برای نمایش متن کامل فایل روی عنوان کلیک کنید.
7222 1404-12-09
۱- چه بود که قابل گفتن نبود؟
۲- باز هم از دستشان دررفت!
۳- به این واضحی، جایی برای ماستمالی نیست!
۴- خالد و عمار در ترازوی پیامبر.
۵- عایشه را از قلم انداختهاند.
۶- عجب حرف گوش کن بود!
۷- پس ابوبکر چه میکند؟
۸- رقیب را با استدلال باید قانع کرد نه با انهدام.
۹- از خود تعریف میکند تا اختراعاتِ حدیثی به جان بچسبد.
درس اول:
چه بود که قابل گفتن نبود؟
– «عَنْ عَبْدِ اللهِ ابْنِ جَعْفَرٍ رَضِيَ اللهُ عَنْهُ قَالَ: اَرْدَفَنِي رَسُولُ اللهِ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ ذَاتَ يَوْمٍ خلفَهُ فَاَسَرَّ اِلَيَّ حَدِيثاً لَا اُحَدِّثُ بهِ اَحَداً مِنَ النَّاسِ».
کتاب صحیح مسلم [۲۴۲٩].
عبدالله ابن جعفر گفت: «رسول خدا روزی مرا پشت سرش روی مرکب سوار کرد و پنهانی به من چیزی گفت که به هیچ کس از مردم نخواهم گفت». استنباط شما چیست؟ استنباط عقلی بدون مرض و غرض، بدون موضع گیری خاص.
➖این سنش پایین است، میتواند مطرح کردن مسائل جنسی باشد.
➖میتواند بگوید که اینها که به من رسیده وهم است، خیال و خواب است.
غیر از این دو تا به نظرت چیست که به هیچ کس نمیگوید؟ اگر درباره علی بگوید، چون عبدالله ابن جعفر فامیل علی و فامیل پیغمبر است، برادرزاده علی است، اگر میخواست بگوید، خب میگفت، چه چیزی از این بهتر؟ میگفت بعد از من علی باید باشد. خب این که حذف شد، همین دو تا گزینه میماند.
به یاری حقتعالی از پنهانگاه تاریخ این را بیرون میکشیم، فعلا این دو گزینه را که گفتم، فرض است.
«عَنْ عَبْدِ اللهِ ابْنِ جَعْفَرٍ قَالَ: اَرْدَفَنِي رَسُولُ اللهِ ذَاتَ يَوْمٍ خلفَهُ فَاَسَرَّ اِلَيَّ حَدِيثاً لَا اُحَدِّثُ بهِ اَحَداً مِنَ النَّاسِ».
روزهای مرگ کامل این دین در این کشور دارد فرا میرسد، خوشبحال شما که هم زود فهمیدید و هم مستدلاً فهمیدید، نه با فقر، نه با فشار.
————————————————
درس دوم:
باز هم از دستشان دررفت!
– «عَنْ عَبْدِ الرَّحْمَنِ ابْنِ عَوْفٍ رَضِيَ اللهُ عَنْهُ، قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللهِ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ: اَبُو بَكْرٍ فِي الجَنَّةِ، وَ عُمَرُ فِي الجَنَّةِ، وَ عُثْمَانُ فِي الجَنَّةِ، وَ عَلِيٌّ فِي الجَنَّةِ، وَ طَلْحَةُ فِي الجَنَّةِ وَالزُّبَيْرُ فِي الجَنَّةِ،وَعَبْدُ الرَّحْمَنِ ابْنُ عَوْفٍ فِي الجَنَّةِ، وَ سَعْدٌ فِي الجَنَّةِ، وَ سَعِيدٌ فِي الجَنَّةِ، وَ اَبُو عُبَيْدَةَ ابْنُ الجَرَّاحِ فِي الجَنَّةِ».
کتاب جامع ترمذی [۳۷۴۷].
⚛ عبدالرحمان ابن عوف از حواریون پیامبر گفت: رسول خدا فرمود ابوبکر در بهشت است، عمر در بهشت است، عثمان در بهشت است، علی در بهشت است، طلحه در بهشت است، زبیر در بهشت است، عبدالرحمان ابن عوف در بهشت است. این عبدالرحمان کیست؟ ناقل حدیث است. سعد ابن ابی وقاص در بهشت است، سعید ابن زید ابن عمر ابن نُفَیل در بهشت است، ابوعبیده ابن جراح در بهشت است. بشماریم ببینیم عشرهٔ مُبَشّره است، یک، دو، سه، چهار، پنج، شش، هفت، هشت، نه، ده، بله عشره مبشره است، به ده نفر بشارت داده که بهشتی هستند.
⚛ اینجا گردنه زیاد دارد. اولاً علی از دستشان دررفته، چون در تحقیقات ما از کتب معتبر اهل سنّت ثابت شد که علی جایگاهی در فرهنگ اهل سنّت ندارد، مگر با تقیه اسمش را بیاورند. شاهد هم زیاد داشتیم، دشمنان خونی علی را تعریف میکند، بعد هر چیزی که علی را از انحصار درمیآورد درست میکنند، تا جایی که میگویند پسر علی گفت بابایم گفت من هیچ کاره هستم، من مثل بقیه مردم هستم. آیا محمد ابن حنفیه میآید بگوید بایایم این را گفت؟ اگر بابایش این را گفته، با خدا دارد میجنگد، چون خدا او را در غدیر خم نصب کرد و علی نفی میکند، این را که علی نمیکند. پسر، حافظ منافع پدر است دشمن بابایش که نیست، پس این هم نمیگوید. پس چه کسی گفت؟ کارخانه حدیثسازی حضرت معاویه رَضِيَ اللهُ عَنْهُ خال المومنین.
⚛ حالا این ده نفر در بهشت هستند، آیا بقیه در جهنم هستند؟ بله؟ وقتی پیغمبر به ابوهریره میگوید این کفش من را به دستت بگیر برو در کوچه و خیابان بگرد و بگو صاحب این کفش گفته هر کس بگوید «لَا اِلَه اِلَّا الله» در بهشت است، خب این بهشت مال همه است، این ده نفر چه انحصاری دارد؟ وقتی که ابوذر غفاری حواری خاص پیغمبر با پیغمبر محاجه میکند و پیغمبر میگوید هر کسی «لَا اِلَه اِلَّا الله» بگوید به بهشت میرود، ابوذر غفاری میگوید هر چند گناه کند؟ پیغمبر میگوید هر چند گناه کند. میگوید یک گناه از حقالله میآورد، یک گناه از حقالناس، میگوید اگر چه دزدی کند و زنا کند؟ دزدی حقالناس است، زنا حقالله است. میگوید «وَ اِنْ زَنَی وَ اِنْ سَرَقَ»سه دفعه تکرار میکند، ابوذر شاخ درمیآورد، حق دارد، تو مدام مردم را کشتی فقط برای یک کلمه! خب بعد از آن هم که فروع دین را در پاچه آنها کردی. این حرف چیست، آن حرف چیست؟ دفعه سوم ابوذر با ناراحتی میگوید، پیغمبر میگوید از لج تو همین! «آنِفاً».
⚛ پس این حدیث را نیاز است بگوید؟ بله؟ شاید این حدیث را این آقا که نقل کرده میگوید، چون خودش را هم میگوید جزء اینها است، نُه نفر را آورده و خودش را هم آورده ده نفر. اساس دین این است، میبینی؟ چیزی که مبدأش وحی باشد، وحیای که در قرآن ثابت شد به زنبور میشود، به مادر موسی میشود، یعنی پیامبر خاتم با همه عظمتش کنار زنبور است. خوشت میآید در این روزهای آخر عمر دین، ما چطوری باز میکنیم؟ وحی، خواب است. پیغمبر چه گفت؟ به او گفتند چطوری به تو وحی نازل میشود؟
این سندها خیلی عالی هستند، روی سرت بگذار، یعنی لباس متدین و متشرع را داری از تنش درمیآوری، هر چند که شورت و شلوارش را سفت گرفته تو درمیآوری.
