آن چیست؟ آن مثلث است: «صَعبٌ مُستَصْعَب، مشمئزٌ، خشنٌ»، مانع می‌شود تا مردم بگروند. الان عدد منتظر مخلص در این هشت میلیارد اهل زمین چقدر است؟ انگار در یک بحثی داشتیم که از هر یک میلیون یک نفر. این هم که دیگر چیزی برای خاتم الانبیاء سنّی و شیعه باقی نگذاشت.

——————————————

 درس سوم:

آیا وحی در کالبد پیامبر استحکام دارد؟

(بازخوان از تدریس‌های 4832، 5948 و 6441)

  • «عَنْ اَبِي هُرَيْرَةَ رَضِی اللهُ عَنْهُ اَنَّ رَسُولَ اللهِ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ  قَالَ: نَحْنُ اَحَقُّ بِالشَّكِّ مِنْ اِبْرَاهِيمَ اِذْ قَالَ: ﴿رَبِّ اَرِنِي كَيْفَ تُحْيِي الْمَوْتَى قَالَ: اَوَلَمْ تُؤْمِنْ قَالَ بَلَى وَلَكِنْ لِيَطْمَئِنَّ قَلْبِي﴾ وَ يَرْحَمُ اللهُ لُوطاً لَقَدْ كَانَ يَاْوِي اِلَى رُكْنٍ شَدِيدٍ وَ لَوْ لَبِثْتُ فِي السِّجْنِ طُولَ لَبْثِ يُوسُفَ عَلیه السلام لَاَجَبْتُ الدَّاعِيَ».

صحیح مسلم [۱۵۱].

 خیر که نبود، خودش گفت. کتابی گفت که چهار پنجم ملت اسلام قبولش دارند. آن وقت جالب است‌ که یک آیه داریم به نام خیرالبریّه، اسناد نمی‌دانم شیعه یا سنّی است، پیغمبر به علی می‌گوید: «اَنْتَ وَ شِیعَتُکَ خَيْرُ الْبَرِيَّةِ» تو و پیروانت بهترین هستید. آنجا (در درس قبل) می‌گوید من بهترین نیستم، اینجا می‌گوید علی بهترین است. حالا شما بگو علی بالاتر است یا محمد؟ هم اینجا (در درس قبل) اقرار کرده به ابراهیم، هم اینجا اقرار کرده به علی.

 این برادران اهل سنّت و جماعت در این تلویزیونشان می‌دانند که خر زیاد است، شیعه هم خر نمی‌شود، شیعه یک دفعه خر شد گفت «لَا اِلهَ اِلَّا الله مُحَمَّدٌ رَسُولُ الله»، الان پالونش را به آن طرف انداخته، از بیخ منکر است. آن وقت این برادر سنّی من درِ باغ سبز نشان می‌دهد که بیایید سنّی بشوید. خیلی خنده‌دار است! اصلاً در باغ نیستند، گیج هستند. همه دنیا فهمیده که ملت ایران دارند از دین برمی‌گردند، این می‌گوید بیا سنّی بشو! سنّی که این اعترافاتش را من چند ماه است که دارم می‌خوانم، نمی‌دانم چند ماه شده یا نه!

 ابوهریره (جلوی اسمش رَضِی اللهُ) گفت: «رسول خدا فرمود ما به شک و تردید از ابراهیم سزاوارتر هستیم». ببین اینقدر وضع خراب است که در معنا کردن صد بار پرانتز باز کرده است. آخر دیوانه، بی‌ عقل، احمق، حیوان، متن را چه کار می‌کنی؟ می‌دانی چه می‌گوید؟ می‌گوید: متن مال محراب و منبر است، مال حوزه علمیه است، مال مردم نیست. مال مردم چیست؟ پرانتز. پرانتز یعنی چه؟ پالون، افسار. بشر در دید دین شخصیت ندارد، هویت ندارد، اصالت ندارد، خاصیت ندارد. آیا دارد؟ پس چرا برای دو کلمه «لَا اِلهَ اِلَّا الله مُحَمَّدٌ رَسُولُ الله» این همه خون ریختند؟ جلوی زن و بچه، مردم را کشتند؟

 آیا اخیراً در این مباحث نداشتیم؟ نه؟ پیغمبر گفت: برو فلانی را بکش، پشت سر من بد می‌گوید. بعد جالب است که قرآن می‌گوید: «اِنَّكَ لَعَلی‌ٰ خُلُقٍ عَظِيمٍ ﴿۴ قلم﴾» تو عجب خوش اخلاقی. یادت باشد خوش اخلاقی یعنی خونریزی. به چه دلیل؟ «الدُّنْیَا مَعْکُوسَةٌ» و «عَسَی اَنْ تَکْرَهُوا شَیئاً وَ هُوَ خَیْرٌ لَکُم ﴿۲۱۶ بقره﴾»، آن حدیث است و این آیه است. یادت هست که گفت: بچه قنداقه روی سینه مادر بود، یواش بچه را گذاشتم کنارش و نیزه را در سینه‌اش کردم از کمرش درآمد (7201). بنازم دین را، زنده باد دین!

 اگر اینها را تکرار می‌کنم خیلی لازم است‌، مانند آب نوشیدن، تکرارش بد است؟ غذا خوردن، تکرارش بد است؟ خوابیدن، تکرارش بد است؟ تنفس اکسیژن، تکرارش بد است؟ همه اینها اکسیژن بشریت است منتهای مراتب کم کم مردم بیدار می‌شوند، شما بیست سال است که با من بیدار شدی، با سند و مدرک بیدار شدی اما مردم با فقر بیدار می‌شوند. بدی فقر هم این است که دوباره وضعشان خوب بشود یا از آن حرارت خدا گریزی بیرون می‌آیند یا اینکه دوباره می‌روند، می‌گوید پالون را بده، دیدی خدا روزی می‌دهد!

 رسول خدا فرمود: ما به شک و تردید از آن نزدیکتر هستیم. این یعنی چه؟ پیغمبر به وحی شک دارد، بیا این را بازش کن!

