با کلیک به روی هر دکمه فقط دسته بندی مربوطه نمایش داده میشود.


تدریس 7254 تاریخ 405.01.30

7254                    1405-01-30

۱- راضی شدی به کشتار

پس تو شدی گنهکار

۲- دیدگاه‌های معارضین غدیر!

۳- باسواد در جاهلیت نبود؟

(مرتبط با تدریس 2620)

۴- با چنین تعریفی، عاقبتش آن شد!

۵- قرآن را گریزگاه‌هایی است که فرصت به زورگویان می‌دهد.

(بازخوان از تدریس‌های 446 و 6768)

۶- قرآن را چنین تعریفی است.

(بازخوان از تدریس‌های 4143 و 7003)

۷- این علی، امام کیست؟

۸- چارچوب حکومت امیر!


درس اول:

راضی شدی به کشتار

پس تو شدی گنهکار

– «اَلرَّاضِي بِفِعْلِ قَوْمٍ كَالدَّاخِلِ فِيهِ مَعَهُمْ وَ عَلَی‌ كُلِّ دَاخِلٍ فِي بَاطِلٍ اِثْمَانِ اِثْمُ اَلْعَمَلِ بِهِ وَ اِثْمُ اَلرِّضَی بِهِ».

 نهج‌البلاغه صبحی صالح حکمت ١۵۴ صفحه ۴٩٩، سیمای کارگزاران علی ابن ابیطالب امیرالمؤمنین جلد ۲ فصل ۱۶ صفحه ۳۳۲ است.

 «کسی که راضی به عمل گروهی باشد مانند این است که همراه آنها بوده و کسی که در کاری دخالت داشته باشد دو گناه دارد، گناه عمل و گناه رضایت به آن؛ اَلرَّاضِي بِفِعْلِ قَوْمٍ كَالدَّاخِلِ فِيهِ مَعَهُمْ».

«آمر – عامل»، «فرمان – اجرا».

الله که هیچی، با او کاری نداریم، نبودش را هزاران بار برای افراد و جامعه ثابت کردیم.

گوینده‌اش هم که هیچی، چون تابع است.

علی به هر عنوان در هر مرحله به هر بهانه اعلان برائت کرده از آنچه که سر چهارراه به رسول خدا رسیده.

 خود رسول‌ الله هم که بی‌ گناه است، گیرنده‌اش سر چهارراه از چهار سمت گرفته؛ شیطان، جن، دحیة ابن خلیفه کلبی، دوستان. یک‌ جا سند داشتیم که به پیغمبر گفتند: آیا می‌شود زن ما که حامله است او را بکنیم؟ گفت: نه، به جنین فشار می‌آید. بعد گفتند: در ایران مشکلی ندارد. گفت: باشد پس شما هم انجام بدهید. این می‌شود یکی از آن خطوط چهارراه که انسان است.

ما با چه کسی بحث کنیم؟ خدا؟ نه. پیغمبر؟ نه. در آن دعای فرج می‌گوید: «اللَّهُمَّ اِنَّا نَشْکُو اِلَیْکَ فَقْدَ نَبِیِّنَا» پیغمبر نیست، از اول هم نبوده، سر چهارراه مظلومانه، غریبانه و بی‌ گناه او را نشانده‌اند و از چهار سمت به او الهام می‌شود. تمام این عدم تطابق‌هایی که در قرآن هست سر چهارراه بوده، ناسخ و منسوخ سر چهارراه بوده، معارضاتِ حدیث سر چهارراه بوده.

 برویم در تماثیل و مصادیق، اینها در اسناد بوده خوانده‌ایم مجبور هستم اشارات را تکرار کنم، وقتی شما می‌خواهی اثبات خورشید کنی مجبور هستی مدام تکرار کنی مگر کور هستی نمی‌بینی شعاعش را، حرارتش را، سوزانندگی‌اش را؟

نمی‌بینی؟ مجبور هستی تکرار کنی! خالد ابن ولید از طرف رسول خدا رفت یک عده از مسلمان‌ها را کشت تحت عنوان بررسی آن حوزه، ولی در حقیقت از سال‌های پیش چشمش زن او را گرفته بود (7203). امان از این شهوت وقتی که بگیرد چه کار می‌کند، جنایت برایش می‌شود آب خوردن. آقا تشنه‌ات هست؟ بله. بیا آب را بخور، خورد، حالا ده‌ هزار نفر را هم بکش، می‌کشد. کشتن مساوی است با آب خوردن! یادت هست رئیس قبیله را می‌خواست بکشد، گفت خالد من که مسلمان هستم، به‌ خاطر زنم مرا می‌کشی. بعد به زنش رو کرد و گفت خوشگلی تو باعث شد که من را بکشد! به پیغمبر گفتند، چه گفت؟ دست‌هایش را بالا گرفت و گفت: خدایا تو شاهد باش من از کار خالد ابن ولید بیزارم. همین، همین تمام شد! محاکمه نکرد، تنبیه نکرد، خلع درجه نکرد، همین!

 «اَلرَّاضِي بِفِعْلِ قَوْمٍ كَالدَّاخِلِ فِيهِ مَعَهُمْ». از روز اول که پرچم اسلام به‌ نام «بُعِثْتُ اَنْ اُقَاتِلَکُم» بلند شد تا الان هر کس کشته می‌شود تحت عنوان اسلامیت به گردن رسول‌ الله است، این را علی می‌گوید! اگر الان پیغمبر بود می‌گفت مردم را نه اذیت نکنید، به من یک الهامی شد. آن وصیت‌نامه را برای چه می‌خواست بنویسد؟ برای همین کارها! تا همین الان کسی در حوزه دین کشته شود، شکنجه شود، مالش مصادره شود و تبعید شود شامل این است که علی می‌گوید؛ «اَلرَّاضِي بِفِعْلِ قَوْمٍ كَالدَّاخِلِ فِيهِ مَعَهُمْ». امیرالمومنین آن موقعی که مردم را می‌کشت به او الهام نشد، خدا را باور کرده بود، جهاد حُکمُ الله است. با پیغمبر هم که رودربایستی داشت، پیغمبر بزرگش کرده، حق آب‌ و گِل دارد. جلوی همه هم که اگر نمی‌کشت نمی‌رفت تمسخرش می‌کردند، به او بی‌ احترامی می‌کردند.

 شمشیر اسلام است با این جهت مخالفینش یعنی اهل سنّت و جماعت خالد ابن ولید را بالا آوردند، به او می‌گویند «سَيْفُ اللهِ وَ سَيْفُ رَسُولِهِ»، علی برود کتابش را بنویسد راجع به دندان شتر! با اینکه علی مجبور بود کفاره‌اش را داد. کفاره‌اش چه بود؟ طرفداران پیغمبر را، نزدیکان پیغمبر را، نور چشمی‌های پیغمبر را در سه جنگ کشت. کفاره‌اش را داد، گفت: «اَنْتَ الاَمِیرُ وَ اَنَا المأمُور» تو گفتی، به من نگفتی، به پیغمبر گفتی، پیغمبر هم به من گفت. علی درباره‌ جبر مطلق چقدر گفتار دارد، همه آنها برای این است که خودش را تبری کند از جنایاتی که دین بر او تحمیل کرد، تکلیف کرد!

 «وَ عَلَی‌ كُلِّ دَاخِلٍ فِي بَاطِلٍ اِثْمَانِ اِثْمُ اَلْعَمَلِ بِهِ وَ اِثْمُ اَلرِّضَی بِهِ». مغیرة ابن شعبه سردار اسلام مأمور به امر خلیفه دوم رسول‌ الله عمرالفاروق رَضِيَ اللهُ عَنْهُ به ایران حمله می‌کند با آن افتضاحی که تاریخ ثبت کرده، که برای شما خواندم، پنجاه هزار یا هفتاد هزار مدافع ایرانی را سرباز این وطن را کشت نه به‌ خاطر معنویات، گفت کشور شما حاصلخیز و پربار است، نسبت به عربستان بهشت است. تازه خبر نداشت که زیر خاک ایران مظلوم طلا، نفت و گاز است، این را خبر نداشتند، اگرنه اثاث می‌کشیدند هجرت می‌کردند و همه عرب‌های سوسمارخور به ایران می‌آمدند، صاحبخانه که ایرانی هست را بیرون می‌کردند یا می‌کشتند. پیغمبر نبود که بگوید نکشید. بابا دارید انسان می‌کشید نه مورچه، عه!