⚛ «عَنْ عَبْدِ الرَّحْمَنِ ابْنِ عَوْفٍ قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللهِ: اَبُو بَكْرٍ فِي الجَنَّةِ، وَ عُمَرُ فِي الجَنَّةِ، وَ عُثْمَانُ فِي الجَنَّةِ، وَ عَلِيٌّ فِي الجَنَّةِ، وَ طَلْحَةُ فِي الجَنَّةِ وَ الزُّبَيْرُ فِي الجَنَّةِ، وَ عَبْدُ الرَّحْمَنِ ابْنُ عَوْفٍ فِي الجَنَّةِ، وَ سَعْدٌ فِي الجَنَّةِ، وَ سَعِيدٌ فِي الجَنَّةِ، وَ اَبُو عُبَيْدَةَ ابْنُ الجَرَّاحِ فِي الجَنَّةِ». حالا این ده نفر غیر از علی عقل داشتند؟ اینجا اتاق تشریح است و جنازه دین را هم گذاشتهاند، من معلم و شما شاگرد داریم اعضای بدنش را تشریح میکنیم باز میکنیم.
«اکثریت قاطع بهشتیان ابله و مجنون هستند»، سند است، آیا رفتن در دیوانهخانه، در دارالمجانین و تیمارستان افتخار است؟
⚛ رسول الله که الان نیست، ما یقه متدین و متشرع و طرفدارش را میگیریم. بیایید عاقل بشوید، اسلام رسیده به جایی که رسول الله گفت، گفت: برای اسلام ظهوری است و سقوطی، امروز روز سقوطش است به دلایل خود پیغمبر! گفت: فقر بیاید دین میرود. الان در اوج فقرِ ملت ایران است، سابقه نداشته در کل زمانی که این کشور به وسیله اسلام اشغال شد. همه اینها را باهم جمع کن وقتی خواستی مغز متعفن متشرع را بمباران کنی اینها را کنار هم بگذار. گفت: مردم بهخدا فحش میدهند. الان فحش میدهند یا نمیدهند؟ من در خانه هستم، شما در کوچه و خیابان هستید. مسجد را خراب میکنند، قرآن را آتش میزنند. شنونده و مخاطب پیغمبر، مثل همان موقعی که ابوذر شاخ درآورد، وقتی که پیغمبر گفت با یک کلمه به بهشت میروی، این هم شاخ درآورد، گفت یا رسول الله اینها در کشورهای غیر مسلمان است؟ پیغمبر گفت نه در کشورهای مسلمان و به دست مسلمین! الان وقتش هست یا نه؟
⚛ امام مهدی با «یَأْت بِدِينٍ جَدِیدٍ» و «یَأْتِ بِکِتابٍ جَدیدٍ» میآید این دین را نابود کند، شاید در یک قدمی ظهور باشیم، من نمیدانم! الان وقتش است. ببین چقدر به تو سند میدهم، پیغمبر گفت: یک روزی مردم عاقل میشوند و خدا سوره توحید را برای آنها فرستاد. این یعنی چه؟ ای شیعه تو را به حضرت عباست، این یعنی چه یک روزی مردم عاقل میشوند؟ ای سنّی تو را به ابوبکر و عمر و عثمانت، یک روزی مردم عاقل میشوند یعنی چه؟ یعنی الان مردم معاصر من مخاطب من عاقل نیستند دیوانه هستند. چطوری پیغمبر بگوید؟ چطوری به تاریخ ماندگار انتقال بدهد؟ این هم از سوره توحید «قُلْ هُوَ اللهُ اَحَدٌ ﴿۱﴾ اللهُ الصَّمَدُ ﴿۲﴾ لَمْ يَلِدْ وَ لَمْ يُولَدْ ﴿۳﴾ وَ لَمْ يَكُنْ لَهُ كُفُواً اَحَدٌ ﴿۴﴾» این است، این پایان عمر اسلام است. این سوره چیست؟ خدا یکی است، زن و بچه ندارد، پدر و مادر ندارد، صمد است، این که یک عمری تبلیغش را کردید! آیا صمد است؟ اینجا مچگیر است، هزار دفعه هم برای شما گفتهام، ولی وقتی که ریل راه آهن سمت یک چیزی میرود نمیتوانند آن را برگردانند.
باز هم من یادم رفت، غیبتمدار پارازیت میدهد، مصادیق را میخواهم بگویم، فراموش میکنم.
————————————————-
درس سوم:
به این واضحی، جایی برای ماستمالی نیست!
– «عَنْ اَبِي هُرَيْرَةَ رَضِيَ اللهُ عَنْهُ قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللهِ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ: اَبْشِرْ عَمَّارُ تَقْتُلُكَ الفِئَةُ البَاغِيَةُ».
کتاب جامع ترمذی [۳۸۰۰].
❇ ببین قسمت چیست! ببین پایان عمر دین، ما روی اسناد اهل سنّت آمدیم. حالا چقدر خوب است، داریم دین را کالبدشکافی میکنیم در بیمارستان اهل سنّت. حالا چقدر خوب است؟۱- قسمت اعظم مسلمین، سنّی هستند.
۲- قرآن، دستآورد بزرگان اهل سنّت است.
۳- زبانشان دراز است، میگویند بدبختی ملت ایران سر تشیع است.
در حالی که تشیع زیرمجموعه خدای زمین است، مشکل سر خدای زمین است. امروز روزی است که به قول رسول الله، مردم الله را لعن میکنند. چقدر خوب است که این اسناد را داریم.
❇ ابوهریره گفت: «رسول خدا فرمود تو را مژده باد ای عمار که گروهی یاغی تو را میکشند». عمار یاسر از حواریون خاص پیغمبر و علی است، یاور همیشگی علی است. خب، پیغمبر این را گفت، درست است؟ جنگ صفین شد، علی حق مطلق از دید شیعه و از دید سنّی علی خلیفه چهارم مسلمین جهان است. خب، معاویه کیست؟ معاویه اولین تأسیس کنندهٔ کتابخانه اسلام، برادرزن پیغمبر، کاتب وحی، نماینده دائمی سه خلیفه گذشته است، مبسوط الید، یعنی کاملا دستش باز است. خب، معاویه داعیهٔ حکومت دارد دیگر نه؟ در همین کتاب چند روز قبل چه خواندیم؟ اصلاً راه فرار برایشان بسته است. گفت: پیغمبر گفت مسلمین با یک خلیفه بیعت کردند، دومی میآید ادعای خلافت و رهبری بکند، او را بکشید (7199)! در همین کتاب است!
❇ خب، حالا علی با صد هزار نیرو از عراق رفت، معاویه هم کمتر از این لشکر از شامات، نیرو از اردن، فلسطین، لبنان، سوریه، دارند میجنگند. عمار یار نزدیک علی است دارد میجنگد، عمار را کشتند، خب! چه کسی کشت؟ مخالف دیگر، دشمن. دشمن، کیست؟ معاویه. در سپاه معاویه همهمه افتاد، آن کله گندههایشان که پیغمبر را دیده بودند گفتند وضع خیلی خراب شد. معاویه گفت برای چه؟ گفت: آخر عمار را ما کشتیم. گفت خب بکشید. گفت: آخر همه جا معروف است که پیغمبر گفت بی دینِ فاسقِ فاجرِ باطلمدار عمار را میکشد، چه خاکی بر سرمان کنیم، ما عمار را کشتیم؟ پیغمبر الان دارد ما را معرفی میکند. حالا ببین چه استدلالاتی! مثل همین بوقهای بازماندگانشان است، گفت که ما عمار را کشتیم درست است ولی چه کسی عمار را جلو آورد، پس علی او را کشته است، چون عمار را جلوی تیر آورد، ما کشتیم. ببین چه استدلالی!