با این اسناد و مدارکی که خواندم، پیغمبری که جن دارد، شیطان دارد، مشاوران انسانی دارد، خواب دارد، برایش زنگ می‌زند، فرشته وحی به قیافه انسان می‌آید، خود پیغمبر باور کرد؟ بله؟ باور هم بکند، چه کسی بدش می‌آید از مردمی که سواری می‌دهند؟ چه کسی بدش می‌آید؟! چه کسی از کشورگشایی بدش می‌آید؟ چه کسی از زن‌های خوشگل بدش می‌آید؟ چه کسی از سکه‌های طلایی که از شهرها و کشورهای اطراف می‌دزدند بدش می‌آید؟ تو بیا این را جواب بده! متشرع، حوزوی، محرابی، منبری بیا جواب بده! سنّی، شیعه بیا جواب بده!

 ما به شک و تردید از ابراهیم سزاوارتر هستیم، آنگاه که گفت: ای مالک و پروردگارم به من نشان بده چگونه مرده را زنده می‌کنی؟ «رَبِّ أَرِنی کَیْفَ تُحْیِی المَوْتَی ﴿۲۶۰ بقره﴾» خداوند به او فرمود مگر ایمان نداری؟ توبیخش کرد، از تو بعید است. عرض نمود: ایمان دارم اما برای اینکه قلبم اطمینان یابد. اینجا از آن دست‌اندازها است که هیچ کس نمی‌تواند انکار کند. آقا ایمان باید قلبی باشد یا زبانی؟ زبانی مال ابراهیم است یا قلبی است؟ خداپرستی ابراهیم خلیل‌الرحمان، دوست خدا، بت‌شکن، ظاهری است یا باطنی است؟ باطنی نیست. چرا؟ چون خودش می‌گوید: «اما برای اینکه قلبم اطمینان پیدا کند». پیغمبر چه می‌گوید؟ می‌گوید: من هم با تو همراه هستم ابراهیم جان، بلکه بیشتر از تو شک دارم.

چقدر تحقیق خوب است! تحقیق از کتاب خودشان!

 «خداوند لوط را مورد مهر و محبت قرار داد، گفت مرا تکیه‌گاه محکمی می‌بود». در مقابله با چه کسی؟ لواط کنندگان و لواط دهندگان. پرانتز را برای شما بخوانم؟ من از پرانتز بدم می‌آید چون همه‌اش دروغ است، حالا گاهی وقت‌ها باید باز کرد. لوط گفت: خدا مرا مورد مهر و محبت قرار داد آنگاه که فرشتگان به صورت انسان مهمان او شدند و مردم گمراه از وجودشان آگاه شدند، خانه را محاصره کردند و گفتند مهمان‌ها را به ما بده آنها را بکنیم. فرشته‌ها به قیافه‌ بچه‌های خوشگل! شعر است یا آن یکی که مردم می‌دانند؟

پس لوط گفت: نه اینها را نکنید، اینها مهمان هستند. آخر لوط بدبخت، اگر فرشته است که ماتحت ندارد که او را بکُنند.

 داستان‌های دین را نگاه کن! برای همین است دین شعارش این است: «اَوَّلُ مَا خَلَقَ اللهُ العَقْل»، «أَ فَلَا تَعْقِلُون ﴿۸۰ مومنون﴾»، «کُلَّ مَا حَکَمَ بِهِ الْعَقْلُ حَکَمَ بِهِ الشَّرْع». در برابرش هم بهشتی‌ها اکثراً دیوانه هستند. دیوانه کیست؟ اینها را می‌خواند، پرانتزها را می‌خواند و خر می‌شود، حالا لااقل برو عربی یاد بگیر متن را بخوان!

 به مهمانانش گفت: «کاش قدرت آن را داشتم و مرا تکیه‌گاه محکمی می‌بود». ببین این هم دست‌انداز بعدی است، لوط به خدا شک دارد. ببین همه انبیاء به خدا شک دارند. ببین چقدر گندش درآمده که قرآن می‌گوید: «حَتَّی اِذَا اسْتَیْأَسَ الرُّسُلُ وَ ظَنُّوا اَنَّهُمْ قَدْ کُذِبُوا ﴿۱۱۰ یوسف﴾»، رُسُل می‌گوید، یعنی تمام پیامبران، فهمیدند خبری نیست، باد هواست. خدا کیست؟ باد هوا.

می‌گوید: «برای دفاع از اینها کاش قدرت داشتم و مرا تکیه‌گاه محکمی بود»، یعنی تکیه‌گاه ندارم، یعنی نمی‌توانم از خودم و فرشته‌ها دفاع کنم، یعنی اینها فرشته هم نیستند و الا فرشته باید از من دفاع کند، حالا من نمی‌توانم از آنها دفاع کنم، برعکس شده!

 حالا دقت کن! پیغمبر مثال لوط را برای چه آورده؟ چسبانده به ابراهیم. ابراهیم چه گفت؟ گفت: من در قلبم ایمان ندارم، زبانی می‌گویم خدا، «اَرِنِي كَيْفَ تُحْيِي الْمَوْتَى قَالَ: أَوَلَمْ تُؤْمِنْ قَالَ بَلَى وَلَكِنْ لِيَطْمَئِنَّ قَلْبِي»، هیچ پیغمبری اطمینان قلبی ندارد چون ساختمان‌سازی روی باد هوا است، عقل می‌گوید برو دروغ است. دین می‌تواند چند سال، چند قرن، چند هزار سال بر مردم بی‌ عقل حاکمیت داشته باشد ولی بالاخره کلاهش را به آن طرف می‌اندازد. آیا خود پیغمبر نگفت؟ گفت: یک روزی می‌رسد که مردم عقلشان کامل می‌شود، خدا سوره توحید را برای آنها فرستاده (4633)»؟ این یعنی چه؟ بله؟ آقای متشرع این یعنی چه که یک روزی عقل‌ها کامل می‌شود؟ یعنی عقل معاصرین و مخاطبین من صفر است، عقل که ندارند، سوسمارخور، ملخ‌خور، خرخور و خرگوش‌خور است.

 آن از زن‌های متدینش! در این درس سابق چه گفت؟ عایشه، اشتباه کردم، حضرت عایشه امّ‌المومنین وقتی که این خانم خوشگل به داخل آمد، عایشه گفت: ای وای باز پیغمبر یک صید را شکار کرد، وای بر من! همان هم شد، پیغمبر او را گرفت (7214). شما اهل سنّت و جماعت، عایشه را روی سر می‌گذارید، ما هم از همین عایشه ام‌ّالمومنین سند می‌آوریم که این دین واقعیت ندارد، چیزهایی است که در کتاب‌ِ خودتان نوشتید، البته بدون پرانتز.