سپاهیان ایران چرا به دست خونخواران عرب کشته شدند؟ برای اینکه می‌خواستند از وطن‌شان، از مال‌شان، زن‌شان و جان‌شان دفاع کنند. بعد رسول‌ الله صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ وَ سَلّم می‌گوید که شهید چند قسمت است و یک قسمتش هم برای کسی است که از خانه و کاشانه و وطن و مالش و زنش دفاع می‌کند و در این دفاع کشته می‌شود، این شهید است. به به به! یعنی رستم فرخزاد با لشکرش همه شهدا هستند، چون آمدند دفاع کنند حمله که نکردند.

——————————————-

درس دوم:

دیدگاه‌های معارضین غدیر!

– «اِنَّ قُرَيْشاً کَرِهَتْ اَنْ تَجْمَعَ لَكُمُ اَلنُّبُوَّةُ وَ اَلْخِلَافَةُ».

– «فَلَوْ كَانَ كُلُّ أَمْرٍ تُكْرِهُهُ قُرَيْشٌ یَجِبُ اَنْ لَا یَقَعَ فَاِنَّ النُّبُوَّةَ لَا تَقَعَ لِاَنَّ قُرَيْشاً کَرِهَتْ ذَلِک واللهُ یَقُولُ {ذَلِكَ بِاَنَّهُمْ كَرِهُوا مَا اَنْزَلَ اللهُ فَاَحْبَطَ اَعْمَالَهُمْ} [۹ محمد]».

 شرح نهج‌البلاغه ابن‌ ابی‌ الحدید جلد ۱ صفحه ۱۸۹، الایضاح فضل ابن شاذان صفحه ۱۶۹.

– «مَنْ اَحَبَّكَ اَحَبَّنِي وَ مَنْ اَحَبَّنِي اَحَبَّ اللهَ وَ مَنْ اَحَبَّ اللهَ ادْخَلَهُ الْجَنَّةَ مُدِلّاً».

 سندش خیلی قوی است: کنزالعمال جلد ۱۳ صفحه ۱۰۳، حدیث ۳۶۳۷۵ به نقل از ابن عساکر، الغدیر جلد ۶ صفحه ۳۴۴، الامام علی نظرة عصریة جدیدة صفحه ۱۰۶، شرح نهج‌البلاغه ابن حدید ابن عساکر جلد ۲ صفحه ۳۸۷، تاریخ این عساکر جلد ۲ صفحه ۳۷۸ است.

مباحثه عمرالفاروق خلیفه دوم رسول‌ الله با عبدالله ابن‌ عباس. عمرالفاروق خلیفه دوم رسول‌ الله رَضِيَ اللهُ عَنْهُ به عبدالله ابن عباس شرح می‌دهد توضیح می‌دهد، در حقیقت دارد این سرّ را به تاریخ منتقل می‌کند تا دست به‌ دست به من برسد، به تو برسد و به دیگران.

 عبدالله ابن عباس می‌گوید: حاج‌ آقا عمر چرا علی را کنار گذاشتی؟ غدیر خم را یادت رفت؟ جمعیت انبوه را یادت رفت؟ بیعت با علی را یادت رفت؟ اول نفر خودت رفتی بیعت کردی را یادت رفت؟ حرف‌هایی که پیغمبر زد، یادت رفت؟ این حرف‌ها را تا حالا به کسی زده: «مَنْ كُنْتُ مَوْلَاهُ فَهَذَا عَلِيٌّ مَوْلَاهُ اللَّهُمَّ وَالِ مَنْ وَالاهُ وَ عَادِ مَنْ عَادَاهُ وَ انْصُرْ مَنْ نَصَرَهُ وَ اخْذُلْ مَنْ خَذَلَهُ»؟ گفت: نه. چه جواب داد؟ گفت: «قریش (یعنی صاحب‌ منصبان مکه، یعنی درجه یک‌های اطراف پیغمبر) علی را از آن جهت کنار گذاشتند که دوست نداشتند نبوت و خلافت در یک خاندان جمع شود». این که قرآن می‌گوید این عرب‌هایی که دور تو هستند بی‌ دین هستند، یکی از دلایلش این است. «اَلْاَعْرَابُ اَشَدُّ كُفْراً وَ نِفَاقاً ﴿۹۷ توبه﴾» این است. اولاً نمی‌گوید من کردم، نمی‌گوید رفیق عزیزم ابوبکر صدیق رَضِيَ اللهُ عَنْهُ خلیفه‌ اول رسول‌ الله کرده، نمی‌گوید! توپ را به زمین فامیل‌های پیغمبر می‌اندازد. دقت کن چه می‌گوید!

 «اِنَّ قُرَيْشاً کَرِهَتْ اَنْ تَجْمَعَ لَكُمُ اَلنُّبُوَّةُ وَ اَلْخِلَافَةُ» قریش نمی‌پسندند. قریش چه کاره است؟ حضرت مستطاب عالیجناب آقای عمر قریش چه کاره است که تصمیم بگیرد؟ بگو خودمان خواستیم. خواستی این بی‌ آبرویی، یعنی دفن غدیرخم، یعنی لعن کلام پیغمبر را از خودتان دفع کنید، بیندازید گردن قریش. قریش کیست؟ اصلاً قریش آن موقع که پیغمبر را کشتند در تصمیم‌گیری‌های اسلام نفوذی داشت؟ نه. چه کسی نفوذ داشت؟ ابوبکر الصدیق، عمرالفاروق، عثمان ابن عفان کاتب، معاویة ابن ابی‌ سفیان خال المؤمنین. نباید در شما پیامبری و وصایت جمع بشود. آیا شما نقش داشتید که محمد ابن عبدالله بیاید پیغمبر بشود؟ اگر نقش داشتید، الان هم باید نقش داشته باشید، پیغمبر را کسی دیگر انتخاب کرد.

 عبدالله ابن عباس به عمرالفاروق جواب داد، گفت: «اگر خلاف میل قریش نمی‌بایست انجام پذیرد پس نبوت نیز نباید واقع می‌شد». حرف حساب جواب ندارد. زیرا قریش با آن مخالف بود، یعنی قریش نمی‌خواست سر به گردن پیغمبر باشد، به‌ زور «بُعِثْتُ اَنْ اُقَاتِلَکُم» مسلمان شدند، به طمع اینکه ترتیب پیغمبر را بدهند و سر جای او بنشینند مؤمن شدند مسلمان شدند. پیغمبر خودش در روز اول نگفت، یادت رفته؟ ابوطالب پیغمبر را احضار کرد (از بالا به پایین را می‌گویند احضار، ببین پیغمبر از نظر مقام در مکه چقدر کوچولو بوده) و گفت بیا جواب بزرگان قریش را بده، همه نشسته بودند، گفتند که بیا تو به خدای ما بد نگو، ما هم به خدای تو بد نمی‌گوییم، «لَكُمْ دِينُكُمْ وَلِيَ دِينِ ﴿۶ کافرون﴾». پیغمبر چه گفت؟ گفت دوست ندارید بر اعراب حاکم بشوید، بر اعراب مسلط بشوید، بر اعراب سلطان بشوید (7206)؟ از همان وقت پیغمبر چراغ سبز را نشان داد که حکومت دارم. سیاست ما عین دیانت ماست!

 «حال آنکه خداوند می‌فرماید این بدان جهت است که آنان کراهت داشتند (آیه قرآن، ابن‌ عباس دارد احتجاج می‌کند) آنچه را که خداوند نازل کرده، پس اعمال آنان را حبط و منع کرد»، سوره محمد آیه ۹ است. ببین چقدر قشنگ حرف زده، حیف این عبدالله ابن عباس که (حالا جلوتر می‌رسیم) در تمام زجرهای علی کنارش بود، غمخوارش بود ولی یک‌ دفعه کم آورد. ببین تا فرج خصوصی به تو نرسد یک‌ دفعه کم می‌آوری، مراقب باش! یک‌ دفعه کم آورد، گفت دیگر از دست علی خسته شدم، هر چه او را راهنمایی‌ می‌کنم پشت می‌کند، مدام هم می‌خواهد مردم را برای جنگ به خیابان بکشد. مباحثه عمرالفاروق خلیفه دوم رسول‌ الله با عبدالله ابن‌ عباس، مفسر قرآن، حواری پیغمبر، یار باوفای علی ابن ابیطالب طول کشید.

