برای نمایش متن کامل فایل روی عنوان کلیک کنید.
7223 1404/12/10
۱- مگر نگفتید که همه در بهشت به صورت جوان هستند؟
۲- برای پیامبرش چنین نشد.
۳- گامی در جهت شناخت خدای زمین.
۴- مُثلهٔ خدایی خوب، انسانی بد!
۵- آن روز، ستون آهنی بوده تا زمینهٔ فکری باشد؟
۶- از کجا پولدار شد؟
درس اول:
مگر نگفتید که همه در بهشت به صورت جوان هستند؟
– «عَنْ البَرَاءَ رَضِيَ اللهُ عَنْهُ، قَالَ: لَمَّا تُوُفِّيَ اِبْرَاهِيمُ عَلَيْهِ السَّلَامُ، قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ: اِنَّ لَهُ مُرْضِعاً فِي الجَنَّةِ».
کتاب صحیح بخاری [۱۳۸۲] است.
براء (کنار اسمش رَضِيَ اللهُ) گفت: وقتی که ابراهیم، طفل خردسال رسول خدا در هجده ماهگی وفات یافت، آن حضرت فرمود او در بهشت شیر دهندهای دارد که به وی شیر میدهد. قبلاً گفته بود که سکنهٔ بهشت جوان هستند، این بچه در هجده ماهگی از دنیا رفت تا بقیهٔ شیرش را در بهشت بخورد. گفت که «اَلْحَسَنُ وَ اَلْحُسَيْنُ سَيِّدَا شَبَابِ اَهْلِ اَلْجَنَّةِ» حسن و حسین سرور و بزرگ و آقای جوانان بهشت هستند، اسم کودک و نوزاد در آن نبود، پس در این بهشتی که دین ترسیم کرده برای پیر و نوزاد جایی نیست! برای پیر گفته بود که «سَيِّدَا شِیوخ اَهْلِ اَلْجَنَّةِ» ابوبکر صدیق و عمرالفاروق، در این هم که بچه!
سیستم بهشت را که تو ترسیم میکنی اصلاً به معادلات دنیا نمیخورد، در بعضی چیزها میخورد مثلاً خانهها از طلا است، میدانید که در دنیا طلا برای مردم گرانبها است، نقره است، زبرجد است، عقیق است، فیروزه است، این سنگهای گران قیمت، خانه بزرگان از اینها است، بهشت یک رودخانه دارد مثل فرات و نیل که مشترک شد بین غیبت و بهشت، آنجا همه چیز آزاد است، لواط کنی، لواط بدهی، زن چندتا بگیری، زن چند تا مرد بگیرد، مشروب است.
یک چیزهایی هست که منحصر به فرد است، وقتی که میخوانی، تعجب میکنی، مثل همان درخت که گفت اسبسوار صد سال دورش بچرخد هنوز تمام نشده. چه آنهایی که مشترک با غیبت است و چه اینهایی که من درآوردی است نشان میدهد که سیستم دیگر نیست که بچه بیاوری، بچه را شیر بدهی، بزرگ کنی. من ندیدم که در بهشت توالد و تناسل باشد، اگر هم هست باید سندش را برای من نشان بدهد.
میخواهد مقام این بچه را بالا ببرد میگوید «لَهُ مُرْضِعاً فِي الجَنَّةِ» یک مادر رضائی دارد در بهشت. «عَنْ البَرَاءَ قَالَ: لَمَّاتُوُفِّيَ اِبْرَاهِيمُ قَالَ رَسُولُ اللهِ اِنَّ لَهُ مُرْضِعاً فِي الجَنَّةِ». اطرافش را نگاه میکند که ببیند تو چه میبینی مخیله تو را با همان میسازد، بهشت میسازد جهنم میسازد. مثل آن یارو که درسش گذشت، گفت: من در بهشت حوصلهام سر میرود، شغلم کشاورزی بوده، آیا میتوانم آنجا کشاورزی کنم؟ گفت بله میتوانی، اینجا کشاورزی آنجا هم کشاورزی.
——————————————
درس دوم:
برای پیامبرش چنین نشد.
– «عَنْ جَابِر رَضِيَ اللهُ عَنْهُ، قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللهِ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ: اهْتَزَّ عَرْشُ الرَّحْمَنِ لِمَوْتِ سَعْدِ ابْنِ مُعَاذٍ».
کتاب صحیح بخاری [۳۸۰۳] ، کتاب صحیح مسلم [۲۴۶۶].
♦جابر ابن عبدالله انصاری موثق شیعه و سنی، گفت: رسول خدا فرمود عرش خدا به خاطر مرگ سعد ابن معاذ به لرزه درآمد. ببین پیغمبر، رسول کدام خداست؟ این خدایی اینطوری برایش در ذهن مردم مقامش را ترسیم میکند، میگوید: «لَهُ مَا فِي السَّمَاوَاتِ وَ مَا فِي الْاَرْضِ ﴿۶ طه﴾» برای او آسمان و زمین است. آسمان چیست؟ هفت طبقه، بین هر طبقه هم پانصد سال نوری راه، این عظمت خدا را میرساند، اووه، رهبریت هستی! بعد یک نفر پیدا نشد به پیغمبر بگوید خدایی با این عظمت این کرهٔ زمین اصلاً برایش ارزش دارد؟ که برای اهالی زمین دین، کتاب و مخبر بفرستد؟ مغز نخودی!
«اسْتَوی عَلَی الْعَرْشِ (۵۴ اعراف )» وقتی که هفت روز هفته را (که برای شما سندش خواندم) کار کرد، هر روز برای یک چیز مهمی اختصاص یافت، یک روز هم برای بدی اختصاص یافت. بدی اینقدر مهم است، بدی یعنی غیبت، یعنی دنیا، بدی یعنی «الدُّنْيَا مَلْعُونَةٌ»، یعنی «وَ مَلْعُونٌ مَا فِیهَا»،یعنی «اَلدُّنيا مَعكوسَةٌ»، همه اینها در دایره بدی است، یعنی «وَ مَا الْحَياةُ الدُّنْيا اِلَّا لَعِبٌ وَ لَهْوٌ (۳۲ انعام)» تو را آفریدم خواستم مچلت کنم، خواستم قدرت خودم را نشان بدهم، آن خدای با عظمتی که معرفی کرده، میآید خودش را اینقدر پایین میآورد در این حد! «اِنَّ النَّفْس لَأَمَّارَةٌ بِالسُّوء (۵۳ یوسف)» اینها بدی است. نفْس، حاکم است به وسیلهٔ بدی. «وَ هَدَيْنَاهُ النَّجْدَيْنِ ﴿۱۰ بلد﴾» دو تا راه داری خوب و بد، الان راه خوب است؟ نگاه به زمانت کن! «يا اَيُّهَا النَّاسُ اَنْتُمُ الْفُقَراءُ (۱۵ فاطر)» فقر بد است. «وَ اَنْكِحُوا الْاَيَامَىٰ مِنْكُمْوَالصَّالِحِينَ مِنْ عِبَادِكُمْ وَ اِمَائِكُمْ اِنْ يَكُونُوا فُقَرَاءَ يُغْنِهِمُ الله مِنْ فَضْلِهِ (۳۲ نور)» وعدهٔ دروغ بد است، در این آیه میگوید زن بگیر، شوهر کن من هستم، جهاز میدهم، خرج عروسی میدهم، اگر خانه برای تو نخرم اجاره خانهات را میدهم، اگر کار نداری از آسمان برای تو غذا میفرستم.