 خب پس پیغمبر محق‌تر از ابراهیم است به انکار خدا و جلودارتر و پیش‌قراول‌تر از لوط است به اینکه قدرتی وجود ندارد به نام الله! کاش قدرت آن را داشتم و مرا تکیه‌گاهی بود که به وسیله اینها خودم و این فرشته‌ها را که خوشگل هستند، به شکل پسر هستند و مو هم ندارند، نجات بدهم.

سومین نفر هم یوسف را می‌آورد: همچنین اگر من به اندازه یوسف در زندان می‌بودم به فرستاده شاه پاسخ می‌دادم. به عنوان چه؟ شفاعت، پارتی. زندانی چه گفت؟ یوسف تعبیر خوابش را گفت، زندانی دید راست است، گفت آزاد می‌شوی، آزاد شد، خواست برود دستش را گرفت، یوسف پیغمبر، منادی توکل بر خدا، «وَ تَوَكَّلْ عَلَى الْحَيِّ الَّذِي لَا يَمُوتُ ﴿فرقان ۵۸﴾». نمی‌دانم معنای زرشک چیست، ولی بعضی‌ها به من می‌گویند زرشک! «وَ مَن يَتَوَكَّلْ عَلَى اللهِ فَهُوَ حَسْبُهُ ﴿۳ طلاق ﴾» تکیه به خدا کن برو جلو! بله، مثل ابی عبدالله برو جلو تا ریز ریزت کنند، قطعه قطعه‌ات کنند. خدا یعنی این!

 می‌گوید: من هم جای یوسف بودم، اینقدر زندان بد است، من هم دنبال پارتی‌بازی بودم که نجات پیدا کنم. یا رسول الله، خاتم الانبیاء، رسول اعظم، پیامبر اکرم، من سالیان دراز در زندان بودم اما تو به زندان نرفتی. خوب است نه؟ حالا من باید به پیغمبر چه بگویم؟ بگویم تو که اینطوری می‌گویی، من چه بگویم؟ بعد می‌خواهی در این بیست سال از دین بری نشوم؟ یازده سال زندان می‌خواهی من را از دین تبری ندهد؟ این حرف پیغمبر است، قشنگ برای شما بازش کردم، یک طوری هم باز کردم که این برادران اهل سنّت و جماعت از آن تلویزیونشان نتوانند شما را خر کنند، ما یک دفعه خر شده‌ایم بس است. پیغمبر چه می‌گوید؟ می‌گوید: مومن هرگز از یک سوراخ دو  دفعه گزیده نمی‌شود، یک دفعه دستت را در سوراخ کردی مار بود دستت را زد، از هرچه سوراخ است، دیگر بدت می‌آید. قشنگ است نه؟

 «عَنْ اَبِي هُرَيْرَةَ اَنَّ رَسُولَ اللهِ قَالَ: نَحْنُ اَحَقُّ بِالشَّكِّ مِنْ اِبْرَاهِيمَ اِذْ قَالَ: ﴿رَبِّ اَرِنِي كَيْفَ تُحْيِي الْمَوْتَى قَالَ: أَوَلَمْ تُؤْمِنْ قَالَ بَلَى وَلَكِنْ لِيَطْمَئِنَّ قَلْبِي﴾ وَ يَرْحَمُ اللهُ لُوطاً لَقَدْ كَانَ يَاْوِي اِلَى رُكْنٍ شَدِيدٍ وَ لَوْ لَبِثْتُ فِي السِّجْنِ طُولَ لَبْثِ يُوسُفَ لَاَجَبْتُ الدَّاعِيَ». یوسف چقدر در زندان بود؟ هفت سال؟ بعد در بحث قبلی بود پیغمبر شجاع است، «اَشْجَعَ النَّاسِ» است. یا رسول الله، تو شجاع هستی پس چرا از زندان می‌ترسی؟ می‌گوید اگر من در زندان باشم به در و دیوار می‌زنم تا بیرون بیایم. یا رسول الله حالا ببین ما چه کشیدیم! یازده سال، نه وکیل، نه درمان و نه مرخصی، قبلش هم چند ماه در دو زمان، زندان!

ببین قرآن چقدر قشنگ حرف می‌زند: «لَهُمْ اَعْيُنٌ لَا يُبْصِرُونَ بِهَا ﴿۱۷۹ اعراف﴾» چشم دارد این اسناد را می‌بیند، کور است. دیدی؟ ندیدم. عه! بابا این کتاب خودتان است، دیدی؟ ندیدم. چرا ندیدی؟ چون من معنایش را می‌خوانم، معنایش در آن آب کرده، در متن هم آب کردند. حالا در بحث‌هایی که می‌آید برای شما می‌گویم!

—————————————–

 درس چهارم:

قبلاً گفت در طبقات آسمان بوده!

(بازخوان از تدریس 5218)

  • «عَنْ اَنَسِ ابْنِ مَالِک رَضِيَ اللهُ عَنْهُ اَنَّ رَسُولَ اللهِ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ قَالَ: أَتَيْتُ – وَ فِي رِوَايَةِ مَرَرْتُ – عَلَى مُوسَى لَيْلَةَ اُسْرِيَ بِي عِنْدَ الْكَثِيبِ الْاَحْمَرِ وَ هُوَ قَائِمٌ يُصَلِّي فِي قَبْرِهِ».

کتاب صحیح مسلم [۲۳۷۵] است.

در این موقعیت کشور این هم یک نعمتی از طرف خدای واقعی است که ما داریم اسناد اهل سنّت را مرور می‌کنیم، چون اینها خودشان را محق‌تر می‌دانند به پیغمبر تا شیعه را. اینها می‌گویند شیعه را قبول ندارند، می‌گویند من درآوردی است. شما من درآوردی نیستی؟ بفرمایید این اسناد و مدارکت! آقای سنّی با خودت که نمی‌توانی بجنگی، سند توست، سند شیعه نیست که بگویی اینها دروغ است. با کمال گستاخی می‌آید می‌گوید دویست سال است که در ایران شیعه حاکم است، بعد بنیان‌گذار شیعه علی ابن ابیطالب را نمی‌بیند.

