با کلیک به روی هر دکمه فقط دسته بندی مربوطه نمایش داده میشود.


تدریس 7252 تاریخ 405.01.28

7252                   1405-01-28

۱- عجب «رَحْمَةٌ لِلْعَالَمِينَ» است!

۲- وقتی‌ که کشتن انسان‌ها ساده‌تر از آب خوردن باشد جایگاهی برای عطوفت باقی نمی‌ماند.

۳- وقتی که گفت «بُعِثْتُ اَنْ اُقَاتِلَکُم» همه اینها در بطنش قرار داشت.

۴- به معانی «لا اِکْراهَ فِی الدِّین»، «وَ مَا اَرْسَلْنَاكَ اِلَّا رَحْمَةً لِلْعَالَمِينَ» توجه کنید.

۵- چون خدا نمی‌دهد پیامبرش متهم می‌شود.

۶- چگونه از بین برندهٔ کفر است که امت او کفرشان را کتمان کرده بودند.


درس اول:

عجب «رَحْمَةٌ لِلْعَالَمِينَ» است!

– «قَالَ سَعْدٌ ابن مُعاذ: فَاِنّی اَحْکُمُ فِیهِمْ اَنْ یُقْتَلَ مَن‏ْ جَرَتْ عَلَیْهِ الْمُوسَى، وَ تُسْبَى النّسَاءُ وَ الذّرّیّةُ، وَ تُقْسَمُ الْاَمْوَالُ، فَقَالَ رَسُولُ اللهِ: لَقَدْ حَکَمْت بِحُکْمِ اللهِ مِنْ فَوْقِ سَبْعَةِ اَرْقِعَةٍ… ثُمّ غَدَا رَسُولُ اللهِ اِلى السنوق، فَأَمَرَ بِخُدُودٍ فَخُدّتْ فِی السّوقِ مَا بَیْنَ مَوْضِعِ دَارِ اَبِی جَهْمٍ الْعَدَوِیّ اِلَى اَحْجَارِ الزّیْتِ بِالسّوقِ،…».

منبع: المغازی (واقدی) جلد ٢ صفحه ۵١٢ است‌.

 مسلمین بعد از جنگ خندق در سال پنجم به قلعه‌های بنی‌ قریظه حمله کردند و بعد از حدود یک ماه یهودیان تسلیم شدند و حکمیت و داوری سعد ابن معاذ را به پیامبر پیشنهاد کردند و ایشان هم پذیرفتند.

سعد ابن معاذ گفت: من در مورد ایشان چنین حکم می‌کنم که مردان ایشان کشته شوند و زن‌ها و بچه‌ها اسیر گردند و اموال آنها تقسیم شود، پیامبر گفت: همان حکمی را دادی که خداوند از فراز هفت آسمان حکم فرمود. چقدر اهالی کره زمین مهم هستند، مسکن و مأوایشان در هستی ناپیدا و ناموجود است ولی خدای اسلام از هفت طبقه آسمان مرحبا می‌گوید به کسی که حکم به کشتن مردم می‌دهد.

 صبح فردای آن روز پیامبر به بازار مدینه رفت و دستور داد گودال‌های گور در فاصله میان خانه ابوجَهْم عَدَوی تا محله احجار الزّیت حفر کنند و اصحاب پیامبر نیز به کندن مشغول شدند. پیامبر با بزرگان اصحاب نشسته بود و مردان بنی‌ قریظه را فرامی‌خواند و دسته‌ دسته می‌آوردند و گردن آنها را می‌زدند.

حجاج‌ ابن‌ یوسف ثقفی خلیفه رسول‌ الله در بعد از ده پشت، می‌گویند می‌خواست غذا بخورد به دلش نمی‌چسبید، سفره پهن است می‌گفت یک چند نفر را بیاورید بکشید تا غذا به من بچسبد. شما در حین غذا یک فیلم دلخراش می‌بینی می‌گویی اَه آن را ببند.

من که می‌دانم اینها را به پای پیغمبر بسته‌اند، پیغمبر آدم خوبی بود آدم‌کش نبود، ولی اینها لکه بر دینش است، تاریخ بر اساس اینها قضاوت می‌کند که این دین، حق است یا باطل است؟ برای هدایت جامعه آمده یا برای کشتن جامعه، برای اموال جامعه، برای زنان جامعه؟

 یهودیان در جلوی پیامبر دسته دسته کشته می‌شدند و زبیر عهده‌دار کشتار آنها بود. سپس حُیَیّ ابن اخطب را در حالی که دست‌هایش به گردنش بسته بود آوردند، حُیَیّ ابن اخطب یکی از سران بنی قریظه و پدر صفیه بود و صفیه نیز دو سال بعد در جنگ خیبر اسیر شد و زیر خواب پیغمبر شد. رسول الله چه جرأتی داشته، با چه کسانی ازدواج می‌کرده! اینها خون چشم‌شان را گرفته بوده، با چه جرأتی! بیخود نیست پیغمبر بچه‌دار نمی‌شد فقط یک فاطمه زهرا بود که آن‌ هم از خدیجه بود. معلوم نیست واقعاً به پیغمبر می‌دادند نمی‌دادند. برای عایشه ام‌المؤمنین مادرجان که حضرات فرمودند موقعی که می‌خواسته او را بکند رویش را می‌انداخته، روی صورتش را می‌پوشانده تا چشم پیغمبر به چشم عایشه نیفتد (6257 و 6408). حالا با بقیه هم همین کار را می‌کرده یا نه!

 حُیَیّ ابن اخطب جامه سرخ برای کشته شدن پوشیده بود، او جامه خود را با انگشت از چند جا پاره کرد تا پس‌ از مرگ، کسی آن را درنیاورد. عجب! رسم بوده لباس قربانی را درمی‌آوردند باید او را لخت و عور می‌کردند. یزید ابن معاویه هم از آنها یاد گرفته، ابی‌ عبدالله می‌خواست برود کشته بشود به خواهرش زینب گفت: یک لباس پاره و کهنه به‌ درد نخور بیاور و زیر لباسش پوشید، گفت لباس‌هایم را درمی‌آورند لااقل این تن‌پوش باشد (7102). عنوانی هم که جبرائیل برای او آورد؛ عریان! از هر دست بدهی از همان دست پس می‌گیری.

 وقتی پیامبر از آمدن او مطلع شد و او را دید گفت: ای دشمن خدا آیا خدا ما را از تو بی‌ نیاز نساخت؟ گفت: چرا به خدا قسم، ولی به هر حال من خود را در دشمنی با تو سرزنش نمی‌کنم، من هم در جستجوی عزت بودم ولی خداوند می‌خواست که تو را بر من پیروز کند.

من به هر دری زدم ولی هر کس را که خدا بخواهد خوار می‌کند و هر کس را که بخواهد بالا می‌برد. سپس او رو به مردم کرد و گفت: ای مردم فرمان الهی را گریزی نیست، سرنوشت و تقدیر چنین بود و این خونریزی بر بنی‌ اسرائیل مقدر بود، سپس پیامبر دستور داد تا گردنش را زدند.
 عایشه خانم می‌گوید: «بنی‌ قریظه را در سراسر آن روز می‌کشتند». خیلی وحشتناک است، هر چقدر از کشتار نفرت داشته باشی بیشتر به فرج نزدیک‌تر می‌شوی. گوسفند را سر می‌برند تو حالت بد می‌شود؟ درجه‌ات خیلی بالا است. عنوان پیامبر چیست؟ در زیارتش «یَا رَحْمَةِ اللهِ الْوَاسِعَة» ای کسی که رحمتت وسیع است. پیامبر تقصیر ندارد، چهارراه مقصر است. وقتی‌ که خدای باد هوا در قرآن می‌گوید: «عَسَی اَنْ تَکْرَهُوا شَیئاً وَ هُوَ خَیْرٌ لَکُم ﴿۲۱۶ بقره﴾» یعنی گردنت را می‌زنم مهم نیست دارم شما را قلقلک می‌دهم، من که درد نمی‌کشم، تو درد می‌کشی. این عدالت دین است!

