برای نمایش متن کامل فایل روی عنوان کلیک کنید.
پیرو هشدارهای عنایت شده در دروس اخیر:
10 اسفند 1404
هر چه با درسها جلوتر میرویم اعلان حالت آماده باش، حالت فوقالعاده از طرف موکلین شدیدتر میشود. الان فکر میکنم که یک موقعیتی شده که باید جمع کنیم برویم. نگاه میکنم در دفترچهای که موکل نشان میدهد دلم میسوزد، از چهارهزار نفر، چهارصد نفر خیلی کم است، البته یک عدهای در این ده بیست سال رفتهاند، یک چیزی هزار و خردهای رفتند، ولی برای من خیلی سنگین است. در این الباقی چهارصد تا میبینم بعضی علاقهمند بودند، درسخوان بودند، متعصب بودند، متعهد بودند، رفیق من بودند، مدافع من بودند، ولی مسئله فقر همه چیز را زیر سوال میبرد، برای همه میبرد، خصوصاً برای منتظر، خصوصاً برای آنهایی که نزدیکان ما هستند.
شما حساب کن ما آن چند هزار نفر را تربیت کردیم که همه محقق، مفید، متعهد، مقید و مدقق باشند، بعد از بین آنها فقط چهارصد نفر؟! این خیلی کم است. دم آخر است من دلم برای بچهها میسوزد، برای خودم دلم نمیسوزد، از اول من برای شکار نیامدم که مردم را شکار کنم، اگر شکارچی بودم دنبال پولدارها میرفتم، دنبال کسانی میرفتم که دست و پای من را بگیرند، کمک خیریه باشند، آخر خیریه دیگر خدماتش به حداقل رسیده، خیرهای که ما داشتیم، در ماه تا دو میلیارد تومان هم کمکهای آشنایان و مشتاقان رفته، خب ما حسابی دست نیازمندان را میگرفتیم. الان طوری شده که یا شاگردان فقیر کمک میکنند یا شاگردانی که در لبه فقر هستند، دلم میسوزد, آن وقت کسانی که جانفشانی کردند بیافتند.
ما داریم در اقیانوس شنا میکنیم که پر از امواج سهمگین است، مثل سونامی است. سونامی چطور ده بیست طبقه آب بالا میرود میآید پایین با نهنگ با کوسه. تا الان بچهها خوب آمدند. امروز سحر که این لیست را موکل به من نشان داد خیلی ناراحت شدم، خیلی! متاسفانه فیلمهایی از خانههایشان به من نشان داد، فیلمهایی از روابطشان در خانه، در بیرون که درخور شأن یک منتظری که شغلش انتظار است نیست، ولی خب، دیگر جبر است، آن کسی که باید بیافتد میافتد و آن کسی هم که با من میخواهد بیاید تا آخر خط میآید، ولی چهارصد نفر خیلی کم است. من چهل سال زحمت کشیدم، بیست سالش در غیر خدمات دینی، ده سالش در افشاگری کامل و رک و راست و علنی، آن وقت این مقدار؟! به هر حال وظیفهای داشتم به بچهها هشدار بدهم، چون بعضیهایشان را واقعاً دوست دارم، همه را دوست دارم، ولی بعضیهایشان خیلی به من نزدیک هستند. در دین میگوید که «اَلْبَلاءُ لِلْوِلَا» هر چه بلا است، دردسر و فشار است، مال نزدیکان است. امیرالمومنین میگوید که هر چه به من نزدیکتر بشوی، فقر بیشتر اذیتت میکند.