خدا گر ز حکمت ببندد دری
ز رحمت گشاید در دیگری
این هم شاعر دین مآب که ترویج خدای زمین را میکند. خدا در را بر روی ملت ایران بسته؛ درِ درمان، درِ ثروت، درِ امنیت. خب حالا چه دری را برای آنها باز کرده؟ بله بفرمایید!
خدا گر ز حکمت ببندد دری
ز رحمت گشاید در دیگری
آن در را بسته، درِ موشک را باز کرده. چه خدای خوبی است، به به به! خوب است حالا زمان مرگ این خدا فرا رسیده، باقیماندهٔ ملت هم این کلاه دین را دارند از سرشان پرت میکنند بیرون، بله دیگر! مگر نگفت روزی تو از بالا باید بیاید؟ موشک هم از بالا میآید پایین، «وَ فِی السَّمَاءِ رِزْقُکُمْ (۲۲ذاریات)». روزی من و تو، ایرانی بدبخت و کشور فلک زده، روزیش چیست؟ موشک است، تخریب است، ترس است، کشتار است، قطعه قطعه شدن است. این فعالیت خداست! حالا این خدای به این عظمت یک نفر از اصحاب پیغمبر مرده تخت خدا دارد تکان میخورد، زلزله افتاده ریشترش هشت است، وقتی که عرش به لرزه بیفتد خیلی ریشترش باید بالا باشد، هشت چیست! صد، هزار. عرش خدا به خاطر مرگ سعد ابن معاذ به لرزه درآمد. خلفا دیدند این راه خیلی خوب است، پشت پرده که ندارد، همین است که میبینی! گفتند پیغمبر سیاستمدار است حکومت را میگیرد، وقتی که خرمان از پل گذشت بعد به او سم میدهیم میمیرد، بعد خودمان حکومت را میگیریم. یادت هست در یکی از نسخهها خواندم که ابوسفیان به پیغمبر گفت تو چند سال دیگر عمر میکنی؟ این یعنی چه؟ به ابوسفیانی که تا وقتی که فشنگ در تفنگش بود با اسلام جنگید چه ربطی دارد که پیغمبر چقدر عمر میکند؟ ابوسفیان پشت صحنه حکام و خلفا است، به ظاهر با خلیفه سوم کاتب وحی عثمان ابن عفان فامیل است، به باطن با بقیه هم سر کار دارد. ببین، بیا همه پازلها را مثل دانه تسبیح جمع کن، ببین نتیجهاش چیست! آیا عمرالفاروق خلیفه دوم رسول الله در آن سند به پیغمبر نگفت من یک چند تا ورق از تورات گیرم آمده خیلی خوشم آمد، پیغمبر اعصابش خراب شد و گفت مگر قرآن نداری؟ چرا از تورات تعریفمیکند؟ آنجا حقیقت را رو میکند، بعد اینجا وقتی که پیغمبر میخواهد وصیت بنویسد میگوید «حَسْبُنا کتابُ الله» قرآن برای ما بس است. چرا آن روز نگفتی قرآن برای ما بس است؟ چالشها را میبینی؟ یاد بگیر! متأسفانه شاگردهای ما آنقدر در انتظار بی رمق شدند که فوتشان کنی میافتند، یک تلنگر من میزنم طرف افتاد، یک تلنگر الکی! چرا میزنم؟ چون هر چه جلوتر میرویم باید جمعیت منتظرین فشردهتر باشد، آن کسی که یک سر سوزن به معلم شک دارد باید بیفتد، سر سوزن! آن کسی را میخواهیم که به او گفتیم الان روز است میگوید بله، میگویم به این دلیل شب است، میگوید تو درست میگویی! چرا تو درست میگویی؟ بعد تو سند داری، تو مدرک داری. بعد نگو که ما با طرفداران پیغمبر چه فرقی میکنیم؟ آن هم میگفت گاو حرف میزند، همه گفتند درست میگویی! همه به او نگفتند درست میگویی، عقلا ماندند. چه چیزی عقل را اشباع میکند؟ علم. علم منتظر چیست؟ کنکاش در علم دین گذشته. به شما نمیچسبد که بگویید، چون مرید هستید، یعنی هر چه معلم اراده کرد همان را میگویید، نه. چرا؟ چون خود معلم مرید اسناد و مدارک است، من هر چه اینها میگویند، میگویم بله. ببین چقدر روابط من و تو واضح و شفاف است! با این شفافیت باز هم بعضی از نزدیکان را هول بدهی میافتد، در دلش میگوید آقا دروغ میگوید! آن وقت این میخواهد به امر معلم در آتش برود؟ بله؟ همان طور که یابن الحسن میآید شیعیان را میکشد، همانطور هم فتنهٔ پایانه غیبت منتظرین را از راه به در میکند، یک طوری میزند که اصلاً نفهمد که از کجا خورده، اصلاً خودش تعجب کند.
عرش خدا لرزید که یک شهروند مدینه مرده، آن وقت ابی عبدالله ریز ریز شد عرش خدا نلرزید. البته اسناد شیعه میگویند که آسمان خون گریست، تمام سنگها را که به دست میگرفتی از آن خون میچکید، اینها را شیعه میگوید. سنّی چه؟ آقای سنّی، نوهٔ پیغمبر را به قتل صبر کشتند، خود امام حسین گفت من را به قتل صبر میکشند. قتل صبر یعنی چه؟ یعنی سیصد و خردهای نوک نیزه در بدنش رفته و نمرده، کلی شکنجهاش دادند، در گودال قتلگاه نفسهای آخرش را میکشیده، میگوید هر نفسی که میکشید از بدن خون بیرون میریخت، بعد یک نفر را خدای زمین مأمور کرد آمد ریش امام حسین را بالا گرفت که گلو مشخص بشود تا چاقو را بگذارد. برادر اهل سنّتشما که در حدیثسازی استاد هستید، این را به من جواب بده، این حسین نوهٔ پیغمبر هست یا نه؟ «حُسَيْنٌّ مِنِّي وَ اَنَا مِنْ حُسَيْنِ» گفت یا نه؟ در نماز که ستون دین است، نماز جماعت، نماز یومیه، نماز واجب، این حسین روی گردن پیغمبر، پیغمبر نماز میخواند، این روی گردنش است، پیغمبر به رکوع میرود مواظب است که حسین نیفتد، کج میشود یواش به سجده میرود، اینها را نوشتهاند، دیگر سند است که به سجده میرود یواش میگذارد بغلش که نیفتد. ستون نماز یعنی ستون دین، یعنی نماز بالاتر است یا نوه؟ آن وقت این حسین را اینطوری کشتند عرش نلرزید! ای زنده باد معاویة ابن ابی سفیان با این کارخانه حدیث سازی خود.
«عَنْ جَابِر قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللهِ اهْتَزَّ عَرْشُ الرَّحْمَنِ لِمَوْتِ سَعْدِ ابْنِ مُعَاذٍ».
—————
درس سوم:
گامی در جهت شناخت خدای زمین.
– «عَنْ اَنَسِ ابْنِ مَالِكٍ رَضِی اللهُ عَنْهُ، اَنَّ رَسُولَ اللهِ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ، قَالَ لِاُبَيٍّ رَضِی اللهُ عَنْهُ: اِنَّ اللهَ عَزَّ وَجَلَّ أَمَرَنِي اَنْ اَقْرَأَ عَلَيْكَ، قَالَ: آللهُ سَمَّانِي لَكَ؟ قَالَ: اللهُ سَمَّاكَ لِي».