«عَنْ اَنَسِ ابْنِ مَالِک اَنَّ رَسُولَ اللهِ قَالَ: أَتَيْتُ – وَ فِي رِوَايَةِ مَرَرْتُ – عَلَى مُوسَى لَيْلَةَ اُسْرِيَ بِي عِنْدَ الْكَثِيبِ الْاَحْمَرِ وَ هُوَ قَائِمٌ يُصَلِّي فِي قَبْرِهِ». انس ابن مالک (با مدال رَضِيَ اللهُ عَنْهُ) گفت: «رسول خدا فرمود در بیت‌المقدس و در شبی که به اِسرا برده شدم». من نمی‌دانم اِسرا با اَسرا چه فرقی می‌کند، یا معارض هم است. «سُبْحَانَ الَّذِي اَسْرَىٰ بِعَبْدِهِ ﴿۱ اسراء﴾» این ادبیات قرآن است، بعد می‌گوید اِسرا. «در شبی که به اِسرا برده شدم از کنار موسی نزدیک تپه سرخ رنگ دیدم که در قبرش ایستاده و نماز می‌خواند». یا رسول الله ببخشید، انگار شما قبلاً فرمودید (در چند تا درس قبل) موسی و هارون برادرش در یکی از طبقات آسمان بودند (7211)، چه شد؟

دقت کن، هواپیمای پیغمبر بلند شد، از عربستان به فلسطین رفت، حالا می‌خواهد اوج بگیرد و برود طبقات آسمان. موسی را دیده در قبرش ایستاده، یا رسول الله فدایت بشوم، عزیز دلم، ای راستگو، آدم در قبر می‌تواند بایستد؟! یا رسول الله تو قبلاً گفتی در یکی از طبقات آسمان بوده، پس چرا الان روی زمین است؟

یک افسر اطلاعاتی که می‌خواهد اطلاعات کسب کند‌ روی خصوصیت‌ها، ریزه‌کاری‌ها و پنهانی‌ها می‌گردد تا اقرار بگیرد، الان تاریخ می‌خواهد اقرار بگیرد به قضاوت قاضی اعظم «عقل»! چه کسی جواب می‌دهد؟ دین.

پس در یکی از طبقات آسمان با هارون زندگی می‌کند که از آنجا هم رد شد با پیغمبر‌ سلام علیک کرد، بعد یک چیز مهمی را بحث کردند، در زمینه هفت طبقه آسمان چه گفت؟ گفت که خدا به تو چه گفت؟ گفت: پنجاه رکعت نماز برای طرفدارانم، موسی گفت: نه بابا این طرفداران تو تنبل هستند، پنجاه رکعت زیادشان هست، برو با خدا چانه بزن تا آن را هفده رکعت بکند (7211). چطوری ای متشرع؟ اینها را که از جیب بابایم درنیاوردم، اسناد و مدارک است. اهل سنت را هم قبول نداری؟ پس قرآن آنها را هم قبول نداشته باش، قرآن مال آنهاست.

پس موسی در قبرش است در فلسطین، ایستاده در قبرش نماز می‌خواند، بعد در حین پرواز، پیامبر دارد با جت تندرو می‌رود، الان موسی را در قبر دیده بعد یک دقیقه دیگر در طبقه چندم آسمان می‌بیند! همه باهم بگوییم همسان با امیه که در این درس گفت: «محمد راستگو است، محمد دروغگو نیست». ما هم اقرار می‌کنیم ولی خود رسول الله فرمود «الدُّنْیَا مَعْکُوسَةٌ»، یعنی شب است، به تو می‌گوید روز است. روز است، به تو می‌گوید شب است. ماست است، می‌گوید سیاه است. زغال است، می‌گوید سفید است. چه کسی قبول می‌کند؟ «اَلَّذِینَ یُؤْمِنُونَ بِالْغَیْبِ ﴿۳ بقره﴾» آن کسی که چشمش را داده به دین، گوشش را داده به دین، قلبش را داده به دین، می‌گوید هرچه تو می‌گویی! بعد عقل می‌گوید احمق ماست سفید است، زغال سیاه است. الان شب است، روز نیست. صدای عقل را کسی نمی‌شنود غیر از چه؟ «وَ قَلِیلٌ مِنْ عِبٰادِیَ الشَّکُورُ ﴿۱۳ سبأ﴾» یک عده کم، آنهایی که از این مثلث عبور کردند: «صَعبٌ مُستَصْعَب، خشنٌ، مشمئزٌ».

برویم، برویم ای یاران به سوی پرده برداری‌های بعدی، که شما را خدای واقعی آورده تا پرده‌های دروغ را در آفرینش بشر کنار بزنید.

——————————————

 درس پنجم:

وقتی که سند به این روشنی است جایی برای پرده پوشی نیست!

  • «قَالَتْ عَائِشَةُ: رَضِی اللهُ عَنْها خَرَجَ النَّبِيُّ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ غَدَاةً وَ عَلَيْهِ مِرْطٌ مُرَحَّلٌ، مِنْ شَعْرٍ اَسْوَدَ، فَجَاءَ الْحَسَنُ ابْنُ عَلِيٍّ فَاَدْخَلَهُ، ثُمَّ جَاءَ الْحُسَيْنُ فَدَخَلَ مَعَهُ، ثُمَّ جَاءَتْ فَاطِمَةُ فَاَدْخَلَهَا، ثُمَّ جَاءَ عَلِيٌّ فَاَدْخَلَهُ، ثُمَّ قَالَ: {اِنَّمَا يُرِيدُ اللهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ اَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً} [الاَحزاب: ۳۳]».

 کتاب صحیح مسلم [۲۴۲۴] در تفسیر آیه ۳۳ سوره احزاب.

اتفاقاً امروز که تلویزیون اینها را نگاه می‌کردم، همین بحث را می‌گفت، جالب است!