حالا با اینکه اینها میدانند من خودم چیزی ندارم، میدانی اگر شاگرد نگاه کند بگوید معلمش در رفاه است، این یک حرفی! حالا غیر از این که فامیلهایم برایم زدند، همینهایی که خانه پدری من را غصب کردند، که میگفتند برای من گونی گونی پول میآید، مثل جریان همان گنجشکی است که گفت من را رها کن یک چیز خیلی مهم بدهم، یارو رها کرد، گنجشک گفت که در شکم من یک کیلو طلا هست، یارو بر سر خودش زد، گنجشک گفت آخر احمق یک کیلو طلا که من چند گرم هستم در درون من جا میگیرد؟
بله، آن هم آزمون بود که آقا هوسباز است، آقا اهل گردش است، آقا پولدار است. حتی بعضیها برای من عریضه میدهند علناً میگویند، البته خیلی از آنها را نمیشناسم، ولی یک کمی از آنها را میشناسم که میگویند آقا تو اسم اعظم بلد هستی راحت داری زندگی میکنی، اسم اعظم میزنی، کُنْ میزنی طلا میآید، کن میزنی …، خب گفتم بنده خدا من اگر کُنْ بلد بودم و داشتم، میزدم اعضای بدنم سالم میشد. شما میدانید من چطوری پشت صندلی مینشینم جواب میدهم، شعر میگویم، تحقیقات میکنم؟! پای من درد میکند، راه میروم درد میکند، مینشینم درد میکند، میخوابم درد میکند. میدانی چشمم چیست؟! دو سال است میگویند که آب مروارید آورده عمل کن. دندانهایم از بین رفته، با اینکه دندانپزشک شاگرد زیاد داریم. خب چرا نمیروم؟! اگر بخواهند به خاطر این پول بدهند، چون من نذر شخصی هم دارم، خب نذر شخصیام را هم باید بدهم برای کسانی که به من عریضه میدهند. عریضههایشان گریهآور است، درآمد زیر بیست میلیون، یک دندان میخواهی درست کنی بیست میلیون.
خب در این چند وقت تبلیغات علیه ما زیاد شد و خوب هم بود، خیلیها باید میافتادند، خوشبختانه افتادند، کشتی سبک شد. ما مثل کشتی نوح نیستیم که در کشیتیمان یک طبقه انسان و یک طبقه حیوان ببریم، آنهایی که اهل انتظار نیستند حیوان هستند، حیوانٌ ناطق! به قول منطق، حیوانی که حرف میزند. حالا به قول قرآن «بَلْ هُمْ اَضَلُّ ﴿۱۷۹اعراف﴾» بدتر از حیوان هستند.
ما میخواهیم انسان ببریم، انسان «بِمَا هُوَ الاِنْسَان» اشرف مخلوق است. اشرف مخلوق هم نه اینکه الان من اشرف مخلوق هستم، چرا مرض دارم؟ چرا بی پول هستم؟ چرا عزیزم دارد جلوی من جان میدهد پول ندارم؟ اشرف مخلوق این نیست، شاهنامه آخرش خوش است. شما زحمت کشیدید، ببین هر چه زحمت میکشی زمانی که میخواهد به بهرهبرداری برسد به موقعیت خود آن چیز، خود آن مورد و موضوع برمیگردد.
سختترین کار انتظار است، «اَلاِنتِظارُ اَشَدُّ مِنَ المَوت»! شما میخواهید منتظر روشنایی کامل در اعماق تاریکی غیبت باشید، خب خیلی حاجت بالایی است. این مسئلهای نیست که من یک ماشین میخواهم پنج میلیارد تومان، یک خانهای میخواهم پنجاه میلیارد تومان، اینها نیست، پول ارزش ندارد. دیگر این الان جلوی چشمت است، جنگ شده، آیا پول ارزش دارد؟ طلا و دلار را قایم کنی ارزش دارد؟ خیلیها عریضه میدهند که اموالشان را (اموال مهم، مثلاً طلا و اسناد) با خودشان به این طرف و آن طرف میبرند، خب این شد زندگی؟! تو این را این طرف و آن طرف میبری یعنی دزد به سراغت نمیآید؟ حوادث نیست؟ چقدر ما عریضه داریم، همین بندگان خدا، همین مردم عادی که هر چه طلا در چمدانشان داشتند، به مسافرت رفتند تصادف کردند بیهوش شدند، آن کسی که اول رسیده برداشته برده. خب این ارزشی دارد؟ اتومبیل آخرین مدل، موقعی که جنگ باشد، دیگر الان جلوی چشممان است، موشک میآید یا به آنها میخورد یا نمیخورد.
