با کلیک به روی هر دکمه فقط دسته بندی مربوطه نمایش داده میشود.


تدریس 7219 تاریخ 404.12.05

برای نمایش متن کامل فایل روی عنوان کلیک کنید.

7219                  1404-12-05

۱- آیا جبرائیل را به قیافهٔ دحیه دیده است؟

۲- اعترافات پیامبر به ویترین تاریخ!

۳- به مظاهر شجاعت بنگرید.

۴- وقتی که خالق و آمر شر، او است چگونه می‌توان از آن گریخت!

۵- معارضین علی گفتند که فاطمه از او ناراضی مُرد.

۶- دخالت‌های آشکار خلیفه در مدیریت پیامبر.

(بازخوان از تدریس‌ 4315 و مرتبط با تدریس‌های 6442 و 6843)

۷- وحی در خدمت خلیفه.

(بازخوان از تدریس‌ 6442، مرتبط با تدریس‌های 3887، 3888، 6705 و 6967)

۸- مقامات مساوی این دو تن را ملاحظه کنید!

(بازخوان از تدریس‌های 4315، 6101، 6968 و 6967)


درس اول:

آیا جبرائیل را به قیافهٔ دحیه دیده است؟

  • «وَ لَكِنْ يَا خَدِيجَةُ اِنَّ اَلشَّيْطَانَ رُبَّمَا عَرَضَ لِلْعَبْدِ فَأَرَاهُ أُمُوراً فَخُذِي كِتَابِي هَذَا فَانْطَلِقِي بِهِ اِلَی‌ صَاحِبِكِ فَاِنْ كَانَ مَجْنُوناً فَاِنَّهُ سَيَذْهَبُ عَنْهُ وَ اِنْ كَانَ مِنْ اللهِ فَلَنْ يَضُرَّهُ فاِنْطَلَقَتْ بِالْكِتَابِ مَعَهَا فَلَمَّا دَخَلَتْ مَنْزِلَهَا اِذَا هِيَ بِرَسُولِ اللهِ مَعَ جَبْرَئِيلَ قَاعِدٌ يُقْرِئُهُ هَذِهِ اَلْآيَاتِ {ن وَ اَلْقَلَمِ وَ مٰا يَسْطُرُونَ مٰا اَنْتَ بِنِعْمَةِ رَبِّكَ بِمَجْنُونٍ}».

 کتاب تاریخ الخمیس جلد ۱ صفحه ۲۸۴، کتاب سیرة الحلبیه جلد ۱ صفحه ۳۴۸ است.

 در کتاب تاریخ الخمیس (از اهل سنّت و جماعت) آمده است که وقتی خدیجه ماجرا را برای عدّاس تعریف کرد (ماجرای وحی به پیغمبر، شروعش بود)، او گفت: «ای خدیجه گاه شیطان به بنده‌ای روی می‌آورد و چیزهایی به او می‌نمایاند، پس این نامه مرا بردار و نزد یار خود محمد ببر، اگر دیوانه باشد از او برطرف خواهد شد». یعنی شوهرت خل و چل شده!

در آغاز کار، عدّاس (که یکی از معاریف جزیرة العرب است) فهمید که ایشان حالت روانی درستی ندارد، بعد از بیست و سه سال عمرالفاروق خلیفه دوم رسول الله فهمید که ایشان خل و چل است؛ «اِنَّ الْمَرْءَ لَیَهجُر».

 «از او برطرف خواهد شد و اگر از سوی خدا باشد به او گزندی نمی‌رسد، خدیجه نامه را با خود برد و چون به خانه‌اش درآمد ناگاه رسول خدا را با جبرائیل دید». اینجا جای «أَ فَلَا تَعْقِلُون ﴿۸۰ مومنون﴾»، «أَ فَلَا تَشْعُرُونَ» و «أَ فَلَا يَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ اَمْ عَلَىٰ قُلُوبٍ اَقْفَالُهَا ﴿٢٤ محمد﴾» است. خدیجه جبرائیل را از کجا می‌شناسد آن هم در حالی که هنوز پیامبر به رسالت مبعوث نشده است؟ قبل از غار حرا، قبل از «اِقْرَأ بِاسْمِ رَبِّكَ الَّذِي خَلَقَ ﴿۱ علق﴾»!

 «که نشسته و این آیات را به او می‌خواند {ن وَ اَلْقَلَمِ وَ مٰا يَسْطُرُونَ مٰا اَنْتَ بِنِعْمَةِ رَبِّكَ بِمَجْنُونٍ}». آیا این اولین سوره است؟ اولین آیه است؟ پس «اِقْرَأ بِاسْمِ رَبِّكَ الَّذِي خَلَقَ ﴿۱﴾ خَلَقَ الْاِنْسانَ مِنْ عَلَقٍ ﴿۲﴾ اِقْرَأْ وَ رَبُّكَ الْاَكْرَمُ ﴿۳﴾ اَلَّذِي عَلَّمَ بِالْقَلَمِ ﴿۴﴾ عَلَّمَ الْاِنْسانَ ما لَمْ يَعْلَمْ ﴿۵﴾ علق» چیست؟ گفت که در اوایل کار، پیامبر معظم مردد بود که این چه صدایی است که یک نفر از پشت سر مرا صدا می‌کند و مدام می‌گوید محمد محمد! یعنی موقعی که هنوز آیات نازل نشده بود، جبرائیل هم دیده نمی‌شد، خدیجه کبری جبرائیل را با پیغمبر دید.

قیافه جبرائیل چطوری بود؟ با چه قیافه‌ای دید؟ ننوشته. آیا مسئله به این مهمی را نباید ریزه‌کاری‌هایش را بنویسند؟ خب در مدینه که جبرائیل نشان می‌دهد دحیة ابن خلیفه کلبی است. در مکه چه؟ بعد در این آیه می‌گوید «تو دیوانه نیستی». جالب است‌! یاد حرف مادرجان عایشه ام‌ّالمومنین می‌افتم که گفت هر وقت پیغمبر در برخورد با من در بحث‌های خانوادگی کم می‌آورد سریع یک آیه می‌آورد، که من هم به او گفتم محمد یا رسول الله خدا خوب هوایت را دارد، یعنی آیات در بغلت هست تا کم می‌آوری آیه می‌آوری!

 «وَ لَكِنْ يَا خَدِيجَةُ اِنَّ اَلشَّيْطَانَ رُبَّمَا عَرَضَ لِلْعَبْدِ فَأَرَاهُ أُمُوراً فَخُذِي كِتَابِي هَذَا فَانْطَلِقِي بِهِ اِلَی‌ صَاحِبِكِ فَاِنْ كَانَ مَجْنُوناً فَاِنَّهُ سَيَذْهَبُ عَنْهُ وَ اِنْ كَانَ مِنْ اللهِ فَلَنْ يَضُرَّهُ». اینجا را دقت کن یک کنتاکت داریم! می‌گوید: «اگر دیوانه بود خوب می‌شود». قبل از اینکه دعا را بیاورد و بغل پیغمبر بگذارد، دید جبرائیل با پیغمبر است. بعد آیه آورده یعنی ای خدیجه احتیاج نیست نظر راهب‌ها را بپرسی، نظر بزرگان قریش را بپرسی، مسئله ختم شد، این را که من می‌گویم، از روی دیوانگی نیست.

 «وَ لَكِنْ يَا خَدِيجَةُ اِنَّ اَلشَّيْطَانَ رُبَّمَا عَرَضَ لِلْعَبْدِ فَأَرَاهُ أُمُوراً فَخُذِي كِتَابِي هَذَا فَانْطَلِقِي بِهِ اِلَی‌ صَاحِبِكِ فَاِنْ كَانَ مَجْنُوناً فَاِنَّهُ سَيَذْهَبُ عَنْهُ وَ اِنْ كَانَ مِنْ اللهِ فَلَنْ يَضُرَّهُ فاِنْطَلَقَتْ بِالْكِتَابِ مَعَهَا فَلَمَّا دَخَلَتْ مَنْزِلَهَا اِذَا هِيَ بِرَسُولِ اللهِ مَعَ جَبْرَئِيلَ قَاعِدٌ يُقْرِئُهُ هَذِهِ اَلْآيَاتِ {ن وَ اَلْقَلَمِ وَ مٰا يَسْطُرُونَ مٰا اَنْتَ بِنِعْمَةِ رَبِّكَ بِمَجْنُونٍ}». نعمت، چیست؟ رسالت. یعنی این رسالت است و تو دیوانه نیستی. این بزرگ قریش می‌گوید که سابقه داشته که اینجا کسی ادعای پیغمبری کرده در حالی که دیوانه بوده. بین دیوانگی و رسالت چه رابطه‌ای هست؟ این را دقت کردی؟ دیوانه حرف‌هایی می‌زند غیر قابل استدلال، برهان، حجت، دلیل و عقلانیت، وحی هم همینطور.