 ادامه‌اش بدهم: عمر که با پاسخ قانع‌ کننده ابن‌ عباس روبرو شد توجیه دیگری را بهانه کرد. خب توجیه دیگر: «عبدالله ابن عباس گفت همراه عمر در کوچه‌های مدینه راه می‌رفتم عمر رو به من کرد و گفت ای فرزند عباس گمان می‌کنم مردم مولای شما یعنی علی ابن ابیطالب را کوچک و کم‌ سن می‌دانستند». آنجا چه گفت؟ آنجا «قریش پیامبری و وصایت در یک نسل و قوم باشد (یعنی در بنی‌هاشم) نمی‌پسندد». اینجا حرفش را عوض کرد؛ «مردم دوست نداشتند به علی حکومت بدهند چون سنش کم بود، از این‌ رو خلافت و امور مملکت اسلامی را به وی واگذار نکردند». من در پاسخ عمر گفتم: «خداوند او را کوچک نشمرد، آنگاه که او را برای خواندن سوره‌ برائت برگزید». عبدالله ابن عباس محاجه‌گر ماهری است کم که نمی‌آورد.

 پیغمبر برای فتح مکه قبلش یک نامه نوشت داد دست حواری بغل دستش، یار غار. «یار غار» یعنی چه؟ یعنی وقتی‌ که از مکه فرار کرد بین راه ابوبکر را دید، بدون قرار قبلی به ابوبکر گفت بیا برویم.

حالا شیعیان اینطوری توجیه می‌کنند می‌گویند که ترسید ابوبکر فرار پیغمبر را به مکیان لو بدهد، این است که با خودش آورد.

طرفداران ابوبکر می‌گویند نه به‌ خاطر اینکه باید با یک نفر می‌رفت که نترسد، ابوبکر را برد.

خب او را به غار برد و لشکر مکیان دنبالشان آمدند، اینها در غار بودند و سریعاً یک عنکبوت آمد در غار تار تنید که بفهمند اینجا کسی وارد نشده، بعد ابوبکر ترسید لرزید و نزدیک بود که بند را آب بدهد، پیغمبر به او گفت (این را در قرآن آورده): «لَا تَحْزَنْ اِنَّ اللهَ مَعَنَا ﴿۴۰ توبه﴾» نترس خدا با من و توست. که آمدند نفهمیدند و برگشتند.

 ‌پیغمبر نزدیکترین کس خود را که قرار بود سوره‌ توبه را بفرستد برای مکیان بخواند ابوبکر بود، ابوبکر سوار اسب شد با این نامه رفت. بین راه، پیغمبر که سر چهارراه ایستاده بنده خدا کمرش هم درد گرفته زیر پایش هم علف سبز شده متوجه شد آن موجی که آمد برایش که گفت ابوبکر را بفرست اشتباه کرد خلاف بود الکی بود، سریع به علی گفت بدو، برو بین راه ابوبکر را دیدی نامه را از او بگیر بگو برگرد، خودت برو! چقدر قشنگ جواب داد، آن موقع علی سنش کم نبود؟ نه؟ چرا کم نبود؟

«آنگاه که او را برای خواندن سوره‌ برائت برگزید که آن را برای مردم مکه بخواند، و ابوبکر به دستور خدا از نیمه‌ راه برگشت». عمر گفت: تو حق می‌گویی».

 ببین محاجه‌گر باش، وقت را به بطالت سپری نکن که آقا چه مقامی دارد، این‌ را دارد آن را دارد، جبر خودش است، سوءالقضا خودش است، نه خودش نیست، وقت را اینطوری سپری نکن، ما کنارت هستیم، برای ما بحث نکن! هر کس ما را قبول دارد به معلمی و کاشف بودن و محقق بودن هم راضی است، که این هم مقام کوچکی نیست، از یکصد و بیست و چهار هزار پیغمبر این مقام بالاتر است. دیگر بقیه‌اش را چه کار داری؟ اسم اعظم دارد فرج خصوصی دارد، اینها را کنار بگذار. من چه موقع دارم می‌روم، من جزء کدام‌ها هستم، هر وقت حواله آمد می‌فهمی، دیگر فکرت را مشغول نکن، خود اینها هم حجاب است.

 عمر در مباحثه کم آورد چون سواد ندارد، عبدالله ابن‌ عباس تربیت‌ شدهٔ مکتب پیغمبر است به او معنویات را تزریق کرده، به عمر زیرکی و سیاست و حکومت‌داری را منتقل کرده است. عمر برای‌ اینکه کم نیاورد گفت: «بله یادم هست پیغمبر این تعریف را کرد». حالا آن مثال عربی چه می‌گوید؟ «والْفَضْلُ مَا شَهِدَت بِه الاَعْدَاءُ» فضل، این است که دشمنت بگوید. یادت باشد من اینجا نه مدافع علی هستم، نه مخالف ابوبکر و عمر هستم، نه، من می‌خواهم ببینم این دین برای ما چه کار کرده، از کجا پیدا شده؟ نمی‌فهمیم جز از معارضاتش! بزرگترین معارضات، خلافت است. خلافت؛ جانشین پیغمبر، یک، دو، سه. تمام کارها را آنها کردند، ترتیب پیغمبر را دادند، جلوی وصیت‌نامه نوشتن او را گرفتند، جانشینش را کنار زدند، غدیرش را خراب کردند، به این بسنده نکردند، هر چه خواستند آوردند در این کتابی که اسمش قرآن است (که به کمر تو بزند ای شیعه‌ای که طرفدار علی مظلوم هستی ولی کتاب ابوبکر و عمر و عثمان در خانه‌ات است) و بعد هم خودشان شدند دین.

 دقت کنید! این خیلی غم‌انگیز است در عین حال خیلی مضحک است. «مردم بیعت می‌کردند با خلفاء به این شرط؛ قرآن، سیرهٔ پیغمبر، حرکت شما» یک مثلث! یعنی شما اجتهاد در برابر نص دارید، همه کار می‌توانید بکنید، ولی علی اینطوری بیعت نکرد، به مردم گفت من حکومت را نمی‌خواهم بروید، بروید گم شوید، همه شما خوارج و منافق هستید، اصرار دارید پس من می‌گویم، مثلث این است «قرآن، کلام پیغمبر، خودم»! زیر بار نرفت که بگوید «كِتَابَ اللهِ وَ سُنَّةِ نَبِيِّهِ و سِيرَةِ الْخُلَفَاء».

 عمر گفت: پیغمبر گفت «مَنْ اَحَبَّكَ اَحَبَّنِي وَ مَنْ اَحَبَّنِي اَحَبَّ اللهَ وَ مَنْ اَحَبَّ اللهَ ادْخَلَهُ الْجَنَّةَ مُدِلّاً» یعنی دقیقاً قبر خودشان را کندند متوجه نیستند، اینها هم در آن چهارراه گیر کردند، می‌گوید من شاهد هستم، اهل سنّت دیگر نمی‌توانند این را که رد کنند. عمر به عبدالله‌ ابن‌ عباس می‌گوید که «پیغمبر گفت هر کس تو را دوست داشته باشد مرا دوست دارد، هر کس مرا دوست داشته باشد الله را دوست دارد، هر کس الله را دوست داشته باشد به بهشت می‌رود». از نظر شیعه که ابوبکر و عمر و عثمان نه‌ تنها علی را دوست نداشتند بلکه ضد علی بودند، در اسناد و مدارکشان این را خودشان ثابت کرده‌اند. اهل سنّت اکثر جاها نشان دادند، یعنی اصحاب محراب و منبر آنها، ائمه آنها، طرفدارانشان که بی‌ گناه و بی‌سواد هستند، مثل طرفداران شیعه، آنها دشمنان علی را خصوصاً معاویة ابن ابوسفیان را بالا بردند علی آمد پایین، عایشه ام‌المؤمنین را بالا بردند علی آمد پایین.

 خب حالا این اعتراف می‌کند می‌گوید: پیغمبر گفت من خودم شاهد بودم هر کس تو را دوست بدارد مرا دوست داشته، هر کس مرا دوست بدارد خدا را دوست دارد هر کس خدا را دوست دارد به بهشت می‌رود. یعنی چه؟ یعنی هر کس علی را دوست ندارد به بهشت نمی‌رود. آیا اهل‌ سنّت به بهشت می‌روند؟ بله؟ سند سنّی داشتیم یادت باشد؛ تاریخ ابن عساکر!

«فَلَوْ كَانَ كُلُّ أَمْرٍ تُكْرِهُهُ قُرَيْشٌ یَجِبُ اَنْ لَا یَقَعَ فَاِنَّ النُّبُوَّةَ لَا تَقَعَ لِاَنَّ قُرَيْشاً کَرِهَتْ ذَلِک واللهُ یَقُولُ {ذَلِكَ بِاَنَّهُمْ كَرِهُوا مَا اَنْزَلَ اللهُ فَاَحْبَطَ اَعْمَالَهُمْ} [۹ محمد]».

این محاجه‌ عبدالله‌ ابن‌ عباس بود با عمر که متنش را نخوانده بودم.