کتاب صحیح مسلم [۷۹۹].
انس ابن مالک حمّال حدیث، احادیث را بار کرده راه میرود، در کوچه و خیابان مثل نقل و نبات که روز عید هست در خیابان میدهند، دست مردم یکی یک دانه حدیث میدهد. مردم هم میگویند این نوکر پیغمبر است دروغ نمیگوید. این هم زن پیغمبر است دروغ نمیگوید ولو آبروی پیغمبر را میبرد، ولو میگوید پیغمبر زنباز است! اصلاً اهل سنّت پیغمبر را قبول دارند؟ عوامش را نمیگویم، عوامشان جان میدهند؛ داعش، طالبان، این افراطیون، تروریستها جان میدهند ولی علمای آنها قبول دارند؟ این عالم سنی قبول دارد که عایشه امالمومنین گفت این زن خوشگل وارد خانه شد تا پناه بگیرد مالیات بدهد و آزاد بشود، تا او را دیدم ترسیدم و گفتم ای وای الان محمد یکی به حرامسرا اضافه میکند؟ بعد هم آمد جلو همان خاکی که میترسیدم به سرم کردم. این را چه کسی گفته است؟ آیا این آبروی پیغمبر را نمیبرد؟ نه؟ میگوید اینکه من با پیغمبر درگیر میشوم و پیغمبر تند تند آیه درمیآورد یعنی آیات در جیب پیغمبر است، یعنی آیات وسیله خر کردن مردم است، آیا این را مادر شما نمیگوید؟ نه؟ این که شما میگوییدفرشته وحی زیر لحاف عایشه خانم پیامهای خدا را میآورد، این زشت نیست؟ این را که شیعه نمیگوید، شما گفتید! آیا این بد نیست؟ پیام این خدایی که هفت طبقه آسمان را خلق کرده و هر کدام هم پانصد سال راه نوری فاصله، بعد پیک وحی او میآید زیر لحاف بین عایشه و پیغمبر وحی نازل میکند. آن وقت آنجا هم که در درس دیروز داشتیم گفت قرآن را از این چهار نفر بگیرید (7222). معاویه یا با عایشه خصومت دارد یا اینکه حالیش نیست چه میگوید، فقط میخواهد یک طوری سر و ته آن را هم بیاورد تا علی را بکوباند. یادش رفته که آیات زیر لحاف مادر جان نازل شده، بعد پیغمبر این چهار نفر را معرفی میکند و میگوید قرآن را از اینها یاد بگیرید؟ میبینید چقدر قشنگ است! گیج و گم نیستند بلکه اصل دین همین است. یک جا در قرآن میگوید هر چه گناه کردی تو را میبخشم، اصلاً در آن آیه نمیگوید توبه کن، «يَا عِبَادِيَ الَّذِينَ اَسْرَفُوا عَلَى اَنْفُسِهِمْ لَا تَقْنَطُوا مِنْ رَحْمَةِ الله اِنَّ اللهَ يَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَمِيعاً (۵۳ زمر)». توبه کجایش است؟ این مچ دین را باز کن. بعد آیات عذاب میآورد، آن چیست، این چیست!
انس ابن مالک میگوید: رسول خدا به اُبی (کنار اسمش رَضِيَ اللهُ) گفت خدای عز و جل به من امر فرموده قرآن را برای تو بخوانم. اُبی عرض کرد آیا خداوند مرا برای شما نام برد؟ اول سیاستمدار جهان از اولین تا آخرین بشر پیغمبر است، خوب بلد است سوار شود! یا اینکه نمیداند اینها وارد تاریخ میخواهد بشود، میگوید یک چیزی گفتم اینجا دفن میشود، وارد تاریخ که میشود میرود در حوزهٔ تحقیقات، همه مردم الاغ که نیستند! در محضرش هم یک عده الاغ نبودند عاقل بودند، که میگوید گرگ حرف زد، میگوید: عه,، گرگ حرف میزند؟ نبی خدا فرمود: «خداوند تو را برای من نام برد». آقای اهل سنّت با همه احترامی که برای تو قائل هستم، تو مغز داری؟ در سرت چه داری؟ عقل داری؟ خدای با این عظمت که میگوید جبرائیلش پایش در طبقه آخر زمین است و سرش در طبقه آخر آسمان است، یک چنین خلقی دارد! چندتا از عظمت این خدا گفتم، یادتان هست؟ خروسی هست که عرش بر آن قرار دارد. یک ماهی هست که عرش بر آن قرار دارد. همه اینها را سند داریم. کرهٔ زمین نسبت به مجموعهٔ هستی هیچ است، نه اینکه دیده نمیشود بلکه هیچ است، هیچ! آن وقت این خدایی که اینطوری توصیف میکنی، ای جدّبزرگوار، پدر عزیز، معلم دوم، آخر خودت فکر نمیکنی که یک رعیت را اسم میبرد میگوید قرآن به او یاد بده؟ بعد یارو خودش هم تعجب میکند. درست مانند تعجب کردن ابوذر، یادت هست؟ یا تعجب کردن عمرالفاروق، که عمرالفاروق به ابوهریره رسید، ابوهریره داشت کوچهها را میگشت و کفش پیغمبر دستش بود، میگفت صاحب این کفش گفت هر کس بگوید «لا اله الا الله» به بهشت میرود، عمرالفاروق یقه او را گرفت و گفت مردک چه میگویی؟ اصول هست، فروع هست، مناسک و شرایع هست، چرا این حرف را میزنی؟ چرا مردم را فریب میدهی؟ ببین عمر فریبکاری دین را فهمید! یقه ابوهریره را گرفت پیش پیغمبر آورد و گفت این چه میگوید؟ پیغمبر گفت: درست میگوید. بله!
ابوذر چه گفت؟ پیغمبر گفت: یک «لا اله الا الله» بگو، به بهشت میروی، ابوذر گفت «وَ اِنْ زَنَی وَ اِنْ سَرَقَ» اگرچه زنا و دزدی کند؟ پیغمبر گفت: بله «وَ اِنْ زَنَی وَ اِنْ سَرَقَ»! حق دارد، ابوذر یا ابوهریره یا عمرالفاروق حق دارند که تعجب کنند، برای اینکه نه به آن شوری شور نه به این بی نمکی، نه اینکه زنا کار را لخت کنی یک گودال بکنی، او را تا کمر در گودال بگذاری، خاک دورش را سفت کنی، از پشت سر سنگ بزنی، ده بیست نفر سی نفر هر چه، مخش را بترکانی، نخاعش را نابود کنی. که چه؟ که پیش یک زنی رفته. چه کسی به او اراده داده؟ چه کسی به او شهوت داده؟ چه کسی به او جرأت داده؟ چه کسی به او میل داده؟ مگر تو نگفتی زنا تقسیم شده است؟ مگر سند نخواندیم؟ لا محاله چیست؟ میگوید نمیتوانی از دستش دربروی چون من شهوت را در وجود مردم گذاشتم، شیطان را هم گذاشتم تا فریبش بدهد. خب دو دوتا چند تا؟ پیغمبر گیج شده، به حالت آبرومندانه و محترمانه بخواهیم این کارهای معارض را تحلیل کنیم، باید بگوییم پیامبر مردی مصلح، مردم دوست و حامی بشریت بود اما از چند جا به او ورودی میآمد تحت عنوان الهام:
-«جبرائیل» که همان دحیة خلیفه کلبی است.