 آن وقت تلافی آن چطوری درمی‌آید؟ آن شعر را بخوان:

ای کشته که را کشتی تا کشته شوی زار

تا کشته شود آن‌ که تو را کشت

تلافی آن‌ کجا درمی‌آید؟ موقعی که جبرائیل داستان له شدن دخترش را برای پیامبر تعریف می‌کند. موقعی که جبرائیل جریان قتل ابی‌ عبدالله را برای پیامبر تعریف می‌کند. موقعی که جبرائیل قرآن که سرمایه پیغمبر است، مفتن معرفی می‌کند. موقعی که در خواب می‌بیند «لَقَدْ صَدَّقْتَ اَلرُّؤْيَا اَلَّتِي أَرَيْنٰاكَ» بر منبرش بوزینه و میمون می‌رود. در این خیلی حرف است، من که همه درها را باز کردم بگذار این را هم باز کنم. ظاهرش؛ جبرائیل گفت که ظاهر خواب این است که بعد از تو بنی‌ امیه یعنی حضرت معاویة ابن ابی‌ سفیان رَضِی اللهُ عَنْهُ حکومت تو را می‌گیرد، منبر، حکومت است. بعد گفت که هر وقت دیدید معاویه روی منبر من است او را بکشید.

 امیرالمؤمنین هم دفعه اول که در صفین قرآن به او رکب زد و معاویه جان سالم به‌ دربرد، وقتی‌ که ترورش کردند داشت از دنیا می‌رفت یکی از وصایایش این بود، خیلی مهم است، گفت: وصیت می‌کنم هر لشکری برای سرکوب معاویه می‌رود اگرچه در رأسش فاسق باشد فاجر باشد کافر باشد بر شما واجب است که بروید. خب میمون روی منبر پیغمبر رفت، برگرد ببینم دو سه روز قبل سند چه بود پیغمبر گفت: من می‌روم و سگ و گرگ می‌آیند، کوچه به کوچه، خیابان به خیابان (آدرس دارد دیگر) می‌آید به مسجد من می‌رود، به مسجد رفت، چه کار می‌کند؟ باز هم آدرس دارد، یکی از آنها روی منبر می‌رود و یکی از آنها هم می‌رود در محراب می‌شاشد. آن از خواب پیغمبر، این هم از غیب گویی پیغمبر!

 یعنی ای متشرع بدبخت کجا می‌روی عبادت می‌کنی؟ به این محراب هزار و چهارصد و خرده‌ای سال پیش شاشیدند. چطور گوش تو به منبر است و حرف‌های هدف‌دار و رله شدهٔ منبر را گوش می‌دهی؟ به این منبر سگ و گرگ شاشیدند. این‌ هم سندش است (7248)! محراب و منبر غذا درست می‌کند آماده: غذای معنوی، غذای دینی، غذای فکری، غذای اعتقادی بسته‌بندی می‌کنند تحویل می‌دهند به متشرعی که سواد دینی ندارد، به متدینی که اسناد و مدارک را ندیده، می‌گویند بخور. این چیست که می‌دهی بخورم؟ قال الله. دیگر؟ قال رسول‌ الله. دیگر؟ کلام قرآن. دیگر؟ کلام وحی. به به خیلی خوب است! اینقدر احمق است که می‌خورد بوی شاش آن را نمی‌فهمد، شاشی که پیغمبر گفت که هر چه از محراب و منبر درمی‌آید ای بدبخت شاشی است. حالا آن کسی که دستش در جیب الله هست هیچی!

 ببینید دین چه می‌گوید، بارها برای شما گفته‌ام، گفت خدا گفته «النَّاسُ عِیالُ الله وَ اَلْمَال مَالَ اللهُ» هر چه مال است در دنیا مال خداست. خب خدا کیست؟ باد هوا، نه شنیده می‌شود و نه دیده می‌شود. خب اموال رفت کنار، از حوزه مالکیت اهل زمین خارج شد، مال مال خداست. خب دیگر چه؟ «وَ النَّاسُ عِیالُ الله» این مال، مال خانواده‌ من است، مال زن و بچه‌ من است، مال نان‌خورهای من است. اینها چه کسانی هستند؟ آنهایی که آویزان به دین هستند. آشکارا دستشان در جیب الله است، پنهان می‌کنند تو نمی‌فهمی، بعداً می‌رود در تاریخ، بعداً گندش درمی‌آید.

 عایشه گفت: بنی‌ قریظه را در سراسر آن روز می‌کشتند و شب نیز در کنار مشعل‌های افروخته شده به کشتن آنها ادامه می‌دادند. اینجا یک حرف برای گفتن هست، اینها را برای چه می کشتند؟ برای اینکه طرفداران موسی‌ ابن عمران کلیم‌الله بودند. سؤال: آیا موسی مقصر است که دین انحرافی را آورده یا طرفدارانش؟ طرفداران که سواد‌ ندارند، این موسی است. رسول‌ الله با انبیاء گذشته مراوده‌ای نداشت، گاهی از دستش درمی‌رفت سر آن چهارراه از آنها تعریف می‌کرد، ولی خیلی جاها لو می‌رود که پیغمبر از انبیاء گذشته خوشش نمی‌آمده، طرفدارانش را می‌کشته، پیروانش را نابود می‌کرد.

 «لا نُفَرِّق‌ُ بَين‌َ اَحَدٍ مِن‌ رُسُلِه‌ِ ﴿۲۸۵ بقره﴾»، آقا چه داری می‌گویی؟ قرآن می‌گوید نه همه پیغمبران یک‌ طور هستند. یک‌ طور هستند؟ آها خب! بفرمایید که برای حضرت آقای گاو بزرگترین سورهٔ قرآن نام‌گذاری شده، برای موسی چه؟! برای عنکبوت سوره داریم، برای عیسی نداریم! بر سیه دل چه سود خواندن وعظ! تو اینها را به متشرع بگو، متشرع یا مستقیم یا غیر مستقیم پای سفره الله نشسته، غیر ممکن است متشرع عاقل باشد، بند به دین نباشد، در عمیق‌ترین درّه‌های فقر بیفتد و باز هم از این خدا دم بزند که این رحمان و رحیم است. یا نان‌خور خداست یا دیوانه است، به قول قرآن، زنده باد قرآن «أَ فَلَا تَعْقِلُون ﴿۸۰ مومنون﴾»، «أَ فَلَا تَشْعُرُونَ»، «أَ فَلَا يَتَدَبَّرُونَ ﴿٢٤ محمد﴾». ادامه‌اش چیست؟ «لَعَلَّكُمْ تَعْقِلُونَ ﴿۲ یوسف﴾». طرفدار دین نه شعور دارد نه عقل دارد. اینقدر هم سند داریم که نگو! اکثریت بهشتیان خل‌ و چل‌ها هستند، «اَکْثَرُ اَهْلَ الْجَنَّةَ اَلْبُلَهَاء» (7026). یک جای دیگر هم مجانین داشتیم (7212). عجب دین قشنگی است! مشخص شد بهشتی‌ها چه کسانی هستند.

 جهنمی‌ها چه کسانی هستند؟ «اَكْثَرَ اَهْلِ اَلنَّارِ اَلنِّسَاءَ» بزن بر سر زن بدبخت، بزن (7148)! زن که آدم نیست، همان روایت همیشه یادت باشد، زن حیوان است برای آمیزش آفریده شده، قیافه‌اش را انسانی کردند که مردی که می‌خواهد او را بکند نترسد، و انبوه آیات و احادیث و روایات در کوبیدن این زن بیچاره، زنی که اگر نباشد نسل بشر قطع است، ادامه نسل بشر با زن است. زن اگر نباشد مردها آنقدر جق می‌زنند که دیوانه بشوند بمیرند. برای لذت بردن زنده باد زن، من از دنیای شما سه چیز را انتخاب کردم؛ «نماز، زن، عطر»، ولی وقتی که کوبیدن باشد زن‌ها بی عقل هستند، با زن مشورت می‌کنی برعکسش را عمل کن. خواب زن چپ است. زن لشکر شیطان است. به به به! یعنی این زنی که طرفدار دین است، موقعی که بقیة الله الاعظم ظهور کند آن موقع تاریخ یادداشت می‌کند که این دین حق بوده یا نه! این کتاب حق بوده یا نه! میزان، حجت‌ ابن‌ الحسن العسکری است به نصّ قرآن، حدیث و روایت.