——————————————-

درس سوم:

 باسواد در جاهلیت نبود؟

(مرتبط با تدریس 2620)

– «فَاِنَّ اللهَ تَعالی بَعَثَ مُحَمَّداً صَلَّی‌ اللهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّمَ وَ لَيْسَ فِي اَلْعَرَبِ اَحَدٌ يَقْرَاُ كِتَاباً وَ لَا يَدَّعِي نُبُوَّةً فَسَاقَ اَلنَّاسَ اِلَی‌ مَنْجَاتِهِمْ اَمَ وَ اللهِ مَا زِلْتُ فِي سَاقَتِهَا مَا غَيَّرْتُ وَ لَا بَدَّلْتُ وَ لَا خُنْتُ حَتَّی‌ تَوَلَّتْ بِحَذَافِيرِهَا مَا لِي وَ لِقُرَيْشٍ اَم وَالله لَقَدْ قَاتَلْتُهُمْ كَافِرِينَ وَ لَاُقَاتِلَنَّهُمْ مَفْتُونِينَ وَ اِنَّ مَسِيرِي هَذَا عَنْ عَهْدٍ اِلَيَّ فیه…»

 نهج‌البلاغه خطبه ۱۰۳ و ۳۳ از فیض الاسلام صفحه ۱۱۱، ۳۰۷، شرح نهج‌البلاغه ابن میثم جلد ۲ صفحه ۷۲، سیمای کارگزاران علی ابن ابیطالب امیرالمؤمنین جلد ۲ فصل ۱۶ صفحه ۳۶۳ است.

باز هم مباحثات عبدالله‌ ابن عباس است.

در مراسم حج بین حجاج عبدالله ابن عباس گفت: علی بروم برایشان سخنرانی کنم؟ اگر خوب صحبت کردم می‌گویند معاون تو بود، بد صحبت کردم می‌گویند عبدالله ابن عباس بود. علی گفت نه خودم صحبت می‌کنم.

«همانا خدا محمد را برانگیخت». برای آنهایی که می‌گویند اسم پیغمبر را با ادب ببر، سواد ندارند، سر همین است، اینجا علی پیغمبر را محمد خطاب می‌کند نه حضرت دارد، در حالی که حرمت امامزاده را متولی آن باید داشته باشد.

«وَ لَيْسَ فِي اَلْعَرَبِ اَحَدٌ يَقْرَاُ كِتَاباً وَ لَا يَدَّعِي نُبُوَّةً» خدا محمد را برانگیخت در حالی که در بین عرب کسی نبود کتابی بخواند. یک جا هم پیغمبر گفت من بی‌ سواد بودم برای بی‌ سوادها مبعوث شدم (6427). در اسناد گذشته بود، ولی داشتیم که بزرگان قریش باسواد و کتاب‌خوان بودند. ابوجهل، می‌گویند ابوعلم بوده، آنقدر سواد داشته که به او می‌گفتند ابوجهل. حالا یا مخالفینش به او می‌گفتند یا از بس سواد داشته نسبت‌ به بی‌ سوادان عرب، به او می‌گفتند ابوجهل. آیا به شهرهای اطراف نامه‌نگاری نمی‌کردند؟ خب یک شهر همه بی‌ سواد، چه می‌نوشتند؟

«نه کسی بود کتابی بخواند و نه نبوتی ادعا کند، او مردم را به آنچه باعث رستگاریشان بود هدایت فرمود، به خدا سوگند من نیز همیشه در جمع هدایت یافتگان بودم (یعنی در دامن پیغمبر بزرگ شدم)، نه دگرگون شدم و نه به حال دیگری مبدل گشتم و نه خیانتی نمودم تا اینکه همه دشمنان دین پشت کرده و گریختند، مرا با قریش چه کار»!

جواب حضرت آقای عمر که در مباحثه با عبدالله ابن عباس گفت: قریش علی را نمی‌خواستند. «مرا با قریش چه کار است، سبب دشمنی ایشان با من چیست؟ به خدا سوگند با آنان زمانی‌ که کافر بودند جنگیدم».

دیدی حالا دعوا سر لحاف ملانصرالدین بود. سمبل لحاف ملانصرالدین دو خلیفه‌ بزرگوار اسلام حضرت مستطاب ابوبکر صدیق رَضِی الله عَنْهُ خلیفه‌ اول رسول‌ الله و عمرالفاروق خلیفه دوم رسول‌ الله که همه‌ کارهٔ اسلام شدند.

قرآن یعنی حضرات ابوبکر و عمر.

جمعیت اسلام چهار پنجم از اسلام طرفداران ایشان فدائیان این دوتا!

قریش من را نمی‌خواهد؟ برای چه نمی‌خواهد؟ برای اینکه وقتی‌ که کافر بودند آنها را می‌کشتم. دشمنی به‌ خاطر چیست؟ که به‌ زور قتل، آنها را آوردم مسلمانشان کردم. خب شما چرا با مأمور می‌جنگید، آمر را رها کردید؟ آمر کیست؟ الله است، بعد رسول‌ الله است، آنها علی را جلو فرستادند، گاهی هم که می‌خواست از دستش فرار کند (چون می‌دانست جهادی نیست، الهامات سر چهارراه است) تمارض می‌کرد، یعنی می‌گفت مریض هستم چشمم درد می‌کند. پیغمبر که رهایش نمی‌کرد، می‌گفت برو او را بیاور. «این راهی که می‌روم عهدی است که در این باب با من شده است (یعنی پیغمبر به او گفت) به خدا سوگند باطل را چنان می‌شکافم تا اینکه حق از تهی‌گاه و میان پهلوی آن بیرون آید».

اینجا یک بحث قشنگی دارد، می‌گوید: حق در باطل قایم شده. دقت کن چه می‌گویم! انتظار در غیبت پنهان شده، روشنایی و حُسن‌القضا در تاریکی سوءالقضا پنهان شده، باطل مانور می‌دهد، باطل زورش زیاد است، باطل زر و زور و تزویر دارد. با زر و زور و تزویر که اسناد و مدارکش را دیدیم، علی خانه‌‌نشین شد و ابوبکر صدیق حاکم شد. سند داشتیم پول خرج کرد، سند داشتیم مردم را می‌زد، زر، زور و تزویر. تزویر هم سیاست است، با سیاست. سیاست چیست؟ همین که الان خواندم؛ قریش نمی‌خواهند علی و پیغمبر انتخاب شوند، پیغمبر را زیر سبیلی رد کردیم، دیگر علی را نه!

«اکنون نیز که راه فتنه و فساد پیش گرفته و از راه‌ حق گام بیرون نهاده من می‌جنگم، این راهی است که می‌روم، عهدی است که در این باب با من شده‌ است، به خدا سوگند باطل را چنان می‌شکافم تا اینکه حق بیرون آید». این همان شعری است که شما می‌خوانید: دیو چو بیرون رود فرشته درآید.

«قریش با ما کینه‌جویی نمی‌کند جز از این‌ رو که خداوند ما را بر ایشان مسلط کرده». به به‌ به! خب، حالا معلوم شد «قالَتِ الْاَعْرابُ آمَنَّا قُلْ لَمْ تُؤْمِنُوا ﴿۱۴ حجرات﴾» یعنی این! اعراب یعنی بزرگان اسلام، همین که علی دارد از حق خودش دفاع می‌کند، نه، از حقِّ حق دفاع می‌کند، از تمامیت حق دفاع می‌کند و افشا می‌کند. باطل دور پیغمبر بود، خود پیغمبر هم سر چهارراه امواج باطل به او منتقل می‌شد، علی آمده‌ است که تاریخ را پاکسازی کند؛ خدا را، وحی را، جبرئیل را و قرآن را.

«قریش با ما کینه‌جویی نمی‌کند جز از این رو که خداوند ما را بر ایشان برگزیده که در زیر فرمان خود کشیده‌ایم».

«فَاِنَّ الله بَعَثَ مُحَمَّداً وَ لَيْسَ فِي اَلْعَرَبِ اَحَدٌ يَقْرَاُ كِتَاباً وَ لَا يَدَّعِي نُبُوَّةً فَسَاقَ اَلنَّاسَ اِلَی‌ مَنْجَاتِهِمْ اَمَ وَ اللهِ مَا زِلْتُ فِي سَاقَتِهَا مَا غَيَّرْتُ وَ لَا بَدَّلْتُ وَ لَا خُنْتُ حَتَّی‌ تَوَلَّتْ بِحَذَافِيرِهَا مَا لِي وَ لِقُرَيْشٍ اَم وَاللهِ لَقَدْ قَاتَلْتُهُمْ كَافِرِينَ وَ لَاُقَاتِلَنَّهُمْ مَفْتُونِينَ وَ اِنَّ مَسِيرِي هَذَا عَلَی‌ عَهْدٍ اِلَيَّ فیه… الی آخر».