-«جن» که گفت راهنمای من است.
-«شیطان» که پیغمبر گفت مهارش کردم پیش خودم بایستد.
-«عقول اطرافیان» که هرچه به او میگفتند، میگفت درست است.
-«عمرالفاروق» چون خودش روی زن متعصب بود گفت به زنهایت چرا نمیگویی که خودشان را بپوشانند؟ پیغمبر گفت آهان راست میگویی، همین الان یک آیه آمد.
– علی میگوید که حمزه مشروب میخورد حالیش نیست آمده شتر من که پارک بوده پشت در، کشته، چرا اینطوری است؟ پیغمبر میگوید آهان آیه آمد.
– سلمان میگوید خندق بکنیم، پیغمبر میگوید آهان جبراییل تأیید کرد.
خب جبرائیل قبل از سلمان نمیتوانست این حرف را بزند، که به نام سلمان تمام بشود؟
– در جنگ تبوک، آخرین جنگ پیامبر در زمان حیاتش، به کرانههای اروپا میرفتند؛ ترکیه، سوریه، لبنان، اردن، فلسطین، ابهت ارتش غرب او را ترساند. جبرائیل مرده، به عمرالفاروق میگوید چه کار کنیم برویم جلو یا نرویم؟ آیا این مرد بزرگوار و نیکوکار و با عظمت به نام محمد ابن عبدالله با عالم بالا ارتباط ندارد؟ چرا از عمر میپرسد؟ بعد عمر میگوید که تو پیغمبر هستی، از من میپرسی؟ به به، زنده باد تاریخ! ببین ماه زیر ابر نمیماند تا تکان میخورد وارد تاریخ میشود، همانطور که تاریخ مینویسد شما قبل از ملت ایران از خواب بیدار شدید، شما با سند و مدرک بیدار شدید، عقلای زمین شما هستید، بقیه مردم با سیلی فقر از خواب بیدار شدند.
«عَنْ اَنَسِ ابْنِ مَالِكٍ اَنَّ رَسُولَ اللهِ قَالَ لِاُبَيٍّ اِنَّ اللهَ أَمَرَنِي اَنْ اَقْرَأَ عَلَيْكَ قَالَ: اَللهُ سَمَّانِي لَكَ؟» خدا اسم من را آورده؟ «قَالَ: اللهُ سَمَّاكَ لِي». الله کیست؟ تخیل است. همهٔ ادیان اینطور هستند! آن کسی که از اسلام میرود مسیحی میشود، یهودی میشود، زرتشتی میشود، خیلی خر است، خدای همه یکی است، یکصد و بیست و چهار هزار پیغمبر آمدند از یک خدای موهوم برای مردم حرف زدند، که چه؟ سفرهٔ مردم را شریک بشوند، زنان مردم را شریک بشوند. قوی که میشود مردم را میکُشد، جنگ راه میاندازد، کشورها را میگیرد، یک عده را با عنوان مهاجم میکُشد میگوید ما داریم دفاع کنیم، بقیه را چرا حمله میکنی؟ روایت امام صادق خیلی قشنگ است، که سائل به او گفت مشرکین دشمن مسلمین بودند برای چه به ایران حمله کردید؟ امام صادق گفت: آخر ایران پولدار است، زنانش قشنگ است، حیف است، اینها باید به دست مسلمین بیاید. مسلمین چه کسانی هستند؟ خونخوار و جنایتکار. آن روز یک سند برای شما خواندم که گفت عربها وارد ایران شدند هفتاد هزار ایرانی را کشتند. این جمعیت نسبت به جمعیت آن موقع خیلی زیاد است! آن موقع شاید کل ایران مثلاً ده میلیون جمعیت داشته، پنج میلیون داشته. یکی از شاهان ایران که کشورگشا بود ابرقدرت بود، رفته بود تا چین را گرفته بود، پادشاه آنجابدون جنگ تسلیم شد چون میدانست اینها حالیشان نیست، ناهار در کاخ سفره انداختند، سرداران همه بودند و شاه ایران هم بود، نگاه کردند دیدند که این سفره از قبل چیده شده، دیدند خوراکی نیست، طلا، نقره و سنگهای قیمتی است، شاه ایران گفت مسخرهام کردی، این چیست؟ گفت: قربان شما مگر غذا میخوری؟ گفت پس چی چی میخورم دیوانه، اهانت میکنی؟ سرت را الان میزنم. گفت: یعنی در خانه شما غذا نبود که این همه راه آمدی؟ خیلی حرف است، این همه آدم کشتی، تو هم که مثل ما داری غذا میخوری؟!
——————–
درس چهارم:
مُثلهٔ خدایی خوب، انسانی بد!
– «عَنْ جَابِرَ ابْنَ عَبْدِ اللهِ رَضِيَ اللهُ عَنْهُ قَالَ: لَمَّا كَانَ يَوْمُ اُحُدٍ جِيءَ بِاَبِي مُسَجًّى، وَ قَدْ مُثِلَ بِهِ قَالَ: فَاَرَدْتُ اَنْ اَرْفَعَ الثَّوْبَ….».
کتاب صحیح بخاری [۱۲۴۴]، کتاب صحیح مسلم [۲۴۷۱].
جابر ابن عبدالله انصاری محدث موثق شیعه و سنّی گفت: وقتی که روز جنگ اُحد بود پدرم که به شهادت رسیده بود در حالی که پردهای روی او بود و مثله شده بود (یعنی تکه تکه شده بود) آوردند، من خواستم پارچه را کنار بزنم نگذاشتند (اینقدر که فجیع بود)، سپس دوباره خواستم بردارم نگذاشتند. آنگاه پیامبر جنازهاش را برداشت که صدای زنی را گریه کنان شنید، گفت این کیست؟ گفتند او دختر عمرو خواهر عبدالله و عمه جابر است (یا خواهر عمرو و عمه عبدالله است) رسول خدا فرمود: چرا گریه میکنی؟ از وقتی که جنازهٔ او از محل شهادتش برای دفن برداشته شد پیوسته فرشتگان وی را زیر بال و پر خود گرفته بودند. برای چه این چنین تعریف و تجلیلی دارد؟ برای چه؟ برای اینکه مُثله شده بود. مثله، دستهایش قطع میشود، پاهایش قطع میشود، گوشش قطع میشود، آلت تناسلیش قطع میشود، هر چه بیرون از بدن است قطع میشود. بعد خود پیغمبر مُثله نمیکند؟ در قبال مرگ چوپانش که به قتل رسیده بود ده بیست سی نفر را نکشت؟ قبلش شکنجه نکرد؟ دست و پایشان را قطع نکرد؟ زیر آفتاب نگذاشت؟ از زور درد و تشنگی زبانشان را به زمین نمیمالیدند؟ از کنار آن اسیر رد نمیشد که او را به درخت بسته بودند، گفت محمد چرا من را به اینجا بستی؟ گفت به تلافی فلانی، او را گیر نیاوردیم تو را بستیم. بعد قرآن میگوید: «وَ لَا تَزِرُ وَازِرَةٌ وِزْرَ اُخْرَىٰ (۱۸ فاطر)»، به تعبیر شما موسی به دینش عیسی به دینش، من را در قبر خودممیگذارند تو را هم در قبر خودت، هیچ کس را به جای کسی دیگر مجازات نمیکنند. پیغمبر دوباره از آنجا رد شد، آن شخص گفت محمد محمد تشنه هستم؟ گفت این مشکل خودت هست. آیا تشنه نگه داشتن اسیر، شکنجه نیست؟