❇ زنده باد به پیغمبر که گفت اکثر اهالی بهشت خل و چل هستند. نمونهاش معاویة ابن ابی سفیان طلایهدار اهل سنّت و جماعت، که در آن ماندهاند که معاویه با علی جنگیده، هم میگویند علی حق است و هم میگویند معاویه. عایشه با علی جنگیده، هم میگویند عایشه حق است و هم علی. نمیتوانند کاریکنند، جرأت ندارند، جرأت ندارند! نه اینکه از شیعه میترسند که به علی فحش ندهند، نه، برای اینکه میبینند به خودشان آن وقت فحش میدهند، چون از این همه فضائل علی از صد در صد نیم درصدش را آوردهاند، به احترام همان نیم درصد نمیتوانند کاری کنند. البته اهل سانسور نیم درصد را آوردهاند، و الا به شما گفتم که کتاب مجلدات الغدیر هفت هشت جلد است، علامه امینی در این همه کتاب یک دانه حدیث و روایت از شیعه نیاورده، همهاش از اهل سنّت، همهاش تعریف علی است، ولی آنها را سانسور میکنند. این کتاب (کتابُ السُّنَّه) چیست؟ برگزیده احادیث پیامبر. یعنی این سوا کرده است. از چه؟ از کتب معتبر اهل سنّت. حالا ببین این دیگر چیست! بند را آب میدهد. خب، این هم از این!
❇ «عَنْ اَبِي هُرَيْرَةَ قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللهِ اَبْشِرْ عَمَّارُ تَقْتُلُكَ الفِئَةُ البَاغِيَةُ». اینقدر این طرفدارانش خر هستند، آن وقت به من میگویند چرا اینطوری حرف میزنی! دقت کن، عموی پیغمبر حمزه را مکیان کشتند، بله؟ مثل این است که بگویند ما حمزه را نکشتیم، پیغمبر کشت. چرا؟ چون پیغمبر این را جلو آورد. مستأصل هستند، نمیدانند چه کنند! دین دارد میرود، میز و صندلی دارد میرود، بازار دارد خراب میشود، تنور دارد خاموش میشود، دکان دارد تعطیل میشود. به یاری حق، اسلام از همه کشورها خواهد رفت، نمونه بارزش عربستان است، در اسلام گل سرسبد کشورها عربستان است، حرمین شریفین در آنجا است، شاه عربستان کلیددار کعبه است، یعنی یک نشان خیلی بزرگ، عالیترین نشان است. عربستان بانی شده که نه فقط ملت عربستان را بلکه ملت اسلام را که نگاهشان به عربستان است بیدار کند، در این چند سال اخیر چه کارهایی که نکرد بر علیه اسلام، با چراغ خاموش دارد یکی یکی چراغهای اسلام را خاموش میکند. تاریخ اسلام را عوض کرد.
❇ یک ذرّه برویم در تاریخ؛ تاریخ هجری قمری یعنی هجرت پیامبر از مکه به مدینه، اینقدر پیغمبر برای مسلمانها مهم است که تاریخشان شد. حالا عربستان آمده این تاریخ را برده میلادی گذاشته. یعنی چه؟ یعنی زنده باد عیسی مسیح! تاریخ میلادی مال مسیحیت است. یک چیزی برای شما بگویم، پنجاه سال قبل حاکم ایران تاریخ را عوض کرد؛ تاریخ هجری شمسی.علما غوغا کردند، آن مقام را تکفیر کردند، تفسیق، تفجير کردند، وااسلاما، واخدا، در کشور اسلام تاریخ پیغمبر را بردند، تاریخ…، چه بگویم، هرچه مواظبم پایم روی سیاست نرود، نمیشود! تاریخ کورش را گذاشتند، دو هزار و پانصد و سی و پنج…، حالا آن یکی دیگر خیلی داغ است نمیگویم بغلش چه چسبیده بود.
❇ این را میخواهم بگویم اینجا علما بر علیه حاکم قیام کردند، آنجا علمای اسلام هیچ حرفی نزدند و هیچ اعتراضی نکردند. میدانی چرا؟ چون میگفتند آنجا مهد اسلام است، مهبط وحی است، آنجا آینه است، آنجا هرکاری می شود مانند وحی است، همینطوری آمدند جلو آمدند جلو حجاب را برداشتند غیر از این دو شهر مکه و مدینه. زن حق نداشت پشت فرمان بنشیند، بیا رانندگی کن. مشروبفروشی، آخ آخ مشروبفروشی در عربستان؟! گفتند فقط مکه و مدینه نه، بخور، بنوش، بنوش به سلامتی اسلام. یکی یکی قوانین را ریشه کَند. حالا نمیدانم از این بیشتر کاری کردند یا نه! این آخرش هم مَلِک دستور داده که تبلیغ اسلام از کتابهای درسی حذف شود. این خیلی حرف است، عه عه عه! یک وقت چین این را میگوید، چین برای خودش قرآن درست کرده، تمام آیات کشتن را حذف کرده، همه آیات خشن را حذف کرده، میگوید این بدآموزی دارد برای رعیت من که مسلمان هستند. بعد آنجا حذف کرده، ای زنده باد خدای واقعی! امروز روز تسویه حساب است، امروز روز سرافکندگی متشرع و متدین است، حالا تسویه حساب شروع شده است.
————————————————
درس چهارم:
خالد و عمار در ترازوی پیامبر.
– «عَنْ خَالِدِ ابْنِ الْوَلِيدِ رَضِيَ اللهُ عَنْهُ قَالَ: كَانَ بَيْنِي وَ بَيْنَ عَمَّارِ ابْنِ يَاسِرٍ رَضِيَ اللهُ عَنْهُ كَلَامٌ فَانْطَلَقَ عَمَّارٌ يَشْكُو اِلَى رَسُولِ اللهِ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ قَالَ: فَجَعَلَ خَالِدٌ لَا يزِيدُهُ اِلَّا غِلْظَةً وَ رَسُولُ اللَّهِ صَلَّى اللهُ سَاكِتٌ، قَالَ: فَبَكَى عَمَّارٌ وَ قَالَ: يَا رَسُولَ اللهِ، أَ لَا تَسْمَعُهُ؟ قَالَ: فَرَفَعَ رَسُولُ اللهِ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ اِلَيَّ رَأْسَهُ وَ قَالَ: … ».
کتاب الاحسان فی تقریب صحیح ابن حبان [٧٠٨١]، کتاب مسند امام احمد حنبل [جلد ۴ صفحه ٨٩].
از علقمه از خالد ابن ولید روایت است، خالد ابن ولید از حواریون پیغمبر است، گفت: میان من و عمار سخنی افتاد (در پرانتزخودشان؛ درگیری کلامی پیدا کردیم)، عمار رفت شکایت مرا به پیغمبر کرد، راوی گفت خالد چیزی جز خشونت بر من نیفزود. بحث میکردیم، بحث تحقیقی و توحیدی. خالد ابن ولید پهلوان است، خالد ابن ولید را که میشناسید چه جنایاتی کرد و پیغمبر نادیده گرفت، این در همین کتابها بود و جدیداً هم بحث کردیم.
قلدر است، با عمار یاسر دعوایش شد، همین عماری که الان بحثش را بود، عمار رفت به پیغمبر شکایت کرد، راوی گفت: خالد چیزی جز خشونت بر من نیفزود (یعنی عمار گفته)، در حالی که رسول خدا ساکت بود نگاه میکرد، گفت: پس عمار گریست. ببین پیغمبر زنده است، آقای خالد ابن ولید که تا خرخره جنایت کرده به نص همین کتابها، که یک دانه از آنها که آدم شاخ درمیآورد آن است که گفت به مسلمانان هجوم برد، گفتند ما مسلمان هستیم، همه آنها را گردن زد، قبل از مرگ، بزرگ این قبیله رو کرد به زنش و گفت ما مشکل با خالد نداریم، مشکل با تو داریم، تو را دید خوشگل هستی خواست من را بکشد که بیاید سوار بشود. آن وقت پیغمبر هم هیچ چیزی نگفت. خیلی چیزها داشتیم یادتان نرود.