 آنقدر در قرآن و حدیث و روایت، معارضات با عقل هست، برای چه کسی؟ «لِاُولِي الْاَبْصَارِ ﴿۴۴ نور﴾» قرآن می‌گوید برای آنهایی که چشم دارند، چشم واقع‌ بین، «لِاُولِي الْاَلْبَابِ ﴿۱۹۰ آل عمران﴾» آنهایی که عقل دارند. مخاطبین پیغمبر سواد که نداشتند، دلیل داریم متن است (6427). عقل هم که نداشتند، دلیل داریم، مدرک؛ «اَکْثَرُ اَهْلِ الْجَنَّةِ اَلْبُلَهَاءُ» اکثریت قاطع اهالی جنت بی‌ عقل‌ها هستند (7026). بعد کلمه مجنون هم در یک سند دیگر از همین اهل سنّت داشتیم (7212). این بندگان خدا برادران تلویزیون اهل سنّت دوزاریشان نیفتاده که این ملت ایران چه می‌خواهند، می‌گوید از علی بریده بیاید طرفدار عمر بشود. چرا بالاتر را نگاه نمی‌کنی که اصلاً این مردم اصل دین را نمی‌خواهند!

——————————————

 درس دوم:

اعترافات پیامبر به ویترین تاریخ!

  • «لَمَّا اَصَابَ رَسُولُ اللهِ الْغَنَائِمَ يَوْمَ حُنَيْنٍ وَ قَسَّمَ لِلْمُتَأَلِّفِينَ مِنْ قُرَيْشٍ وَ سَائِرِ الْعَرَبِ مَا قَسَّمَ وَ لَمْ يَكُنْ فِي الْاَنْصَارِ مِنْهَا شَيْءٌ قَلِيلٌ وَ لَا كَثِيرٌ، وَجَدَ هَذَا الْحَيُّ مِنَ الْاَنْصَارِ فِي اَنْفُسِهِمْ… فَقَامَ فِيهِمْ خَطِيباً فَحَمِدَ اللهَ وَ اَثْنَى عَلَيْهِ بِمَا هُوَ اَهْلُهُ ثُمَّ قَالَ: يَا مَعْشَرَ الْاَنْصَارِ أَ لَمْ آتِكُمْ ضُلَّالاً فَهَدَاكُمُ اللهُ، وَ عَالَةً فَاَغْنَاكُمُ اللهُ، وَ اَعْدَاءً فَأَلَّفَ اللَّهُ بَيْنَ قُلُوبِكُمْ؟! قَالُوا: بَلَى ثُمَّ قَالَ رَسُولُ اللهِ: أ لا تجيبون يَا مَعْشَرَ الْاَنْصَارِ؟! قَالُوا وَ مَا نَقُولُ يَا رَسُولَ اللهِ؟! وَ بِمَاذَا نُجِيبُكَ؟! الْمَنُّ لله وَ لِرَسُولِهِ! قال رسول الله: وَاللهِ لَوْ شِئْتُمْ لَقُلْتُمْ فَصَدَقْتُمْ وَ صُدِّقْتُمْ: جِئْتَنَا طَرِيداً فَآوَيْنَاكَ، وَ عَائِلاً فَآسَيْنَاكَ، وَ خَائِفاً فَاَمَّنَّاكَ، وَ مَخْذُولاً فَنَصَرْنَاكَ».

 البدایة والنهایه جلد ۴ صفحه ۳۵۸، مسند احمد ابن حنبل جلد ۱۸ صفحه ۲۵۳ حدیث ۱۱۷۳۰، تاریخ طبری جلد ۳ صفحه ۹۳، کتاب الکامل فی التاریخ جلد ۲ صفحه ۱۴۱، کتاب دلائل النبوه جلد ۵ صفحه ۱۷۷ است.

 «پس از آنکه رسول خدا در روز حنین (جنگ بود) غنائم را به دست آورد و برای تألیف قلوب قریش و سایر قبایل عرب بخشش‌هایی کرد و به انصار چیزی نداد، انصار در دلشان نسبت به ایشان احساس ناخشنودی پیدا کردند». پیغمبر از چهره فهمید که اینها دل و دماغ ندارند. جنگ را کرده‌اند، راه را برای اسلام باز کرده‌اند، غنائم به دست آورده‌اند، خانم‌های خوشگل را آورده‌اند، بعد رفت نصیب دیگری شد. نصیب چه کسی؟ اهالی مکه. پیغمبر از قیافه‌های لشکر فهمید، فهمید چه اشتباهی کرده است.

 «پس پیامبر در میان آنان به خطبه ایستاد و خدا را حمد و ثنا کرد به آنچه شایسته اوست، سپس گفت: ای گروه انصار آیا نزد شما نیامدم»؟ خدمات متقابل پیغمبر و انصار. انصار چه کسانی هستند؟ اهل مدینه. مهاجر کیست؟ آنهایی که با پیغمبر آمدند یا بعداً آمدند یا قبلاً به مدینه آمدند و از دست بزرگان مکه خواستند راحت بشوند.

«پس پیامبر در میان آنان به خطبه ایستاد گفت: آیا نزد شما نیامدم در حالی که گمراه بودید»؟ یا رسول الله، چطوری گمراه بودند؟ آیا از نظر تغذیه می‌گویی که ملخ‌خور، سوسمارخور، خرخور و خرگوش‌خور بودند، از این نظر می‌گویی؟ این که اسلام که آمد خیلی از طرفدارانش اینها را می‌خوردند، در مستندات گذشته ثبت شده است (7202).

 از نظر این گمراه بودید که تنها شغل عرب قبل از اسلام جنگ بود؟ آقا شما چه کاره هستید؟ آدم‌کش هستم. عه! این هم شد شغل؟ آقا شما چه کاره هستید؟ شکنجه‌گر هستم. عه! آقا شما چه کاره هستید؟ دزد هستم. آقا شما چه کاره هستید؟ خوشگل‌های قبایل اطراف را شناسایی می‌کنم و برمی‌دارم می‌آورم، این شغل اعراب قبل از اسلام است. گمراه بودید هدایت شدید. حالا تاریخ یک سوال می‌کند، ای متشرعین جواب چه می‌دهید؟ ما مخاطبمان در بالا خدای زمین است و در پایین به طرفدارانش است، با رسول الله مشکل نداریم، با بزرگان اهل سنّت مشکل نداریم، با بزرگان شیعه مشکل نداریم.

 گمراه بودید مردم‌کش بودید، شبیخون‌زن بودید، یورش به مردمی که داشتند کار و کاسبی می‌کردند و با شما کاری نداشتند، به اموال اطرافیان شهرتان طمع کردید، خب این کار را که بعداً هم کردید یا رسول الله، منتها اسمش عوض شد، این شد جهاد خدا فرموده؛ «جاهَدُوا فِي سَبِيلِ اللهِ ﴿۲۰ توبه﴾»، آن شد هوای نفْس، شد شیطان. نفْس و عمل که یکی است، خشونت که یکی است، بی‌ وجدانی که یکی است. اسناد و مدارک از همین کتاب برادران اهل سنّت و جماعت است.

 یک مثالی آقا می‌زد می‌گفت: «تغاری بشکند ماستی بریزد، جهان گردد به کام کاسه لیسان»، حالا این بندگان خدا دیدند ملت شیعه ایران برگشتند، گفتند دروازه‌ها را باز کنید از تشیع بیایند سنّی بشوند در حالی که ما همه‌اش چند وقت است (نمی‌دانم یک ماه شده) که داریم مستندات سنّی را می‌خوانیم، که اسلام را تخطئه می‌کند، آبروی پیغمبر را برده، همین مادرجان عایشه ام‌ّالمومنین اخبار و اسرار اندرونی پیغمبر را به بیرون داده با اسنادی که از شما گرفتیم. احمق اینقدر نمی‌داند که این برای پیغمبر بد است که بگوییم خوشگله را در این جنگ آورده، بعد عجله دارد به مدینه نرسیده همان جا وسط راه خیمه بزن کارش را بکن (7198). اینقدر نمی‌داند، خر هستند دیگر، نمی‌فهمند. بابا اینها را حذف می‌کردید، اینها به دشمنان دین آتو می‌دهد!