زن در اثر شهوتی که تو دادی «فَاَلْهَمَها فُجُورَها (۸ شمس)»، فجور را گذاشته مقدم بر «تَقْوَاهَا»! ببین، میدانی برای چه؟ برای اینکه خلقت غیبت مجموعه بدیها است، یا نیاز مالی به او دادی، یکی از این دوتاست، رفته کارش را کرده لو رفته، میگوید او را در اتاق بگذار و درب را رویش قفل کن، فقط آب و دان به او بده. آیا این شکنجه نیست؟ تو به زندان انفرادی نرفتی؟ شکنجه است! چه بگوییم! اینقدر سند هست که من گیج میشوم که کدام یکی از آنها را بگویم، همه آنها را هم میدانید، به شرط اینکه پای درس هستی حواست جمع باشد، تخلیه کامل، حب و بغض در دلت نباشد اگرنه عمرت را تلف کردی، آخرش هم میشود مانند عبدالله ابن عباس، فدایی علی بود، حاکم بصره بود که نصف شب به زن و بچهاش گفت بلند شوید دنبال این علی رفتن فایده ندارد، علی یعنی جبهه جنگ، علی یعنی کشتار، علی یعنی شمشیر! ببین در بیت المال چقدر هست؟ یک میلیون. آن موقع یک میلیون خیلی پول بود. گفت جمع کنید برویم، نصف شب استاندار شهر یواشکی شهر را ترک کرد و رفت. مواظب باش! مانند ابن ملجم نشوی! یادت هست، ابن ملجم شاگرد علی بود و علی به او قرآن درس میداد، نوکری علی را هم میکرد، پیغمبر نگاه کرد دید ابن ملجم کنارش است، گفت علی این کیست؟ علی گفت: ابن ملجم است. پیغمبر گفت: میدانم. چه کاره است؟ علی گفت: هم شاگردم است و هم کارهایم را میکند. پیغمبر گفت میدانی این قاتل توست؟ مواظب باش! ابن ملجم شمشیر کشید و گفت یا علی من را بکُش، من را از این ننگ خارج کن، علی گفت من قصاص قبل از جنایت نمیکنم. حالا اهالی خیبر که صبح بلند شدند و با بیل و کلنگ و گونی دارند به مزرعه میروند که روی مزرعه کار کنند، آیا جنایت کرده بودند؟
«عَنْ جَابِرَ ابْنَ عَبْدِ اللهِ قَالَ: لَمَّا كَانَ يَوْمُ اُحُدٍ جِيءَ بِاَبِي مُسَجًّى، وَ قَدْ مُثِلَ» مثله شده بود «بِهِ قَالَ: فَاَرَدْتُ اَنْ اَرْفَعَ الثَّوْبَ… الی آخر».
از شما نمیگذرم اگر عمر من را تلف کرده باشید، درست است که جبر است ولی تو وجدان داری. در این راه همه خطراتش را پذیرفتهام اگر چه جبر است! کاری میکنم که هیچ کسی تاحالا نکرده، اگر چه جبر است! ولی توی شاگرد و وسط راه، کوهپیمایی و صخرهنوردی داری میروی آن بالا من را ول کنی و از آن بالا به پایین بیفتی. عمر خودت را که هدر میدهی، اگرچه جبر است! عمر من را هدر میدهی. من بیست سال است نه تنها از کسوت آباء و اجدادی خارج شدم که عبا و عمامه بوده و تمام پدران و اجداد من محافظین اسلام بودند، مدافعین اسلام بودند، مبلغین اسلام بودند، مراجع تقلید بودند، ائمه بودند، بیست سال قبل روزهای اول زندان به برکت الطاف خدای واقعی از دین آباء و اجدادی خارج شدم، تا الان سختترین و بدترین روزگار را گذراندهام، مخصوصاً در این دههٔ آخرش که دیگر کاملاً لباس مقابلهٔ با دین را پوشیدم. جفا است به من که بیعتت الکی باشد، من که به تو گفتم با من که بیعت میکنی باید از این کوه سخت بالا بیایی! میآیی؟ گفتی بله. آیا نگفتم کار خطرناکی است؟ آیا نگفتم روی نیزه نشستهام؟ نگفتم طناب دار کنار من است؟ پس تو اینها را میدانستی و آمدی، بعد سر یک آزمون کوچک میافتی. این آزمون شاید هم کوچک نباشد، بیشتر سر فقر است، خیلیها گفتند، میگویند الله که الکی بوده پس چرا خدای واقعی که تو میگویی، کمک نمیکند؟ این یعنی ول کردن ریسمان که از آن بالای کوه به پایین میافتی! ذو رحم من که خانه من را غصب کرده همین را گفت. شاگردی که با من در زندان بود، همین را گفت. همیشه هم گفتهام که دنبال جمعیت نیستم و هر کس از من جدا میشود به او سفر بخیر میگویم، چون چیزی گیر من نمیآید. مخاطبین من، معاصرین من، یاران من، انصار من، اعوان و حواریون من از طبقه فقیر هستند یا در مرز فقر هستند، پس من جیب ندوختم. طرفدار من سرمایهدار نیست که زنگ بزنم الو یک خانه در شمیران میخواهم هزار متر. متری چند؟ یکی از معاملاتیها اینجا بود عریضه داده بود میگفت بعضی جاها متری پانصد میلیون تومان است. متری! از همه امید بریدهام، وقتی که از خدای زمین ناامید میشوم از همه بریدهام. از انسان بریدهام. تو که دنبال من هستی خیال نکنی که من چشم دوختهام دنبال من بیایی، این راه، راه مریدی بازی نیست، این راه راه خون است، این راه راه کفر است. امام صادق چه گفت؟ معلم ما امام صادق گفت: «اِنَّا مُکَفَّر» ما تکفیر شدهایم. خط انتظار سابقه دارد، به بزرگان ما گفتند کافر هستید. این امام صادق که این را گفت، به امام حسین هم که گفت: «قَدْ خَرَجَ عَنْ دِیْن جَدِّه». به امام حسن هم که گفتند خارجی، به خاطر اینکه با معاویه صلح کردی. به علی هم گفتند خارجی به خاطر اینکه با معاویه صلح کردی. خوارج به او گفتند مگر تو قائل نیستی که غدیر خم مال توست؟ علی گفت بله! گفتند مگر تو قائل نیستی که خدا تو را در آن منصب گذاشته؟ گفت بله! گفتند پس چرا با معاویه صلح کردی؟ البته امیرالمومنین صلح نکرد ولی خب خلع شد دیگر، یعنی به حکمیت رضایت داد. حکمیت، یکی از شام و یکی از عراق تعیین کنند که معاویه یا علی یا هیچ کدام، شد معاویه! علی گفت: شما من را وادار کردید، شما نگذاشتید که من ادامه جنگ بدهم.شما گفتید جلوی قرآن داری شمشیر میکشی؟ آنجا من را تنها گذاشتید، آن وقت اینجا جلوی من دوباره شمشیر میکشید؟
اینقدر در مصادیق میروم که یادم میرود چه میگویم. سختترین امتحانات الان است، چون فقر که عامل بی دینی است که پیغمبر گفت، الان در اشدّ وجه است! الان عریضههایی که به من میدهند درآمد زیر بیست تومان. بیست میلیون یعنی چه؟ اقلّ اجارهخانه در مناطق فقیرنشین پانزده میلیون است، اقلش! یک خانه پنجاه متری و قراضه در جنوبیترین نقطه شهر! اینها به من میگویند پس از خدای تو چه خبر؟ منتظر هم هستند! چرا اینطوری میگویند؟ برای اینکه نیزهٔ فقر در گلویشان رفته و دارد از آن طرف درمیآید، حق دارند ولی من چه کنم که خدای واقعی دو زمان را ترسیم کرده و فرمان داده؛ یک غیبت و یک ظهور! باید غیبت ضد ظهور باشد، در ظهور همه خوبیها است و در غیبت همه بدیها است. هر کس به هر عنوان از من جدا میشود هم خوشحال هستم و هم ناراحت.