 «سپس خاک آن خندق‌ها را روی آنها ریختند، در مورد پسران نوجوان که در بلوغ ایشان شک بود (ببین، آدم چقدر خجالت می‌کشد اینها را بخواند، ولی من می‌خوانم برای اینکه جامعه بشریت بداند دین یعنی چه) زیر شکمشان را نگاه می‌کردند». به به، «قُولُوا لَا اِلَهَ اِلَّا الله تُفْلِحُوا»! اگر مو بالای آلتش پیدا می‌شد او را می‌کشتند. اینجا چه کسی تقصیر دارد؟ مو. چون میزان و ملاک مو است دیگر، «بالای آلت مو دارد او را بکشید. و اگر مو درنیاورده بود جزء زنان و بچه‌های اسیر شمرده می‌شد».
 «از محمد ابن منکدر روایت شده که شمار کشته‌ها میان ششصد و هفتصد نفر است و ابن عباس می‌گوید که شمار ایشان هفتصد و پنجاه نفر بوده است». این فقط برای یک قبیله است نه یک کشور، نه یک شهر، یک روستا. «زنان بنی‌ قریظه هنگامی‌ که به خانه رمله دختر حارث و خانه‌ اسامه منتقل شدند و می‌گفتند شاید محمد بر مردان ما منت گذارد و آنها را آزاد کند و یا فدیه از ایشان بگیرد، و چون فهمیدند که مردهایشان را کشتند فریاد کشیدند و گریبان‌های خود را دریدند و موهای خود را آشفته کردند و در مرگ مردان خود بر چهره خود می‌زدند». طرفداران دین‌ است، بازمانده‌های اینها هستند! اگر خشونت نکنند تعجب کن. اگر آدم نکشتند تعجب کن. اگر مصادره اموال نکنند تعجب کن.

 «و سر و صدا و فغان آنها مدینه را پر کرد». ای الله مگر مرض داری از خاک انسان می‌آوری که اینطوری او را بکشی و شکنجه بدهی. اینها را که می‌خوانی، بعد مراجعه کن به کلام رسول‌ الله در غیب‌گویی و آینده‌نگری که می‌گوید روزی می‌رسد مردم می‌گویند مرگ بر الله. آیا پیغمبر دروغ می‌گوید؟ نه، صادق مصدق است. الان وقتش است؟ باز هم رسول‌ الله چه می‌گوید؟ فقر آمد دین می‌رود. غیر از همان «النَّاسُ عِیالُ الله»، الان ایران فقیر است یا نه؟ چنان اقتصاد خراب بود، به قول خود مسئولین که شد قوز بالا قوز. یک ماه و خرده‌ای سرمایه مردم از بین رفت. به‌ وسیله‌ چه کسی؟ نمایندگان عیسی مسیح، مسیحیت. این‌ که به ایران حمله کرد مسیحی نبود؟ و نمایندگان موسی کلیم الله. چه کسی؟ یهود. از آن روز اول تسویه حساب می‌کردند که پیغمبر به اینها حمله کرد، اینها را کشت، «ای کشته که را کشتی تا کشته شوی زار» منتهای مراتب ورق برگشته، ایرانی بدبخت امروز نوبت تسویه حساب انبیاء باهم شده.

 رسول‌ الله خاتم‌النبیین معجزه می‌کند ماه را در آسمان به فاصله‌ هزاران کیلومتر نوری دو نصف می‌کند، ولی اینجا نمی‌آید به داد این ملت برسد که در شهرشان «اَشْهَدُ اَنَّ مُحَمَّداً رَسُول الله» طنین دارد؟

یا رسول‌ الله ماه را به دو نیم کردن سخت‌تر است یا بیایی این موشک‌ها را خنثی کنی تا به فضای ایران می‌آید به سمت خودشان برگردانی؟ عجب! ماه را دو نیم می‌کند؟

روز آزمون است، روز آزمون خدای اسلام، خدای مسیحیت و خدای یهودیت است! هنوز خدای بی‌ دین‌ها (یعنی چین) شروع نکرده، جنگ جهانی که می‌شود او هم می‌آید در گود و بعد دیگر به جان هم می‌افتند. پیغمبرها که نیستند، خدایشان که هست، دینشان که هست، کتابشان که هست،. امر خدای زمین است که همدیگر را بکشید!

 قرآن یک داستانی از موسی می‌گوید، که خیلی قشنگ است: وقتی که بنی‌ اسرائیل رفتند گوساله پرست شدند توبه کردند، خدا گفت نه توبه شما را نمی‌بخشم. خب چه کار کنیم؟ گفت: باید همدیگر را بکشید، «فَاقْتُلُوا اَنْفُسَکُمْ ذَلِكُمْ خَيْرٌ لَكُمْ ﴿۵۴ بقره﴾». به به به به. حالا فهمیدی «عَسَی اَنْ تَکْرَهُوا شَیئاً ﴿۲۱۶ بقره﴾» چیست؟ همدیگر را بکشید خیر شماست. خب چه کسی را بکشند؟ طرفداران سامری. سامری چه کار کرد؟ جلوی خدا آمد گوساله را آورد، بنی‌ اسرائیل را آورد گوساله‌پرست شدند. خب درست! این نکات تاریخی را خوب دقت کن، کاری نداشته باش متشرع سرش در برف است و کونش بیرون است، رهایش کن، روز تسویه‌اش نزدیک است، امام مهدی پایش را روی زین اسب روی رکاب گذاشته و کار را شروع کرده!

یک مصداقی را می‌خواستم بزنم یادم رفت.

 «قَالَ سَعْدٌ ابن مُعاذ: فَاِنّی اَحْکُمُ فِیهِمْ اَنْ یُقْتَلَ مَن‏ْ جَرَتْ عَلَیْهِ الْمُوسَى، وَ تُسْبَى النّسَاءُ وَ الذّرّیّةُ، وَ تُقْسَمُ الْاَمْوَالُ, فَقَالَ رَسُولُ اللهِ: لَقَدْ حَکَمْت بِحُکْمِ اللهِ مِنْ فَوْقِ سَبْعَةِ اَرْقِعَةٍ… ثُمّ غَدَا رَسُولُ اللهِ اِلى السنوق، فَأَمَرَ بِخُدُودٍ فَخُدّتْ فِی السّوقِ مَا بَیْنَ مَوْضِعِ دَارِ اَبِی جَهْمٍ الْعَدَوِیّ اِلَى اَحْجَارِ الزّیْتِ بِالسّوقِ … الی آخر».

————————————————–

درس دوم:

وقتی‌ که کشتن انسان‌ها ساده‌تر از آب خوردن باشد جایگاهی برای عطوفت باقی نمی‌ماند.

– «قَالَ ابْنُ اِسْحَاقَ: وَ قَالَ رَسُولُ اللهِ: مَنْ ظَفَرْتُمْ بِهِ مِنْ رِجَالِ یَهُودَ فَاقْتُلُوهُ، فَوَثَبَ مُحَیِّصَةُ ابْنُ مَسْعُودٍ عَلَى ابْنِ سُنَیْنَةَ رَجُلٌ مِنْ تُجَّارِ یَهُودَ، کَانَ یُلَابِسُهُمْ وَ یُبَایِعُهُمْ فَقَتَلَهُ وَ کَانَ….».

سیره ابن هشام جلد ۲ صفحه ۵۸، المغازی (واقدی) جلد ۱ صفحه ۱۹۲، اسد الغابه جلد ۴ صفحه ۳۳۴، معرفة الصحابه جلد ۲ صفحه ۸۹۸، البدایة و النهایة جلد ۵ صفحه ۳۳۴ است.