 یا آنجا که پیغمبر یک قبیله‌ای را فتح کرده، پیش خانم خوشگله آن قبیله می‌رود و می‌خواهد به او دست بزند، می‌گوید دست نزن من ملکه هستم و تو رعیت هستی (7197). این کتاب‌های خودتان است. آیا درخور شأن یک پیغمبر است، آن هم خاتم الانبیاء؟! اگر کسی این را بخواند، آیا نمی‌گوید این آقا هوس‌باز و شهوتران است؟ نمی‌گوید؟! خب تو فکر می‌کنی؟ تو که داری نان وحی را می‌خوری، تو هم مثل شیعه صاحب منصب محراب و منبر هستی! شنونده باید عاقل باشد، که خوشبختانه نصفی از ملت ایران تا الان عاقل شده‌اند و فهمیده‌اند که همه بدبختی‌های اینجا مال دین است. حالا شما ملتی که از دین جدا شده‌اند را می‌خواهی سنّی کنی؟ ببین چقدر احمق هستند!

 می‌گوید که هر قبیله‌ای که به پیغمبر حمله کرد اینها دفاع داشتند، یک آیه را هم آورده برای بی‌ سوادها بالا و پایینش می‌کند، می‌گوید فرق است بین «قَاتِلُوا» و «قُتِلُوا».

– «قَاتِلُوا» یعنی تو در ابتدا به ساکن حمله کن.

– «قُتِلُوا» یعنی به تو حمله کردند دفاع کن.

آیا روم به شما حمله کرد یا پیش‌دستی کردید؟ آیا ایران به شما حمله کرد یا پیش‌دستی کردید؟

 «نیازمند بودید خدا شما را بی‌ نیاز کرد‌». ببین چقدر قشنگ صحبت می‌کند، ای جانم رسول الله چقدر تو خوبی، تو سبب شدی عقل روی کله ایرانی‌ها بیاید. خوب گوش کن ببین تاریخی که در همین کتاب‌ها ثبت شده چه می‌گوید! «فقیر بودید پولدار شدید»، حالا برو تاریخ را ورق بزن. در این چند وقت چه خواندیم؟ یارو گفت: یا رسول الله پول ندارم می‌خواهم زن بگیرم، پیغمبر گفت کاری ندارد، الان یک عده دارند می‌روند، یک گردان دارند می‌روند حمله کنند، با آنها برو همه چیز در آن هست (7208).

 ای گرداننده تلویزیون اهل سنّت خجالت نمی‌کشی؟ خیال می‌کنی هر کس روبروی تو نشسته احمق است؟

یارو نمی‌خواست به جهاد برود، پیغمبر گفت چرا نمی‌آیی؟ گفت: حال ندارم، پیغمبر گفت بیا برویم پول در آن هست. آن یکی گفت: حال ندارم، پیغمبر گفت بیا برویم زن در آن است. اینها را برای شما خوانده‌ام، ولی می‌گویم تکرار کنم شاید اینها بفهمند و از این خریتشان دست بردارند. اینها در کتاب‌های خودتان بود. وجدان و عقل مانع شد که شما اینها را سانسور کنید و الا هر احمقی می‌داند اینها ضد پیغمبر است که شما نوشته‌اید.

 «دشمنِ هم بودید، شما را خدا رفیق کرد، من آمدم این خدمات را کردم». پیغمبر دارد می‌گوید، توجیه و ماستمالی می‌کند که من هرچه در این جنگ بود به فامیل‌هایم دادم. این پیغمبر چقدر قشنگ است‌. خب حالا ببین چه گفته است! گفت: «ای گروه انصار آیا پاسخم نمی‌دهید»؟ محاجه پیغمبر با وجدان تاریخ است. گفتند: «چه بگوییم ای رسول خدا، چگونه پاسخ دهیم؟ منّت از خدا و رسول اوست. پیغمبر گفت: به خدا سوگند اگر بخواهید به من بگویید و راست هم می‌گویید (خوب دقت کن، پیغمبر قبول همه مسئولیت‌ها را کرده) و تصدیق می‌شوید». چه می‌گویید؟ «تو ای پیامبر آمدی نزد ما در حالی که مطرود و رانده شده بودی». این حرف را باید پیغمبر بزند؟

 آقای سانسورچی اهل سنّت و جماعت چطور بلد هستی که قرآن را سانسور کنی، نمی‌دانی این برای پیغمبر بد است، این برای پیغمبر افت دارد؟ مطرود، کلمه‌اش خوب است؟ طرد شده! آدم چه چیز را طرد می‌کند؟ مگس را از اتاق طرد می‌کند، با دارو میکروب را از بدن طرد می‌کند. «رانده شده بودی و ما انصار به تو پناه دادیم». این بخش‌های تاریخ خیلی عالی است! «تو نیازمند و گرفتار بودی و ما تو را مساعدت کردیم». یا رسول الله، از مکه به مدینه چه بردی؟ هیچی، یک ساک دستی هم نبود، اگر بود می‌نوشتند، خودش و لباس تنش بود. چه کسی به ایشان لباس داد؟ چه کسی به ایشان لبخند زد؟ چه کسی به ایشان غذا داد؟ چه کسی به ایشان احترام کرد؟ چه کسی حرفش را پذیرفت که می‌گوید من پیغمبر هستم؟

 «تو ترسان و خائف بودی». چه کسی می‌گوید پیغمبر اشجع النّاس است؟ آقای اهل سنّت بیا جواب بده! «تو ترسان و خائف بودی»، چه کسی دارد می‌گوید؟ پیغمبر به آنها می‌گوید شما این را به من می‌گویید. «و ما به تو امنیت دادیم، تو بی‌‌ یاور بودی ما تو را نصرت دادیم». این همه خدمات کردید، می‌گوید من قبول دارم این خدمات را به من کردید. بعد آن درس قبلی چه می‌گفت؟ گفت: در حالی که خون از شمشیر انصار در قتل عام فلان قبیله می‌چکد، پیغمبر هرچه از این جنگ آورده بود همه را به فامیل‌ها داد. اینها را به تو گفته‌ام، ولی چه کنم باید مستند بیاورم. بعد یک نفر رفت به پیغمبر گفت: یا رسول الله این چنین تقسیم مال از خودت بوده، عدالت توست یا خدا گفته؟ پیغمبر گفت: حرف خودت است؟ گفت: نه، حرف کل انصار است (7208)، یعنی اهالی مدینه. کدام اهالی؟ که الان پیغمبر گفت چه! کدام مدینه؟ مطرود بودی، رانده شده بودی، بی پناه بودی، نیازمند بودی، ترسو بودی. در همین سند آورده است. پیغمبر گفت: نه خدا گفته است!

 خیلی حرف است، اصلاً آدم حالش به هم می‌خورد از هرچه دین است. دینی که شعارش «مرگ بر تو» باشد که یا بگو «لَا اِلَه الَّا الله» یا تو را می‌کشم، این دین می‌خواهی امروز در عقول ایرانیان جا داشته باشد؟ وجدان آدم آتش می‌گیرد. این که در تاریخ خودشان نوشته در حالی که از شمشیر مجاهد فی سبیل الله خون می‌چکید، بعد می‌گوید که حقّ من را بده، ویر منه! آقای اسلام، شما خدا را بین مسلمین به گونه‌ای تزریق کردی که مردم جان بر کف جلو بروند و فقط خدا را ببینند، نه؟ فلسفه جهاد دین است دیگر! پس چرا انصار آمدند می‌گویند ببین هنوز از شمشیر ما خون اینهایی که به آنها حمله کردیم می‌چکد، بعد قسمت ما را ندادی و همه را به مکیان دادی. چرا این را می‌گویند؟ ببین در این ریزه‌کاری‌ها دقت کن، آبروی دین می‌رود.