عمار یاسر گریه کرد، گفت: ای رسول خدا آیا از او نمیشنوید که به من چه گفت؟ خالد گفت: رسول خدا سرش را به سوی من بلند کرد و فرمود هر کس با عمار دشمنی کند خدا با وی دشمنی میکند. برادر اهل سنّت لطفاً سرت را از درون برف دربیاور و بگذار در مخت برود این تحقیقاتی که مال خودتان است. هر کس با عمار دشمنی کند با خدا دشمنی کرده، هر کس کینه او را به دل بگیرد کینه خدا را به دل گرفته. خالد میگوید که پس من بیرون رفتم در حالی که نزد من چیزی محبوبتر از رضایت عمار نبود، سپس به او رسیدم و او خشنود شد.
این را بگذار کنار تعریفهایی که اهل سنّت و جماعت از خالد کردند، خالد را بالا بردند و علی را پایین آوردند، چون علی یکه تاز میادین جنگ بود، این را پایین بیاورند، چه کسی باید بالا برود؟ نفر دوم کیست؟ پهلوان است، خالد بالا برود.
«عَنْ خَالِدِ ابْنِ الْوَلِيدِ قَالَ: كَانَ بَيْنِي وَ بَيْنَ عَمَّارِ ابْنِ يَاسِرٍ كَلَامٌ فَانْطَلَقَ عَمَّارٌ يَشْكُو اِلَى رَسُولِ اللهِ قَالَ: فَجَعَلَ خَالِدٌ لَا يزِيدُهُ اِلَّا غِلْظَةً وَ رَسُولُ اللهِ سَاكِتٌ، قَالَ: فَبَكَى عَمَّارٌ وَ قَالَ: يَا رَسُولَ اللهِ، أَ لَا تَسْمَعُهُ؟ قَالَ: فَرَفَعَ رَسُولُ اللهِ اِلَيَّ رَأْسَهُ وَ قَالَ:…. الی آخر».
——————————————–
درس پنجم:
عایشه را از قلم انداختهاند.
– «عَنْ مَسْرُوقٍ، قَالَ: ذُكِرَ عَبْدُ اللهِ ابْنِ مَسْعُودٍ رَضِيَ اللهُ عَنْهُ، عِنْدَ عَبْدِ اللهِ ابْنِ عَمْرٍو رَضِيَ اللهُ عَنْهُ، فَقَالَ: ذَاكَ رَجُلٌ لَا اَزَالُ اُحِبُّهُ، بَعْدَ مَا سَمِعْتُ مِنْ رَسُولِ اللهِ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ يَقُولُ: ….».
کتاب صحیح بخاری [۳۷۵۸]، کتاب صحیح مسلم [۲۴۶۴].
مسروق راوی است برای اهل سنّت، گفت: نزد عبدالله ابن عمرو ابن العاص بودم (بغل اسمش رَضِيَ اللهُ) از عبدالله ابن مسعود یاد شد (بغل اسمش رَضِيَ اللهُ) و او گفت وی مردی است که پیوسته من او را دوست دارم، پس از آنکه از رسول خدا شنیدم فرمود قرآن را از چهار نفر یاد بگیرید.
خوب توجه کن! اگر هم خوابت آمد بخواب، بعداً قشنگ گوش کن. قرآن را از چهار نفر یاد بگیرید: عبدالله ابن مسعود، سالم بردهٔ آزاد شده ابوحذیفه، ابی ابن کعب، معاذ ابن جبل. ای منتظرِ محققِ متعهدِ مخلصِ مفیدِ متعبد، شما چه میفرمایید؟ اینجا سوژهاش چیست؟ شما باید یاد بگیری دیگر، سوژهها را خودت دربیاوری. سوژه این است. پیغمبر چه گفت؟ قرآن را از چهار نفر یاد بگیرید. خب مادرجان عایشه کجاست؟ مگر وحی در خانه مادرجان عایشه نازل نشد؟ مگر زیر لحاف مادرجان عایشه نازل نشد؟ مگر پیغمبر نگفت نیمی از دین را از من گرفتی و نیم دیگرش را از عایشه بگیر؟ پس چرا نگفت پنجمی اوست؟
از مچگیری خوشت آمد؟ برای دفن این دین داریم به گورستان میرویم. محقق سنّی از یک طرف اینها را آورده که وحی در خانه عایشه زیر لحاف عایشه، نصف دین هم از عایشه باید بگیریم، از این طرف چهار نفر را گفته، قرآن را از این چهار نفر یاد بگیرید. دستپاچه بودند. میدانی دستپاچه بودند! چه کسی دستپاچه بود؟ معاویه. تمام این اسناد از کارخانه حدیثسازی معاویة ابن ابی سفیان، به قول خود شما حضرت و رَضِيَ اللهُ عَنْهُ صادر شده است. عجله داشت دیگر، گفت تا نمردم علی را قشنگ لجنمال کنم، بعد ببرم بالا، بعد یادش رفته که عایشه را نام ببرد. البته عایشه بعد از ابوبکر و عمر با بقیه خلفا زاویه داشت.
دیگر به حساب «الْکَلام یَجُرُّ الْکَلام» من این طرف و آنطرف میروم. عایشه پیش عمرالفاروق خلیفه اول رسول الله رفت و گفت سهم مرا بده. سهم مساوی از بیت المال داشت اما گفت سهم من را بده.
۱- زن پیغمبر هستم.
۲- بهتر از همه زنها هستم.
۳- پیغمبر به من گفت من آبگوشت هستم، بقیه نان و پنیر هستند.
همه اعتراض کردند که چرا عدالت را در حرمسرایت برقرار نمیکنی؟ پیغمبر گفت خفه شوید.
خب عایشه گفت بده. حالا عایشه که دختر ابوبکر است، سهمش را داد. بعد از ابوبکر به سراغ عمر رفت، باز سهمش را داد. یعنی سهم اضافه، حق السکوت، همسر پیغمبر است میتواند فتنه به پا کند، همانطوری که برای علی کرد. این را هیچ وقت فراموش نکن، صد دفعه به تو گفتم، اما میارزد: عایشه پیش عثمان خلیفه سوم رفت گفت بده، مثل پدرم و عمر حق اضافه را بده. عثمان گفت برای چه بدهم؟ عایشه گفت به این دلیل. عثمان گفت نمیدهم. عایشه گفت همه را داری خرج فامیلهایت میکنی. عثمان گفت پس عایشه خانم گوش کن ببین چه میگویم، پیغمبر همه را خرج فامیلهایش میکرد به مکیان میداد، پدرت همه را خرج فامیلهایش میکرد، عمر همه را خرج قبیلهاش کرد، من هم میخواهم خرجی قبیله و فامیلهایم بکنم! به سیره آنها اقتدا کردم. میگویند عایشه از آنجا آمد بلند بلند میگفت خدا عثمان را بکشد، اسم دیگرش نعثل بود، «قَتَلَ اللهُ نَعْثَلاً».
بعد جالب است یقه علی را گرفتند میگویند تو عثمان کشتی. ردیابی به این قشنگی! بعد عایشه توان نداشت علیه عثمان لشکرکشی کند اما برای علی داشت. خیلی جالب است، این دین، متعفن است و بوی گندش تاریخ بشریت را برداشته، همه ادیان، فرقی نمیکند، چون همه آنها به یک خدا وصل هستند.
«عَنْ مَسْرُوقٍ، قَالَ: ذُكِرَ عَبْدُ اللهِ ابْنِ مَسْعُودٍ عِنْدَ عَبْدِ اللهِ ابْنِ عَمْرٍو فَقَالَ: ذَاكَ رَجُلٌ لَا اَزَالُ اُحِبُّهُ، بَعْدَ مَا سَمِعْتُ مِنْ رَسُولِ اللهِ يَقُولُ …. الی آخر».
من که دوست دارم همه سندها را تا شب همینطوری بخوانم، چون به غیبتمدار اعتمادی نیست میبینی قطع شد، چون اینها (این سندها) بازاریان دین را، نانوایان و مغازهداران دین را آتش میزند.
————————————————
درس ششم:
عجب حرف گوش کن بود!