 ام‌ّالمومنین عایشه، حضرت، مادرجان گفت: رسول خدا در حالی که به تنش عبایی از پشم سیاه و منقّش با تصویر کوچ شتران بود در صبحگاهی از خانه خارج شد سپس حسن ابن علی آمد و او را داخل عبا قرار داد. حالا اینجا یک بحثی پیش می‌آید: «پیغمبر از خانه خارج شد»، در خیابان نشست؟ در کوچه نشست؟ کجا نشست؟ جایی باید باشد که مخبر تاریخ، خبرگزار موثقِ مویدِ متعهدِ مفیدِ منظم در دیدگاه اهل سنّت و جماعت ام‌المومنین عایشه حضور داشته باشد.

 حسن آمد، پیغمبر گفت بیا زیر عبا، حسین آمد، گفت بیا زیر عبا، فاطمه آمد، گفت بیا زیر عبا، علی آمد، گفت بیا زیر عبا، شدند اصحاب کساء. این را چه کسی دارد می‌گوید؟ دشمن فاطمه، دشمن علی، دشمن حسن، دشمن حسین، عایشه ام‌المومنین، حضرت، مادر جان! این‌ هم که می‌گویم دشمن، سندهایش در همین کتاب است.

آنگاه پیغمبر گفت: «اِنَّمَا يُرِيدُ اللهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ اَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً ﴿الاَحزاب: ۳۳﴾»، آیه قرآن است. امروز داشت یارو روی همین آیه چکش می‌زد که این آیه مال فاطمه و علی و حسن و حسین نیست، این آیه مال مادرجان حضرت عایشه ام‌ّالمومنین است. خیلی جالب است‌! می‌گوید ماه پشت ابر نمی‌ماند، سر همین است! بهترین زنان پیامبر این واقعه تاریخی را و شأن نزول آیه را به شما انتقال داده است.

 آیه چه می‌گوید؟ «خداوند، شما اهل بیت را از آلودگی دور کرده است». ببین چند تا اینجا نکته در آن هست:

– «اِنَّمَا يُرِيدُ اللهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ ﴿الاَحزاب: ۳۳﴾»، یکی رجس است، خدا از شما رجس را دور کرده. رجس یعنی شهوت، بی‌ دینی، فسق و فجور.

– و شما را پاک کرده پاک کردنی که هیچ کس را نکرده است.

جناب آقای اهل سنّت و جماعت، برادر عزیز، با این علی چه کسی جنگید؟ آیا مادرجان نبود؟ بدن در حال تشییع حسن را چه کسی تیرباران کرد؟ آیا مادرجان نبود؟ امام حسین گفت بدن برادر باید کنار پدربزرگش دفن بشود. خانم عایشه، حضرت، رَضِيَ اللهُ عَنْهَا گفت: اینجا خانه من است و او را راه نمی‌دهم. بنی هاشم شمشیر کشیدند که دفن کنند، طرفداران مادرجان به جسد امام حسن تیر زدند. حالا امروز داشت یک ساعت چکش می‌زد که اهل بیت اینها نیستند، علی، فاطمه، حسن و حسین نیستند. اهل بیت چه کسی است؟ مادرجان عایشه، حضرت، ام‌المومنین، آبگوشت حرمسرای پیغمبر!

 آقای معاویه، به قول برادران اهل سنّت و جماعت که قبل از اسمت حضرت می‌آورند و بعد از اسمت هم رَضِيَ اللهُ عَنْهُ، ای افتتاح کنندهٔ کتابخانه بزرگ مسلمین در دمشق، خال المومنین دایی مومنین، برادرزن پیغمبر، نمایندهٔ سه خلیفه گذشته برای چاپیدن اهالی شام که مجموعهٔ لبنان و سوریه و اردن و فلسطین است، شما با علی جنگیدی، پیغمبر تو گفت علی پاک است. پیغمبر این را زیر عبای خودش برد، یعنی با مصونیت من است. چرا با او جنگیدی؟ بله؟ این را باید به عقلای اهل سنّت و جماعت گفت. پیروان اهل سنّت و جماعت چند درصد عاقل هستند؟ همان قدر که شیعه طرفدار امیرالمومنین عاقل است.

«قَالَتْ عَائِشَةُ: خَرَجَ النَّبِيُّ غَدَاةً وَ عَلَيْهِ مِرْطٌ مُرَحَّلٌ، مِنْ شَعْرٍ اَسْوَدَ، فَجَاءَ الْحَسَنُ ابْنُ عَلِيٍّ فَاَدْخَلَهُ، ثُمَّ جَاءَ الْحُسَيْنُ فَدَخَلَ مَعَهُ، ثُمَّ جَاءَتْ فَاطِمَةُ فَاَدْخَلَهَا، ثُمَّ جَاءَ عَلِيٌّ فَاَدْخَلَهُ، ثُمَّ قَالَ: اِنَّمَا يُرِيدُ اللهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ اَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً ﴿الاَحزاب: ۳۳﴾»

——————————————

 درس ششم:

اگر می‌توانستند نوشته‌ای را جعل می‌کردند.

(بازخوان از تدریس 6966)

  • «عَنْ عَائِشَةَ رَضِيَ اللهُ عَنْهَا، قَالَتْ: قَالَ لِي رَسُولُ الله صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ فِي مَرَضِهِ: ادْعِي لِي اَبَا بَكْرٍ وَ اَخَاكِ حَتَّى اَكْتُبَ كِتَاباً، فَاِنِّي اَخَافُ اَنْ يَتَمَنَّى مُتَمَنٍّ وَ يَقُولُ قَائِلٌ: اَنَا اَوْلَى، وَ يَاْبَى الله وَ الْمُؤْمِنُونَ اِلَّا اَبَا بَكْرٍ».

 کتاب صحیح بخاری [۵۶۶۶]، کتاب صحیح مسلم [۲۳۸۷].

 ایضاً از امّ‌المومنین عایشه است، گفت: «رسول خدا در بیماری به من فرمود ابوبکر و برادرت را نزد من فرا بخوان».

خوب گوش کن، پرانتز می‌گوید «در بیماری [وفاتش]»! ببین وقتی تاریخ رسوا می‌کند این است. در پرانتز: «[در خصوص خلافتش برای او] بنویسم مبادا کسی» در پرانتز: «[خلافت را] در سر بپروراند و کسی بگوید من»، در پرانتز: «[از ابوبکر به خلافت] شایسته‌تر هستم اما خداوند و مومنان جز (باز در تبصره) [خلافت] ابوبکر را نمی‌پذیرند». همان شبی که گفت کاغذ و قلم بیاور من بنویسم، صبحش مادرجان راستگو می‌گوید: پیغمبر گفت برادرت و پدرت را بگو بیاید، من برایشان بنویسم که حکم کند.