ابن اسحاق می‌گوید: رسول خدا فرمود بر هر یک از مردان یهود که چیره شدید و دست پیدا کردید او را بکشید. یهودی گناهش چیست؟ طرفدار موسی‌ ابن عمران است. موسی‌ ابن عمران کیست؟ یکی از چند پیامبر اولوالعزم که دین مستقل و کتاب مستقل دارد. آیا یهودی گناه دارد یا موسى؟ موسی پرچم بلند کرد و گفت آتش به من گفت «لَا اِلهَ اِلَّا اَنَا فَاعْبُدْنِي ﴿۱۴ طه﴾»، «اذْهَبْ اِلَى فِرْعَوْنَ اِنَّهُ طَغَى ﴿۱۷ نازعات﴾»، یهودی قبل‌ از قیام موسی یک دین دیگر داشت، یا حنیفیه بود یا بت‌پرست بود.

پس مُحَیّصَه ابن‌ مسعود برخاست و حمله کرد به ابن سُنینه و او را کشت و او یکی از تاجران یهودی بود که به آنها لباس می‌داد و با آنها خرید و فروش می‌کرد. حویّصه برادر محیّصه که از او بزرگتر بود و هنوز مسلمان نشده بود، وقتی متوجه شد برادرش آن یهودی را کشته، او را کتک زد و به او می‌گفت: ای دشمن خدا. داداشش آمد، برادرش که آن یارو را کشته بود به او فحش داد و کتکش زد. گفت: «آیا او را کشتی در حالی‌ که هر آینه پی و چربی که در شکم داری از مال اوست». یعنی مسلمان صدقه خور یهودی بوده، شکاف تاریخ خیلی مهم است!

پزشک جراح عکس بدن مریض را می‌بیند یا از طریق این دستگاه‌ها می‌بیند، همه جایش طبیعی است، آها یک جا پیدا شد استپ کن. این چیست؟ این یک رگه سرطانی است. باز همه جا را نگاه می‌کند سالم است، یک چیز را می‌بیند استپ کن. چیست؟ این غده سرطانی است.

حالا فرق بین متشرع به قول قرآن حیوانِ «بَلْ هُمْ اَضَلُّ ﴿۱۷۹ اعراف﴾»، با متشرع عاقل این است که من و تو و آنها هم دین بودیم، هم کتاب بودیم و هم قبله بودیم، ولی آنها به قول قرآن عمل نکردند، هر چه فریاد زد عقل پیدا کنید شعور پیدا کنید بفهمید چه می‌خواهید، گوش ندادند، ولی من و تو به لطف حضرت حق از خواب بیدار شدیم. حالا اصرار هم نداشته باش همه را بیدار کنی نه! ببین خدا در قرآن به پیغمبر چه گفت؟ گفت: «اِنَّ عَلَيْنٰا لَلْهُدی‌ٰ ﴿۱۲ لیل﴾» تو مسئولیتی نداری که مردم را ازخواب بیدار کنی، تو بلندگوی من هستی، من هر کس را که خواستم از خواب غفلت بیدار می‌کنم و هر کس را هم نخواستم نمی‌کنم.

حالا ما در کویر سوخته لم‌یزرع بی‌ آب‌ و علف کویر غیبت آمدیم یک چشمه پیدا کردیم، آی چه می‌چسبد آب، هم می‌نوشیم، هم به سر و بدن می‌زنیم. به آنهایی که از اینجا رانده از آنجا مانده شدند و دنبال راه راست هستند، می‌خواهند آدم باشند می‌رسی یک بحث مطرح کن، آن‌ هم با سند، نه بگو مال توست، نه بگو مال من است، اگر دیدی اهل این حرف‌ها نیست سریع بحث را عوض کن برو در آب‌ و هوا. محیّصه به داداشش گفت: «سوگند به خدا کسی به من فرمان داد او را بکشم، اگر دستور به کشتن تو که برادرم هستی می‌داد حتماً گردنت را می‌زدم»! برادر ترسید، دید بابا عجب، این آدم دیروز نیست این وحشی شده، این می‌گوید باد هوا هر چه گفت، چشم! از ترسش مسلمان شد، گفت داداش دست‌هایم را بردم بالا «اَنَا مُسْلِم»، همین بود که از برادرش پرسید «واقعاً اگر محمد به تو فرمان بدهد مرا که برادرت هستم بکشی می‌کشی؟ مُحیّصه گفت: آری، به خدا سوگند اگر به من فرمان بدهد که گردن تو را بزنم، می‌زنم». اینجا خیلی قشنگ است، این آقایی که مسلمان شده چه تعبیر قشنگی از اسلام دارد. این معنای «بُعِثْتُ اَنْ اُقَاتِلَکُم» است! حویّصه به داداشش گفت: «به خدا سوگند همانا دینی که تو را به اینجا رسانده که حاضری برادرت را بکشی، عجیب است، پس او نیز تسلیم شد».

به‌ زور مردم را جمع کردی؛ با رعب و وحشت، با کشتار، با وعده‌های الکی، بهشت جهنم؟ خیلی خب، همین‌ها پدرت را درمی‌آورند. «اِرْتَدَّ اَلنَّاسُ» یک رنگ سیاه است روی بیست و سه سال خدمات پیامبری محمد ابن عبدالله، خاتم الانبیاء. «اِرْتَدَّ اَلنَّاسُ» یعنی ای محمد برو کشکت را بساب. به‌ زور آوردی؟ باشد، تا تو را کشتند «اِرْتَدَّ اَلنَّاسُ»! بعد قرآن هم پیش‌بینی می‌کند: «اِنْ مَاتَ اَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلَى اَعْقَابِكُمْ {١۴۴ آل عمران}» اگر پیغمبر را بکشید یا من بکشم که خدا هستم از دین می‌خواهی برگردی، به عقب سر برمی‌گردی؟ به دین قبلی برمی‌گردی؟ بله! دین استدلال اگر باشد اینطوری نیست، هیچ دینی در این کره زمین استدلال ندارد، هیچ! الکی از اسلام جدا نشو برو مسیحی بشو، اگر در تاریخ زندگی عیسی مسیح کشتار نیست و خودش مظلوم مقتول است، به وسیله دین سابق که یهود است، در عوض بازماندگان و جانشینانشان را نگاه کن، چه کسی روی سرتان موشک می‌اندازد؟ مسیحی. مسیحی کیست؟ عیسی مسیح.

راوی گفت: «یکی از دلایلی که حویّصه مسلمان شد همین بود که از برادرش پرسید واقعاً اگر محمد به تو فرمان بدهد مرا که برادرت هستم می‌کشی؟ گفت: بله»!

اینجا یک پاورقی دارد، جلد پنجم کتاب تاریخ نامه طبری صفحه ۱۴۸۰.

می‌گوید: «آن بازرگان یهودی (همین‌ که این آقا او را کشت) مردی محتشم و ثروتمند بود و او را ید منت بر همه یهودی‌ها بود، به همه کمک می‌کرد علی‌الخصوص به دو برادر مذکور که همسایه‌ او بودند، پیوسته احسان می‌کرد و آن دو برادر پروردهٔ نعمت وی بودند». یک بام و دو هوا، پیغمبر حاتم طایی و پسرش را گرامی داشت، گفتند: چرا به او لطف بیش‌ از حد می‌کنی؟ گفت: او سخاوتمند است، او دستگیر فقرا است. آنجا طرف را نمی‌کشد به‌ خاطر اینکه کریم است، اینجا می‌کشد به‌ خاطر اینکه کریم است، ولی او را نمی‌کشد، موسی‌ ابن عمران را می‌کشد.

«قَالَ ابْنُ اِسْحَاقَ: وَ قَالَ رَسُولُ اللهِ: مَنْ ظَفَرْتُمْ بِهِ مِنْ رِجَالِ یَهُودَ فَاقْتُلُوهُ، فَوَثَبَ مُحَیِّصَةُ ابْنُ مَسْعُودٍ عَلَى ابْنِ سُنَیْنَةَ رَجُلٌ مِنْ تُجَّارِ یَهُودَ، کَانَ یُلَابِسُهُمْ وَ یُبَایِعُهُمْ فَقَتَلَهُ وَ کَانَ….».

—————————————-

درس سوم:

وقتی که گفت «بُعِثْتُ اَنْ اُقَاتِلَکُم» همه اینها در بطنش قرار داشت.