 مسند احمد ابن حنبل به قول خودشان امام اعظم؛ این چهار تا فرقه سنّی هم جالب است، این او را قبول ندارد و او این را قبول ندارد. در باب ابوحنیفه یادت هست؟ به ابوحنیفه هم می‌گویند امام اعظم. برای چه می‌گویند امام اعظم؟ برای اینکه می‌گویند طرفدارهای این از بقیه بیشتر است. بعد به احمد حنبل هم می‌گویند امام اعظم. یادت هست در اسناد و مدارک داشتیم، تمام آن سه تا امام علیه ابوحنیفه حرف زده بودند، چیزهای وحشتناک! در دایرةالمعارف ظهور هست.

 حالا جالب است، اسم این کتاب را نگاه کن؛ دلائل النبوه، یعنی این محمد ابن عبدالله به وسیله این دلایل و براهینی که اینها جمع کردند مستند است که ایشان پیغمبر واقعی هستند. آن وقت مستنداتشان چیست؟ این آبروریزی‌ها.

بین شما یک چیزی مثال هست: «عدو شود سبب خیر گر خدا خواهد»! حالا اینها دشمنان پیغمبر هستند، جیب پیغمبر را دوست دارند، بازار پیغمبر را دوست دارند، تنور پیغمبر را دوست دارند، سفره پیغمبر را دوست دارند، اینها را بالا می‌برند در حالی که دارند می‌آورند پایین!

دشمن دانا بلندت می‌کند

بر زمینت می‌زند نادان دوست

«لَمَّا اَصَابَ رَسُولُ اللهِ الْغَنَائِمَ يَوْمَ حُنَيْنٍ وَ قَسَّمَ لِلْمُتَأَلِّفِينَ مِنْ قُرَيْشٍ وَ سَائِرِ الْعَرَبِ مَا قَسَّمَ وَ لَمْ يَكُنْ فِي الْاَنْصَارِ مِنْهَا شَيْءٌ قَلِيلٌ وَ لَا كَثِيرٌ، وَجَدَ هَذَا الْحَيُّ مِنَ الْاَنْصَارِ فِي اَنْفُسِهِمْ… فَقَامَ فِيهِمْ خَطِيباً فَحَمِدَ اللهَ وَ اَثْنَى عَلَيْهِ بِمَا هُوَ اَهْلُهُ ثُمَّ قَالَ: يَا مَعْشَرَ الْاَنْصَارِ أَ لَمْ آتِكُمْ ضُلَّالاً فَهَدَاكُمُ اللهُ، وَ عَالَةً فَاَغْنَاكُمُ اللهُ، وَ اَعْدَاءً فَأَلَّفَ اللهُ بَيْنَ قُلُوبِكُمْ … الی آخر».

——————————————

 درس سوم:

به مظاهر شجاعت بنگرید.

▪️ «وَ لَبِسَ رسولُ الله مِنْ الشّيْخَيْنِ دَرَعاً وَاحِدَةً حَتّى انْتَهَى اِلَى اُحُدٍ فَلَبِسَ دَرعاً اُخْرَى وَ مِغْفَراً وَ بَيْضَةً فَوْقَ الْمِغْفَرِ».

 کتاب المغازی از واقدی جلد ۱ صفحه ٢٢۵ است.

 چه سندهای قشنگی، اینها را بلندگوی اهل سنّت و جماعت در ایران می‌فهمد یا نمی‌فهمد؟ مال خودشان است چرا نمی‌فهمد! ملایشان دارد به سوالات جواب می‌دهد، منتهای مراتب آنهایی که خیلی آبروریزی است را نمی‌گوید، از جمله همین که گفت: فرق است بین «قَاتِلُوا و اُقْتُلُوا».

– «قَاتِلُوا»؛ به شما حمله می‌شود.

– «اُقْتُلُوا»؛ حمله می‌کنید.

در تمام جنگ‌های پیغمبر به پیغمبر حمله شده؟ بله؟ پس چرا امام صادق گفت پول ایرانی‌ها حق خودشان نیست باید به ما بدهند، به ایران حمله می‌کنیم چون ایران ثروت دارد، زنانشان خوشگل هستند حق آنها نیست، حق ماست (7198)، هرچه چیز خوب است مال ماست.

 قرآن چه می‌گوید؟ «الطَّيِّبَاتِ مِنَ الرِّزْقِ ﴿۳۲ اعراف﴾، «لِطَّیّبین ﴿٢۶ نور﴾» چیزهای خوب مال خوبان است. خوبان چه کسانی هستند؟  یکصد و بیست و چهار هزار پیغمبر، اوصیای آنها، اولیاء آنها، جانشینان آنها. مردم چه؟ «وَالنَّاس حَشَرَاتُ الاَرْض» مردم حشره هستند باید اسپری مگس‌ کش روی آنها گرفت تا بمیرند. مردم حق ندارند. یارو در زمین خودش زیرخاکی پیدا کرده، می‌گویند حق نداری، این مال خداست، به او کتک هم می‌زنند که بگو بقیه‌اش کجاست!

 ببین چقدر قشنگ، عملکرد را نگاه کن، دقیقاً رسول الله است! یادت هست این چند وقت پیش خواندیم؟ یک درس داشتیم که پیغمبر به یک جایی حمله کرد…؟ خیلی عالی است، حیف که بلندگوی ما جهانی نیست و الا کل یک میلیارد و نیم مسلمین جهان برمی‌گشتند، غیر از آنهایی که با لباس فرم دین، دین را اسباب و ابزار دنیایشان کردند.

 «وَ لَبِسَ رسولُ مِنْ الشّيْخَيْنِ دَرَعاً وَاحِدَةً حَتّى انْتَهَى اِلَى اُحُدٍ فَلَبِسَ دَرعاً اُخْرَى وَ مِغْفَراً وَ بَيْضَةً فَوْقَ الْمِغْفَرِ»، «در مسیر حرکت به جنگ اُحد پیامبر در منطقه شیخین (پیش از آنکه به اُحد برسد) یک زره پوشید». توجه کن! اَشْجَع النّاس یعنی چه، بشناس! «یک زره پوشید، چون به منطقه اُحد رسید زره دیگری روی آن کشید». حالتان چطور است، خوب هستید؟

 «و مغفر بر سر نهاد (یک کلاه جنگی) و بالای آن هم کلاه‌خود گذاشت». چه کسی می‌گوید پیغمبر ترسو است؟ نه، پیغمبر شجاع است، این هم سندش!

▪️ «رَسُولُ اللهِ جَالِسٌ تَحْتَ الرَّایَةِ عَلَیْهِ دِرْعَانِ وَ مِغْفَرٌ وَ بِیضَةٌ، فَالْتَقَیَا».

کتاب المغازی از واقدی جلد ۱ صفحه ۲۱۹ است.

 در حدیث دیگر می‌گوید که پیغمبر در حالی دو زره پوشیده بود و مِغفر و کلاه‌خود بر سر داشت که بیشتر سپاه مسلمین فاقد زره بودند. پیغمبر خیلی شجاع است. بعد این را ببینیم یا آن حدیث را ببینیم که می‌گوید پیغمبر سر قافله جنگ‌ها بود، در موقعیت سوق‌الجیشی بود، در صف اول بود.

——————————————

 درس چهارم:

وقتی که خالق و آمر شر، اوست چگونه می‌توان از آن گریخت!

– «اللَّهُمَّ اِنِّي اَسْأَلُكَ الْاَمْنَ يَوْمَ الْخَوْفِ».

– «اللَّهُمَّ عَائِذٌ مِنْ شَرِّ مَا اَعْطَيْتَنَا، وَ شَرِّ مَا مَنَعْتَنَا».

کتاب المستدرک علی الصحیحین جلد ۳ صفحه ۲۶ حدیث ۴۳۰۸ است.

 مناجات رسول الله است. از جمله دعاهای پیامبر در جنگ اُحد: «خداوندا در روز ترس، امنیت را از تو می‌خواهم»، «خداوندا به تو پناه می‌برم از شر که به ما عطا کردی»! ای عقلا بیایید استنباط عقلی کنیم! پیغمبر دارد می‌گوید که «به تو پناه می‌برم از شری که به ما دادی». خالق شر کیست؟ خداست. سند، هزار تا، این هم یکی از آنهاست. آیا خدا خیر است؟ پس چرا شر می‌دهد؟ آن هم به رسولش، به نماینده‌اش!