– «عَنْ اَبِی جَمْرَةَ، قَالَ: قَالَ لَنَا ابْنُ عَبَّاسٍ رَضِيَ اللهُ عَنْهُ: أَ لَا اُخْبِرُكُمْ بِاِسْلَامِ اَبِي ذَرٍّ رَضِيَ اللهُ عَنْهُ؟ قَالَ: قُلْنَا بَلَى، قَالَ: قَالَ اَبُو ذَرٍّ رَضِيَ اللهُ عَنْهُ: كُنْتُ رَجُلاً مِنْ غِفَارٍ، فَبَلَغَنَا اَنَّ رَجُلاً قَدْ خَرَجَ بِمَكَّةَ يَزْعُمُ اَنَّهُ نَبِيٌّ، فَقُلْتُ لِاَخِي: انْطَلِقْ اِلَى هَذَا الرَّجُلِ كَلِّمْهُ وَأْتِنِي بِخَبَرِهِ، فَانْطَلَقَ فَلَقِيَهُ، ثُمَّ رَجَعَ، فَقُلْتُ مَا عِنْدَكَ؟ فَقَالَ: وَاللهِ لَقَدْ رَأَيْتُ رَجُلاً يَأْمُرُ بِالخَيْرِ وَ يَنْهَى عَنِ الشَّرِّ، فَقُلْتُ لَهُ: لَمْ تَشْفِنِي مِنَ الخَبَرِ، فَأَخَذْتُ جِرَاباً وَ عَصاً، ثُمَّ…. يَا اَبَا ذَرٍّ، اكْتُمْ هَذَا الأَمْرَ، وَارْجِعْ اِلَى بَلَدِكَ، … فَجَاءَ اِلَى المَسْجِدِ وَ قُرَيْشٌ فِيهِ، فَقَالَ: يَا مَعْشَرَ قُرَيْشٍ، اِنِّي اَشْهَدُ اَنْ لَا اِلَهَ اِلَّا اللهُ، وَ اَشْهَدُ اَنَّ….، فَقَالُوا: قُومُوا اِلَى هَذَا الصَّابِئِ،….. ».
کتاب صحیح بخاری [۳۵۲۲]، کتاب صحیح مسلم [۲۴۷۴].
حدیث طولانی است من بعضی از آنها را برداشتم، سوژههایش را برداشتم، در کالبدشکافی در پزشکی قانونی آن جاهایی که مشخص شده آثار زهر هست و رنگ پوست عوض شده یا آثار ضرب و شتم هست آنها را در منظر میگیرند، ما هم غدد سرطانی دین را؛ که متأسفانه یا خوشبختانه همه وجود دین را غده سرطانی زر و زور و تزویر گرفته. کجایش را میخواهی معالجه کنی؟ معالجه نمیشود مگر به دست بقیة الله الاعظم، او میآید شمشیر را میگذارد همانطور که جدش علی شمشیر را روی سر مسلمانها، متشرعین، متدینین، فروع دینیها، هواداران قرآن، طرفداران پر و پا قرص پیغمبر و معتقدین به وحی گذاشت، در سه تا جنگ از اینها کشت، حالا فرزندش امام دوازدهم هم همین کار را میکند.
نمیدانم چه کسی بود که گفت با یکی از متشرعین بحث کردم (نمیدانم تلفنی میگفت، چه بود)، گفت به او گفتم که ناراحت نباش امام زمان میآید مملکت را اصلاح میکند، او گفته حالا حالاها نمیآید، ببین چه جالب است، چطوری باید محکوم کند! گفتم چرا نمیآید؟ گفت: سیصد و سیزده نفر جمع نشده است. گفتم به او بگو پس تو طبق این قانون اصلاً شیعه نیستی، برو گمشو. چرا؟ چون تو اگر شیعه پر و پا قرص بودی یکی از آن سیصد و سیزده نفر بودی. در جامعه شیعه ایران سیصد و سیزده نفر پاک و مبرای از گناه طبق استاندارد امام مهدی پیدا نمیشود، ول معطلی، ول کن بابا! ول کن! یا رسول الله از شهر نور نگاه کن این دین گندش درآمده، ما داریم به تشییع جنازهاش میرویم.
ابو جمره روایت کرد، گفت: عبدالله ابن عباس به ما گفت آیا چگونگی اسلام آوردن ابوذر را برای شما نقل نکنم؟ ابو جمره گفت: گفتیم بله. ابن عباس گفت: ابوذر گفت من مردی از قبیله غفار بودم. حالااینها را کاری نداریم، به سراغ سوژه خودمان برویم. گفت بین راه علی را دیدم، علی را چه میشناسم، یک نگاه کرد گفت مثل اینکه غریبه هستی؟ گفتم: بله. گفت: بیا برویم خانه ما مهمانی، به خانه علی رفتم، علی گفت برای چه به مکه آمدی؟ چه کار داری؟ گفت: والا شنیدم از برادرم که یک نفر در مکه قیام کرده، میگوید من پیغمبر هستم، آمدم او را ببینم. گفت: باشد من فردا تو را به خانهاش میبرم. فردا او را به خانه پیغمبر برد.
آنگاه من و او به راه افتادیم تا اینکه او به نزد نبی خدا وارد شد و من نیز با وی وارد شدم، سپس به رسول خدا عرض نمود اسلام را به من عرضه کن میخواهم مسلمان بشوم، پس آن حضرت اسلام را به او عرضه نمود و من در همان جا مسلمان شدم. حالا جالب است گوش کن! آنگاه پیامبر خدا به من فرمود: ای ابوذر این موضوع را (ایمان آوردنت را) پنهان کن و به شهر خود بازگرد، یعنی فرار کن، اینجا محل حاکمیت مخالفین من است، اگر اعلام کنی شکنجهات میدهند و تو را میکشند. به خانهات برو، هرگاه خبر پیروزی ما به تو رسید بیا! عرض نمود سوگند به کسی که تو را به حق مبعوث کرده کلمه توحید را در میان آنان فریاد میکشم.
بیا یار نزدیک پیغمبر! پیغمبر به او امر میکند اینجا حرف نزن برو، جلوی پیغمبر میگوید به خدا قسم الان میروم داد میزنم که من مسلمان شدم. یکی از این طرف پشت بام افتاده و یکی از آن طرف پشت بام. تو که حواری مخصوص پیغمبر هستی پیغمبر به تو چه میگوید؟ میگوید: ای ابوذر این موضوع را (یعنی اسلام آوردنت را) پنهان کن و به شهر خود باز گرد، اینجا نمان! این هم میگوید نه، سوگند به کسی که تو را به حق مبعوث نمود کلمه توحید را در میان آنها فریاد میکشم. سپس او به مسجدالحرام رفت قریش آنجا بودند، آمد و گفت ای گروه قریشی من گواهی میدهم که هیچ فریادرسی جز خدا وجود ندارد و گواهی میدهم که محمد بنده و فرستاده اوست، پس قریش گفتند به سوی این مرتد برخیزید. جالب است نگاه کن، هم بتپرست میخواهد به دشمنش مارک بزند میگوید مرتد، هم اسلام! خیلی جالب است، ببین ریشههای به هم پیوسته دین و ضد دین!
آنجا یادت هست پیغمبر رفت داخل خانه کعبه را تصرف کرد؟اینها را یادت نرود، اینها کلید است! دستور داد بتها را آوردند، بت ابراهیم و اسماعیل آنجا بود. ابراهیم بتشکن که قرآن به او افتخار میکند که کارش بتشکنی است، تندیسش بغل بتها است. اینجا خیلی دقت لازم دارد! آقای متشرع در خانه کعبه در کنار دویست سیصد تا بت، بت ابراهیم و اسماعیل چه کار میکند؟ اگر اینها بتپرست هستند باید با ابراهیم بد باشند چون ابراهیم بتها را میشکست، برای چه آوردند مجسمهاش را کنار اینها گذاشتند؟ آیا نمیخواهد بگوید که دین و بی دینی یکی است؟ نمیخواهد این را بگوید؟ نه؟ نمیخواهد بگوید که همه ادیان آمدند سوار مردم بشوند؟ ما رک و راست گفتیم خدایی نیست، خدا بت است، اینها آمدند لباس درست کردند و گفتند این لباس دین است، کفش درست کردند گفتند کفش دین است، کلاه درست کردند گفتند کلاه دین است، بعد باهم جنگیدند.