—————————————–

درس چهارم:

با چنین تعریفی، عاقبتش آن شد!

– «مَن کانَ لَهُ ابْنُ عَمٍّ مِثْلُ ابْنِ عَباس فَقَد اَقَرَّ اللهُ عَینَهُ».

کتاب مجالس المؤمنین جلد ۱ صفحه ۱۸۴،

کتاب سیمای کارگزاران علی ابن ابیطالب امیرالمؤمنین جلد ۲ فصل ۱۶ صفحه ۳۶۷ است.

 بحث روی عبدالله ابن عباس است، این یک جایگاه منتظر موفق مخلص مقید متعهد متعبد است به‌ نام عبدالله ابن عباس، از او تعریف می‌کند و بعد هم پرده را کنار می‌زند که این راه سخت است، آقای منتظر، خانم منتظر، این راه سخت است، بچه‌بازی نیست! شغل؛ انتظار! برو دنبال پول، برو دنبال کار، برو دنبال شهوت، برو حالش را ببر ولی بدان که باید هر لحظه در هر کاری که مشغول هستی یادت نرود که تو یک منتظر هستی. منتظر، تعریف شد، یادت هست الان علی گفت؟ این را یادت نرود، گفت: منتظر یعنی کسی که از بطن و متن غیبت و سوء القضا با دینش با طرفدارانش با هوادارانش با مبلّغینش با نان‌خورانش بیرون می‌آید.

 در جنگ جمل که ام‌المؤمنین عایشه دختر بزرگوار ابوبکر صدیق خلیفه اول رسول‌ الله، با حفظ این سمَت‌ها که آبگوشت حرمسرای پیغمبر است و پیغمبر همیشه آبگوشت دوست‌ داشته می‌خورده، تا صدای بقیه زن‌ها درآمد که چرا مال ما را نمی‌خوری مدام آبگوشت می‌خوری، و اینکه جبرائیل امین زیر لحافش دین را نازل می‌کرد.

 حالا ابن‌ عباس را فرستاده با اینها محاجه کنند بلکه جنگ نشود. تعریفی که از عبدالله ابن عباس می‌کند این است، می‌گوید: «هر کس که پسر عمویی مثل فرزند عباس داشته باشد خداوند چشم او را روشن نموده». کم تعریفی نیست، یعنی عبدالله ابن عباس شده چراغ علی، عینک علی، نورافکن علی، دوربین علی، تلسکوپ علی، ذرّه‌بین علی، هر چه که به چشم می‌خورد.

«مَن کانَ لَهُ ابْنُ عَمٍّ مِثْلُ ابْنِ عَباس فَقَد اَقَرَّ اللهُ عَینَهُ».

——————————————-

درس پنجم:

قرآن را گریزگاه‌هایی است که فرصت به زورگویان می‌دهد.

(بازخوان از تدریس‌های 446 و 6768)

– «لَا تُخَاصِمْهُمْ بِالْقُرْآنِ فَاِنَّ اَلْقُرْآنَ حَمَّالٌ ذُو وُجُوهٍ تَقُولُ وَ يَقُولُونَ وَ لَكِنْ حَاجِجْهُمْ بِالسُّنَّةِ فَاِنَّهُمْ لَنْ يَجِدُوا عَنْهَا مَحِيصاً».

 نهج‌البلاغه فیض الاسلام نامه ۷۷ صفحه ۱۰۸۱، نهج‌البلاغه صبحی صالح صفحه ۴۶۵، کتاب سیمای کارگزاران علی ابن ابیطالب امیرالمؤمنین جلد ۲ فصل ۱۶ صفحه ۴۰۴، کتاب حلیة الاولیاء جلد ١ صفحه ٣١٨.

 امیرالمؤمنین عبدالله ابن عباس را (که نایبش است، نماینده‌اش است، معاونش است، منشی‌اش است، میرزایش است، محرم اسرارش است) فرستاد تا قبل‌ از جنگ با لشکری که از بصره که تحت حاکمیت علی است و علیه علی جمع شده بودند به امر مادرجان عایشه، با آنها سخنرانی کند. این را بارها اشاره کردم ولی چون اینقدر مهم است باز هم می‌خوانم. گفت: با ایشان به کمک قرآن مناظره نکن. جنگ نهروان بوده. این اجتماع وجه امتیازش این بود که همه قاریان قرآن بودند، حاملان قرآن بودند، مبلّغین قرآن بودند، اینها بعد از جنگ صفین با علی بد شدند، سپاه علی بودند. علت بد شدنشان هم این است گفتند: مگر تو مبعوث خدا در غدیر نبودی؟ مگر تو منتخب مسلمین در بیعت با آنها نبودی؟ چرا حکمیت را قبول کردی؟ چرا زیر بار رفتی؟

 حکمیت چیست؟ عمرو ابن العاص مغز متفکر شامات به معاویه گفت لشکر علی به خیمه‌گاه تو رسیده، کار تمام است. معاویه گفت چه کار کنیم؟ شیطان به او الهام کرد، گفت کتابمان را (همین کتابی که من به شما گفتم ویراستاری کردید) روی نیزه بزن، به مردم (به طرفداران علی) هم بگو از این به بعد بین ما و شما قرآن حاکم است. خشکه مقدس‌های لشکر علی که اجتهاد در برابر نص می‌کردند، کاسه از آش داغتر، گفتند علی دیگر بس است، از الان به بعد ما بجنگیم با قرآن می‌جنگیم، دیگر جنگ نمی‌کنیم. که علی بنده خدا داد زد ناله کرد و گفت: بابا این که قرآن نیست قرآن من هستم، این بازماندهٔ اتاق جنگی است که رسول الله را کشتند، جلوی وصیت‌نامه نویسی‌اش را گرفتند و قرآن خودشان را تنظیم کردند، این همان است!

 ای شیعهٔ بی‌ سواد بی‌ عقل علی آن روز از دست تو هم گریه می‌کند، چون تو داری با بازماندگان قاریان قرآن هماهنگی می‌کنی، آنها گفتند: قرآن علی دندان شتر است قرآن ما درست است. تو قرآن علی را کنار گذاشتی و قرآنی که فریاد می‌زند این قلابی است، پر از معارضات است، ساخته و پرداخته دست بشر است، این را گرفتی! به اینها گفت: یادت باشد از قرآن بحث نکنی چون همه اینها قاری قرآن هستند، «با ایشان به کمک قرآن مناظره نکن زیرا قرآن احتمالات و توجیهات بسیار دارد، می‌گویی و می‌گویند»، یعنی تو یک آیه را می‌آوری می‌گویی این است و آنها یک آیه را می‌آورند ضد این. این خرتوخری اسلام را نشان می‌دهد، کلمات علی را با طلا باید نوشت. فرزند این علی آن مهدی است که می‌خواهد بیاید جمع کند این زیلوی پاره پوره‌ای که اسمش اسلام است. آن کتاب درب داغونی که اسمش قرآن است، «یَأْتِ بِدِينٍ جَدِیدٍ»، «یَأْتِ بِکِتابٍ جَدیدٍ». خیلی حرف است.

 ببین چقدر احادیث داریم، می‌گویند که حدیثی که تابع و قابل آیه باشد درست است. متنش چیست؟ آخرش را یادم هست؛ «… فَذَرُوه عَلَی الْجِدَار» حدیثی که معارضه آیه باشد آن را بزن به دیوار. حالا اینجا برعکس است، علی می‌گوید: با حدیث، قرآن را بزن به دیوار. دیگر چطوری از این کتاب اعلان برائت کند؟ ای نفهم! ای خورندهٔ گوشت علی‌ ابن ابیطالب ارباب محراب و منبر، ای همراه معاویه، ای همراه عایشه، ای همراه عثمان، ای همراه عمر، ای همراه ابوبکر. دلایل از این بهتر؟ اینجا اصل، «قرآن بودن» هم آن طرف رفت. اصل، قرآن است، حدیث فرع است، اینجا برعکس! امیر تو اگر شیعهٔ واقعی هستی می‌گوید اصل، حدیث است، و فرع، قرآن است.

 «لَا تُخَاصِمْهُمْ بِالْقُرْآنِ فَاِنَّ اَلْقُرْآنَ حَمَّالٌ ذُو وُجُوهٍ تَقُولُ وَ يَقُولُونَ وَ لَكِنْ حَاجِجْهُمْ بِالسُّنَّةِ» با حدیث با اینها بحث کن، «فَاِنَّهُمْ لَنْ يَجِدُوا عَنْهَا مَحِيصاً». سنّت چیست؟ غدیر. هزار تا تعریف پیغمبر از علی.