یک جایی برای مار خواندیم، یک درس داشتیم یادت هست که مار دررفت و پیغمبر گفت خدا مار را از شر شما حفظ کرد و شما را از شر مار (7202)؟ آیا این کارهایی که اسلام در آغاز طلوع کرده و کتاب‌هایی که طرفدارنش نوشته‌اند شر است یا خیر است؟ بله؟

 آقا شما مادرجان عایشه ام‌المومنین را یا باید قبول کنی یا رسول الله را، وقتی که عایشه ام‌المومنین می‌گوید این خانم خوشگل پیش پیغمبر آمد من ترسیدم گفتم الان او را ببیند می‌گیرد، این یعنی چه؟ و همان هم شد، آمد بگوید عوارضی من چقدر می‌شود تا فامیل‌هایم بدهند من آزاد بشوم، پیغمبر گفت عوارضی تو خودم هستم، بیا (7214)! یادت هست همین کتاب‌های موجود که مادرشان ام‌المومنین عایشه است، گفت: پیغمبر به او گفت آخ چقدر خوب می‌شد من تو را دفنت می‌کردم، غسلت می‌دادم، کفنت می‌کردم. عایشه ام‌المؤمنین چه گفت؟ گفت بله دیگر، بعدش هم سراغ یکی دیگر می‌رفتی، اینها را برای شما خواندیم دیگر (7199)!

 ای برادر اهل سنّت و جماعت چه چیز را می‌خواهی بپوشانی؟ ملت ایران هرچه کتک خورده از آغازی که اسلام به این کشور وارد شده (یعنی هزار و چهارصد سال قبل) از دین کشیده، از مذهب کشیده، به نام نامی خدا اموال مردم را بردند، طبق اسنادی که خودتان دارید، به نام نامی الله زن‌های خوشگل را بردند، زنی که چند دقیقه قبل بدن پاره پاره پدرش را شوهرش را پسرش را می‌بیند، بعد پیغمبر سوار شتر می‌کند و عبایش را روی او می‌اندازد که بدانند این زن پیغمبر است. اسلام یعنی این! حالا تو درِ باغ سبز نشان می‌دهی می‌گویی نه شیعه خونریز است، سنّی خوب است. آقای شیعه ایرانی از شیعه برگشتی؟ بیا سنّی باش! اینها نمایندگان شیطان هستند‌، ولی اسناد و مدارک پدر شیطان را درمی‌آورد و پوست اینها را هم می‌کَند.

 «اللَّهُمَّ اِنِّي اَسْأَلُكَ الْاَمْنَ يَوْمَ الْخَوْفِ»، «اللَّهُمَّ عَائِذٌ مِنْ شَرِّ مَا اَعْطَيْتَنَا». خیلی جالب است‌! «وَ شَرِّ مَا مَنَعْتَنَا» این را چه موقع می‌گوید؟ وقتی که می‌خواهد وارد جنگ بشود. نفْس پیغمبر می‌گوید این کار شر است، آدم می‌کشی به خاطر یک کلمه «لَا اِلَه الَّا الله»؟ پوست می‌کنی به خاطر شریعت؟ خود پیغمبر می‌داند کارش شر است. آقا غیر از این برداشت می‌کنی، آقای طرفدار؟

 «اللَّهُمَّ عَائِذٌ مِنْ شَرِّ مَا اَعْطَيْتَنَا» چیست و چطوری معنا می‌شود؟ چه وقت این را می‌گوید؟ موقع حمله می‌گوید، موقعی که می‌خواهد نوامیس را بردارد پاره پوره کند، سرها را قطع کند، بچه‌ها را به غلامی بیاورد، این را آن موقع می‌گوید، یعنی این کار ما شر است و خودم هم می‌دانم. تقصیر جبرائیل است! این از قدیم مثال معروف بوده: «کی بود کی بود من نبودم تقصیر آستینم بود آستین نبود خدا بود». چرا کشتی؟ جبرائیل گفته. جبرائیل کیست؟ نماینده خداست. خدا کیست؟ آن بالا است.

 تازه اسلام یک زحمت کشیده خدا را آورده پایین منقّش کرده به منقوش انسانی، که چشم دارد، گوش دارد، لبخند دارد، غضب دارد، عصبانی می‌شود، لَنگ بشرِ دیده نشده در عالم هستی می‌شود؛ «هَلْ مِنْ تَائِبٍ یَتُوبُ» یعنی گدایی می‌کند که تو به سمتش برگردی، موقع نماز می‌آید روبرویت می‌ایستد، یک وقت به آن دیوار روبرویت اخ و تف نکنی خدا آنجاست، همه اینها اسناد این کتاب است. یک جا هم که گفت: اصلاً خودش نماز می‌خواند (6118). معلوم نیست در «اِیَّاکَ نَعبُدُ وَ اِیَّاکَ نَستَعین ﴿۵ حمد﴾» به چه کسی می‌گوید؟ به فرمانروایی هستی می‌گوید؟ به خودش که نمی‌تواند بگوید. «اِیَّاکَ» یعنی تو.

 آیا جنگ، شرارت نیست؟ نه؟ یک وقت به شما حمله می‌کنند دفاع کن، تازه در همین هم پیغمبر در بن‌بست است. می‌دانی چرا؟ چند وقت پیش از همین کتاب چه خواندیم؟ داشت شهید را معنا می‌کرد که چه کسی شهید است، گفت: کسی که دفاع از خانه‌اش می‌کند و کشته می‌شود، شهید است (7204). کسی که از ناموسش دفاع می‌کند و کشته می‌شود، شهید است. کسی که از مالش دفاع می‌کند و کشته می‌شود، شهید است. یا رسول الله تو حمله می‌کنی، آنها شهید هستند، محصولش چه می‌شود؟ «اللَّهُمَّ عَائِذٌ مِنْ شَرِّ مَا اَعْطَيْتَنَا» از شرّی که تو فرمان دادی‌، «بُعِثْتُ اَنْ اُقَاتِلَکُم». می‌خواهی مردم را با شمشیر با شلاق با بزن بکش هدایت کنی؟ اینطوری می‌خواهی به بهشت ببری؟ بله اینطوری، منطق این دین این است!

 یادت باشد یک سند خواندیم که گفت: خدا تعجب می‌کند یک عده‌ای با غل و زنجیر به بهشت می‌روند (6590)؟ چقدر این مستندات عالی است! چه کسی با غل و زنجیر به بهشت می‌رود؟ آن کسی که به زور او را زیر سایه دین آوردند، و الا بهشتی با غل و زنجیر باید برود؟ بعد می‌گوید خدا تعجب می‌کند. اصلاً «تعجب» مخلوق است، چطور خالق می‌آید در میدان مخلوق ایست می‌کند؟ خیلی خرابکاری زیاد است، به قول قدیمی‌ها یک نان می‌خوری یک نان بینداز جلوی فقیر، که تو را از شرّ ادیان و مذاهب نجات داد.

——————————————

 درس پنجم:

معارضین علی گفتند که فاطمه از او ناراضی مُرد.

  • «عَن ابْنَ عَبَّاسٍ رَضِيَ اللهُ عَنْهُ قَالَ وُضِعَ عُمَرُ ابْنُ الْخَطَّابِ رَضِيَ اللهُ عَنْهُ عَلَى سَرِيرِهِ، فَتَكَنَّفَهُ النَّاسُ يَدْعُونَ وَيُثْنُونَ وَ يُصَلُّونَ عَلَيْهِ، قَبْلَ اَنْ يُرْفَعَ، وَ اَنَا فِيهِمْ، قَالَ فَلَمْ يَرُعْنِي اِلَّا بِرَجُلٍ قَدْ أَخَذَ بِمَنْكِبِي مِنْ وَرَائِي، فَالْتَفَتُّ اِلَيْهِ فَاِذَا هُوَ عَلِيٌّ رَضِيَ اللهُ عَنْهُ، فَتَرَحَّمَ عَلَى عُمَرَ رَضِيَ اللهُ عَنْهُ وَ قَالَ: مَا خَلَّفْتَ اَحَداً اَحَبَّ اِلَيَّ اَنْ أَلْقَى اللهَ بِمِثْلِ عَمَلِهِ مِنْكَ….».

 کتاب صحیح بخاری [۳۶۷۷]، کتاب صحیح مسلم [۲۳۸۹].

عبدالله ابن عباس محدث مقبول شیعه و سنّی، پسر عموی علی و پیغمبر، گفت: «عمر ابن الخطاب خلیفه دوم رسول الله کشته شد (به وسیله همشهری‌های شما) و روی تختش گذاشته شد». یک پرانتز باز کنم، جالب است، اینها می‌گویند که تاریخ پیدایش شیعه دویست سال است مال صفویه است، آیا از ایران این کسی که رفت عمر ابن الخطاب را کشت، شیعه بود یا نبود؟ اگر سنی بود خلیفه خدا را می‌کشت؟ نه؟ پس شیعه بوده! پس قدمت شیعه رسید به زمان خلافت عمرالفاروق خلیفه دوم رسول الله!