به او حمله کردند و گفتند به سوی این مرتد برخیزید. ادبیات را نگاه کن، هم اسلام دارد به مخالف مرتد میگوید و هم بتپرست از عنوان مرتد استفاده میکند به مخالف خودش. آنان برخاستند و مرا زدند تا بمیرم ولی عباس (عموی پیغمبر) به من رسید و خود را روی من انداخت، سپس به آنان رو نمود و گفت وای بر شما، مردی از قبیله غفار را میکشید در حالی که تجارت و راه شما از میان آنان میگذرد (بین مکه و مدینه) و فامیلهایش انتقام میگیرند کاروانتان را تصاحب میکنند، آنان از من دست کشیدند، صبح روز بعد برگشتم و مثل دیروز (ببین چطوری حرف پیغمبر را گوش داد) دوباره تکرار کردند، باز گفتند به سوی این مرتد برخیزید، آنگاه چنان شد که دیروز شد، عباس به من رسید و دوباره خودش را روی من انداخت و چون گفتهٔ دیروزش را گفت. ابن عباس میگوید این آغاز مسلمانی ابوذر است. پیغمبر میگوید تقیه کن، کاسه از آش داغتر! آنقدر شواهد است اصلاً آدم نمیداند کدامهایش را بیاورد.
«عَنْ اَبِی جَمْرَةَ، قَالَ: قَالَ لَنَا ابْنُ عَبَّاسٍ أَ لَا اُخْبِرُكُمْ بِاِسْلَامِ اَبِي ذَرٍّ قَالَ: قُلْنَا بَلَى، قَالَ: قَالَ اَبُو ذَرٍّ كُنْتُ رَجُلاً مِنْ غِفَارٍ، فَبَلَغَنَا اَنَّ رَجُلاً قَدْ خَرَجَ بِمَكَّةَ يَزْعُمُ اَنَّهُ نَبِيٌّ». اینجا را گوش کن! «يَزْعُمُ» خیال میکند پیغمبر است. باز هم یک دررو داریم، یک فرعی به اصلی. «فَبَلَغَنَا اَنَّ رَجُلاً قَدْ خَرَجَ بِمَكَّةَ يَزْعُمُ اَنَّهُ نَبِيٌّ، فَقُلْتُ لِاَخِي: انْطَلِقْ اِلَى هَذَا الرَّجُلِ كَلِّمْهُ وَأْتِنِي بِخَبَرِهِ، فَانْطَلَقَ فَلَقِيَهُ، ثُمَّ رَجَعَ، فَقُلْتُ مَا عِنْدَكَ؟»، اول داداشش را فرستاد سرکشی کند خبر بیاورد. «فَقَالَ: وَاللهِ لَقَدْ رَأَيْتُ رَجُلاً يَأْمُرُ بِالخَيْرِ وَ يَنْهَى عَنِ الشَّرِّ». دقت کن، نمیگوید پیغمبر را دیدم، میگوید یک آدم را دیدم که به خوبی امر میکرد به بدی نهی میکرد. «فَقُلْتُ لَهُ: لَمْ تَشْفِنِي مِنَ الخَبَرِ، فَأَخَذْتُ جِرَاباً وَ عَصاً، ثُمَّ….». پیغمبر گفت: «يَا اَبَا ذَرٍّ اكْتُمْ» پنهان کن، «هَذَا الأَمْرَ، وَارْجِعْ اِلَی بَلَدِكَ» برو، «فَجَاءَ اِلَى المَسْجِدِ وَ قُرَيْشٌ فِيهِ، فَقَالَ: يَا مَعْشَرَ قُرَيْشٍ، اِنِّي اَشْهَدُ اَنْ لَا اِلَهَ اِلَّا اللهُ، وَ اَشْهَدُ اَنَّ». «فَقَالُوا: قُومُوا اِلَى هَذَا الصَّابِئِ»، صابئ را مترجم معنا کرده مرتد.
خسته شدی؟ پیغمبر به نمازخوانها چه گفت؟ گفت که نماز میخوانی تصور کن آخرین نماز است، حضور قلبت را حفظ کن. حالا من هم به شما میگویم تصور کن آخرین بحث است.
——————————————————
درس هفتم:
پس ابوبکر چه میکند؟
– «عَنْ عَبْدِ اللهِ ابْنِ عَمْرٍو رَضِيَ اللهُ عَنْهُ قَالَ: سَمِعْتُ رَسُولَ اللهِ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ يَقُولُ: مَا اَظَلَّتِ الخَضْرَاءُ وَ لَا اَقَلَّتِ الغَبْرَاءُ اَصْدَقَ مِنْ اَبِي ذَرٍّ».
کتاب جامع ترمذی [۳۸۰۱].
♦عبدالله ابن عمرو ابن العاص (بغل اسمش رَضِيَ الله) گفت: شنیدم رسول خدا فرمود آسمان سایه نیفکنده و زمین روی خود برنداشته است کسی را که صادقتر از ابوذر باشد.
برادر اهل سنّت و جماعت سوال: پیغمبر اینطوری تصریح کرده، چرا نمیگویید ابوذر صدیق؟ چرا میگویید ابوبکر صدیق؟ بله؟ این که بی تقیهگی کرده، ابوذر آمده در مسجدالحرام اعلام کرده که من مسلمان شدم، این به خاطر راستگویی اوست، میداند که پدرش را درمیآورند، اینجا حکومت بتپرستان است. دفعه اول میآید، دفعه دوم میآید. ابوبکر صدیق چطور صدیق شد؟ برگردد به نسخههای قبل.
واقعاً ما چه کسی بودیم، چه بودیم، در چنگال اختاپوس دین گیر کرده بودیم، چشمهای ما اینها را نمیدید چون تعصب به دین داشتیم، همانطور که الان متشرع و متدین اینها را نمیبیند چون تعصب دارد.
♦ابوبکر صدیق چرا صدیق شد؟ پیغمبر به مردم گفت: گاو حرف زد. گفتند عه! مگر گاو حرف میزند؟ پیغمبر گفت قبول نمیکنید؟ ابوبکر و عمر قبول میکنند، ابوبکر و عمر در جلسه نبودند. بعد گفت که گرگ حرف زد. باز گفتند عه! مگر گرگ حرف میزند؟ باز چه گفت؟ گفت ابوبکر و عمر حرف من را قبول میکنند. این را گذاشتهاند عنوان برای صدیق که تصدیق پیغمبر کرده است. ابوبکری که در جلسه نبوده. اسم عمر را هم آورد، چرا به عمر نمیگویید صدیق؟ برای اینکه یک لقب به او دادند که صدیق است، صدیق یعنی خیلی راست میگوید، خیلی راست میگوید!
♦در برابر غدیر خم که دهها هزار نفر امضا کردند یعنی بیعت کردند، که گفت «مَنْ کنْتُ مَوْلاهُ فَهذا عَلِی مَوْلاهُ»، «اللَّهُمَّ وَالِ مَنْ وَالاهُ وَ عَادِ مَنْ عَادَاهُ وَ انْصُرْ مَنْ نَصَرَهُ وَ اخْذُلْ مَنْ خَذَلَهُ» حکومت را گرفت با همین یک عنوان! سند گفت، سندش هم یک نفر یا دو نفر گفتند ما شنیدیم، همین! این همه مسلمانها که در غدیر بودند نشنیدند. چه گفت؟ گفت: پیغمبر گفته در خاندان ما نبوت و امامت نمیگنجد، نبوت هست، امامت مال دیگری است.
♦وقتی هم که خواست زمین فاطمه زهرا را (یعنی فدک را) بگیرد چه گفت؟
پیغمبر بعد از آن جنگ به طور عمومی و علنی گفت این زمین مال فاطمه است. باز یک حدیث درست کرد، باز از بین این همه مسلمانها یکی دو نفر شاهد بودند، چه گفت؟ گفت: پیغمبر گفته «اِنَّا مَعَاشِرَ اَلْاَنْبِيَاءِ لَا نُوَرِّثُ» ما گروه پیغمبران ارث باقی نمیگذاریم، هر چه هست مال مردم است. بعد خود قرآنی که اینها آن را جمع کردند، میگوید داوود برای پسرش سلیمان ارث گذاشت. آنقدر سند داریم که تا ظهور حجة ابن الحسن العسکری میتوانیم بخوانیم.