داشتم این را می‌گفتم که خوارج چطوری پیدا شدند. خود اینها مانع از پیشرفت علی شدند، گفتند از الان به بعد جنگ با قرآن است، بعد آمدند کنار، معاویه بالا رفت علی آمد پایین، به‌ جای اینکه با معاویه بجنگند آمدند با علی بجنگند. می‌گویند: علی چرا غدیر را زیر پا گذاشتی؟ انتخاب پیغمبر را نابود کردی؟ به بیعت ملت اسلام بی‌ اعتنایی کردی؟ بعد امیرالمؤمنین بعد از عبدالله ابن عباس با آنها حرف زد، گفت: بابا شما که می‌دانید حُقه معاویه و عمرو ابن العاص بود، دیر نشده بیایید با من متحد بشویم برویم شامات معاویه را نابود کنیم،گفتند اول علی باید نابود بشود بعد معاویه!

——————————————-

درس ششم:

قرآن را چنین تعریفی است.

(بازخوان از تدریس‌های 4143 و 7003)

– «اِنَّا لَمْ نُحَكِّمِ اَلرِّجَالَ وَ اِنَّمَا حَكَّمْنَا اَلْقُرْآنَ وَ هَذَا اَلْقُرْآنُ اِنَّمَا هُوَ خَطٌّ مَسْطُورٌ بَيْنَ دَفَّتَيْنِ لَا يَنْطِقُ وَ اِنَّمَا يَتَكَلَّمُ بِهِ اَلرِّجَالُ».

 کتاب الارشاد از شیخ مفید جلد ۱ صفحه ۲۶۶، کتاب مناقب شهر آشوب جلد ۳ صفحه ۱۸۹، کتاب نهج‌البلاغه جمع‌آوری کننده فیض الاسلام صفحه ۳۸۶ خطبه ۱۲۵، کتاب الاحتجاج جلد ۱ صفحه ۲۷۴، کتاب الکامل جلد ۲۳ صفحه ۱۶۶، سیمای کارگزاران علی ابن ابیطالب امیرالمؤمنین جلد ۲ فصل ۱۶ صفحه ۴۰۵ است.

 «امیرالمؤمنین به‌ همراه صد نفر بر آنها وارد شد». یعنی بر سپاه خوارج.

نهروان می‌گفتند، آنجا اسم منطقه‌اش نهروان است.

خوارج می‌گفتند، به‌ خاطر اینکه اینها خارج شدند، نه از علی بلکه از حق.

اینکه علی به عبدالله ابن عباس می‌گوید با کلام پیغمبر با اینها مباحثه کن، یکی از کلمات پیغمبر که همه شنیدند این است؛ «عَلِيٌّ مَعَ الْحَقِّ وَ الْحَقُّ مَعَ عَلِيٍّ حَیْثُ يَدُورُ» همیشه حق با علی است و علی با حق است.

 «ما مردان را حکَم قرار ندادیم بلکه قرآن را حَکَم گرداندیم»، علی دارد می‌گوید. چرا با معاویه صلح کردی کوتاه آمدی حَکم قرار دادی، یعنی یک قاضی از طرف تو و یک قاضی از طرف معاویه، که این علی را از حکومت خلع کند، او معاویه را از حکومت خلع کند، بعد یک نفر را پیدا کند نفر سوم، آن کسی که از طرف علی انتخاب شده بود منافق بود خوارج بود ضدّ علی بود، علی گفت: بابا این را انتخاب نکنید این دشمن من است، لشکر علی گفتند: نه این خوب است. علی گفت: عبدالله ابن عباس را انتخاب کنید، پسر عموی پیغمبر است، یار پیغمبر است، حواری پیغمبر است، مفسر قرآن است. گفتند این فامیل توست، پسرعمویت است. نه! گفت: مالک اشتر را انتخاب کنید. گفت: این رفیق توست نه! نمایندهٔ عراق گفت: ای مردم من علی را از حکومت خلع کردم. نمایندهٔ شامات گفت: ای مردم من به‌ جای علی معاویه را بر حکومت نصب کردم. همین تمام شد، این شد پایان عمر چهار ساله حکومت علی. چرا چهار سال حکومت می‌کند، بعد معاویه چهل سال؟ برای اینکه علی حق است، حق در غیبت محکوم به فنا است، برای همین تعداد حق‌طلبان در کره زمین ده‌ هزار نفر هم نیست.

 حق‌طلب کیست؟ منتظر موفق مؤید مفید متعهد مخلص محقق که تو هستی! تمام این نام و نشان را من و یارانم دارند، چندین هزار نفر موفق شدند که این سکو را در تاریخ بشریت احراز کنند. حق یعنی زیر بلیط باطل نمی‌رود. باطل حاکم است، باشد! تو را می‌کشد، باشد! این بحث‌هایی که می‌کنی خطرناک است، باشد! برای چه؟ برای اینکه من را حق انتخاب کرده، چون او انتخاب کرده من حق هستم، بحث من حق است، تعلیم من حق است، یارم حق است، کلامم حق است، همه چیزم حق است. حالا این حق در اهل زمین ناچیز است، باشد! به‌ زودی ورق برمی‌گردد، به زودی سوءالقضا که ثمره‌اش چنین دینی است، چنین متشرعینی است، چنین متدینینی است، به پایان می‌رسد. الان خورشید سوءالقضا (یعنی غیبت) رسیده در حدی که؛ غروب خورشید را دیدی، بیشترش رفته از دید پنهان شده یک ذرّه آن مانده، این یک ذره را دیگر می‌توانی نگاهش کنی، دیگر شعاع ندارد، دیگر زور ندارد تمام است.

 امیرالمؤمنین با اینها بحث کرد، چه گفت؟ گفت: «اِنَّا لَمْ نُحَكِّمِ اَلرِّجَالَ وَ اِنَّمَا حَكَّمْنَا اَلْقُرْآنَ وَ هَذَا اَلْقُرْآنُ اِنَّمَا هُوَ خَطٌّ مَسْطُورٌ» این قرآنی که شما می‌گویید، یک خطی است. ببین خیلی جالب است! ای شیعهٔ دروغگو، افشای علی را نگاه کن، می‌گوید این قرآنی که دست توست یک خط است، مسطور است! یعنی چه؟ یعنی یک خطوطی است بر روی کاغذ که به دست انسان نوشته‌ شده. چرا نمی‌گوید «وَ هَذَا اَلْقُرْآنُ اِنَّمَا هُوَ مِنْ عِنْدَ الله»؟ علی چقدر قشنگ مسائل را باز می‌کند، حیف که طرف تو یک شیعه‌ای است که فامیل خداست. مشخص شد که «اَلْمَال مَالَ اللهُ وَ النَّاسُ عِیالُ الله» یعنی آنهایی که دم از این خدا می‌زنند، آنهایی که پشت این خدا ایستاده‌اند، آنهایی که شعار این خدا را می‌دهند، مال مال آنها است، ایران مال آنها است. مال چه کسی؟ مال سپاه عمر، مغیرة ابن شعبه! رستم فرخزاد آمد دفاع کند، نه از آنجا بلکه از تمام اعصار ایران تا به شما برسد. کشته شدند که این دین وارد این کشور نشود، اما شد. چرا؟ چون غیبت است، چون در غیبت دین حق نباید باشد. همه ادیان روی زمین همین هستند، فرقی نیست. بعد چقدر قشنگ قرآن در سوره بقره می‌گوید: «لا نُفَرِّق‌ُ بَين‌َ اَحَدٍ مِن‌ رُسُلِه‌ِ ﴿۲۸۵ بقره﴾» یعنی اینکه همه اینها سر چهارراه گیر کردند، یعنی همه اینها از یک خدای باد هوا نشأت می‌گیرند. چقدر جالب است!