 اگر بگویند تقاضای پیغمبر برای وصیت‌نامه نویسی چیز مزخرفی است به قول جناب عمرالفاروق خلیفه دوم رسول الله، پس چرا به آن می‌گویی چرت و پرت؟ خب می‌خواهد برای ابوبکر بنویسد، رفیقت است. به قول امیرالمومنین که به عمرالفاروق گفت، داشت اصرار می‌کرد که بیا به ابوبکر صدیق رأی بده، امیرالمومنین گفت: یک نانی داری می‌پزی که خودت آن را بخوری، یعنی نفر دوم تعیین شد.

 صبح چه گفت؟ گفت: پدر و برادرت را بیاور تا برایش بنویسم که این جانشین من است. شب چه گفت؟ گفت: بیاور بنویسم. آیا عایشه امّ‌المومنین با پدرش ابوبکر صدیق و عمرالفاروق یک مثلث نیستند برای تشکیل حکومت؟ یعنی امّ‌المومنین عایشه نمی‌داند که پیغمبر الان می‌گوید بیا وصیت‌نامه بنویسم، می‌خواهد بابای او را تعیین کند؟ نمی‌داند؟! خب صبح که همین را گفت. پس چرا شخصیت دوم اهل سنّت و جماعت آمد و گفت نه لزومی ندارد، تو خل و چل هستی نباید بنویسی؟! اینها همان بازجویی‌های اطلاعاتی و خبری تاریخ است. چرا این را می‌گوید؟ برای اینکه خاک بر سر غدیر خم کند، غدیر خمی که صد هزار نفر دیدند پیغمبر بالای پالون‌های شتر رفت، سی چهل تا پالون روی هم گذاشتند شد منبر، پیغمبر رفت آن بالا که همه او را ببینند. گفت: جبرائیل آمده دارد به من فشار می‌دهد، هزار دفعه گفته «بَلِّغْ»، «يَا اَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مَا اُنْزِلَ اِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ ﴿ ۶۷ مائده﴾»! دیگر مجبور شدم بگویم، چون می‌دانستم علی دشمن دارد.

 ببین اینها پرانتز دارند ما نداریم؟ در پرانتز یعنی من می‌دانم همه شما دروغگو هستید، همه شما مرتد هستید، همه شما فاسق هستید. که بعد هم گندش درآمد دیگر: «اِرتَدَّ النَّاس بَعدَ النَّبِی». بعد گفت: «اَلْیوْمَ اَکمَلْتُ لَکمْ دینَکمْ ﴿۳ مائده﴾» دین کامل شد. بعد می‌گویند در خوردن ماهی‌های حرام، دین کامل شد. چقدر دین مهمی است‌، چقدر دین گسترده‌ای است! چه نوع ماهی بخورید یا نخورید حکمش آمده، با این حکم، دین کامل شد. دین دیگر هیچ نیازمندی ندارد، مشکلی ندارد، مسلمین دیگر هیچ دغدغه‌ای ندارند؟ «چه نوع ماهی بخوری» این معضل مسلمین است. بعد پیغمبر دست اینها را خوانده، منتها زورش نمی‌رسد. مگر ندیدی عمرالفاروق خلیفه دوم رسول الله به عبدالله ابن عباس چه گفت؟ این را صد دفعه گفته‌ام. گفت: به علی بگو، به پسر عمویت بگو از دست ما ناراحت نباش، پیغمبر می‌خواست تو جای او بنشینی اما خدا نخواست (ظهوریاب 94). چه کسی پیروز می‌شود؟ خدا پیروز می‌شود. خدا کیست؟ باد هوا. خدا کیست؟ سیاست. خدا کیست؟ زرنگی.

 بعد پیغمبر ببین در غدیر چقدر محکم کاری کرد، گفت: «مَنْ كُنْتُ مَوْلَاهُ فَهَذَا عَلِيٌّ مَوْلَاهُ»، دست علی را گرفت بلند کرد و گفت من پیشوای هر کس هستم، علی پیشوای اوست. اگر دستش را بلند نمی‌کرد مثل جاهای دیگر ماستمالی می‌کردند. مثلاً می‌گویند که «اَنَا مَدِينَةُ الْحِكْمَةِ وَ عَلِيٌّ بَابُهَا» منظور علی ابن ابیطالب نیست، «عَلِيٌّ بَابُهَا» یعنی درش خیلی بزرگ است. ببین پیغمبر مجبور است بگوید «فَهَذَا عَلِيٌّ مَوْلَاهُ»! عجب شلم شوربایی است دین! با کمال احترام به رسول الله، ائمة الهداة المهدیین، بزرگان و ائمه اهل سنّت و جماعت، ما مشکلمان سر دین است، سر مذهب نیست. اسلام دو شاخه شد؛ یک مذهب شیعه و یک مذهب سنی. ما با این دوتا کاری نداریم، ما رفتیم بالاتر؛ خدای اسلام، خدای مسیحیت، خدای یهودیت و خدای زرتشتیت ده‌ها هزار سال است که پدر اهل زمین را درآورده‌اند، از آنها کولی گرفته‌اند، عینک دلخواه به چشم‌هایشان زده‌اند، سمعک دلخواه به گوش‌شان کرده‌اند.

 «عَنْ عَائِشَةَ، قَالَتْ: قَالَ لِي رَسُولُ الله فِي مَرَضِهِ: ادْعِي لِي اَبَا بَكْرٍ وَ اَخَاكِ حَتَّى اَكْتُبَ كِتَاباً، فَاِنِّي اَخَافُ اَنْ يَتَمَنَّى مُتَمَنٍّ وَ يَقُولُ قَائِلٌ: اَنَا اَوْلَى، وَ يَاْبَى الله وَ الْمُؤْمِنُونَ اِلَّا اَبَا بَكْرٍ»، خدا و مومنین و من رسول الله، ابابکر را انتخاب کردم. بعد حالا ببین زیر پای خدای زمین، خدای اصلی چطوری خربزه گذاشته، اینجا آمده اعتراف کرده که پیغمبر این چند نفر را زیر عبا برد و گفت فقط این چند نفر! تعجب است، از مادرجان عایشه تعجب است که این سند را زیر پتو نکرد و لو داد. هر چند که طرفداران آمدند مدام پرانتز باز کردند.