«عَنْ عَبْدِ اللهِ ابْنِ عَمْرٍو قَالَ: سَمِعْتُ رَسُولَ اللهِ يَقُولُ: مَا اَظَلَّتِ الخَضْرَاءُ وَ لَا اَقَلَّتِ الغَبْرَاءُ اَصْدَقَ مِنْ اَبِي ذَرٍّ».
♦حالا یک چیز دیگر هم یادم افتاد، به شما بگویم. ابوذری که این همه پیغمبر از او تعریف کرده، تا حالا که حرفی به کسی نزده، جلوی حکام میایستاد، جلوی ابوبکر میایستاد، جلوی عمر میایستاد. به خاطر چه؟ به خاطر اینکه نمیخواست از دین نان بردارد به خانهاش ببرد، جان بر کف به این میگویند. جلوی عثمان دیگر خیلی ایستاد، چون عثمان خیلی بریز و بپاش میکرد، بر عکس ابوبکر صدیق و عمرالفاروق که خودشان را از دنیا دور میکردند، عثمان نه، خیلی آزادانه و عمومی دنیاپرستی را نشان میداد. ابوذر یکه و تنها جلویش ایستاد، گفت: به دلیل این آیه تو داری خلاف میکنی و نمیتوانی خلیفه بشوی.
♦عثمان دید این، هم معروف است، هم پیغمبر تعریفش را کرده و هم استدلالش از قرآن است، گفت چه کار کنم؟ به معاویه نامه نوشت و گفت این را به آنجا میفرستم او را نگه دارید تا بمیرد، به شامات تبعیدش کرد. معاویه هم که معاون سه خلیفه است. ابوذر بیکار ننشست جلوی معاویه ایستاد، در کوچه و خیابان فریاد میزد و معایب خلیفه را میگفت. معاویه به عثمان نامه نوشت و گفت بابا تو خواستی خیال خودت را راحت کنی، او را به اینجا آوردی دارد اینجا را بهم میریزد، چه کار کنیم؟ عثمان گفت به بدترین جا تبعیدش کنید.
♦ببین اهل سنّت باید جواب بدهند! او را به ربزه تبعید کردند، گفت به بدترین جایی که یکی قطره آب پیدا نمیشود، کویر مطلق است و ضل آفتاب است تبعیدش کنید. ابوذر با یک دختر به اینجا آمد، فقط یک دختر داشت، یک چادر بنا کرد و آنجا زندگی کرد. همه اینها دو راهیهایی است که اهل سنّت باید جواب بدهند! آیا میتوانی تبعید ابوذر را به وسیله عثمان انکار کنی؟ نه. میتوانی ابوذر را رد کنی؟ نه. پس چرا عثمان را قبول کردی؟ اینها احتجاج است، احتجاج با دینی که به قول رسول الله در حال سکرات است.
—————————————————
درس هشتم
رقیب را با استدلال باید قانع کرد نه با انهدام.
– «عَنْ جَرِيرِ ابْنِ عَبْدِ اللهِ رَضِيَ اللهُ عَنْهُ، قَالَ: كَانَ فِي الجَاهِلِيَّةِ بَيْتٌ، يُقَالُ لَهُ ذُو الخَلَصَةِ وَ كَانَ يُقَالُ لَهُ: الكَعْبَةُ اليَمَانِيَةُ اَوِ الكَعْبَةُ الشَّأْمِيَّةُ، فَقَالَ لِي رَسُولُ اللهِ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ: هَلْ اَنْتَ…..».
کتاب صحیح بخاری [۳۸۲۳].
☑ جریر ابن عبدالله (بغل اسمش رَضِيَ الله) حمَسی (حمَس یکی از شهرهای سوریه است)، گفت: در جاهلیت خانهای بود که به آن ذوالخَلَصَه گفته میشد. خوب دقت کن! همانطور که به آن کعبه یمنی یا کعبه شامی میگفتند. یعنی جلوی کعبه موجود در مکه یک کعبه بود برای دو کشور؛ سوریه و یمن. رسول خدا به من فرمود: آیا مرا از شر این بتکده یمنی راحت نمیکنی؟ جریر گفت: حتماً. به همراه یکصد و پنجاه سواره نظام رفت، سریع به سوی آن شتافتیم آن را درهم شکستیم و افرادی که پیرامون آن بودند کشتیم. داشتند طواف میکردند. سپس نزد پیغمبر برگشتیم، آن حضرت را با خبر کردیم، پیامبر برای ما دعا کرد.
☑ یا رسول الله، مکه چقدر قدمت دارد؟ خود شما میگویید از خلقت آدم، خب! کعبه، کعبه اینها چقدر قدمت دارد؟ آیا کعبه شما که قدمتش این است، میگویید خدای آسمان آمده آن داخل رفته، به آن، خانه خدا میگویید، آیا نمیتواند با این یک کعبه رقابت بکند؟ رقابت باید چطوری بکند؟ «لَقَدْ اَرْسَلْنَا رُسُلَنَا بِالْبَيِّنَاتِ وَ اَنْزَلْنَا مَعَهُمُ الْكِتَابَ وَالْمِيزَانَ ﴿۲۵حدید﴾» برو با آنها صحبت کن، برو طبق این فرمول، این فرضیه، این تئوری به حاجیهایی که آنجا طواف میکنند بگو شما در جهالت هستید.
☑ حالا یک سوال: این عملکرد پیغمبر نشانه چیست؟ یا رسول الله اگر کعبه شما حق است، برای چه از کعبه آنها که گمنام است اذیت میشوی که این حرف را بزنی؛ «آیا مرا از شر بتکده یمنی راحت نمیکنی»؟ یعنی تا این بتخانه هست من ناراحت هستم. تو که وصل به ماوراء هستی، تو که جبرئیل را داری. ببین تاریخ را باز میکنم میبینید چقدر درون آن اسرار دارد. قبل از اینکه پیغمبر به دنیا بیاید به آن میگفتند عام الفیل، یعنی سال فیل. سال فیل چه بود؟ ابرهه حاکم یکی از کشورهای مجاور مکه بود، به او گفتند که یک شهری هست اسمش مکه است، یک خانه درست کردند میگویند خانه خداست. ابرهه هم تقلید کرد، او هم در شهرش کعبه ساخت.
☑ گفتند بابا از خیلی جاها میآیند آن را زیارت میکنند، این که کسی زائر ندارد. به همه جا اعلام کردند هر کس به زیارت این کعبه بیاید خورد و خوراکش مجانی است، خرج سفرش را هم میدهیم. باز گفتند که جمعیت آن بیشتر است، گفت بروم آنجا را خراب کنم. خوب دقت کن کار پیغمبر را با ابرهه! ارتش فیل سواران سوار فیل شدند برای خراب کردن کعبه آمدند. این چیزی است که قرآن میگوید، بحث همان بحثی که گاو حرف میزند، گرگ حرف میزند، این بحث همان است.
☑ سوره فیل نازل شد «أَ لَمْ تَرَ كَيْفَ فَعَلَ رَبُّكَ بِاَصْحَابِ الْفِيلِ ﴿فيل۱﴾» ندیدی اصحاب فیل را چطوری نابود کرد؟ یک دفعه دیدند بالای سر سیاه شد، چیست؟ مثل ابر سیاه، دیدند اوه یک چیزهایی مثل گنجشک به فیلها حمله کردند، در منقار هر کدامشان یک سنگ است آتش از جهنم بود، ببین دین چه قصههایی میگوید! هر کدام این ریگ را (چون ریگ است که در دهان یک گنجشک جا میگیرد، دیگر بیشتر از آن، جانمیگیرد) از سر فیل سوار میانداختند کلاهخود را رد میکرد، سر را رد میکرد، از مقعدش رد میشد، کمر فیل، زیر فیل میافتادند. چه فیلم سینمایی قشنگی است! شکست خوردند برگشتند.