 در این حرف چقدر افشاگری کرده: «وَ هَذَا اَلْقُرْآنُ اِنَّمَا هُوَ خَطٌّ مَسْطُورٌ بَيْنَ دَفَّتَيْنِ لَايَنْطِقُ». به به علی جان کجایی؟ «لَا يَنْطِقُ» این کتاب منطق ندارد. منطق چیست؟ «لَقَد اَرسَلنا رُسُلَنا بِالبَيِّناتِ وَ اَنزَلنا مَعَهُمُ الكِتابَ وَالميزانَ ﴿۲۵ حدید﴾» ما پیغمبر را فرستادیم با سند. سند چیست؟ «بُعِثْتُ اَنْ اُقَاتِلَکُم». عجب! این سند است؟ این مدرک است؟ این علم است؟ این عقل است؟ این وجدان است؟ این فطرت است؟ از چه وقت تا حالا به شمشیر می‌گویند عدالت؟ از چه وقت تا حالا به خونریزی می‌گویند منطق، حجت، برهان؟ به به! «لَا يَنْطِقُ» حرف نمی‌زنی. حرفی ندارد این قرآن بزند، چه می‌خواهد بگوید؟ «… انْشَقَّ الْقَمَرُ ﴿۱ قمر﴾» ماه را دو نصف کرد. بیا! حالا بعضی‌ها می‌آیند یک جورهایی یک آیه را درمی‌آورند می‌چرخانند می‌پزانند یک موضوع را در عصر حاضر درمی‌آورند و می‌گویند این به آن می‌خورد، پس این پیشگویی درست است، پس قرآن حق است! «لَا يَنْطِقُ» منطق ندارد، برو گمشو!

 «وَ اِنَّمَا يَتَكَلَّمُ بِهِ اَلرِّجَالُ»، به به علی جان، می‌گوید این کتاب مردم است، تکلم مردم است. خیلی عالی بود. مست شدم از این حقیقت! «ما مردم را حکَم قرار ندادیم بلکه قرآن را حکَم گردانیدیم و این قرآن جز نوشته‌ای در میان دو جلد نیست و سخن نمی‌گوید و مردانند که از آن سخن می‌گویند». یعنی چه؟ یعنی هر کس هر چیزی دلش خواسته داخل آن کرده. آن شب کودتا یادت هست به علی چه گفت؟ اینها را جمع کن، مدام مرتب هم تکرار کنید، به من نگو چرا شواهد را تکرار می‌کنی؟ چه گفت؟ گفت: علی شب تا صبح نخوابیدیم. خب چه کار کردید؟ روی این قرآن کار کردیم (4321). قرآنی که حضرات بزرگان قاتلین پیغمبر روی آن کار می‌کنند به درد مستراح می‌خورد لامذهب، بی‌ دین! بعد به من می‌گویی بی‌ دین؟ با این منطق اهل‌ بیت، تو ثابت کن که دین داری!

———————————————–

🟡 درس هفتم:

این علی، امام کیست؟

– «… مَلَأْنَا اَلسُّجُونَ مِنْهُم…».

 الغارات صفحه ۲۲۰- ۲۲۴، شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید جلد ۳ صفحه ۱۲۸ ـ ۱۳۰، تاریخ طبری جلد ۴ صفحه ۸۸، نهج‌البلاغه صبحی صالح خطبه ۱۸۱ صفحه ۲۵۹، سیمای کارگزاران علی ابن ابیطالب امیرالمؤمنین جلد ۲ فصل ۱۶ صفحه ۴٢٢ است.

ببین سنی و شیعه مدارکش قاطی است، همه هم نقل کرده‌اند‌. چرا؟ چون علی خورشید است، خورشید پشت ابر نمی‌ماند، چهل سال ماند، معاویه کارخانه‌ حدیث‌سازی علیه او زد ولی الان خود سنّی آمده این حرف‌ها را می‌زند.

برادر سنّی‌، عزیز دلم، نوکرتم، نوکر خودت و ابوبکر و عثمان و عمر و عایشه‌ات هستم، نوکر ابوهریره‌ و با انس ابن مالک و ابن عمر تو هستم، ما اینجا دم از علی نمی‌زنیم، من را متهم نکنی که تو شیعه هستی و داری سنّی را می‌کوبی، همان طور که شیعه من را متهم می‌کند می‌گوید اصلاً دین نداری! من علی را در جایگاه عقل دیدم، و الا در کل مثل خود علی هستم که الان کتاب را رسماً رد کرد، چند جا داشتیم که دین را هم رسماً رد کرد.

 باز هم درب خانه عبدالله ابن عباس هستیم که استاندار بصره بود.

«خِرِّيت در جنگ صفین همراه علی بود، بعد از حکمیت همراه سی تن از بنی ناجیه نزد علی آمد و گفت به خدا سوگند دستور تو را اطاعت نمی‌کنیم و پشت سرت نماز نمی‌خوانیم و فردا از تو جدا می‌شویم، علی فرمود مادرت به عزایت بنشیند در این صورت پیمانت را شکسته‌ای و با پروردگارت مخالفت نموده و به کسی جز خودت زیان نرسانده‌ای، به من بگو چرا؟ گناه من چیست؟ خِرِّيت گفت: به‌ سبب اینکه حکمیت را به مردم واگذار کردی و در مورد حق زمانی که کوشش به نتیجه رسیده بود (یعنی همان موقعی که نزدیک چادر فرماندهی سوریه رسیده بودیم) سستی نمودی».

 حالا ببین چقدر علی مظلوم است بنده خدا! «و بر مردمی که به خود ستم کردند اعتماد نمودی، پس من با تو مخالفم و نسبت‌ به آنان کینه دارم»، یعنی نه تو نه او. خب علی بیچاره چه کند، گیر کرده، نصف جمعیتش می‌گویند ما دیگر جلو نمی‌آییم، نه اینکه جلو نمی‌آییم، حالا جلو نیایید بروید علی با نصف دیگر کار را تمام می‌کند، نه، این نصفه که با تو نمی‌آید دشمن تو هستند، یعنی از جلو با معاویه باید بجنگی و از عقب با خوارج! علی فرمود: بیا تا قرآن به تو بیاموزم و بر اساس سنّت با تو مناظره کنم و مطالب حق را از تو که بهتر می‌دانم برایت بگویم، شاید آنچه را که اکنون نمی‌شناسی و نمی‌دانی بدانی. خِرِّيت گفت: فردا پیش تو برمی‌گردم. حضرت فرمود: فردا بیا شیطان گمراهت نکند. خِرِّيت از نزد علی رفت عبد الله ابن قُعَین می‌گوید من سریع به دنبال خِرِّيت رفتم دیدم وی از آنچه به امیرالمؤمنین گفته، پشیمان نیست و به خاندان خود می‌گوید من از او جدا شدم.

 عبدالله ابن عباس گفت: من نزد مُدرک ابن الریان ناجی پسر عموی خِرِّيت که از کُبرای عرب بود رفتم و به وی گفتم اگر خِرِّيت از امیرالمؤمنین جدا شود باعث مرگ تو و خود تو و خاندانت می‌گردد. مُدرک قول داد که من با وی همراهی نخواهم کرد و به او توصیه کرد که در اینجا بماند. آن شب با اطمینان خوابیدم و روز بعد نزد امیرالمؤمنین رفتم و مدتی نشستم که در خلوت با علی گفتگو کنم اما هر چه می‌گذشت جمعیت مراجعه‌ کنندگان بیشتر می‌شد. بلبشو شده بود دیگر، در سپاه علی فتنه شده بود. از این رو خود را به حضرت رساندم و پشت سرش نشستم و او به من گوش داد و آنچه از خِرِّيت شنیده بودم به عموزاده‌اش گفته بودم پاسخ داد. حضرت فرمود: او را واگذار اگر حق را شناخت و برگشت از او می‌پذیرم و اگر نپذیرفت او را می‌کشم. گفتم: ای امیرالمؤمنین چرا او را هم‌ اکنون دستگیر و زندانی نمی‌کنی؟

 ببین اینکه می‌گویند به علی طعنه می‌زدند تو سیاست بلد نیستی فقط جنگاوری، فقط پهلوان میدان جنگ هستی، سیاست نداری، راست هم می‌گفتند، سیاست یعنی؛ به تعبیر سیاستمداران پنجاه‌ سال قبل می‌گفتند که سیاست یعنی پدرسوختگی، سیاست یعنی بی‌ وجدانی. معاویه هم سیاست را تعریف کرده، می‌گوید: من علی نیستم که بگویم می‌خواهید بیایید دنبال حق، می‌خواهید نیایید، نه، من روی سرتان شمشیر می‌گذارم، من حق هستم، من فرمانده‌ هستم باید بیایید، نیامدی کافر هستی، اعدام! چه کسی پیروز است؟ معاویه. چه کسی شکست می‌خورد؟ علی. چرا؟ چون علی با وجدان است. بله! حالا دارد عبدالله ابن عباس به علی حرف می‌زند و خط سیاست را یاد می‌دهد، می‌گوید اگر ما این کار را درباره تمام کسانی که به مخالفت، متهم‌شان می‌کنیم انجام دهیم باید زندان‌ها را از آنها پر کنیم. این را چه کسی می‌گوید؟ علی به عبدالله ابن عباس می‌گوید.