– «سَرِیَّةُ قَتْلِ کَعْبِ ابْنِ الْاَشْرَفِ الْیَهُودِیِّ: وَ کَانَ سَبَبُ قَتْلِهِ اَنَّهُ کَانَ رَجُلاً شَاعِراً یَهْجُو النَّبِیَّ وَ اَصْحَابَهُ وَ یُحَرِّضُ عَلَیْهِمْ وَ یُؤْذِیهِمْ، فَلَمَّا کَانَتْ وَقْعَةُ بَدْرٍ ….».

کتاب طبقات الکبری جلد ۲ صفحه ۳۱ تا ۳۳، کتاب المغازی جلد ۱ صفحه ۱۸۵ تا ۱۸۷، کتاب سبل الهدی و الرشاد جلد ۶ صفحه ۲۸، کتاب امتاع الاسماع جلد ۱۲ صفحه ۱۸۲ تا ۱۸۴ است.

 گروهی به قصد کشتن کعب ابن اشرف یهودی گسیل شدند زیرا که او شاعر بود و در هجو پیغمبر و اصحابش اشعاری می‌سرود و مردم را بر علیه مسلمین تحریک می‌کرد و ایشان را می‌آزرد و چون جنگ بدر پیش آمد، کعب احساس خواری و ذلت کرد و می‌گفت: امروز زیر زمین بهتر است از روی زمین برای من. بعد از جنگ بدر او به مکه رفت و بر کشتگان قریش گریست و بر سرودن شعر، قریشیان را برانگیخت و سپس به مدینه بازگشت. پیامبر گفت: پروردگارا تو خود به هر گونه که می‌دانی شر کعب ابن اشرف را از سر من کوتاه کن که او آشکارا اظهار شرارت می‌کند و شعر می‌گوید. پیامبر همچنین گفت: چه کسی کار کعب ابن اشرف را می‌سازد که مرا سخت می‌آزارد.

 اینجا یک سؤال است: این آقا شاعر است دشمن اسلام و پیغمبر است، درست؟ مدینه پایتخت رسول‌ الله است، آیا آدم عاقل قبول می‌کند کسی که پیغمبر به خونش تشنه است به مدینه بیاید، جرأت می‌کند؟ چراغ سبز را دیده. چراغ سبز چیست؟ روز فتح مکه، پیامبر وارد شهر شد لشکر پشت سرش، گفتند یا رسول‌ الله حمام خون راه بیندازیم؟ گفت: نه امروز روز بخشش است. می‌بخشد می‌گوید امروز روز آشتی است (فامیل‌هایش هستند دیگر)، امروز روز عطوفت است. این یارو فریب این حرف را می‌خورد وارد مدینه می‌شود. محمد ابن مَسلمه گفت: ای رسول خدا من او را خواهم کشت، پیامبر گفت چنین کن.

 محمد ابن مَسلمه به‌ همراه چند نفر دیگر از قبیله اوس طی یک برنامه حساب‌ شده کعب ابن اشرف را ترور کرد، آنها ابتدا با او از در دوستی وارد شدند و سپس او را غافلگیر کردند و کشتند. آن وقت مسلم‌ ابن‌ عقیل چه می‌گوید؟ شیعیان نماینده امام حسین در کوفه را قایم کردند، چون عبیدالله ابن زیاد آمد و کوفه را در دست گرفت. مسلم رفت خانه‌ یکی از بزرگان شیعه قایم شد، این شخص که از معاریف کوفه بود، گفت که مسلم من مریض هستم و قرار است که  عبیدالله ابن زیاد به دیدن من بیاید، تو برو پشت پرده قایم شو، هر وقت که دیدی من می‌گویم آب بدهید، یعنی گردنش را بزن. عبیدالله به خانه‌ این یارو آمد، مدام بیچاره این طرف‌دار ابی‌ عبدالله گفت آب، عبیدالله فهمید این یک رمز است، او آب نمی‌داد یعنی حمله نمی‌کرد، عبیدالله خودش تنها بود، احساس خطر کرد بلند شد و دستور به کشتن صاحبخانه که بزرگ یکی از قبایل بود داد. او رفت مسلم از پشت‌ پرده بیرون آمد، این رئیس قبیله شیعیان گفت که پس چرا او را نکشتی؟ عجب چهارراهی است! مسلم گفت: پیامبر فرمود مهمان را نکشید. عجب، عجب، عجب!

 عبیدالله ابن زیاد بدتر است یا کعب ابن اشرف؟ کعب ابن اشرف علیه پیغمبر شعر سروده، همین! عبیدالله ابن زیاد چه کار کرده است؟ در کوفه در بصره نماینده یزید بوده، دستور داد امام حسین را و این صد نفر که دارند از مکه به کوفه می‌آیند جلویشان را بگیرند. حر ابن یزید ریاحی که بعداً به امام حسین پیوست و خونش را تقدیم به ابی‌ عبدالله کرد، او سرهنگ پیاده نظام بود، سرگرد بود، اول به او گفت حسین را همان جا نگه‌ دار. آنجا کجاست؟ کربلا. کربلا کجاست؟ کربلایی که نبود، یک نیزار بود بین مکه و کوفه، حر با یک لشکر چند هزار نفره آمد جلوی ابی‌ عبدالله و گفت حسین از اینجا تکان نخور. گفت برای چه؟ گفت: عبیدالله نماینده یزید به من دستور داده که همین جا تو را نگه دارم. گفت: من حسین هستم. گفت می‌دانم. گفت بچه علی هستم. گفت می‌دانم. گفت بچه فاطمه هستم. گفت می‌دانم، گفت نوه پیغمبر هستم. گفت می‌دانم. دستور است، امام حسین گفت اینها مرا می‌کشند. گفت من نمی‌دانم!
 بعد لشکر بزرگتر به فرماندهی عمر ابن‌ سعد آمد، بعد حر ابن‌ یزید ریاحی از خانه‌اش که بیرون می‌آمد (چند سال قبل نسخه‌های اینها را گفتم) دید یک کسی در درونش می‌گوید ای حر بشتاب به سوی بهشت. موقعی که ابی‌ عبدالله برای مخالفین (لشکر دشمن) سخنرانی کرد، حر ابن‌ یزید ریاحی به خود آمد آن ندا را یادش آمد و گفت عه من اینجا آمدم نوه پیغمبر را بکشم، خاک بر سر من! نصفه شب خودش تنها از خیمه‌گاه یزید پناهنده شد به ابی‌ عبدالله، وقتی هم که شروع به کشتار اهل بیت کردند، گفت: حسین اول کسی که جلوی تو را گرفت من بودم، می‌خواهم اول کسی که برای تو جان می‌دهد من باشم. حالا عبیدالله ابن زیاد بدتر است یا او؟

 محمد ابن مَسلمه درباره لحظه ترور کعب ابن اشرف می‌گفت: «در این هنگام به یاد دشنه‌ای افتادم که همراه شمشیرم بود آن را بیرون کشیدم و در ناف کعب فرو بردم». این ریزه‌کاری‌ها را تاریخ نوشته، خیلی مهم است، برای اینکه متشرع هر آنچه که از انصاف، انسانیت، وجدان، فطرت و عدالت عقل هست جارو کند استفراغ کند بدهد بیرون، اسهال بگیرد برود همه اعتقادات را در مستراح خالی کند. یک فیلم نشان می‌دهند خیلی‌ها دلشان نمی‌آید نگاه کنند. «در ناف کعب فرو بردم و به پایین فشردم چنان‌ که به مثانه‌اش رسید، در این هنگام آن دشمن خدا چنان صیحه‌ای زد که چراغ خانه یهودیان روشن شد (از ترس، همه آنها بلند شدند)، آنها سر کعب ابن اشرف را بریده و با خود بردند». در جاهلیت چه رسمی بوده، آخر او را کشتی برای چه سرش را برمی‌داری می‌بری؟ این کارها تبدیل به بازدهی آن می‌شود، امام حسین مظلوم بنده خدا که «بُغْضاً لاَبِیکَ» کشته می‌شود، بعد از شکنجه‌های زیاد باید سرش را ببرند، بعد سر را روی نیزه بزن چهل تا شهر ببرند، آنقدر این آفتاب به این سر خورده که گرد و غبار راه با خون یک لایه‌ای درست کرده روی چهره‌ حسین.