——————————————

 درس هفتم:

برده را گفته، علی را نگفته!

  • «عَنْ هَمَّامٍ، قَالَ: سَمِعْتُ عَمَّاراً، يَقُولُ: رَأَيْتُ رَسُولَ اللهِ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ وَ مَا مَعَهُ، اِلَّا خَمْسَةُ اَعْبُدٍ، وَ امْرَأَتَانِ وَ اَبُو بَكْرٍ».

 کتاب صحیح بخاری [۳۶۶۰].

همّام گفت: شنیدم عمار گفت رسول خدا را دیدم که در آغاز دعوت اسلام کسی با آن حضرت نبود (مسلمان نشده) جز پنج برده، دو زن و ابوبکر. خوب دقت کن سانسور تاریخ است. آیا علی جزء اینها نبود؟ می‌گویند که بود ولی بچه بود. خوب دقت کن! علی چند سالش بود؟ هفت سال، هشت سال، نه سال. چطور در فقه می‌گوید که پیغمبر گفت بچه‌هایتان را از هفت سالگی به قرآن خواندن، نماز خواندن و روزه گرفتن وادار کنید؟ برای چه؟

از نظر دین، آن هفت هشت ساله معتبر است باید تکالیف را انجام بدهد یا آزمایشی، بعد علی همین سن را داشت، هفت هشت سالش بود به حساب نمی‌آید. برده به حساب می‌آید که مسلمان شده، دو تا زن، که یکی از آنها خدیجه کبری بوده، و یک نفر دیگرش هم ابوبکر صدیق بوده.

بعد سند را ببین! چقدر زرنگ هستند، می‌آورند جایی که شیعه هم قبول دارند؛ عمار یاسر، از حواریون صدیق و پر و پا قرص پیغمبر و علی، یکی از همان‌هایی که در وقت رأی گیری ابوبکر صدیق در خانه علی بست نشست، ده نفر بودند، از روی اعتراض گفتند اینجا جای امن است و ما تو را نمی‌خواهیم. چرا جای امن است؟ برای اینکه خود حضرات نقل می‌کنند که پیغمبر هر روز از درب خانه فاطمه که رد می‌شد می‌گفت «اَلسَّلامُ عَلَيْكُمْ يَا اَهْلَ بَيْتِ اَلنُّبُوَّةِ»، اهل بیت من اینجا است. حالا مدام پیراهن پاره می‌کند می‌گوید نه اهل بیت، مادرجان عایشه ام‌المومنین است.

«عَنْ هَمَّامٍ، قَالَ: سَمِعْتُ عَمَّاراً، يَقُولُ: رَأَيْتُ رَسُولَ اللهِ وَ مَا مَعَهُ، اِلَّا خَمْسَةُ اَعْبُدٍ، وَ امْرَأَتَانِ وَ اَبُو بَكْرٍ».

——————————————

 درس هشتم:

کارخانه سندسازی معاویه، به قضاوت تاریخ نگاه نمی‌کند.

(بازخوان از تدریس‌های 6843 و 6966)

  • «عَنْ مُحَمَّدِ ابْنِ الحَنَفِيَّةِ قَالَ: قُلْتُ لِاَبِي اَيُّ النَّاسِ خَيْرٌ بَعْدَ رَسُولِ اللهِ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ قَالَ: اَبُو بَكْرٍ رَضِيَ اللهُ عَنْهُ قُلْتُ: ثُمَّ مَنْ قَالَ: ثُمَّ عُمَرُ رَضِيَ اللهُ عَنْهُ وَ خَشِيتُ اَنْ يَقُولَ عُثْمَانُ رَضِيَ اللهُ عَنْهُ  قُلْتُ: ثُمَّ اَنْتَ قَالَ: مَا اَنَا اِلَّا رَجُلٌ مِنَ المُسْلِمِينَ».

کتاب صحیح بخاری [۳۶۷۱].

شما چه می‌گویی؟ مثل کبک سرش را در برف کرده، دمش و پاهایش را دیگران دارند می‌بینند، ولی چشمش چون در برف است فکر می‌کند کسی او را نمی‌بیند.

 محمد ابن حنفیه پسر امیرالمومنین از زنی غیر از فاطمه زهرا. الان چه گفتم؟ الان گفتم جعل سند می‌کند با اسامی که شیعه قبول دارد، الان یک پله بالا رفت، رفت سراغ پسر علی؛ محمد ابن حنفیه.

حالا ببین چه گفته! واقعاً که همه اینها پدر در جد، ملخ‌خور، سوسمارخور، خرخور، خرگوش‌خور، مصداق آیه «اَلْاَعْرَابُ اَشَدُّ كُفْراً وَ نِفَاقاً ﴿۹۷ توبه﴾»، مصداق بارز آیه «قالَتِ الْاَعْرابُ آمَنَّا قُلْ لَم تُؤْمِنُوا وَلَكِنْ قُولُوا اَسْلَمْنا ﴿۱۴ حجرات﴾» هستند. می‌دانی برای چه؟ آمده یک حدیثی را انتساب داده به پسر علی ضدّ علی!

 واقعاً معاویه خیلی خر بود، در عین اینکه خیلی زرنگ بود. خریتش به این است، آخر این را کسی باور نمی‌کند، نه سنّی باور می‌کند و نه شیعه که پسر علی علیه بابایش حرف زده است. چه گفت؟ گفت: به پدرم علی ابن ابیطالب گفتم بهترین مردم پس از رسول خدا کیست؟ گفت: ابابکر (بغلش رَضِيَ اللهُ عَنْهُ). گفتم: سپس چه کسی؟ گفت: عمر (بغلش رَضِيَ اللهُ عَنْه). من بیم داشتم که بگوید عثمان. گفتم بعدش شما نیستی؟ علی گفت نه. من چه کسی هستم؟ من یکی از رعایای مسلمین هستم! یعنی من از بلال حبشی پایین‌تر هستم. شما چه می‌گویید؟ می‌گویید خیال کردی گوش‌های ما دراز است، مخملی است؟ روی پیشانی ما نوشته الاغ؟ بله؟ او از عمار یار علی نقل می‌کند در کوبیدن علی، اینجا از پسرش!