– ناراحت هستم از این که آب خنک در کویر را رها کرد رفت، برود صدا کند العطش!
– خوشحال هم هستم برای این که محدود باید بشود، اصلاً اهالی کشتی انتظار نباید زیاد باشند.
این را گفتم چون در این چند وقت بسیار دیده شد، نه الان، چندین ماه است که عریضههای اعتراضی میآید که ما از خدای الکی کنده شدیم و آمدیم به هوای این که این خدا ما را کمک کند.
——————-
درس پنجم:
آن روز، ستون آهنی بوده تا زمینهٔ فکری باشد؟
– «عَنْ قَيْسِ ابْنِ عُبَادٍ، قَالَ: كُنْتُ جَالِساً فِي مَسْجِدِ المَدِينَةِ، فَدَخَلَ رَجُلٌ عَلَى وَجْهِهِ اَثَرُ الخُشُوعِ، فَقَالُوا: هَذَا رَجُلٌ مِنْ اَهْلِ الجَنَّةِ، فَصَلَّى رَكْعَتَيْنِ ….. ».
کتاب صحیح بخاری [۳۸۱۳]، کتابصحیح مسلم [۲۴۸۴].
قیس ابن عباد گفت: در مسجد پیغمبر نشسته بودیم که مردی که آثار خشوع بر چهره داشت وارد شد، گفتند او مردی از بهشت است. حتماً از همینهایی که پیغمبر به او نوید داده بود. جالب است، قدم به قدم مدام یک چیزهایی یادم میافتد که به تو بگویم! پیامبر خاتم صلی الله علیه و آله و سلم میگوید: ابوبکر صدیق رضی الله عنه، عمرالفاروق رضی الله عنه، چون عشرهٔ مبشره که ده نفر به بهشت میروند، این دو نفر اول بودند. خب!؟ این را بگذار این کف سمت راست ترازو، سمت چپ چه میگذاری؟ پیغمبر گفت «فَاطِمَةَ بَضْعَةٌ مِنِّي» فاطمه پارهٔ تن من است، «مَنْ آذَاهَا فَقَدْ آذَانِي» هر کس او را اذیت کند من را اذیت کرده، «وَ مَنْ آذَانِي فَقَدْ آذَی اَللهَ» هر کس من را اذیت کند خدا را اذیت کرده. آیا این دو نفر بزرگان، بزرگواران، نور چشمیان، فاطمه را اذیت کردند یا نکردند؟ آقای اهل سنّت میتوانی ماستمالی کنی؟ مانند جریان جنگ علی شد با مادرجان، جنگ علی شد با معاویه خال المومنین، که در آن ماندهاید کدام را محکوم کنید. آیا پیغمبر رسماً جلوی مردم نگفت؟ آیا اینها اذیت نکردند؟ ببین خود فاطمه زهرا چه میگوید! ببین من چقدر به عایشه احترام میکنم، به مادر خودمان احترام نمیکنم. به این میگویم فاطمه زهرا، به او میگویم امالمومنین. برای چه؟
به خاطر اینکه من ریشه در تشیع دارم، سنیها نگویند که این هم بلندگویی شیعه شده، این هم پول میگیرد تا ما را بکوباند، نه من خدای تو را میخواهم بکوبانم، تو چه کسی هستی! ابوبکر و عمر به علی گفتند: فاطمه دارد میمیرد؟ گفت: بله. گفت: بیاییم از او احوالپرسی کنیم؟ گفت بیایید. این را مدام میگویم، ولی مدام باید تکرار بشود، به قول معروف ملکهٔ ذهن بشود. حالا یا فاطمه پشت پرده بود یا در بستر دراز شده بود، وقتی که اینها آمدند روی خودش را برگرداند، این را نوشتهاند، هر دو را نوشتهاند. گفت فاطمه خوبی؟ جواب نداد. بهتری؟ جواب نداد. حالت چطور است؟ جواب نداد. خوب میشوی؟ جواب نداد. ای بابا چرا جواب ما را نمیدهد؟ خب، حرف آخر رو بزنیم برویم. چیست؟ ای فاطمه ما را ببخش! فاطمه گفت: میبخشم به شرطی اینکه بالای منبر بروی و بگویی حق علی را خوردی، فدک من را خوردی. گفت بلند شویم برویم بابا، حضرت عمر به حضرت ابوبکر گفت بلند شویم برویم بابا، حالا یک زن هم از ما ناراحت باشد! ببیندقت کن، وقتی میگویم اینها پیغمبر را هم قبول ندارند! پیغمبر میگوید «مَنْ آذَاهَا فَقَدْ آذَانِي»، این میگوید یک زن هم حالا از ما ناراحت باشد. فاطمه نه، زینب دختر فلانی، ول کن برویم!
تحقیقات ما خیلی خطرناک است، یک پیچ و خمی دارند، وقتی میگویم گردنه، گردنهٔ حیران اردبیل را اصلاً فراموش کن!
اصلاً متن چیز دیگر است، من جاهای دیگر میروم، پریشان هستم، میدانی، الان لحظهٔ وداع با غیبت است، آنهایی که شاگرد زرنگ هستند میفهمند من چه میگویم! الان روز مرگ دین است، فنای مذهب است، روز بیداری ملت است. پریشان هستم عوض اینکه خوشحال باشم پریشان هستم، برای اینکه وارد یک مرحلهٔ خطرناک و سنگین و غیرقابل پیشبینی داریم میشویم، جابجایی عصر خیلی خطرناک است، شب میخواهد برای همیشه برود، روز میخواهد برای همیشه بیاید. شب و روز را نمیشناسیم. یادت هست یک حدیث داشتیم که یارو به پیغمبر گفت: من یک دستمال سیاه و یک دستمال سفید برای ماه رمضان دارم، هر وقت روز است آن سفید را دم دست میگذارم که یادم نرود روز است و هر وقت شب است آن سیاه را دم دست میگذارم. الان خیلی حساس شده، خیلی! در بین این چند هزار شاگردی که من دارم چند صد نفر میفهمند که من چه میگویم. در آخرین سرشماری که موکل سیر داشت گفت: چهار هزار نفر در ایران شاگرد تو هستند، بعد همین یک ماه پیش گفت چهارصد نفر ماندهاند. خیلی مواظب باش! من هم بر خودم میترسم که در این دم آخر از این کوه یک دفعه به زمین بیفتم، با اینکه من از طرف خدای واقعی مأموریت دارم! مدام در بحث به این طرف و آنطرف میرود.