«روی تختش گذاشته بودند، مردم پیش از آنکه جنازه‌اش برداشته شوند در اطرافش جمع شدند و برایش دعا کردند و بر وی نماز خواندند، من نیز در میان مردم بودم (یعنی عبدالله ابن عباس)، گفت کسی توجه مرا به خود جلب نکرد جز مردی که از پشت شانه‌ام مرا گرفت، او علی ابن ابیطالب بود که برای عمر آمرزش می‌طلبید». خوب گوش کن، معارضات است، عقل به جنگ دنیاطلبان آمده! «و گفت: شما کسی را پس از خود باقی نگذاشتی که نزد من محبوب‌تر از شما باشد که با مانند عمل وی به لقاء خدا بروم. سوگند به خداوند که من پیوسته گمانم بر او بود که شما را با دو رفیقت (یعنی ابوبکر صدیق خلیفه رسول الله و پیامبر) قرار می‌دهد».

آیا شما در کتاب‌هایتان ننوشته‌اید که وقت شهادت فاطمه زهرا ابوبکر صدیق خلیفه اول رسول الله و عمرالفاروق خلیفه دوم رسول الله آمدند و به علی گفتند ما می‌خواهیم از فاطمه عیادت کنیم موقع رفتنش است، امیرالمومنین گفت بیایید؟ آیا نگفتند ما را ببخش؟ آیا فاطمه نگفت خدایا من از اینها راضی نیستم؟ خود اهل سنّت نوشته‌اند. حالا کسی که فاطمه زهرا از او راضی نیست چطور امیرالمومنین می‌گوید که «شما کسی را پس از خود باقی نگذاشتی که نزد من محبوب‌تر از شما باشد»؟ بله.

  • اگر این را محدثین اهل سنّت درست کردند (چون دروغ است) برای این است که به شیعیان بگویند بزرگان ما را لعن نکنید. چرا؟ چون بزرگ شما آمده در مراسم ترحیم بزرگ ما این حرف‌ها را زده است.
  • اگر شیعه درست کرده چه؟ برای این است که کشتن عمرالفاروق خلیفه دوم رسول الله را به پای علی مظلوم بنده خدا نبندند، چون علی در معرض اتهام بود.

در جلسه محاکمه امام حسن مجتبی در همین کتاب‌ها خواندیم، بعد از صلح تحمیلی‌اش با معاویه بزرگان بنی امیه و بنی المروان جمع بودند و یکی یکی امام حسن را محاکمه کردند، آیا آنجا نگفتند پدر تو ابوبکر را کشت، عمر را کشت، عثمان را کشت، نگفتند‍ (7166)؟ بله؟ دستیاران معاویه نبودند؟ معاویه برای شما حضرت معاویه رَضِيَ اللهُ عَنْهُ نیست؟ برای شما خالُ المومنین نیست؟ برای شما برادرزن پیغمبر نیست؟ برای شما کاتب وحی نیست؟ برای شما امیرالمومنین نیست؟ از چه چیزی می‌خواهند دفاع کنند؟

«عَن ابْنَ عَبَّاسٍ قَالَ وُضِعَ عُمَرُ ابْنُ الْخَطَّابِ عَلَى سَرِيرِهِ، فَتَكَنَّفَهُ النَّاسُ يَدْعُونَ وَ يُثْنُونَ وَ يُصَلُّونَ عَلَيْهِ، قَبْلَ اَنْ يُرْفَعَ وَ اَنَا فِيهِمْ، قَالَ فَلَمْ يَرُعْنِي اِلَّا بِرَجُلٍ قَدْ أَخَذَ بِمَنْكِبِي مِنْ وَرَائِي، فَالْتَفَتُّ اِلَيْهِ فَاِذَا هُوَ عَلِيٌّ، فَتَرَحَّمَ عَلَى عُمَرَ وَ قَالَ: مَا خَلَّفْتَ اَحَداً اَحَبَّ اِلَيَّ اَنْ أَلْقَى اللهَ بِمِثْلِ عَمَلِهِ مِنْكَ ….. الی آخر».

——————————————

 درس ششم:

دخالت‌های آشکار خلیفه در مدیریت پیامبر.

(بازخوان از تدریس‌ 4315 و مرتبط با تدریس‌های 6442 و 6843)

  • «عَن سَعْدِ ابْنِ اَبِي وَقَّاصٍ رَضِيَ اللهُ عَنْهُ قَالَ: اسْتَأْذَنَ عُمَرُ ابنِ الخَطَابِ رَضِيَ اللهُ عَنْهُ عَلَى رَسُولِ اللهِ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ وَ عِنْدَهُ نِسوَةٌ مِنْ قُرَيْشٍ يُكَلِّمْنَهُ وَ يَسْتَكْثِرْنَهُ عَالِيَةً اَصْوَاتُهُنَّ عَلَی صَوتِهِ فَلَمَّا اسْتَأْذَنَ عُمَرُ ابنُ الخَطَابِ رَضِيَ اللهُ عَنْهُ قُمْنَ فَبَادَرنَ الْحِجَابَ فَأَذِنَ لَهُ رَسُولُ اللهِ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ فَدخَلَ عُمرُ رَضِيَ اللهُ عَنْهُ وَ رَسُولُ اللهِ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ يَضْحَكُ فَقَالَ عُمَرُ رَضِيَ اللهُ عَنْهُ: اَضْحَكَ اللهُ سِنَّكَ يَا رَسُولَ اللهِ فَقَالَ النَّبی صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ: «عَجِبْتُ مِنْ هَؤُلَاءِ اللَّاتِي كُنَّ عِنْدِي فَلَمَّا سَمِعْنَ صَوْتَكَ ابْتَدَرْنَ الْحِجَابَ» فقَالَ عُمَرُ رَضِيَ اللهُ عَنْهُ: فَاَنْتَ اَحَقُّ اَنْ يَهَبْنَ يَا رَسُولَ اللهِ ثُمَّ قَالَ عُمَرُ رَضِيَ اللهُ عَنْهُ …».

کتاب صحیح بخاری [۳۶۸۳] و کتاب صحیح مسلم [۲۳۹۶].

 سعد ابن ابی وقاص از موثقین محدثین اهل سنّت و جماعت (بغل اسمش هم رَضِيَ اللهُ عَنْهُ)، گفت: «عمر ابن الخطاب به نزد نبی خدا اجازه ورود خواست در حالی که نزد آن حضرت زنانی از قریش بودند، با ایشان سخن می‌گفتند و با صداهای بلندتر از صدای رسول الله از ایشان پاسخ و توضیح بیشتر می‌خواستند، وقتی که عمر ابن الخطاب اجازه ورود خواست، آنان (یعنی آن زنان) برخاستند و با شتاب حجاب خود را مرتب کردند». حالا بیا جواب بده! آیه حجاب را پیغمبر آورد یا عمر ابن الخطاب؟ یکی از دست‌اندازهایی که نمی‌توانند جواب بدهند همین حدیث است. خوب دقت کن!

 «وقتی که عمر ابن خطاب اجازه ورود خواست آن زنان برخاسته و با شتاب حجاب خود را مرتب کردند». آیا پیغمبر از بی‌ حجابی بدش می‌آید؟ پس چرا دورش هستند؟ کاسه‌ از آش داغ‌تر! عمر ابن الخطاب خلیفه دوم رسول الله از بی‌ حجابی بدش می‌آید یا پیغمبر؟ پس این جریان را چه می‌گویی؟ بعضی چیزها را باید با خط طلا نوشت. «وقتی عمر ابن خطاب اجازه ورود خواست آن زنان برخاسته و با شتاب حجاب خود را مرتب کردند. پیامبر خدا به وی اجازه داد، عمر در حالی که رسول خدا می‌خندید وارد شد و عرض کرد خدا دندان شما را خندان بدارد». پیغمبر برای چه می‌خندید؟ برای اینکه اینها از ترس عمر سریع رفتند چادر و روسری سرشان کردند. شاید خنده‌اش برای این است که این زنان از من باید حساب ببرند، حجاب قانون دین من است آن وقت از او حساب می‌برند و پیش من راحت هستند. پیغمبر خیلی خوب بود، همه پیش او راحت بودند.