 «و چون کنار منطقه‌ بقیع غَرقِد (منطقه‌ای که قبرستان بقیع در آن قرار دارد) رسیدند بانگ به تکبیر برداشتند، پیامبر هم که همه شب را بیدار بود و نماز می گزارد چون تکبیر ایشان را بشنید تکبیر گفت؛ «الله‌ اکبر». یعنی چه؟ قتل، غارت، مصادره اموال، کشتن بچه، نگاه کن ببین زیر شکمش و بالای آلتش مو دارد یا نه، به کنیزی گرفتن زنان آزاد که خودش در خانه ده تا کنیز دارد. مثل دختر شاه ایران، دختران یزدگرد را اسیر کردند به مدینه بردند و کنار زن‌های اسیر گذاشتند که به فروش برسد. بعد یک جوانمرد به‌ نام علی‌ ابن‌ ابیطالب پیدا شد و گفت: اینها را نفروشید، وجدان داشته باشید، اینها دختران شاه بودند. گفت: چه کار کنیم؟ گفت: بین خودمان تقسیمش کنید، با بچه‌هایمان و خودمان ازدواج کنند.

 «و دانست که این‌ تکبیر به‌ خاطر این است که کعب را کشته است، پس چون به حضور پیامبر رسیدند ایشان گفت: روح‌هایتان شاد و خرم باد! آنها گفتند: و روی تو ای رسول خدا همچنین شاد. آنها سر کعب ابن اشرف را پیش پای پیامبر انداختند و ایشان سپاس خدا را به‌ جای آورد. وقتی‌ که صبح شد پیامبر گفت: هر یک از رجال یهودی را که دست یافتید بکشید و یهودیان به‌ شدت ترسیدند و هیچ‌ کس از ایشان در انظار ظاهر نمی‌شد و سخنی بر زبان نمی‌آورند، بر آن بیمناک بودند که مانند کعب ابن اشرف شبانه در خانه خود به قتل برسند»! آنجا یهودی‌ها از ترس پیغمبر شب خوابشان نمی‌برد. اینجا ایرانی از ترس موشک‌های اسرائیل خوابش نمی‌برد. ببین چقدر عجیب است، دست‌ به‌ دست می‌گردد.

«سَرِیَّةُ قَتْلِ کَعْبِ ابْنِ الْاَشْرَفِ الْیَهُودِیِّ: وَ کَانَ سَبَبُ قَتْلِهِ اَنَّهُ کَانَ رَجُلاً شَاعِراً یَهْجُو النَّبِیَّ وَ اَصْحَابَهُ وَ یُحَرِّضُ عَلَیْهِمْ وَ یُؤْذِیهِمْ، فَلَمَّا کَانَتْ وَقْعَةُ بَدْرٍ …. الی آخر».

————————————————–

درس چهارم:

به معانی «لا اِکْراهَ فِی الدِّین»، «وَ مَا اَرْسَلْنَاكَ اِلَّا رَحْمَةً لِلْعَالَمِينَ» توجه کنید.

– «فَلَمَّا قُتِلَ کَعْبُ ابْنُ الْاَشْرَفِ وَ کَانَ قَتَلَتُهُ مِنَ الْاَوْسِ قَالَتِ الْخَزْرَجُ وَ اللهِ لَا یَذْهَبُونَ بِهَا عَلَیْنَا عِنْدَ رَسُولِ اللهِ وَ کَانَا یَتَصَاوَلَانِ تَصَاوُلَ الْفَحْلَیْنِ فَتَذَاکَرَ الْخَزْرَجُ…..».

کتاب الکامل فی التاریخ جلد ۲ صفحه ۳۷، کتاب سیره ابن هشام جلد ۲ صفحه ۲۷۴ و ۲۷۵، کتاب البدایة و النهایه جلد ۴ صفحه ۱۵۶ است.

 «رقابت قبایل اوس و خزرج برای ترور دشمنان پیامبر». این دو تا قبیله صاحبان مدینه بودند، پیامبر که هجرت کرد یعنی از مکه به مدینه فرار کرد، اینها از او استقبال کردند به او جا دادند و به دینش گرویدند.

«چون کعب ابن اشرف توسط قبیله اوس کشته شد، طایفه خزرج گفتند: به خدا قبیله اوس نباید نزد پیامبر از ما پیش افتد لذا باهم مشورت کردند و گفتگو کردند که چه کسی با پیغمبر دشمنی دارد که عداوت او به اندازه کعب ابن اشرف باشد، فکر آنها به ابو رافع سلام ابن حُقَیق رسید و او در قلعه خیبر می‌زیست، آنها از پیغمبر اجازه گرفتند که او را بکشند، پس جمعی از قبیله خزرج به قصد کشتن ابو رافع خارج شدند تا به خیبر رسیدند و شبانه به خانه او وارد شدند. آنها ابو رافع را در بسترش یافتند و به قتل رساندند، به گونه‌ای که برای این کار از هم سبقت می‌گرفتند، آنها بعد از کشتن ابو رافع شبانه برگشتند و بر پیغمبر وارد شدند و در قتل او نیز بین قاتلین اختلاف افتاد».

 یاد یک چیزی افتادم، قبل از اسلام فاحشه خانه در مکه آزاد بود، بعد آنهایی که می‌آمدند پیش زن بدبختی که به خاطر یک لقمه نان خودفروشی می‌کند، وقتی او را می‌کردند آبش را درونش می‌ریختند، بعد این حامله می‌شد (این قضیه زیاد اتفاق افتاده، در تاریخ نوشته‌اند)، اگر پسر می‌زایید بین آنهایی که رفتند به نوبت او را کردند اختلاف می‌افتاد، این می‌گفت بچه من است او می‌گفت بچه من است، چون آن موقع پسر ارزش داشت. حالا اختلاف افتاد رقابت شد، این می‌گوید من او را کشتم و او می‌گوید من او را کشتم.

 «هر کدام مدعی بود که ضربت من ابو رافع را کشته است. پیامبر گفت: شمشیر‌های خود را به من بدهید، آنها هم تیغ‌ها را پیش پیامبر گذاشتند، پیامبر نگاه کرد و گفت شمشیر عبدالله ابن اُنَیس او را کشته است». حالا اینجا ببین چقدر دردآلود است، اصلاً بحث من روی یهودی، مسلمان، زرتشتی، مسیحی و بت‌پرست نیست، ما اینجا داریم ارزیابی می‌کنیم که این الله که می‌گوید «لَقَدْ خَلَقْنَا الْاِنْسَانَ فِي اَحْسَنِ تَقْوِيمٍ ﴿۴ تین﴾» و بعدش هم هورا می‌کشد «فَتَبَارَکَ الله اَحْسَنُ الْخَالِقِینَ (۱۴ مومنون)»، فرآورده‌اش چه بوده، این یک تکه فرآورده‌اش است.

 همه شمشیرها را پیش پیغمبر گذاشتند، پیغمبر بگوید صاحب این شمشیر او را کشته و به او جایزه بدهد. عبدالله شمشیرش را گذاشت، پیغمبر گفت این او را کشته. گفتند چرا؟ گفت: «برای اینکه اثر طعام شکم مقتول بر آن هست». چطوری در شکمش کرده که به معده‌اش رفته، بعد وقتی بیرون کشیده غذایی که در معده‌اش بوده با آن بیرون آمده. حال تو بهم می‌خورد؟ بله؟ چون تو انسان هستی. توجیه و ماستمالی می‌کنی؟ تو حیوان هستی. من نمی‌گویم بلکه قرآن می‌گوید. آن کسی که چشم دارد نمی‌بیند، گوش دارد نمی‌شنود، قلب دارد زندگی انسانی ندارد، «اُولَئِكَ كَالْاَنْعَامِ ﴿۱۷۹ اعراف﴾». تو نیستی؟ چشم داری؟

 این همه سند، ما بیش از دوازده هزار و خرده‌ای سند در دایرةالمعارف ظهور جمع کردیم، همه آنها هم اسناد از قرآن و حدیث و روایت است، این مثلث!