 آخ آخ آخ، وای وای وای، مغزم دارد می‌ترکد! می‌خواهم مصادیق و تماثیل را بیاورم اما نمی‌توانم. ای در و دیوار زمان بدان که من تقیه را شکستم ولی باز هم به من می‌گویید تقیه کن. عقلا می‌فهمند من چه می‌گویم، طرفداران حق می‌فهمند علی چه می‌گوید، من بازش نمی‌کنم. فدایت بشوم علی، می‌گوید: اگر ما این کار را کردیم، یعنی مخالفین را بخواهیم نابود کنیم باید زندان‌ها را از آنها پر کنیم! من مخالفم! چرا؟ چون علی برای حکومت دندان گرد نکرده، دندان تیز نکرده، روز اول به درب خانه‌اش آمدند دست‌هایشان را بالا بردند بیعه، البیعه البیعه، علی گفت بروید بابا، شما با این عقاید با استاندارد علی‌ ابن ابیطالب نمی‌خورید، بروید دنبال هر کس که خواستید.

 حالا فهمیدی چرا معاویه چهل سال و علی چهار سال حکومت می‌کند؟ با همه بال و پرهایش که انداختم نگفتم، فهمیدی؟! دیدی حالا علی با همه فرق می‌کند؟ دیدی علی نسخه مفرده است؟

پنجاه سال قبل استاد دانشگاه آمریکایی بیروت کتاب نوشته برای علی. اسمش چیست؟ می‌گوید: علی کشته نشد مگر به‌ خاطر اجرای عدالت. بعد هم شروع می‌کند می‌گوید: به من خرده می‌گیرند تو یک مسیحی هستی چرا از علی تعریف می‌کنی؟ چقدر قشنگ جواب داد، می‌گوید: دینم مسیحی است، در دین پیرو عیسی مسیح هستم ولی در وجدان و عقل و عدالت طرفدار علی هستم.

آدم خیلی می‌سوزد، نمی‌توانم باز کنم ولی متن را دوباره می‌خوانم! «اگر ما این کار را درباره تمام کسانی که به مخالفت متهم‌شان می‌کنیم انجام دهیم باید زندان‌ها را از آنها پر کنیم، من از آنان نیستم که به مردم بتازم و آنها را زندانی کنم و کیفر دهم به جرم اینکه من را قبول ندارند».

 ای علی! من علی نمی‌گویم، من حق می‌گویم، من عدل می‌گویم، من عقل می‌گویم، منتها چون اسوه‌اش علی است علی علی می‌کنم. من علی را با شمشیرش نشناختم، من علی را با انصافش شناختم، با رعیت پروری‌اش شناختم، من این است که می‌گویم علی یک مکتب است، یک فرمول است، یک فرضیه است، یک تئوری است، یک تمدن است، برای همین علی نمی‌میرد، علی در جام جهان‌نمای تاریخ هست تا من و تو بیاییم از او بحث کنیم و بشکافیم که علی کیست، پیغمبر کیست. علی کیست، دین کیست. علی کیست، خلافت کیست. وصایت کیست، حکومت کیست. علی، علی تنها است!

اینقدر قشنگ است دلم نمی‌آید این را رها کنم. «مَلَأْنَا اَلسُّجُونَ مِنْهُم» این را در سازمان ملل باید بگذارند، سازمان ملل متحد یعنی یک ساختاری که به داد ملت‌ها می‌رسد، علی با این حرفش به داد ملت‌ها رسیده و جلوی همه حکومت‌ها ایستاده!

———————————————

درس هشتم:

چارچوب حکومت امیر!

– «يَا مَعْقِلَ اِتَّقِ اللهَ مَا اِسْتَطَعْتَ فَاِنَّهَا وَصِيَّةُ اللهِ لِلْمُؤْمِنِينَ لَا تَبْغِ عَلَی‌ اَهْلِ اَلْقِبْلَةِ وَ لَا تَظْلِمْ اَهْلَ اَلذِّمَّةِ…».

 کتاب الغارات صفحه ۲۳۹ و ترجمه آن صفحه ۱۲۸، سیمای کارگزاران علی ابن ابیطالب امیرالمؤمنین جلد ۲ فصل ۱۶ صفحه ۴۳۰ است.

 توصیه به مَعقِل است. عبدالله ابن قُعَین که همراه برادرش کعب در لشکر مَعقِل ابن قیس بود گفت: چون خواست حرکت کند برای وداع نزد علی رفت و آن حضرت توصیه‌های لازم را به او فرمود که مبادا به مردم ظلم نمایی. ای وای، ای وای! جالب است، شیعه‌ای که در خانه‌اش، در کارش، در جامعه، در فامیلش، در همسایه‌هایش، در رفقایش ظلم می‌کند می‌رود نجف اشرف مرقد مطهر علی را می‌بوسد. بعد علی چه می‌گوید؟ «مبادا به مردم ظلم کنی»! آیا کلاهبرداری، ظلم نیست؟ غیبت، ظلم نیست؟ غش در معامله، ظلم نیست؟ گرفتن حق مردم، ظلم نیست؟ چک بی محل، ظلم نیست؟ سر مردم را کلاه بگذاری، ظلم نیست؟ این که از همه‌ چیز بدتر است.

 «و به اهل ذمه ستم روا دارد»، اهل ذمه یعنی اقلیت‌های مذهبی، نکند آنها را اذیت کنی! چه می‌گوید؟ این خیلی جالب است: «يَا مَعْقِلَ اِتَّقِ اللهَ مَا اِسْتَطَعْتَ» ای مَعقِل تا می‌توانی از خدا بترس. تا می‌توانی! این «مَا اِسْتَطَعْتَ» را چند جا داشتیم، یادت هست؟ این «مَا اِسْتَطَعْتَ» یعنی به توانایی‌ات نگاه کن. چطور شارع بزرگوار پذیرش دین را «مَا اِسْتَطَعْتَ» نمی‌آورد؟ چرا شمشیر را گذاشته روی مردم «بُعِثْتُ اَنْ اُقَاتِلَکُم»؟ چرا نمی‌گوید «مَا اِسْتَطَعْتَ» با استطاعت، با درک، با ظرفیتت اسلام را قبول کن! خب ظرفیت طرف عقل است، وحی خلاف عقل است، قبول نمی‌کند، قبول نمی‌کنی باید کشته بشوی، زنت را هم می‌گیرم، مالت را هم می‌گیرم، کشورت را هم می‌گیرم.

 این «مَا اِسْتَطَعْتَ» خیلی خوب است! در قرآن چند جا این استطاعت آمده است. «اِنِ اِسْتَطَعْتُمْ اَنْ تَنْفُذُوا مِنْ اَقْطَارِ اَلسَّمَاوَاتِ وَ اَلْاَرْضِ فَانْفُذُوا لَا تَنْفُذُونَ اِلَّا بِسُلْطَانٍ ﴿۳۳ الرحمن ﴾» به جن و انس می‌گوید از حوزه حاکمیت سوءالقضا و غیبت نمی‌توانید دربروی، باید زور داشته باشی. آیا زور داری؟ نه.

زور سوء القضا، غیبت، خدای ادیان و مذاهب بالاتر است، بیشتر است. «فَاِنَّهَا وَصِيَّةُ اللهِ لِلْمُؤْمِنِينَ لَا تَبْغِ عَلَی‌ اَهْلِ اَلْقِبْلَةِ وَ لَا تَظْلِمْ اَهْلَ اَلذِّمَّةِ».

 «مَنِ اِسْتَطَاعَ اِلَيْهِ سَبِيلاً ﴿۹۷ آل عمران﴾» این هم برای یکی از احکام است. برای حج هم استطاعت می‌گویند، یعنی هر وقت وسایل آن جور شد، استطاعت یعنی این! یعنی تو می‌گویی که به من الان یک کسی حرف زده اسمش جبرائیل است، به من اجازه بده فکر کنم، دو دوتا چهار تا کنم. مگر تو نمی‌گویی دین من بر اساس انزال کتاب و تحقیق و منطق است؟ خب، مجال بده فکر کنند. آیا به آنها مجال دادی؟ بله؟ جناب عمر، به ایرانیان مظلوم بیچاره هزار و چهارصد و خرده‌ای سال اجازه دادی؟ اجازه دادی فکر کنند و تصمیم بگیرند؟ ببینند این وحی چیست؟ جبرائیل چیست؟ اجازه دادی، وقت دادی؟ نه، ما وقت نداریم، ما گرسنه هستیم. عرب گرسنه است، دنبال یک لقمه نان است، در ایران هم لقمه‌ نان زیاد است، البته بود، تمام شد. عرب شهوتران است، زن‌های عرب را دیده حالا زن‌های ایرانی اینها یک مدل دیگر هستند، بله!