 فرمود: «از این زنانی که نزد من بودند تعجب می‌کنم»، خوب دقت کن، در پرانتز مثلاً آمده بهترش کند بدترش کرده است؛ «آنان نزد من [راحت نشسته] بودند». راحت یعنی چه؟ تو به خانه یک نفر مهمانی می‌روی به تو چه می‌گوید؟ می‌گوید لباس‌هایت را دربیاور راحت باش. معلوم می‌شود که کل لباس‌ها را درآورده بودند. «و همین که صدای تو را شنیدند به سوی حجاب خود شتافتند». این را بگذار کنار آن روایت که عمرالفاروق از پیغمبر ایراد گرفت گفت نصف شب زن تو رفته مستراح بیرون خانه است، در تاریکی حجاب نداشته (4078). پیغمبر از عمر خجالت می‌کشد که به او بگوید آخر به تو چه مربوط است، آخر تو چه کاره هستی، ناموس من است، من عیب نمی‌دانم تو عیب می‌دانی؟

 عمر عرض نمود: «شما شایسته‌تر هستید که آنان از هیبت شما خجالت بکشند». سپس عمر گفت: «ای دشمنان خودتان آیا ابهت مرا در دل دارید»؟ خوب گوش کن چه می‌گوید! صدر اسلام گند زده، «آیا شما ابهت مرا در دل دارید و ابهت رسول الله را ندارید»؟ یعنی از من بیشتر حساب می‌برید! پیغمبر دین را آورده، پیغمبر باید غیرتش نسبت به عمر بیشتر باشد به قوانین دینی! گفتند «بله، شما خشن و تندخو هستی». بعد چقدر حدیث و روایت داریم که می‌گوید: «مومن، ملیّن است»، یعنی اینکه خشن نیست.

 زن‌ها به عمر چه می‌گویند؟ می‌گویند: «تو تندخو هستی»، ضد تعریفی که جبرائیل از پیغمبر می‌کند؛ «اِنَّكَ لَعَلی‌ٰ خُلُقٍ عَظِيمٍ ﴿۴ قلم﴾». خوب گوش کن و جانشینان پیغمبر را بشناس! «و پیامبر خدا چنین نیست». آنگاه رسول خدا فرمود: «دست بردار عمر، سوگند به کسی که جانم در دست اوست، هیچگاه شیطان (خوب دقت کن پیغمبر چه می‌گوید) در راهی با تو روبرو نشد مگر اینکه راهی جز راه تو را پیمود». شیطان از عمر می‌ترسد! یک جای دیگر هم باز مشابه‌اش را داریم، که می‌گوید شیطان از عمر فرار می‌کند (6967)، شیطان از عمر می‌ترسد از پیغمبر نمی‌ترسد؟! خوب گوش کن، کارخانه حدیث‌سازی معاویه که به عجله می‌خواهد حدیث درست کند یادش می‌رود که از چه آدابی، لغاتی، کلماتی و جملاتی استفاده کند که آبرویش نرود.

 آخر تو می‌خواهی ابرویش را درست کنی داری چشمش را کور می‌کنی! این حرف خیلی زشت است، این اهانت به پیغمبر است: شیطان از عمر فرار می‌کند پس بغل پیغمبر می‌نشیند دیگر، راحت است. یعنی تا عمر ابن الخطاب خلیفه دوم رسول الله وارد نشده در اینجایی که همه جمع هستند، خانم‌ها راحت هم هستند، مثلاً لباس‌ها را هم درآوردند تا آن موقع شیطان بود، عمر که وارد شد شیطان رفت. آیا برداشت این نیست که شیطان رفیق پیغمبر است؟ نه؟ این برداشت نمی‌شود؟! عجب! شما محققین با چه بی‌ مخ‌هایی روبرو هستید!

 «عَن سَعْدِ ابْنِ اَبِي وَقَّاصٍ قَالَ: اسْتَأْذَنَ عُمَرُ ابنِ الخَطَابِ عَلَى رَسُولِ اللهِ وَ عِنْدَهُ نِسوَةٌ مِنْ قُرَيْشٍ يُكَلِّمْنَهُ وَ يَسْتَكْثِرْنَهُ عَالِيَةً اَصْوَاتُهُنَّ عَلَی صَوتِهِ فَلَمَّا اسْتَأْذَنَ عُمَرُ ابنُ الخَطَابِ قُمْنَ فَبَادَرنَ الْحِجَابَ». یادت باشد بحث حجاب است! ای خانم محجبه زین پس چادر که سرت می‌کنی حجاب که داری یک عاقبت بخیری برای عمر بفرست، همانطور که آب می‌نوشی می‌گویی سلام بر حسین لعنت بر یزید، وقتی چادر سرت می‌کنی یادت باشد این چادر از برکت عمر ابن الخطاب است.

«فَأَذِنَ لَهُ رَسُولُ اللهِ فَدخَلَ عُمرُ وَ رَسُولُ اللهِ يَضْحَكُ فَقَالَ عُمَرُ اَضْحَكَ اللهُ سِنَّكَ يَا رَسُولَ اللهِ فَقَالَ النَّبی «عَجِبْتُ مِنْ هَؤُلَاءِ اللَّاتِي كُنَّ عِنْدِي فَلَمَّا سَمِعْنَ صَوْتَكَ ابْتَدَرْنَ الْحِجَابَ» فقَالَ عُمَرُ فَاَنْتَ اَحَقُّ اَنْ يَهَبْنَ يَا رَسُولَ اللهِ ثُمَّ قَالَ عُمَر… الی انتها». زیاد است، همه متن را نمی‌خوانم که وقت باشد که بیشتر با شما صحبت کنم. افشاگری کنیم و این لباس دین را از تنش دربیاوریم.

 مولای شما محقق عالیقدر علی ابن ابیطالب چند چیز درباره اسلام گفت. گفت اسلام مانند پوستین وارونه است، یعنی حقیقتش درونش است، این چیزی که بیرون است باطل است. اینها سندش هست، اینها را خیلی وقت است خوانده‌ام و در دایرةالمعارف هست (6953). یک جای دیگر هم گفت: اسلام مثل کوزه است که آن را تکاندی، در این کوزه هیچ چیزی نیست جز همین‌هایی که داری می‌بینی و برای شما خواندم.

——————————————

 درس هفتم:

وحی در خدمت خلیفه.

(بازخوان از تدریس‌ 6442، مرتبط با تدریس‌های 3887، 3888، 6705 و 6967)

  • «عَنْ اَبِي هُرَيْرَةَ رَضِيَ اللهُ عَنْهُ قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللهِ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ: لَقَدْ كَانَ فِيمَا قَبْلَكُمْ مِنَ الاُمَمِ مُحَدَّثُونَ فَاِنْ يَكُ فِي اُمَّتِي اَحَدٌ فَاِنَّهُ عُمَرُ».

صحیح بخاری [۳۶۸۹].

ابوهریره که رَضِيَ اللهُ عَنْهُ بغل اسمش است، رَضِيَ اللهُ بغل اسمش است یعنی دیگر حرف ندارد، به این محدث اصلاً سوءظن نداشته باش، هرچه هم می‌گوید، وحی منزل است. آن یکی هم از دستشان دررفت نوشت که ابوهریره گفت: درست است که من جعل حدیث کردم ولی به نفع اسلام. آقای برادر اهل سنّت و جماعت این را یادت نرود.

«عَنْ اَبِي هُرَيْرَةَ قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللهِ: لَقَدْ كَانَ فِيمَا قَبْلَكُمْ مِنَ الاُمَمِ مُحَدَّثُونَ فَاِنْ يَكُ فِي اُمَّتِي اَحَدٌ فَاِنَّهُ عُمَرُ» ابوهریره گفت: «پیغمبر گفت در امت‌های پیش از شما افرادی بودند که به آنها الهام می‌شد، اگر در میان امتم وجود داشته باشد (یعنی وحی) به عمر می‌رسد». و ما فهمیدیم حق با پیغمبر است، چون در چند جا جناب خلیفه دوم دخالت کرد و فوراً پیغمبر برایش آیه آورد که آب از آب تکان نخورد.

——————————————

 درس هشتم:

مقامات مساوی این دو تن را ملاحظه کنید!