«فَلَمَّا قُتِلَ کَعْبُ ابْنُ الْاَشْرَفِ وَ کَانَ قَتَلَتُهُ مِنَ الْاَوْسِ قَالَتِ الْخَزْرَجُ وَ اللهِ لَا یَذْهَبُونَ بِهَا عَلَیْنَا عِنْدَ رَسُولِ اللهِ وَ کَانَا یَتَصَاوَلَانِ تَصَاوُلَ الْفَحْلَیْنِ فَتَذَاکَرَ الْخَزْرَجُ… الی آخر».

———————————————–

درس پنجم:

چون خدا نمی‌دهد پیامبرش متهم می‌شود.

– «… عَنْ رَجُلٍ مِنْ بَنِي اَسَدٍ اَنَّهُ قَالَ نَزَلْتُ اَنَا وَ اَهْلِي بِبَقِيعِ الْغَرْقَدِ فَقَالَ لِي اَهْلِي اذْهَبْ اِلَى رَسُولِ اللهِ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ فَاسْأَلْهُ لَنَا شَيْئاً نَأْكُلُهُ وَ جَعَلُوا يَذْكُرُونَ مِنْ حَاجَتِهِمْ فَذَهَبْت اِلَى رَسُولِ اللهِ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ  فَوَجَدْت عِنْدَهُ رَجُلاً يَسْأَلُهُ وَ رَسُولُ اللهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ…. ».

الموطأ امام مالک، ابوداوود ۱۶۲۷، نسائی ۲۵۹۶، احمد ابن حنبل در مسند ۱۵۹۶۷ است.

 مردی از بنی‌ اسد گفت: من و خانواده‌ام در بقیع غَرقَد نزول کردیم، خانواده‌ام گفتند: پیش رسول خدا برو و از وی چیزی بخواه تا ما بخوریم (هیچ‌ چیز نداشتند) و خواسته‌های خود را بیان کردند. نزد رسول خدا رفتم و مردی را در نزد ایشان یافتم که از ایشان چیزی می‌خواست و رسول خدا می‌فرمود چیزی نمی‌یابم که به تو بدهم، مرد با عصبانیت از ایشان روی برگرداند و می‌گفت قسم می‌خورم تو به هر کس که بخواهی می‌دهی، به من ندادی. این از رادیو و تلویزیون شنیده که پیغمبر به بقیه می‌دهد به این نداده؟ پس از کجا شنیده؟ دیده دیگر، دیده! پیغمبر که گارد امنیتی نداشت، پیغمبر که کاخ نداشت، با مردم راه می‌رفت زندگی می‌کرد. چه دیده است؟

 اگر یادت باشد چندین حدیث داشتیم که بزرگان اطراف پیغمبر روی تقسیم بیت‌المال به پیغمبر اعتراض کردند؟ یادت هست نمایندهٔ انصار آمد؟ یادت هست آن یکی آمد بالای سر پیغمبر ایستاد و گفت: ای محمد به عدالت عمل کن، که پیغمبر عصبانی شد؟ یادت هست نوشته‌اند بیشترین پولی که در جنگ‌ها به دست می‌آورد برای مکه برای فامیل‌هایش می‌فرستاد، یادت هست؟ همین مکیانی که سال‌های سال با پیغمبر‌ جنگ کردند و از یاران نزدیکش می‌کشتند مثل حمزه. چقدر مستند در ذهنم است.

 یادت هست عایشه پیش عثمان خلیفه سوم رسول‌ الله آمد گفت:

۱- من زن پیغمبر هستم.

۲- آبگوشت حرمسرا هستم.

۳- قرآن زیر لحاف من نازل شده.

۴- پیغمبر به مسلمان‌ها گفته بعد از من دین را از من یاد بگیرند.

 چرا به من کم پول می‌دهی؟

عثمان چقدر قشنگ صحبت کرد، به به! هم درود بر عایشه که افشای دین می‌کند و هم درود بر عثمان. عثمان گفت: عایشه تند نرو بایست، گفت: چطور بعد از پیامبر فاطمه زهرا پیش بابایت آمد گفت: فدک مال من است و پیغمبر جلوی همه این را به من بخشیده، زود یک حدیث ساخت و گفت «اِنَّا مَعَاشِرَ اَلْاَنْبِيَاءِ لَا نُوَرِّثُ» پیغمبرها ارث نمی‌گذارند. خب؟ آمدی از من چه می‌خواهی؟ ارث شوهرت را می‌خواهی؟

 بعد گفت بگذار برای تو بگویم، من که غریبه نیستم، دم دست پیغمبر بودم، پیغمبر هر چه برایش می‌آمد بیشتر به فامیل‌هایش در مکه می‌داد، پدر تو هر چه برایش می‌آمد بیشترش را به قبیله‌اش می‌داد، عمر هر چه برایش می‌آمد بیشترش را به فامیل‌هایش می‌داد، من هم به فامیل‌هایم می‌دهم. مگر من چه کار کردم؟ بعد همین مستندات خودشان نوشته‌اند عایشه از خانه عثمان بیرون می‌آمد بلند بلند عثمان را لعنت می‌کرد، می‌گفت «لَعَنَ اللهُ النَّعْثَل». یک فامیلی برای عثمان گذاشته بودند؛ نعثل. مردم را تحریک کرد عثمان را بکشند، وقتی علی سر کار آمد با علی بد است دیگر، پیراهن خونین عثمان را روی نیزه گذاشت، گفت بروید علی را بکشید که علی عثمان را کشته است.

ما چقدر سندهای قشنگی داریم.

عجب فیلم سینمایی است این دین، عجب خرتوخر است. خاک بر سرت ای متشرع! در حقیقت خاک‌ بر سر ما شده، این شما هستید که ما را به فقر کشاندید، به بیماری کشاندید، به ناامنی کشاندید.

 «پیغمبر بر او خشم می‌گیرد بدان علت که چیزی ندارد به وی بدهد. پیغمبر گفت: هر کس از شما که گدایی کند در حالی که هفت مثقال مال داشته باشد در واقع در گدایی خود اصرار ورزیده».

«عَنْ رَجُلٍ مِنْ بَنِي اَسَدٍ اَنَّهُ قَالَ نَزَلْتُ اَنَا وَ اَهْلِي بِبَقِيعِ الْغَرْقَدِ فَقَالَ لِي اَهْلِي اذْهَبْ اِلَى رَسُولِ اللهِ فَاسْأَلْهُ لَنَا شَيْئاً نَأْكُلُهُ وَ جَعَلُوا» می‌گوید برایم نان بگیر. جالب است! «فَاسْأَلْهُ لَنَا شَيْئاً نَأْكُلُهُ». غذا بخوریم. از پیغمبر باغ که نمی‌خواست! خدایی که «لَهُ مَا فِي السَّمَاوَاتِ وَ مَا فِي الْاَرْضِ (۶ طه)» است اینقدر پول در جیب پیغمبرش نگذاشته که این یارو نان خالی می‌خواهد پیغمبر ندارد به او بدهد.

 چقدر دلایل هست، ولی نان دین خوشمزه است، هزار و هزار هزار دلیل بیاور ولی چه؟ زنده باد نان!

جانم به قربانت ای پیغمبر، چقدر قشنگ گفت. یادت هست گفت: خدایا سایه نان را از سر ما کم نکن، با نان خوردن است که تو اطاعت می‌شوی (470 و 6979). به به، دین نانی! آنجا چه گفت؟ در نماز جمعه همه خالی‌اش کردند رفتند دنبال کاروان تجارتی، فقط دوازده نفر ماند، آن‌ جا چه گفت؟ گفت: نماز جمعه را ترک کردید، امام جمعه پیغمبر است، اینها هم صحابی و انصار و حواری هستند. این نشان می‌دهد دین الکی است، همه رفتند، پیغمبر بعد از نماز یک سری تکان داد و گفت اگر آبگوشت می‌دادم کسی نماز را ترک نمی‌کرد (7180). همه اینها همه را جمع‌بندی کند خیلی قشنگ است.