 «عَنْ مُحَمَّدِ ابْنِ الحَنَفِيَّةِ قَالَ: قُلْتُ لِاَبِي اَيُّ النَّاسِ خَيْرٌ بَعْدَ رَسُولِ اللهِ قَالَ: اَبُو بَكْرٍ قُلْتُ: ثُمَّ مَنْ قَالَ: ثُمَّ عُمَرُ وَ خَشِيتُ اَنْ يَقُولَ عُثْمَانُ قُلْتُ: ثُمَّ اَنْتَ قَالَ: مَا اَنَا اِلَّا رَجُلٌ مِنَ المُسْلِمِينَ». یعنی علی از ابوبکر، عمر، عثمان و معاویه پایین‌تر است. خودش هم که گفت. موقعی که همه وجودش از این بی‌ وفایی خدای زمین، از این چاخان بودن خدای زمین می‌سوخت، سرش را در چاه می‌کرد یا در نخلستان می‌گفت: «الدُّنْیَا انْزَلَنِی» دنیا مرا پایین آورد. دنیا کیست؟ دهر. دهر کیست؟ «لَا تَسُبُّوا الدَّهْرَ، فاِنَّ الله هُوَ الدَّهْرَ»، خدا. ببین بنده خدا چطوری باید دور بزند تا افشا کند که این خدا الکی است.

 یک روز می‌گفتند علی و محمد. پایین آورد، بعد گفتند علی و ابوبکر. پایین آورد، گفتند علی و عمر. پایین آورد، گفتند علی و عثمان. پایین آورد، حالا می‌گویند علی و معاویه. معاویه‌ای که اسناد و مدارک دینی می‌گوید معاویه پشت پدرش ابوسفیان روی شتر یا اسب یا خر نشسته بودند، پیغمبر نگاهشان کرد و گفت خدا لعنت کند سوار این مرکب را. پیغمبر در جای دیگر گفت: هر وقت دیدید معاویه بر منبر من نشسته، او را بکُشید. در جای دیگر گفت: آن خوابی که من دیدم، دیدم میمون‌ها بالای منبر من رفتند، جبرائیل تفسیر کرد و گفت بنی امیه هستند. آن وقت تو می‌خواهی این دین طرفدار داشته باشد؟

——————————————

 درس نهم:

برای جلوگیری از آبروریزی، پیر را میانسال می‌خوانند.

(مرتبط با تدریس 6966)

  • «عَنْ اَنَسٍ رَضِيَ اللهُ عَنْهُ قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللهِ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ لِاَبِي بَكْرٍ وَ عُمَرَ رَضِيَ اللهُ عَنْهُما هَذَانِ سَيِّدَا كُهُولِ اَهْلِ الجَنَّةِ مِنَ الاَوَّلِينَ وَ الآخِرِينَ اِلَّا النَّبِيِّينَ وَ المُرْسَلِينَ».

کتاب جامع ترمذی [۳۶۶۵].

 حالا یک اسنادی از همین کتاب به دست آوردم که بعداً برای شما می‌خوانم، که می‌گوید انس ابن مالک و ابوهریره گدا بودند، بی‌ خانمان بودند، بی کس و کار بودند. خودشان گفته‌اند! ابوهریره می‌گوید: بعد از پیغمبر برای اینکه مردم من را به خانه‌شان دعوت کنند و یک لقمه شام بدهند، بگذارند آنجا در خانه‌شان بخوابم، جعل حدیث می‌کردم، آیه می‌خواندم. البته من شنیدم، برای آن صاحبخانه خیلی عجیب بود، او نشنیده، بیا به خانه ما برویم مهمانی! بعد اینها شدند اعظم محدثین اهل سنّت و جماعت!

 انس ابن مالک گفت: «رسول خدا در خصوص ابوبکر و عمر فرمود این دو سرور و سالار میانسالان اهل بهشت اولین و آخرین هستند، جز انبیاء و مرسلین». چند روز قبل هم اشاره کردم، گفتم این جناب آقای معاویه، بزرگوار اهل سنّت و جماعت، اینقدر در حدیث‌سازی هول بودند که حالیشان نبود دو دوتا چند تاست، فقط می‌ساختند. اینجا می‌گوید: ابوبکر و عمر دو تا سید هستند، بزرگ هستند برای پیران اهل بهشت. حالا جالب است! ببین در فرهنگ شما کهولت سن به چه کسی می‌گویند؟ آن وقت این آمده معنا کند! ببین جایی دستشان بند نیست از منطق‌، منطقشان این است، آمده معنا کند، می‌گوید: این دو سرور و سالار میانسالان اهل بهشت هستند. میانسال یعنی چه؟ یعنی چهل ساله. کهولت سن هشتاد ساله.

 بعد امام صادق با ابوحنیفه امام اعظم اهل سنّت بحث می‌کرد، ابوحنیفه این را آورد. امام صادق گفت: این حرف چرت است، پیغمبر این حرف را نزده. گفت: چرا؟ امام صادق گفت: برای اینکه خود پیغمبر می‌گوید همه اهالی بهشت جوان هستند. یعنی شما به بهشت می‌روی جوان می‌شوی، یعنی شما از قبر که برخاستی موازین را گذراندی، پل صراط را گذراندی، همین مزخرفاتی که دین می‌گوید، بعد به بهشت می‌روی جوان هستی، در بهشت پیر نیست.

حالا بفرمایید حضرت عمر و ابوبکر سرور و سالار کدام پیر بهشت هستند، در حالی که پیر ندارد؟

«عَنْ اَنَسٍ قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللهِ لِاَبِي بَكْرٍ وَ عُمَرَ هَذَانِ سَيِّدَا كُهُولِ اَهْلِ الجَنَّةِ مِنَ الاَوَّلِينَ وَ الآخِرِينَ اِلَّا النَّبِيِّينَ وَ المُرْسَلِينَ».