☑ یا رسول الله نمیشد سپاه ابابیل به آنجا بفرستی؟ «وَ اَرْسَلَ عَلَيْهِمْ طَيْراً اَبابِيلَ ﴿۳ فیل﴾» مگر تو برگزیده نیستی؟ چرا میگویی مردم بروند خرابش کنند؟ چرا میگویی طواف کنندگان آن کعبه را بروید بکشید؟ بفرست، از این گنجشکها بفرست، این که خیلی آب و تابش بیشتر است. حالا این پرندگان که به آنها ابابیل میگویند، میگویند اندازه گنجشک است، سنگهای جهنم در دهانشان بوده، چطور نمیسوختند؟
☑ برویم یک مصداق دیگر، یادت هست که گفت: برای آن بی دین در قبر یک شلاق میزنند که اگر آن شلاق را به کره زمین بزنند همه اهل زمین میسوزند، این شلاق از جهنم است! چطور یک شلاق، کره زمین را میتواند بسوزاند، بعد ابابیل کوچولو سنگ جهنم در دهانش است نمیسوزد؟! زنده باد ابی عبدالله؛ «وَ عَلَى الاِسْلامِ الْسَّلامُ» پایان عمر اسلام اعلام شد.
«عَنْ جَرِيرِ ابْنِ عَبْدِ اللهِ، قَالَ: كَانَ فِي الجَاهِلِيَّةِ بَيْتٌ، يُقَالُ لَهُ ذُو الخَلَصَةِ وَ كَانَ يُقَالُ لَهُ: الكَعْبَةُ اليَمَانِيَةُ اَوِ الكَعْبَةُ الشَّأْمِيَّةُ، فَقَالَ لِي رَسُولُ اللهِ «هَلْ اَنْتَ …. الی آخر».
ما که بخیل نیستیم، اینها را صاحب ما فرستاده، ما هم میگوییم، میخواهیم با اینها در مراسم ترحیم دین شرکت کنیم.
———————————————–
درس نهم
از خود تعریف میکند تا اختراعاتِ حدیثی به جان بچسبد.
– «عَنْ اَبِی هُرَيْرَةَ رَضِيَ اللهُ عَنْهُ، قَالَ: كُنْتُ اَدْعُو اُمِّي اِلَى الْاِسْلَامِ وَ هِيَ مُشْرِكَةٌ، فَدَعَوْتُهَا يَوْماً فَاَسْمَعَتْنِي فِي رَسُولِ اللهِ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ مَا اَكْرَهُ، فَأَتَيْتُ رَسُولَ اللهِ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ وَ اَنَا اَبْكِي، قُلْتُ يَا رَسُولَ اللهِ اِنِّي كُنْتُ اَدْعُو اُمِّي اِلَى الْاِسْلَامِ…..».
کتاب صحیح مسلم [۲۴۹۱].
ابوهریره رَضِيَ اللهُ عَنْهُ، گفت: من مادرم را که مشرک بود به اسلام فرا خواندم، روزی او را فرا خواندم که در خصوص رسول خدا چیزی به گوشم رساند دوست نداشتم، من در حالی که گریه میکردم نزد خود رسول خدا آمدم و عرض نمودم ایرسول خدا من مادرم را به اسلام فرا خواندم اما او از من نمیپذیرد، امروز وی را فرا خواندم که در خصوص شما چیزی به گوشم رساند دوست نداشتم. از خداوند بخواه مادر مرا هدایت کند، پس پیغمبر دعا کرد خدایا مادر ابوهریره را هدایت فرما، پس من شادمان به دعای پیغمبر نزد ایشان رفتم، وقتی که به خانه رسیدم دیدم درب بسته است، مادرم صدای پای مرا شنید گفت ای ابوهریره در جای خود بمان، همچنین من صدای شرشر آب را شنیدم، ابوهریره گفت مادرم غسل کرد پیراهنش را پوشید روسریاش را مرتب کرد در را باز کرد و گفت ای ابوهریره گواهی میدهم که جز خدا نیست، جز پیغمبر نیست.
ابوهریره گفت: سپس من نزد پیغمبر خدا برگشتم در حالی که از شادی گریه میکردم نزد آن حضرت آمدم، گفتم ای رسول خدا شما را بشارت باد که خداوند دعای شما را اجابت کرد و مادر ابوهریره را هدایت نمود، پس رسول خدا، خدا را ثنا خواند و ستایش کرد. ابوهره گفت: عرض نمودم ای رسول خدا از خدا بخواه من و مادرم را نزد مومنان و آنان نیز نزد ما محبوب گردند. رسول خدا فرمود ای خدا بنده کوچک خود را (یعنی ابوهریره را) و مادرش را نزد بندگان محبوب کن و مومنین را نزد آنها محبوب کن، پس هیچ مومنی آفریده نشد.
گوش کن، میگوید که شاهنامه آخرش خوش است! این همه صغری کبری کرد برای این خط آخر: «پس هیچ مؤمنی آفریده نشده که نامم را بشنود یا مرا ببیند مگر اینکه مرا دوست داشته باشد». جالب است! کسی که در کتاب برادرهای اهل سنّت اعتراف کرده که من چند هزار جعل کردم ولی قصدم خدمت به پیغمبر بود، حالا این جعل را برای تأیید آن چند هزار حدیث جعلی آورده، بعد این حضرات این را آوردند در کتاب، عجب! که حدیثهای جعلی را که معاویه بر علیه اهل بیت گفته، حتی بر علیه پیغمبر گفته، ابوسفیان دشمن پیغمبر است، پسرش معاویه دشمن پیغمبر است، به نصّ آن چند چیزی که چند روز قبل برای شما گفتم، که پیغمبر گفت: هر کس دید معاویه بالای منبر است او را بکشید.
یک جای دیگر گفت: چقدر پرخوری میکند خدا شکمش را سیر نکند. یک جای دیگر روی مرکب پشت باباش نشسته بود پیغمبر گفت خدا راکب این مرکب را لعنت کند. یک جای دیگر در آن روایت که میمونها بالای منبر رفتند، پیغمبر گفت: اینها بنی امیه هستند. ببین بده بستان است! این، این حدیث را جعل کرد که ببین من پیش پیغمبر چقدر موثق هستم؛ «هیچ مؤمنی آفریده نشده که نامم را بشنود یا مرا ببیند، مگر اینکه مرا دوست بدارد»، این را آورد که آن احادیث جعلی که معاویه فرمان داد بسازید را تطهیر کند و جا بیندازد، ولی «وَ قَلِیلٌ مِنْ عِبٰادِیَ الشَّکُورُ ﴿۱۳ سبأ﴾» یک عده کمی هستند که عقل دارند.
گاهی بعضیها یک حرفهایی میزنند که آدم از کنارش رد میشود. یک جایی نمیدانم یک دانشمندی نوشته بود، گفته بود من اگر به قیامت رفتم (به قول دین)، گفتند به بهشت برو نمیروم، بلکه به جهنم میروم، گفت برای اینکه در جهنم دانشمندان هستند، بزرگان خِرد هستند، عقلای هر قوم هستند. بهشت چه؟ خود دین دارد میگوید دیگر، بهشتیها خل و چلها هستند. حتی حاضر است به جهنم برود ولی با عقلا همنشینی کند.
«عَنْ اَبِی هُرَيْرَةَ، قَالَ: كُنْتُ اَدْعُو اُمِّي اِلَى الْاِسْلَامِ وَ هِيَ مُشْرِكَةٌ، فَدَعَوْتُهَا يَوْماً فَاَسْمَعَتْنِي فِي رَسُولِ اللهِ مَا اَكْرَهُ، فَأَتَيْتُ رَسُولَ اللهِ وَ اَنَا اَبْكِي، قُلْتُ يَا رَسُولَ اللهِ اِنِّي كُنْتُ اَدْعُو اُمِّي اِلَى الْاِسْلَامِ … الی آخر».