 بله، حالا بیفت یاد روز عاشورا که سفارت انگلیس برای ابی‌ عبدالله چلو خورشت می‌دهد، مردم هم می‌روند برای ابی‌ عبدالله تبرک است، مال انگلیس است! تبرک است بابا. ابی عبدالله! آن یارو مسیحی، یهودی، زرتشتی است روز عاشورا غذا می‌دهد حمله می‌کنند غذایش را می‌خورند. عه! تو می‌گویی نان باید حلال باشد برای اهل‌بیت خرج کنی! ای بابا نام اهل‌بیت که می‌آید همه‌ چیز پاک می‌شود. چقدر توجیه المسائل قشنگ است، به به! زنده باد رنگ‌کاران دینی!

«وَ جَعَلُوا يَذْكُرُونَ مِنْ حَاجَتِهِمْ فَذَهَبْتُ اِلَى رَسُولِ اللهِ فَوَجَدْتُ عِنْدَهُ رَجُلاً يَسْأَلُهُ وَ رَسُولُ اللهِ… الی آخر».

یک درس دیگر از این کتاب الموطأ هست که بخوانم، تا بعداً ببینیم قسمت ما از چه کتابی است. کتاب بعدی از شیعه است، اینها مدام می‌گویند همه‌اش از کتاب سنّی می‌گویی، من هر کتابی بیاید به دستم می‌خوانم، من دنبال سوژه‌ هستم، حالا هر کتابی باشد.

——————————————

درس ششم:

چگونه از بین برندهٔ کفر است که امت او کفرشان را کتمان کرده بودند.

– «اَنَّ النَّبِيَّ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ قَالَ: لِي خَمْسَةُ اَسْمَاءٍ اَنَا مُحَمَّدٌ وَ اَنَا اَحْمَدُ وَ اَنَا الْمَاحِي الَّذِي يَمْحُو اللهُ بِي الْكُفْرَ….».

الموطأ امام مالک، بخاری ۳۵۳۲، مسلم ۲۳۵۴، ترمذی ۲۸۴۰، احمد ابن حنبل در مسند ۱۶۷۳۴.  پیامبر فرمود: «من پنج نام دارم؛ محمد، احمد، ماحی، حاشر، عاقب». پنج‌ تا! محمد و محمود و احمد از یک خانواده لغوی هستند، هر سه آنها به‌ معنای پسندیده، نیکو و تمجید شده. ماحی چیست؟ از بین برندهٔ کفر، محو کنندهٔ کفر‌. یا رسول‌ الله اَلسَّلَامُ عَلَیْکُم، سوال، پیغمبر در شهر نور کار دارد، از چه کسی بپرسم؟ از مدافعین، طرفداران، اصحاب محراب و منبر که شاشی است، خورندگان ما. سؤالت را بگو! اینها پخش هستند در زمین، ما از تاریخ می‌پرسیم: پیغمبر اکرم، پیغمبر اعظم، پیغمبر اشرف، یکی از نام‌هایش ماحی است، محوکنندهٔ کفر، آیا کفر در جبهه خودش طی بیست و سه سال رسالت محو شد؟ محو شد؟! آقای قرآن بیا به آنها بگو محو نشد.

 «قالَتِ الْاَعْرابُ آمَنَّا قُلْ لَمْ تُؤْمِنُوا وَلَكِنْ قُولُوا اَسْلَمْنا وَ لَمَّا يَدْخُلِ الْاِيمَانُ فِي قُلُوبِكُمْ ﴿۱۴ حجرات﴾» جبرائیل می‌گوید: به نماز جمعه‌ات غره نشو، به نماز جماعتت مغرور نشو، اینها را می‌بینی بی‌ دین هستند، اینها روی یک مثلث آمدند:

یا از ترس کشته شدن

یا به طمع اینکه می‌آیند زیر پوشش تو و با قدرت تو به کشورهای اطراف به شهرهای اطراف حمله می‌کنند مالشان را می‌گیرند، مدافعینشان را هم می‌کشند، زنانشان را می‌گیرند. این دوتا!

یکی هم ترس از جهنم و طمع به بهشت.

سه‌ تا شد؟ بله، ترس، و طمع به حکومت و طمع به بهشت.

 همین؟ همین یک دلیل را آوردی که پیغمبر آب در هاون کوبید؟ به قول شما خشت پایمال کرد؟ نه دلیل زیاد است. «اَلْاَعْرَابُ اَشَدُّ كُفْراً وَ نِفَاقاً ﴿۹۷توبه﴾» اینها که دور تو هستند بدترین مردم هستند، کافر هستند و با تو بد هستند، به‌ خاطر آن مثلث آمدند. آن آیه‌ای که اول خواندم چه بود؟ «قالَتِ الْاَعْرابُ آمَنَّا قُلْ لَمْ تُؤْمِنُوا ﴿۱۴ حجرات﴾»، مردم می‌گویند که عرب کیست؟ دوروبر پیغمبر هستند دیگر. بعد آمدند توجیه می‌کنند می‌گویند اعراب یعنی بادیه‌نشین‌ها. عه، عجب! پس چرا در آیه بعد می‌گوید «وَ مِنَ اَلْاَعْرٰابِ ﴿۹٨ توبه، ٩٩ توبه﴾»؟ آنجا تقسیم می‌کند تخصیص می‌کند. آنجا می‌گوید که «قُلْ لَمْ تُؤْمِنُوا ﴿۱۴ حجرات﴾» شما ایمان ندارید، «وَ لَمَّا يَدْخُلِ الْاِيمَانُ فِي قُلُوبِكُمْ»، «وَلَكِنْ قُولُوا اَسْلَمْنا» مسلمان شوید. مسلمان یعنی چه؟ مسلمان از سِل می‌آید، سلمان، تسلیم، دست‌هایتان را بردید بالا گفتید: «اَنَا مُسْلِمُ اَنَا مُسْلِمُ».  سند دیگر چیست که دوروبری‌های پیغمبر کافر بودند؟ آیه غدیر. به‌ به، بنازم ای علی که افشاگر امت محمدی تو هستی! در آیه غدیر چه می‌گوید؟ «يَا اَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مَا اُنْزِلَ اِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ ﴿۶۷ مائده﴾» پیغمبر یالا بگو! چه بگویم؟ غدیر خم، نصب علی. «وَ اِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَمَا بَلَّغْتَ رِسَالَتَهُ ﴿۶۷ مائده﴾»، نگویی پیغمبر نیستی. دیگر چه؟ «وَالله يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ». دیگر؟ «اِنَّ الله لَا يَهْدِي الْقَوْمَ الْكَافِرِينَ ﴿۶۷ مائده﴾» بزن قدش، منکر غدیر و منکر علی کافر است، به سندیت چندین مجلد کتاب الغدیر علامه امینی که تمام مستنداتش از بزرگان اهل سنّت است یک روایت از شیعه نیاورده.

 ببین من دارم برای شما چینش تحقیق می‌کنم، حواست را جمع کن! این آیه گفت: کسی که غدیر را نپذیرد کافر است. برویم ببینیم در شهر مدینه چه کسی پذیرفته. خلافت را گرفتند، علی در خانه بود و ده نفر، از امت محمدی فقط ده نفر کافر نبودند. حالا بفرمایید نام مبارکش ماحی است، محو کفر می‌کند! یا رسول‌ الله تو در بغلت کافر پروراندی، کفر از این بدتر که به تو سم بدهند بخوری؟! بعد جبرائیل بدبخت دروغگو فراری رفته سیزدبدر، رفته پارتی بازی، نمی‌آید کمک کند؟ به تو کمک کرد ماه را دو نصف کردی، نمی‌آید این زهر را از دست اینها بگیرد و به خودشان بخوراند؟ نمی‌آید؟! بعد هم مظلوم رسول‌ الله که می‌خواهد بنویسد و افشا کند که بابا من سر چهارراه سرم کلاه رفته! اینها هم زرنگ هستند، زرنگ هستند که حکومت را از علی گرفتند. دیدند می‌خواهد بنویسد، چه می‌خواهد بنویسد؟ می‌خواهد بنویسد اشتباه کردم!

«اَنَّ النَّبِيَّ قَالَ: لِي خَمْسَةُ اَسْمَاءٍ اَنَا مُحَمَّدٌوَ اَنَا اَحْمَدُ وَ اَنَا الْمَاحِي الَّذِي يَمْحُو اللهُ بِي الْكُفْرَ… الی آخر».