➖اگر میخورد که هیچی، داغ زندگی ایدهآل به دلش میماند.
➖اگر نمیخورد، خب ترس و لرز دارد، وحشت دارد.
ما یک همسایهای داریم (من که کم بیرون میروم، یکی دو دفعه رفتم) که بغل خانه ما یک کاخ ساخته که اصلاً به این منطقه نمیخورد، این صاحبش چند روز قبل سکته کرده مرده. ببین حالا میگویی که باز جنگ دو روز است شده، تو استناد نکن، خیلی خب، مرگ که دو سه روز نیست، این مرگ چه؟ این همه اموال، تازه مرده، زن و بچهاش به من میگویند تازه فهمیدیم چقدر اموال دارد، چقدر مغازه دارد. خب حرص و جوش را این خورده، دردسر را این کشیده، ناراحتی را این داشته، فشار خون را این داشته، قند و چربی را داشته، حالا برای بچهها میماند، این دنیا این است! که بعضی از شما سر این دنیا از من جدا میشوید، «از من» مهم نیست، بلکه از راهی که عصاره دهها هزار سال است تحت عنوان انتظار در تاریکی برای روشنایی، انتظار در گورستان برای زندگی! الان اینجا قبرستان است, یا یکی از فامیلهای دور ما که چهل سالش است، خیلی ثروت دارد، سبزوار، تهران، آلمان، از فامیلهای دور است مُرد، این همه اموال، فقط یک دانه بچه دارد. آیا چهل سال وقت مردن است؟ مرگ مگر مال فقیر نیست که پول ندارد درمان کند؟ این چرا مُرد؟ همه اینها «فِي قَصَصِهِمْ عِبْرَةٌ ﴿١١١ یوسف﴾» است.
حالا دیگر آنچه که در دست من است را میگویم، بعضی چیزها را هم اجازه ندارم بگویم، چون من هم یک محافظی دارم که او به من خط میدهد، همین قدر که میگویم، او به من اجازه داده است. دعا میکنم که این دم آخری سقوط نکنند، و سقوط نکنم! چون اینقدر راه سنگین است، «حَتَّی اِذَا اسْتَیْأَسَ الرُّسُلُ ﴿۱۱۰ یوسف﴾» پیغمبرانش بریدند. پیغمبر خاتم اشرف مخلوق، بالای همه انبیاء برید. چطوری برید؟ آنجایی که دید همراهان و نزدیکانش به او سم میدهند. این رسالت چه فایده دارد؟ این خدا چه فایده دارد؟ این دم آخر دیگر پرده برای پیغمبر کنار رفت، به او به زور سم دادند، بعد هم اینکه خواست وصیت بنویسد گفتند غلط زیادی نکن، بعد هم جلوی چشمش فهمید که این اوضاع غدیر را نابود میکند، بعد جبرائیل میگوید فاطمه زهرا را نابود میکنند، امام حسین را نابود میکنند. پیغمبر در انتظار سقوط کرد، سقوطش به این بود که آنچه را که برای دیگران میخواست خیلی بیشتر برای خودش میخواست. من آن طوری که نیستم، من به قناعت چسبیدم، خیلی راههای دیگر بوده که من اگر می رفتم ثروت زیادی به دست میآوردم، ولو اینکه من هم باید میگذاشتم میرفتم.
بچهها یک ذرّه به خودشان بیایند، حواسشان را جمع کنند، این اوضاع خراب تمام میشود، تو برنده هستی، تو میراث بر اهل زمین هستی، این «وَ نُرِیدُ اَنْ نَمُنَّ عَلَی الَّذِینَ ﴿۵ قصص﴾» مال توست، تحمل کن! میدانم تحمل سخت است، صبر تلخ است. «اَلْحَقِّ مُرٌّ» حق تلخ است. حق چیست؟ راه تو. تلخ است.
انشاءالله که کمک بشوید. دوستتان دارم.