▪️ «عَنْ ابْنِ عُمَرَ رَضِيَ اللهُ عَنْهُ اَنَّ رَسُولَ اللهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ قَالَ اللَّهُمَّ اَعِزَّ الاِسْلَامَ بِاَحَبِّ هَذَيْنِ الرَّجُلَيْنِ اِلَيْكَ بِاَبِي جَهْلٍ اَوْ بِعُمَرَ ابْنِ الخَطَّابِ قَالَ: وَ كَانَ اَحَبَّهُمَا اِلَيْهِ عُمَرُ رَضِيَ اللهُ عَنْهُ».

(بازخوان از تدریس 6967)

 کتاب جامع ترمزی [۳۶۸۱]، کتاب مستدرک حاکم نیشابوری جلد ۳ صفحه ۸۳ است.

 عبدالله ابن عمر (بغل اسمش رَضِيَ اللهُ عَنْهُ) گفت: «رسول خدا فرمود خدایا اسلام را عزت ببخش با محبوب‌ترین این دو مرد نزد تو»، خوب دقت کن، ببین چه می‌گوید! دو نفر در اسلام هستند، محبوب‌ترین نزد خدا هستند، این دوتا هم معارض هم هستند، ظلمت و نور، تاریکی و روشنایی. این دو نفر چه کسانی هستند؟ «ابوجهل و عمر». ابن عمر گفت: «محبوب‌ترین آن دو نزد خداوند عمر بود که خداوند وی را به اسلام هدایت فرمود و به وسیله او اسلام را عزت بخشید».

 آیا نگفتم کارخانه حدیث‌سازی معاویة ابن ابوسفیان با شتاب حدیث می‌ساخت و وقت نداشت که دوباره یک مرور کند ببیند حرف بد در آن نباشد؟ ابوجهل اسلام را عزت می‌دهد، ابوجهل با اسلام می‌جنگد، ابوجهل جزء بزرگان قریش مکه است، ابوجهل دشمن خونی پیغمبر است. ابوجهل و عمر ابن الخطاب مساوی شد.

 بعد دوباره پیغمبر از پدرش (پدر عبدالله) تعریف می‌کند. عبدالله از عمر می‌گوید، البته در پرانتز نوشته، در پرانتز هم باشد باز آبروریزی کرده، در پرانتز نوشته؛ «[که خداوند وی را به اسلام هدایت فرمود (یعنی عمر را) و به وسیله او اسلام را عزت بخشید]». اینجا یک رسول الله داریم که عزت بخش اسلام و مسلمین است و یک دانه خلیفه دومش عمرالخطاب. اینجا می‌گوید که عمر بر پیغمبر مقدم است در عزت بخشیدن به اسلام و به مسلمین.

 «عَنْ ابْنِ عُمَرَ اَنَّ رَسُولَ اللهِ قَالَ اللَّهُمَّ اَعِزَّ الاِسْلَامَ بِاَحَبِّ هَذَيْنِ الرَّجُلَيْنِ اِلَيْكَ بِاَبِي جَهْلٍ اَوْ بِعُمَرَ ابْنِ الخَطَّابِ».

اینجا «اَوْ: یا» برای چه آورده؟ این الان دارد می‌گوید «هَذَيْنِ الرَّجُلَيْنِ»، دو تا، «یا» آورده، یا با ابوجهل یا با عمر. شاید هم می‌گویند ابوجهل رئیس مکیان بوده اگر این ایمان می‌آورد مکیان بدون خونریزی مسلمان می‌شدند. شاید این است.

«قَالَ: وَ كَانَ اَحَبَّهُمَا اِلَيْهِ عُمَرُ».

▪️ «عَنْ ابْنِ عُمَرَ رَضِيَ اللهُ عَنْهُ اَنَّ رَسُولَ اللهِ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ قَالَ: اِنَّ اللهَ جَعَلَ الحَقَّ عَلَى لِسَانِ عُمَرَ وَ قَلْبِهِ و قَالَ ابْنُ عُمَرَ رَضِيَ اللهُ عَنْهُ: مَا نَزَلَ بِالنَّاسِ أَمْرٌ قَطُّ فَقَالُوا فِيهِ وَ قَالَ فِيهِ عُمَرُ رَضِيَ اللهُ عَنْهُ اِلَّا نَزَلَ فِيهِ القُرْآنُ عَلَى نَحْوِ مَا قَالَ عُمَرُ رَضِيَ اللهُ عَنْهُ».

(بازخوان از تدریس‌های 4315 و 6101)

 کتاب صحیح ترمذی [۳۶۸۲]، کتاب ابن حبان [۶۸۹۵].

این هم مشابه حدیث قبلی است، چون برای این درس عنوان نیاورده‌ام ادامه آن است.

 ایضاً از عبدالله ابن عمر رَضِيَ اللهُ عَنْهُ، تعجب هم نمی‌کنی که ایشان از پدرش تعریف می‌کند، پدرش است دیگر! معاویه هم نمی‌دانم از پدرش تعریف کرده یا نه، احتمالاً یکی دو جا از ابوسفیان تعریف کرده است.

 عبدالله ابن عمر می‌گوید: «رسول خدا فرمود خداوند حق را بر زبان و قلب عمر قرار داده است». حق، چیست؟ حجاب. حق، چیست؟ هر جا لازم بود عمر به پیغمبر می‌گفت و پیغمبر هم برایش آیه می‌آورد، این حق است. بعد بزرگان اهل سنّت برای علی نوشته‌اند پیغمبر گفت: «اَلْحَقِّ مَعَ عَلِیٍّ وَ عَلِیٌّ مَعَ الْحَقّ حَیْثُ یَدُورُ».

این کتاب الغدیر از علامه امینی صد سال قبل چاپ شد که چند جلد است‌ و به تماماً از احادیث اهل سنّت و جماعت است، یک دانه حدیث شیعه در آن نیست، اگر می‌خواهید حضرات را بشناسید به آنجا مراجعه کنید. کتاب شب‌های پیشاور از سلطان الواعظین شیرازی یک کتاب قطور است و تمام مستندات سنّی در تجلیل از بزرگان شیعه.

 گفت: «بر مردم امر و حادثه‌ای فرود نمی‌آمد که مردم در خصوصش سخن می‌گفتند، عمر نیز درباره‌اش سخن می‌گفت، مگر اینکه درباره آن به همان گونه که پدرم گفته بود آیه نازل می‌شد». بنده خدا این پیغمبر جد ما هم مظلوم بود، چقدر به این و آن رشوه می‌داد، چقدر باج می‌داد، از او ترس داشت دیگر، اَشْجَع النّاس است، الان خواندیم که در جبهه چطوری بود. می‌ترسید، از اطرافیانش می‌ترسید. شما چه می‌گویید؟ می‌گویید آن چیزی که از آن می‌ترسید به سرش آمد.

 ترسش همان روزهای آخر بود که به او دارو دادند، دارو! اصلاً سم نیست، آقا اهانت نکن دارو دادند. منتها پیغمبر وقتی به هوش آمد می‌گفت از این دارو که خیلی خوشمزه و خوب است خودتان هم بخورید. آیا خوردند؟ نه. چرا؟ آخر این داروی مخصوص است، بعد پیغمبر دیگر وقتش تمام شده، دیگر بیست و سه سال برای او بس است، باید برود ما باید بیایم، ما تازه نفس هستیم.

تاریخ خیلی قشنگ با ما صحبت می‌کند.

 «عَنْ ابْنِ عُمَرَ اَنَّ رَسُولَ اللهِ قَالَ: اِنَّ اللهَ جَعَلَ الحَقَّ عَلَى لِسَانِ عُمَرَ وَ قَلْبِهِ و قَالَ ابْنُ عُمَرَ: مَا نَزَلَ بِالنَّاسِ أَمْرٌ قَطُّ فَقَالُوا فِيهِ وَ قَالَ فِيهِ عُمَرُ اِلَّا نَزَلَ فِيهِ القُرْآنُ عَلَى نَحْوِ مَا قَالَ عُمَرُ». یعنی طوری آیه می‌آید که عمر دوست دارد، این خیلی حرف است! اگر اینها زرنگ باشند اینها را نباید چاپ کنند، خود اینها دارند خلیفه‌شان را لو می‌دهند، پیغمبرشان را کنف می‌کنند.

«قَالَ فِيهِ عُمَرُ اِلَّا نَزَلَ فِيهِ القُرْآنُ عَلَى نَحْوِ مَا قَالَ عُمَرُ».