چه شد؟ گفت: مردی از بهشت است، سوگند به خدا شایسته نیست کسی چیزی را بگوید، به آن علم و آگاهی ندارد، من به تو میگویم که چرا چنین است؟ چه کسی دارد میگوید؟ اسمی از پیغمبر نیست، مثل اینکه قیس دارد ادامه میدهد. آن مرد گفت: من در زمان رسول خدا خوابی دیدم. خوب گوش کن خریت یعنی چه! خر سواری یعنی چه! یکی باید دولا بشود و یکی هم باید سوارش بشود دیگر! دین سوارش شده و دولا مردم! میگوید: من در زمان رسول خدا خوابی دیدم (معلوم میشود که پیغمبر از دنیا رفته بود) که در باغچهای هستم، وسعت و سرسبزی آن را بحث نمود، در وسطش ستونی آهنین وجود داشت که پایینش در زمین و بالای آن در آسمان بود. آیا آن موقع ستون آهنی بوده؟ ستون خانهها الوار بود، چوب بود یا آهن بود؟کسی که یک چیزی در خواب میبیند باید زمینه داشته باشد در فکرش که من این را دیدم این ستون است، همین را در خواب دیدم که این بهشت است. ستون آهنی که نبوده این آقا چطوری فکر کرده که کاخ روی ستون آهنی بنا شده؟ این را در زمینهٔ حدیثسازی استفاده کنید.
اینها چهرهٔ واقعی ابوهریره، انس ابن مالک، عبدالله ابن عمر و مادرجان عایشه و این چند نفر را روشن میکند، یعنی یک چیزهایی میگویند که نمیتوانند آن را جمع کنند. برای شاعر یک چیزی میگویند که «قافیه به تنگ آمد، شاعر به جفنگ آمد»!
مدام تعریف کرده که بالا رفتم قسمت فوقانی رسیدم حلقه طلا بود، به من گفته شد آن را محکم بگیر، آنگاه در حالی که آن حلقه در دستم بود بیدار شدم، سپس رفتم برای رسول خدا تعریف کردم، آن حضرت فرمود آن باغ، اسلام است. خیلی جالب است! این پیغمبر چرا احتیاط نمیکند؟ نمیگوید آخر این شاید الکی آمده یک چیزی گفته، من دارم تعریف میکنم و شرحش میدهم، این میرود در تاریخ و دین من زیر سوال میرود. پیغمبر خوابی که او تعریف کرده را معنا میکند. آن باغ، اسلام بوده، آن ستون، ستون اسلام بوده. کدام ستون؟ ستون آهنی. یا رسول الله تو در عصرت ستون آهنی دیدی؟ چرا نمیپرسی این ستون آهنی را از کجا آوردی؟ اصلاً ستون آهنی یعنی چه؟ باید مثالش یک چیزی باشد. آخر شما دارید رودخانههای بهشت را به رودخانه فرات و نیل مثال میزنید، شما دارید دیوارهای بهشت را روی طلا معرفی میکنید، دیوار، طلا. پنجره، نقره. کف، زعفران. بالا، سنگهای قیمتی. خب اینها را مردم دیدهاند، ستون را تو دیدهای؟ این دیده؟ آیا سؤال نمیکنی که ستون آهنی یعنی چه؟ پیغمبر تقصیر ندارد، یک کارخانهای است به نام حدیثسازی که به شدت شب و روز کار میکند. یکی از بانیانش ابوهریره در همین کتاب برادران اهل سنّت و جماعت اعتراف میکند که من جعل کردم ولی نیت بد نداشتم، چاقو را در شکم مردم کرده بعد میگوید من نیت بد نداشتم، میخواستم که شما را هدایت کنم! آخر با دروغ؟ مگر دین شما نمیگوید بدترین گناه دروغ است؟
«عَنْ قَيْسِ ابْنِ عُبَادٍ، قَالَ: كُنْتُ جَالِساً فِي مَسْجِدِ المَدِينَةِ، فَدَخَلَ رَجُلٌ عَلَى وَجْهِهِ اَثَرُ الخُشُوعِ، فَقَالُوا: هَذَا رَجُلٌ مِنْ اَهْلِ الجَنَّةِ، فَصَلَّى رَكْعَتَيْنِ …. الی آخر».
من متن را زیاد نمیخوانم، همان اولش را میگویم برایکسی که میخواهد به سند مراجعه کند چون وقت میگیرد.
برای ما هیچ چیزی نمانده؛ نه استخوان مانده، نه اعصاب مانده، نه دندان، نه چشم مانده، نه هیچ چیزی نمانده، این لحظات آخر را دارم جان میکَنم که این ودایع را به منتظر مخلصِ موفقِ مویدِ متعهدِ مفید انتقال بدهم. تو جزء کدام یکی از آنها هستی؟ مدام به من نگو من جزء کدام ردهها هستم؟ خودت نگاه کن در وجدانت ببین مخلص هستی! مخلص یعنی چه؟ دین میگوید که عبادت میکنی «خالصاً لِوَجْهِ اللهِ» باشد. «خالصاً لِوَجْهِ اللهِ» یعنی چه؟ یعنی پیغمبر میگوید «الصَّلاة معراجُ المُؤمن» به آسمان بروی. وقتی به آسمان بروی، دیگر اینجا نیستی، خالص یعنی این! دیگر سر و صدا نمیفهمی، چیزی را نمیبینی، حسی نداری، بدنت نمیخارد، آیا تو آن طوری هستی؟ دیگر خودت جایگاهت را پیدا کن، نیاز نیست که بگویی آقا من حواری هستم یا اصحابم یا انصارم؟ خودت پیدا کن، معیار هست، یکی از موارد اخلاص همین است که اینجا پای درس نشستی فکرت هیچ جا نرود، اگر دیدی فکرت جایی رفت، پیش مشکلاتت رفت، اگر وقت داشتی یک دفعه دیگر گوش کن، اگر دیدی چرتت میگیرد یک دفعه دیگر گوش کن، لابلای اینها کلید است، اگر تا حالا نگرفتی برای اینکه خالص ننشستی.
—————–
درس ششم
از کجا پولدار شد؟
– «قَالَ اَنَسٌ رَضِيَ اللهُ عَنْهُ، قَالَ: جَاءَتْ بِي اُمِّي اُمُّ اَنَسٍ رَضِيَ اللهُ عَنْهَا اِلَى رَسُولِ اللهِ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ، وَ قَدْ اَزَّرَتْنِي بِنِصْفِ خِمَارِهَا، وَ رَدَّتْنِي بِنِصْفِهِ، فَقَالَتْ: يَا رَسُولَ اللهِ، هَذَا اُنَيْسٌ ابْنِي، أَتَيْتُكَ بِهِ يَخْدُمُكَ فَادْعُ اللهَ لَهُ، فَقَالَ: اللهُمَّ … ».
کتاب صحیح بخاری [۱۹۸۲]، کتاب صحیح مسلم [۲۴۸۱].
آمدیم قسمت تعریف از اصحاب پیغمبر، (اینهایی که رَضِيَ اللهُ بغلشان هست). در اصحاب آمدیم از ابوبکر صدیق شروع شد تا الان. الان فضائل انس ابن مالک است؛ نوکر پیغمبر و محدث معروف اهل سنّت. در این بین هم برای علی فقط سه تا فضیلت بود، اینها چطوری بگویند مرگ بر علی؟ چطوری بگویند خاک بر سر خلیفهٔ چهارم؟ چطوری بگویند؟! اینطوری گفتند دیگر! هزاران فضیلت از پیغمبر برای علی آمده، بعد سه تا مورد از آنها را گفتند، آن هم به خاطر اینکه گفتند علی خلیفه چهارم است. اگر میتوانستند ادامه راه حضرت معاویه رَضِيَ اللهُ عَنْهُخال المؤمنین میکردند که او اعلام کرد همه جا در قنوت نماز جمعه و نماز واجب علی را لعن کنید، در قنوت نماز! اینها هم اینطوری با علی دشمنی دارند، منتها دیگر گیر کردند، خلیفه است نمیتوانیم او را لعن بکنیم! خلیفه است، با معاویه چه کار کنیم که با او جنگ کرد! خلیفه است، با عایشه چه کار کنیم که با او جنگید! گیج هستند، میدانی برای چه گیج هستند؟ چون اصل اساس اسلام یعنی گیجی. یعنی دو دو تا هشت تا. عقل میگوید دو دوتا چهار تا، من میگویم هشت تا. چرا؟ وحی است. وحی چیست؟ خدا گفته. خدا کجاست؟ تو نمیتوانی او را ببینی، من فقط میتوانم او را ببینم.
جان میدهم برای هنگام تدریس و توسل، تو نمیدانی در درون من، چه در مسائل تعصب و غیرتی که به این اسناد دارم و چه از نظر مزاجی حالم خیلی بد است، به ظاهر من نباید زیاد عمر کنم، به ظاهر که همهٔ اعضای بدنم نابود شده است. سلمان چهارصد سال عمر کرده، من شصت و شش سالم است که همه جایم درب داغون است، یک جای سالم ندارم. بعد میگویند پیش دکتر برو. کجایش را بروم دکتر؟ چند تا بیماری دارم، بعد در چه موقعیتی پیش دکتر بروم؟ یک زمانی از زندان آمدم، در زندان عکس پایم را گرفتند و گفتند تو چطوری با این پایت راه میروی؟ اینجا آمدم گفتید عمل کنید، آن موقع گفت دو تا پا صد میلیون، آن موقع! آن موقع خیلیها حاضر بودند بدهند، همین فقرا، نه میلیاردرها! من تا قبل از زندان آخری میلیاردر دورم بود، منتها از آن هم استفاده نکردم، سند میآوردند، خانه، ماشین، مغازه، ویلا، میگفتم برای چه میدهید؟ آن موقع خریت ما آن بود که مفت و مجانی سینه چاک دین بودیم در حالی که بقیه همکاران من دنیایشان را برای خودشان، فرزندانشان، نوهها و نتیجههایشان آباد کردند.
همان موقع میدادند، الان هم خیلیها هستند. الان دیگر فقرا فقط به فقرا کمک میکنند یا آنهایی که در مرز فقر هستند. آن کسی که اجارهنشین است میآید برای آن کسی که اجارهنشین است کمک میکند، میگوید من دارم اجارهام را بدهم، بدهید به آن کسی که ندارد اجاره بدهد.
یادت باشد که این هم یک افشاگری است، انس ابن مالک جزء سهامداران حدیثسازی است. انس ابن مالک گفت: مادرم ام انس در حالی که نیمی از روسریاش را نیم تنه پایین بدنم قرار داد و نیم دیگرش را نیم تنه بالاییام، مرا نزد پیغمبر برد و گفت یا رسول الله این انس کوچک است (از پنجشش سالگی پیش پیغمبر رفته) که او را آوردم خادم شما باشد، از خداوند برایش دعا کن. ایشان گفت: ای خدا مال و اولادش را زیاد کن. انس گفت: به خدا قسم از برکت دعای ایشان مال و ثروتم زیاد شد.
در محکمهٔ تاریخ، قاضی عقل است. آقای انس ابن مالک، محدث مشهور اهل سنّت، شما که گدا بودی و هیچ چیزی نداشتی، مادرت به خاطر اینکه نتوانست تو را ارتزاق کند آورد دست پیغمبر سپرد که لااقل نان و آبت بدهد، از کجا پولدار شدی؟
گفت: بعد از شهادت پیامبر مال و دارایی من بسیار شد. از کجا آوردی؟ تو و ابوهریره رسماً به تاریخ اعلام کردید، گفتید ما کار نداشتیم، بیکار الدوله بودیم، کنار پیغمبر آمدیم که لااقل یک آب و نان به ما بدهد. خب از کجا مال آمد؟ مانند داستان ابوهریره است. از کجا پول آمد؟ خدا سایهٔ معاویه را از سر شما کم نکند، اموال تاراج رفتهٔ طرفداران علی را میگیرد، همان کاری که پیغمبر میکرد، زنانشان را میگرفت، خونشان را هم میریخت، اموال جمع شده، دارد بیت المال معاویه میترکد. خب آن را چه کار کند؟ با چه کسی بد است؟ از بچگی با علی بد بوده، تنها کسی که جرأت کرد در غدیرخم بلند شود جلوی پیغمبر، جلوی انصار و مهاجر، با نق و نوق، روی اعتراض جلسه را ترک کند معاویه بود. نوشتهاند، اسنادش هم اگر برای شما نخواندم، در الغدیر هست.
معاویه پولهای هنگفت خرج کرد. به چه کسی بدهد؟ چه کسی به درد حدیثسازی میخورد؟ کسی که پیش اصحاب مشهور است. چه کسی؟ ابوهریره، انس، از بچگی پیش پیغمبر آمده. چطور علی از بچگی در رختخواب پیغمبر بزرگ شده مغضوب شماست ولی این دو نفر در بیرون از خانه بودند، محدث موثق شما هستند؟ یک مثال یادم افتاد که برای شما بزنم. این را خواندهام و اسنادش در دایرةالمعارف است، پیغمبر یک نفر را برای جمعآوری مالیات فرستاد؛ مالیات اسلامی که اسمش زکات هست، به قول مسلمانها که گفت ما مالیات میدهیم، اقلیتهای مذهبی هم مالیات میدهند، چه فرق میکند؟ اسم آن را گذاشتی جزیه، اسم ما را گذاشتی زکات. او را فرستاد یک مقداری اموال زیاد آورد و برد جلوی پیغمبر گفت یا رسول الله این اموال مال شماست، این بغلش اموال مال من است. پیغمبر گفت: از کجا آوردی؟ گفت: به من هدیه دادند. دقت کن چقدر قشنگ به بحث میخورد! پیغمبر عصبانی شد و رفت منبر، گفت میگوید که به من هدیه دادند، تو اگر بر این کار مستقر نبودی، مأمور من نبودی، آیاکسی به تو هدیه میداد؟ یک قرون از این بر تو حرام است! یا رسول الله ببین به نام تو چه کردند، که تا الان دارد دین ضربه میخورد. اینهایی که میخوانم از همین بزرگان هستند، اینها آبروی پیغمبر را برده، اینها پیغمبر را شهوتران معرفی کرده، اینها پیغمبر را خونخوار معرفی کرده، اینها پیغمبر را شکنجهگر معرفی کرده، دیگر این اسناد است، اسناد از اهل سنّت و جماعت، چون بیشترین نفوذ اسلام سنّیها هستند، قرآن هم دستاورد آنها است.
«قَالَ اَنَسٌ قَالَ: جَاءَتْ بِي اُمِّي اُمُّ اَنَسٍ اِلَى رَسُولِ اللهِ، وَ قَدْ اَزَّرَتْنِي بِنِصْفِ خِمَارِهَا، وَ رَدَّتْنِي بِنِصْفِهِ، فَقَالَتْ: يَا رَسُولَ اللهِ، هَذَا اُنَيْسٌ ابْنِي، أَتَيْتُكَ بِهِ يَخْدُمُكَ فَادْعُ اللهَ لَهُ، فَقَالَ: اللهُمَّ … الی آخر ».